چهارشنبه 7 تير 1396 - 16:39
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

تبيان داستانهايي از «حجره» تعريف مي کند

تارنماي فرهنگي اطلاع رساني تبيان همزمان با آغاز سال تحصيلي حوزه هاي علميه سراسر کشور در مجموعه مقالاتي به بيان «داستانهاي حجره» پرداخت.

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي،بخش حوزه علميه موسسه تبيان اين مقاله را منتشر کرده است.

محمدحسين امين در اين مقاله مي نويسد:«راننده پژو 206 با کمي عجله و سريع به سمت ماشين ما مي آمد. چهره پريشاني داشت. انگار چيزي تمرکز فکري او را به هم ريخته بود. همينطور که به ما نزديک مي شد ديدم چند پزشک به همراه دو نفر که برانکارد حمل مي کردند، دوان دوان به سمت ماشين روحاني حرکت کردند.راننده پژو به سرعت به ما رسيد و با يک سلام کوتاه از کنار ما رد شد و خود را کنار پنجره راننده ماشين ما رساند. سرش را آورد پايين و از پنجره به راننده نگاه متواضعانه اي کرد و در حالي که حيا در چشمانش موج مي زد با احترام زياد از راننده تاکسي عذر خواهي کرد. آشفتگي به خوبي در چهره اش نمايان بود. چند لحظه با راننده مکالمه کوتاهي داشت که از محتواي صحبتشان فهميدم حادثه ناگهاني براي فرزند او رخ داده بود که مجبورش مي کرد به سرعت او را به بيمارستان برساند.

همينطور که محتواي صحبت روحاني را با راننده تاکسي مي شنيدم با خودم مي گفتم: خوب مگر آمبولانس را براي چه زماني گذاشته اند.وقتي کار دست اهلش باشد همه مردم مي دانند که آمبولانس از همه قوانين راهنمايي و رانندگي استثناست و ديگر نياز به اين همه عذر خواهي نيست.

هنوز جمله بندي ذهنم تمام نشده بود که شنيدم راننده پژو از مشکلي که براي آمبولانس در مسير اتفاق افتاده بود سخن مي گفت و حال اورژانسي فرزند او که ديگر اجازه نمي داد تا رسيدن آمبولانس بعدي صبر کند.

خيلي از خودم عصباني شدم. دوباره و مثل هميشه سخنان حکيمانه استاد سليماني ذهن من را به خودش مشغول مي کرد. حالا علاوه بر همراهي با محمد، تا درمانگاه که نه بلکه تا خود حجره ذهنم مشغول صحبتهاي استاد بود.هنوز هم يادم هست. انگار همين ديروز بود که با استاد يک اردوي کوتاه زيارتي دو روزه رفتيم. شب در زيارتگاه اقامت کرديم. استاد هميشه ديرتر از همه بچه ها مي خوابيد و زودتر از همه بيدار مي شد. تا مطمئن نمي شد که کارها سامان گرفته سرش را روي بالش نمي گذاشت.

آن شب نگاهي به اطرافم کردم. شادابي و نشاطي که در اتوبوس بود ديگر رمقي براي شب بچه ها باقي نگذاشته بود. انگار انفجار يک بمب، بچه ها را پخش و پلا کرده بود. هر کس هر طور که شده بود روي زمين خوابش برده بود. چهره خيلي ها نشان مي داد که خوابشان اختياري نبوده و يک دفعه و از فرط خستگي خواب رفته اند.

عباس که در حجره هم خوابيدنش چنگي به دل نمي زد در اردو چهره ديدني داشت. يادش بخير. در نگاه اول انگار شهيدي از دوران دفاع مقدس را آورده اند که هنوز پيکرش سالم است و از موج بمباران هوايي شهيد شده. همينطور که نشسته بود سرش کج شده و افتاده بود. از آنجايي هم که عادت نداشت مستقيم بخوابد يک پايش روي متکاي علي محمودي بود که بيچاره از يک سوم بالشش براي خواب استفاده مي کرد. چون دو سوم حجم متکا را پاي عباس اشغال کرده بود. پاي ديگرش هم هنوز از حالت چهارزانو خارج نشده بود و همانطور به صورت تاشده بخشي از وزن عباس را تحمل مي کرد.

انصافا صحنه تکان دهنده اي بود. هر کس به هر طريقي خستگي را به خوبي در چهره خود نمايش مي داد. با اين حال اکثريت قريب به اتفاق دوستان براي نماز شب بيدار بودند. سحر که مي شد انگار نه انگار که ديشب از شدت خستگي هر کدام به طرفي افتاده اند و خواب چشمشان را فرا گرفته است.البته هر وقت قبل از اذان بيدار مي شدي استاد سليماني را هم بيدار مي ديدي.. انگار خواب و زندگي نداشت.

صحنه نماز شب دوستان هنوز که هنوز است در يادم نقش بسته. هر کس سحر براي نماز شب خواب مي ماند انگشت نما مي شد. يادم هست سيد رضا تقوي که از دوستان باصفاي ما بود، آن شب براي نماز بيدار نشد. نه تنها براي نماز شب بلکه نماز صبحش هم قضا شد. هر چه کرديم او را بيدار کنيم نشد. با کلي التماس و ناز بيدارش مي کرديم و با يک طرفه چشم به راحتي مي خوابيد.

در جمعي که نمازشب نخواندن سبب انگشت نمايي بود، قضاي نماز صبح واقعا سنگين و شرم آور بود.کنار استاد سليماني و سر سفره صبحانه نشسته بودم. سيد رضا اخر همه سر سفره نشست. درست کنار من. محمد هم چند دقيقه بعد رسيد. يکي از دوستان سيد رضا را ديد... با همان طبع شوخي گفت: سيد ما رو هم تو اون چهل نفر آخر نماز قضاي صبحت دعا کن. کاملا مشخص بود که اين دو با هم دوست صميمي بودند. اما اين کنايه آن هم در جمع خيلي جالب به نظر نمي رسيد.

يک دفعه چهره استاد به هم ريخت. نشاط هميشگي اش به ناراحتي همراه با عصبانيت مبدل شد. فهميدم اين برخورد براي او اصلا خوشايند نبوده. استاد سليماني هميشه بر خودش مسلط بود و کمتر کسي پيدا مي شد که عصبانيت او را ديده باشد.برگشت و به همان دوستي که خودشيريني کرده بود خيلي لطيف يک نکته اي را گوشزد کرد: ما چند نفر که کنار او بوديم صداي استاد را مي شنيديم. استاد گفت:قديمي ها خيلي از حرف هايشان ريشه در دين و اعتقادات داشت. مثلا همين ضرب المثل معروف که ميگن: «عجله کار شيطونه» يکي از ضرب المثلهايي هست که منشا روايي داره. امام علي عليه السلام فرمود: العجله تثمر الندامه: ثمره عجله پشيماني است.

منظور از عجله و شتابزدگي فقط شتابزدگي در کارها نيست. اگرچه عجله در کارها هم خيلي بده اما عجله در تصميم گيري، علجه در قضاوت، عجله در توبيخ و ... همه از مصاديق عجله کردنه و شک نکنيد همه اينها نتيجه اش پشيماني است. برادرا کساني که آدمهاي معقولي هستند هيچ وقت زود قضاوت کردن و عجله کردن توي کارشون نيست. هر کس به همون اندازه که عقل داره به همون اندازه عجله کردنش کمتره و وقار و متانتش بيشتره.استاد بيشتر از اين صحبت نکرد. داشتم فکر مي کردم اين نکته او به کجا اشاره مي کند؟؟ قطعا به حرف اين دوست شوخ طبع ما بر مي گشت که به نوعي سيد رضا را محکوم کرده بود.

پيوسته در حال حل اين مساله بودم. سفره صبحانه را هم جمع کرديم و هر کسي به کار خودش مشغول شد.نزديک ظهر بود که ديدم عباس با چهره ناراحت و متعجب به سمت من مي آيد. براي من هم عجيب بود. چون اگر عالم را آب مي برد اين عباس ما را خواب مي برد.حالا چه مساله اي پيش آمده که عباس را به هم ريخته است. گفتم حتما چيز مهمي است.عباس آمد و کنار من نشست. سرش را پايين انداخته بود. با ناراحتي به من گفت: پدر سيد رضا حالش خوب نيست. چند وقتيه که به بيماري سختي دچار شده و تو خونه زمين گير شده. رسيدگي به او هم گردن سيد رضا است. امروز فهميدم سه روز هست که سيد رضا به خاطر همين رسيدگي نتونسته بخوابه. حال پدرش به صورت ناگهاني بد شده و بردنش بيمارستان. تو بيمارستان هم سه شبانه روز مراقب باباش بوده. گفتم چرا هر چي صداش مي کردم انگار بيهوش شده. اصلا نمي فهميد داريم صداش مي کنيم.»

متن کامل اين مقاله در نشاني http://www.tebyan.net/ قابل مشاهده است.

چهارشنبه 10 مهر 1392 - 10:50
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری