يكشنبه 30 مهر 1396 - 15:31
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

خودشيفتگي،حاصل اختلال رابطه مادر و کودک

تارنماي فرهنگي اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي،در مقاله اي علمي با عنوان «وقتي عاشق خودم شدم» به بررسي دلايل و عوامل بروز پديده خودشيفتگي پرداخت.

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي،بخش خانواده ايراني موسسه تبيان اين مقاله را در حوزه ارتباط موفق تهيه کرده است.

سرور حاجي سعيد در اين مقاله مي نويسد:«کساني هستند که فکر مي کنند هميشه درست مي گويند و هميشه حق با آن هاست . انگار اين آدمها در هيچ موردي مسئول و مقصر نيستند و به ندرت پيش مي آيد که خداي ناکرده دچار "احساس گناه" شوند .اين افراد هميشه علت وقايع را بيرون از خود جست و جو مي کنند ؛ و به اين دليل گمان مي کنند هميشه درست مي گويند . درواقع "من " آن ها فاقد عزت نفس واقعي است و اگر باور کنند که اشتباه کرده اند ، فرو مي ريزند.در واقع اين هسته "بزرگ منش" و "خود شيفته"،گاردي است براي محافظت يک "من"شکننده و آسيب پذير .خودشيفتگي چيست؟خودشيفتگي از اختلال رابطه مادر و کودک در نخستين سال هاي زندگي و به خصوص يک سال اول تولد نشأت مي گيرد . اگر نيازهاي کودک ارضاء نشود و کودک ناکامي زيادي تحمل کند ، دچار احساس ناکامي ، تحقير و ناامني شديد مي شود.اين احساسات ، عوارض متعددي را در ساختار رواني کودک به جا مي گذارد . اين افراد اعتماد خود را به جهان و آدمهايش از دست مي دهند و قادر به برقراري ارتباط عاطفي عميق با ديگران نيستند و توانايي همدلي کردن با ديگران را هم از دست مي دهند . ( همدلي کردن به معناي اين که خود را به جاي موقعيت عاطفي ديگري قرار بدهند و احساسات او را درک کنند.)به جبران اين احساس ، در اين گونه افراد يک "من" ايده آل مطلق و کامل به وجود مي آيد . ( من ايده آل آن چيزيست که فرد مي خواهد در آينده بشود) .چون در اين افراد هرگونه احساس نياز ، مترادف با تحقير و طرد شدن است ، در يک مکانيزم پيچيده اين "من ايده آل " بر "من واقعي " فرد منطبق مي شود ، يعني فرد خود شيفته فکر مي کند که مطلق کامل و ايده آل است و يک هسته بزرگ منشي پيدا مي کند . ( پس به واسطه اين کامل بودن ديگر به کسي نياز ندارد.)اين فرد انگار بهتر و برتر از ديگران است . بنابراين همواره انتظار دارد مورد تحسين و تملق قرار گيرد.احساس خصومت و دشمني از عواطف پايه اي اين افراد است . بدين معنا که نسبت به ديگران خشم و نفرت و حسادت دارند . آن ها با مکانيزم دفاعي فرافکني ، اين احساسات را به ديگران فرا مي افکنند و احساس مي کنند ديگران نيز با آن ها خصومت دارند .بنابراين بدبين مي شوند.اين گونه افراد چون خودشان مي خواهند به طور کامل خوب باشند ، وجود بد خود را انکار نموده و به ديگران فرافکني مي کنند و ديگران به طور کامل بد مي شوند .

بنابراين هميشه از مورد حمله يا مورد بهره برداري قرار گرفتن وحشت دارند . اما در واقع اين خود آن ها هستند که به جاي رابطه عاطفي مساوي با ديگران ، از آن ها بهره برداري و سوء استفاده مي کنند و درازاي اين کار به هيچ وجه دچار احساس گناه نمي شوند. در مواجهه با ناکامي به جاي افسرده شدن اغلب پرخاشگر مي شوند و به سرعت افکار انتقام جويانه پيدا مي کنند . در اين افراد اطاعت از قانون ، اغلب از ترس مجازات است . در واقع مي توان گفت که برخي از اين افراد ويژگي هاي پنهان ضداجتماعي و بزهکارانه دارند .وجدان اخلاقي در اين افراد آزارگر ، رشد نايافته ، تنبيه کننده و ترساننده است . آن ها خود در همانند سازي با اين وجدان اخلاقي واجد همين خصوصيات شده و با د يگران اين گونه برخورد مي کنند . فردي که صاحب چنين وجدان اخلاقي است ، در مواردي خود فردي ساديستيک و قلدر و زورگو مي شود .اين گونه افراد انتقاد را نمي توانند تحمل کنند و آن را مترادف "همه بد شدن و طرد شدن" مي گيرند . بلافاصله ترس و نفرت پيدا مي کنند و فرد مقابل را انتقام جويانه بي ارزش مي دانند و او را طرد مي کنند .اين خصوصياتِ آميخته از خود شيفتگي و آسيب پذيري ، ويژگي جالب ديگري را هم به وجود مي آورد و آن "روابط سلطه – زير سلطه " است که به صورت پلکاني در مي آيد : بدين معنا که روابط مساوي از بين مي رود : يعني اين افراد يا سلطه گرند يا زير سلطه : اگر فرد مقابل را در موضع پايين تر ببيند ، به شدت سلطه گرند و از او بهره برداري مي کنند و اگر از خود قلدرتر ببينند ، تحت سلطه او در مي آيند .اين افراد ، در مقابل کساني که بالاتر از خود مي بينند ، احساس کهتري و بندگي مي کنند . اين احساس ترس و تهديد ، فرهنگ تملق و نوچه پروري را به وجود مي آورد . احترامي که در بسياري از موارد ، از روي چاپلوسي است ، نه احترامي بالغانه به يک بالغ ؛ بلکه ستايش ابهت يک قدرت براي کسب امنيت ، يا احترامي از روي ترس شديد . همين افراد در جايي که خود را صاحب قدرت بيشتري ببينند و احساس امنيت بيشتري کنند به سلطه گر تبديل مي شوند و زير دست پيدا مي کنند .

اين نوع تعاملات بيمارگونه و غير انطباقي چه در روابط کاري و اجتماعي و چه در روابط عاطفي ، بسيار مشاهده مي شود .قدرت از توامندي يک "من " رشد يافته و پخته به وجود مي آيد . و قلدري از همانند سازي با يک وجدان اخلاقي سختگير ، بي رحم و تنبيه کننده .يکي از پيش شرط هاي قدرت ، توانايي در اعتماد کردن به هستي است . در حالي که قلدري حاصل بي اعتمادي و خصومت نسبت به جهان است .قدرت ، ره آورد عزت نفس واقعي "من" است اما قلدري نتيجه احساس تحقير و ناکامي شديد در "من " مي باشد. قدرت توليد مهرباني و همدلي مي کند ، برعکس قلدري توليد ساديسم و بهره برداري و سوء استفاده از فرد مقابل مي نمايد . رابطه با فرد قدرتمند باعث رشد و تقويت من فرد دوم مي شود ، در حالي که رابطه با فرد قلدر گرچه امنيت کاذب مي آفريند اما در نهايت سبب ضعف در من فرد ديگر مي شود . بنابراين مي توان قدرت را از قلدري جدا کرد .

همان طور که عرض شد اگر در روان فرد ، من ايده آل خودشيفته و سلطه گر وجود داشته باشد ، هم بنده سلطه گر مي شود و هم در جايي که احساس امنيت و قدرت کند خود تبديل به ديکتارتور مي شود »

متن کامل اين مقاله در نشاني tebyan.net قابل مشاهده است.

شنبه 23 شهريور 1392 - 10:40
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری