يكشنبه 30 مهر 1396 - 13:41
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

تبيان و نامه اي براي خدا

تارنماي فرهنگي اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي،مقاله ديني «نامه اي براي خدا» را در محيط مجازي منتشر کرد.

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي،بخش حوزه علميه موسسه تبيان اين مقاله را با توجه به سيره عملي علماي ديني تهيه کرده است.

جواددلاوري در اين مقاله مي نويسد:«آيه اللّه مرحوم حاج شيخ محمّد حقّى سرابى ، كاغذ و قلمى برمى دارد و نيازهاى خانه را در آن نوشته وجمع مى زند. قيمت كلّ سفارشها بيست و دو تومان مى شود. كاغذ را در جيب مى گذارد و دستها را به سوى آسمان بلند كرده و مى گويد: خدايا! شاهدى كه بيست و دو تومان لازم داريم !علما در گذشته بيشترين توجه خود را معطوف به کسب علم و دانش نموده بودند و در تنگدستي و فقر و احتياجات مادي به خداوند متعال و اهل بيت عليهما سلام متوسل مي شدند در اين مقاله به نکاتي از فقر برخي از علما اشاره نموده و بيان مي داريم که آنها علي رغم تنگدستي هيچگاه دست از تحصيل علم و دانش برنداشته و اين مسير نوراني را ادامه داده اند.نامه اى براى خدا!

آية اللّه مرحوم حاج شيخ محمّد حقّى سرابى در ايّام جوانى دچار تنگدستى شديد مالى مى شود. همسرش كه از ماجرا بى خبر بوده ، نيازهاى خانه را چند بار به ايشان يادآورى مى كند.مدّتى مى گذرد و خبرى از خريد نمى شود. سرانجام در مقابل سۆال و اصرار همسرشان مى گويد:خوب ، هر چه لازم داريم بگو! بعد اضافه مى كند: مى خواهم براى خدا نامه اى بنويسم ! مگر نشنيده اى كه بعضى ها براى خدا نامه مى نويسند؟!

كاغذ و قلمى برمى دارد و نيازهاى خانه را در آن نوشته وجمع مى زند. قيمت كلّ سفارشها بيست و دو تومان مى شود. كاغذ را در جيب مى گذارد و دستها را به سوى آسمان بلند كرده و مى گويد:

خدايا! شاهدى كه بيست و دو تومان لازم داريم !عصر همان روز، همان مبلغ به واسطه يكى از دوستان قديمى پدرشان كه به قصد زيارت به قم آمده بود به وى هديه مى شود!امام محمّدباقر عليه السلام فرمود: اِنَّ العِلمَ يُتَوارَثُ وَ لا يَموتُ عالِمٌ اِلاّ وَ تَرَكَ مَن يَعلَمُ مِثلَ عِلمِهِ اَو ما شاءَ اللّه،بدرستيكه علم به ارث منتقل مى شود و عالمى نميرد مگر اينكه كسى را كه مانند خود يا آنچه پروردگار بخواهد بر جاى گذارد. در ادامه ماجراي زهد مرحوم شفتي را بازگو خواهيم نمود.

ميرزا محمد تنكابنى صاحب (قصص العلماء)نقل مى كند:فقر وفاقه«حجة الاسلام شفتى »در ابتداى كار به نحوى بود كه بتصوّر در نيايد. زمانى كه در نجف اشرف در خدمت بحرالعلوم تلمّذ مى نمود، ميان او و حاجى محمدابراهيم كلباسى علاقه و مصادقه و مراوده بسيار بود.

روزى حاجى كلباسى به ديدن سيّد رفت ديد كه سيّد افتاده معلوم شد كه از گرسنگى غش كرده ، پس حاجى فوراً به بازار رفته و غذاى مناسبى براى او تهيه كرد و به اوخورانيد، پس به حال آمد.و در اوايل حال در طهارت و نجاست زياد احتياط داشت و حوض آبى در بيرونى بحر العلوم بود و سيد اغلب اوقات به خانه استادش بحر العلوم مى رفت و از آب حوض تطهير مى كرد. پس استادش بحر العلوم از فقرو فاقه سيّد اطلاع يافته به سيّد فرمود كه :تو بايد در اوقات غذا به نزد من حاضر شوى و در اين باب اصرار زياد نمود و سيد درمقام انكار بود، آخر الامر سيّد عرض ‍ كرد كه اگر در اين باب بار ديگر مرا تكليف فرمائى از نجف بيرون خواهم رفت و اگر مى خواهيد كه در نجف باشم و در خدمت شماتحصيل نمايم از اين قبيل تكليف ديگر نفرمائيد. پس بحر العلوم سكوت كرد واز آن تكليف در گذشت .

و در زمانى كه حجّة الاسلام در نزد آقا سيد على (صاحب رياض ) در كربلاى معلي درس ميخواند، حجة الاسلام بنحوى فقر داشته كه نعلين پايش پاشنه نداشته و براىمعاش يوميّه يكسر معطّل وفاقد وعادم بوده .

آقا سيد على شخصى را قرار داده بود كه هر روز دو گرده نان ، يكى در وقت نهار و يكى در وقت شام جهت حجة الاسلام مى برد و زمانى كه در اصفهان وارد شد جز يك دستمال كه سفره نان خورى او بوده و كتاب مدارك چيزى ديگر نداشت و ميان مرحوم والد ماجد آن جناب مصادقه و مۆاخات بوده و والد نيز در آن زمين در نهايت فقر وفاقه بود.والد مى فرمود كه حجة الاسلام از من وعده خواست به منزل او رفتم . بعد از اين كه مدتى از شب رفته بود سفره نان خود را حاضر ساخت و درآن از پاره هاى نان خشك چند روز مانده بود پس من و او از قطعات نان خشك ، آن شب راتغذيه كرديم . در آخر اوقات فقر وفاقه اش روزى اندك تنخواهى گيرش آمد ببازار رفت كه براى خود و عيال قوتى تهيّه نمايد. چون به بازار داخل شد با خود خيال كرد كه جنس ارزان ترى بخرد تا خود وعيال سدّ جوع نمايند، لذا از قصّاب جگر بند گوسفند گرفت و روانه خانه شد، در بين راه خرابه اى ديد كه سگى گرگين ضعيف و نحيف ولاغر در آن خوابيده بود و بچه هايش دور او جمع و همه در نهايت نقاهت و ضعف بودند و در پستان مادرشان شيرى نمانده بود، وآنها همه از مادر شير مى خواستند وهمه در حال فرياد بودند.حجة الاسلام را بر آن سگ و بچه هاى او رحم آمد و گرسنگى آنها را بر گرسنگى خود وعيال مقدّم داشته ، آن جگر بند را نزد آنها انداخت . آن حيوانات يكباره هجوم آوردند و آن جگربند را خوردند و سيد ايستاده و نگاه مى كرد پس بعد از انجام كار، آن سگ گرگين روى به آسمان كرده گويا دعا مى كرد.بلى آن جناب از سلاله همان كس بود كه اسير و فقير و صغير را برخود وعيال خود ترجيح مى داد و به گرسنگى شب را به روز آوردند تا اينكه خلاق منّان سوره هل اتى در حق ايشان نازل كرد و در مدح ايشان للّه للّه ويُۆْثُرونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَبِهِمْ خَصاصة للّه للّه للّه فرو فرستاد.

سيد محمدباقر نجفي در خاطره‌اي از علامه محمد تقي جعفري چنين مي‌گويد:در سال هاي اوايل دهه 50، روزي با ايشان از کنار بازار بزرگ تهران عبور مي کرديم. به من گفت: پسرم ، اين‌جا بازار است، جايي که کالا ايده آل اعلا محسوب مي‌شود و پول محور ارزش ها! لحظاتي در چهارراه گلوبندک ايستاديم که ماشين‌ها رد شوند و بتوانيم عبور کنيم. وقتي به نزديکي داروخانه‌اي رسيديم، مکثي کرد و ايستاد و نگاهي به داخل آن انداخت. پرسيدم: آيا اين جا کاري داريد؟ در پاسخ گفت:کاري دارم، ولي مدرک ورود ندارم! سپس کاغذ سفيدي از جيب درآورد و بي آنکه به من نشان دهد، آن را مچاله کرد و دوباره در جيب نهاد و با تبسّمي، شعري را زمزمه کرد و به راه خود ادامه داد.»

متن کامل اين مقاله در نشاني tebyan.net قابل مشاهده است.

پنجشنبه 14 شهريور 1392 - 9:12
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری