يكشنبه 4 تير 1396 - 23:43
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

«سيره سبز» در تبيان

تارنماي فرهنگي اطلاع رساني تبيان در مجموعه مقالاتي با عنوان «سيره سبز» به بزرگداشت مقام شامخ شيخ محمدباقر وحيد بهبهاني (ره) پرداخت.

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي،بخش حوزه علميه موسسه تبيان اين مقاله را در چندين بخش منتشر کرده است.

سيد صدرالدين مرتجي در اين مقاله مي نويسد:«من هرگز خود را چيزي نمي دانم و در شمار افراد موجود جاي نمي دهم ، آنچه ممكن است مرا به اين وضع رسانده باشد اين است كه همواره دانشوران را به نيكي ياد كرده ، يادشان را گرامي داشتم ، هرگز اشتغال به تحصيل را رها نكردم و آن را بر هر كاري مقدم مي دارم.منابع موجود چنان مي نمايد كه دو فقيه بزرگ كربلا به توافقي اصولي دست يافتند. شيخ بحراني كه خبرگرايي را مسلكي نادرست مي انگاشت ، گفتار گوهر يگانه درياي دانش را پذيرفت و براي از ميان بردن انديشه خبرگرايي با وي يار شد.

در پي اين توافق دانشجويان و زائران حريم پاك سالار شهيدان با پديده اي شگفت روبه رو شدند. روزي استاد فقيهان شيعه در صحن شريف حسيني ايستاد و با صداي بلند فرياد برآورد: اي مردم ، من حجت خدا بر شمايم .دانشجويان و محققان از هر سو پيرامونش گرد آمده ، پرسيدند: چه مي خواهي ؟

آفتاب رخشان آسمان فقاهت فرمود: مي خواهم استاد شيخ يوسف بحراني منبرش را به من سپرده ، شاگردانش را به حضور در درس من فرمان دهد.شاگردان خبر ظهور دانشور دلاور بهبهان و خواسته اش با شيخ بحراني در ميان نهادند.

شيخ ، كه بر درستي راه فقيه بهبهاني ايمان داشت . منبر تدريس را به وي سپرد. گوهر يگانه حوزه هاي علمي شيعه سه روز بر جايگاه استاد بحراني تكيه زده ، به درس و بحث پرداخت .او در اين مدت اكثر دانشجويان را به راه درست باز گرداند و شيخ يوسف را خشنود ساخت . آن بزرگوار در راستاي فروپاشي انديشه خبرگرايي نماز جماعت شيخ يوسف را تحريم كرد. فقيه بحراني ، كه در دل با اهداف بلند وحيد بهبهاني موافق بود، در پاسخ گروهي از مردم نماز آن مجتهد گران پايه را درست شمرد و چون با اعتراض جمعي از طرفدارانش روبه رو شد گفت : تكليف شرعي او همان است كه مي گويد و تكليف شرعي من اين است ، هر يك از ما به وظيفه الهي خود عمل مي كنيم .

تلاشهاي پيدا و نهان وحيد در كنار همكاري همه جانبه فقيه بحراني به از ميان رفتن كامل اخباريان انجاميد. در سال 1186 ق دانشمند بزرگ بحريني زندگي را وداع گفت و وصيتنامه اي از خود بر جاي نهاد كه مي تواند از سند روشن دوستي و پيوند آن پاكان شمرده شود، او وصيت كرده بود كه وحيد بهبهاني بر وي نماز گزارد.

سرور فقيهان كربلا لباسهاي ساده مي پوشيد، همنشيني با تهيدستان را دوست داشت و در برآورده ساختن نياز ناتوانان جامعه از هيچ كوششي دريغ نمي كرد. بسيار اتفاق مي افتاد كه استاد بزرگ بهبهان عبادت استيجاري انجام مي داد و درآمد آن را به شاگردان تنگدستي چون ميرزاي قمي مي سپرد تا در راه دانش اندوزي به كار گيرد.ميرزا محمد تنكابني مي نويسد:

زوجه آن جناب در ايام زمستان جبه اي بر او درست كرد. آن بزرگوار جبه را پوشيد و چون وقت مغرب شد به مسجد رفت . در راه يكي از اوباش كلاه از سر برداشته ، برهنه پاي نزد آقا شتافت و عرض كرد: آقا، سرم برهنه است و كلاهي ندارم ، هوا سرد است ، فكري برايم كنيد.

آن جناب فرمود: چاقو همراه داري ؟مرد پاسخ داد: آري .

استاد با چاقو يك آستين جبه را بريد به مرد تهيدست داد و فرمود: اين آستين را بر سر بگذار و شب را بگذران تا صبح فكري برايت شود.چون به خانه بازگشت همسرش جبه وي را بي آستين ديد بسيار ناخشنود شد و گفت : من مدتها زحمت كشيده ، جبه اي آماده ساختم شما آن را ناقص ‍ كرديد.علاوه بر اين فقيه يگانه روزگار زندگي فرزندانش را نيز زير نظر داشت تا در استفاده از نعمتهاي جهان زياده روي نكنند و پابرهنگان جامعه را از ياد نبرند. روزي حضور زني با پيراهن رنگارنگ در خانه توجه اش را جلب كرد.از اطرافيان پرسيد: اين زن كيست ؟گفتند: عروستان است ، آقا عبدالحسين لباس تازه برايش خريده .

استاد خشمگينانه به چهره فرزندش نگريسته ، وي را از تكرار اين كردار باز داشت ، آقا عبدالحسين اين آيه را تلاوت كرد: قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده... وحيد دوران فرمود: من نيز اين آيه را شنيده ام ولي بسياري از فقيران پيرامون ما زندگي مي كنند كه به ناداري ما تسلاي خاطر مي جويند.نوه گرانقدر آن فقيه فرزانه درباره دنيا گريزي پدربزرگ ارجمندش چنين نوشته است :در همه عمر به گردآوري زخارف دنيوي همت مصروف نفرموده ، بلكه اصلا به سكه هاي مختلف دينار و درهم و فرق انواع آنها مطلع نبود. عزلت از اهل دول بر مزاج آن بزرگوار به غايت استيلا داشت و از معاشرت آنها دامن كشيده ، مصاحبت با فقرا را خوش داشت .استاد يگانه بهبهان از كسي هديه نمي پذيرفت بر اين سيره نيك پاي مي فشرد و از شاگردانش مي خواست كه به جاي پرداختن به اين مسائل به درس و تحقيق روي آورند. يكي از شاگردان وي در اين باره خاطره اي شنيدني دارد:هنگامي كه در كربلا از محضر آقا، فيض مي بردم تاجري به زيارت آمد و پارچه اي براي آقا هديه آورد. او شنيده بود كه آقا از پذيرفتن هديه سر باز مي زند پس در پي چاره اي بود تا هديه اش پذيرفته شود.... او نزد من آمد و از من خواست در اين راه اقدامي كنم ولي نپذيرفتم . مرد بر خواسته اش پاي فشرد و گفت : اگر كاري كني آقا اين پارچه قبايي را بپذيرد يك قبا نيز به شما مي دهم ...

پارچه را از تاجر گرفتم و در گرماي هوا به خانه استاد رفتم و بر در كوفتم . آقا با پيراهن عربي و شب كلاه تشريف آورده ، در را گشود و چون مرا ديد، فرمود: چه شده است ؟گفتم : آقا مرد مومني هديه اي برايتان آورده تا جامه خود سازيد. آقا دگرگون شد و خشمگينانه فرمود: گمان كردم در اين هواي گرم ، آمده اي تا مساله اي علمي بپرسي يا يكي از مشكلات علمي را حل كني .

»

متن کامل اين مقاله در نشاني http://tebyan.net/ قابل مشاهده است.

دوشنبه 25 شهريور 1392 - 23:20
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری