سه‌شنبه 31 مرداد 1396 - 17:29
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

توصيه رهبر انقلاب براي مطالعه يك كتاب

«لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ رزمندگان غواص

رهبر انقلاب در حاشيه يكي از ديدارهاي‌شان فرمودند: «اين كتاب «لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ي رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ. در ايامي كه اين كتاب را مي‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم.»

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي به نقل از سايت رهبري، مطلبي را درباره كتاب «لشكر خوبان» معصومه سپهري منتشر كرده است كه در ذيل مي‌آيد:

آن روز كه به طبقه دوم سينما قدس تبريز رفت، نمي‌‌دانست زندگي‌اش در آستانه يك تقدير بزرگ قرار گرفته است. بسته‌‌اي كه از دفتر ادبيات و هنر مقاومت آذربايجان تحويل گرفت چند نوار كاست شصت دقيقه‌اي بود. معصومه سپهري كه آن وقت‌ها هر چيزي را به سادگي نمي‌پذيرفت، هرگز فكر نمي‌كرد آن نوارها مسير زندگي‌اش را تغيير بدهد. اهل كتاب و شعر بود و به خاطر همين شعرها وارد فضاهاي روشنفكري شده بود.

سال 73 بود كه ‌به اشارت‌هاي مربي مورد علاقه‌اش در كانون پرورش فكري، براي پياده كردن چند نوار خاطره تمايل نشان داد. كاري كه فكر مي‌كرد موقتي‌ست و به تجربه كردنش مي‌ارزد. مي‌شنيد و جلوي هر خاطره‌اي كه از انقلاب اسلامي و جنگ مي‌شنيد يك علامت سوال مي‌گذاشت. او آنقدر سوال داشت كه همان سال‌ها رشته‌ي فلسفه را براي تحصيل انتخاب كرد و آنقدر كلمه در دست و بالش پيدا مي‌شد كه يك پياده‌كننده‌ي نوار باقي نماند.

پياده‌سازي كه تمام شد، سپهري متن‌هاي شسته و رفته‌اي تحويل داد، طوري كه مسئول وقت دفتر ادبيات و هنر مقاومت تبريز، سيد قاسم ناظمي به خود او پيشنهاد نگارش "كتاب خاطرات مهديقلي رضايي" را داد. او با شوقي غريب كار را پذيرفت. مي‌خواست دنياي تازه‌اي را بشناسد. دانشجوي فلسفه، كار بزرگي را پذيرفته بود، اما هنوز شك و ترديدهايش در مورد چيزهايي كه شنيده بود، برطرف نشده بود. مدام فكر مي‌كرد چطور چيزي را كه نه ديده و نه كاملا باور كرده، مي‌تواند روي كاغذ بنشاند؟! چندين ماه گذشت. او بين كتاب‌هاي فلسفه و شعر، خاطرات جنگ يك بسيجي و سوالاتش از دين و دنيا متحير بود...

خانم سپهري با بسيج دانشگاه تبريز به اردوي از دانشگاه تا دانشگاه رفت. برخورد خوب مسئولان اردو كه خود از رزمندگان و فرماندهان بودند و به سوالات او به دقت جواب مي‌دادند، بكر بودن برخي مناطق و خاطرات و وصيتنامه شهيد مهدي باكري او را به حال و هواي ديگري برده بود. اتفاق ديگري افتاد؛ در اردو دفتر خاطرات شهيدي به دستش رسيد كه پازل خاطرات مهديقلي رضايي را كامل‌تر كرد.

بهار 75 بعد از اردوي جنوب، نگارش كتاب را آغاز كرد. كتابي كه با همه وجود مي‌خواست آن را كامل و زيبا بنويسد، اين را حق شهدا مي‌دانست. از آن جا بود كه همراهي‌اش با راوي خاطرات كه هنوز او را نديده بود، آغاز شد. ماجرا از اعزام مخفيانه يك نوجوان تبريزي به جبهه آغاز مي‌شود. بعد از حضور در عمليات فتح‌المبين و مسلم‌بن عقيل، مهديقلي رضايي با يك اتفاق ساده وارد واحد اطلاعات لشكر 31 عاشورا مي‌شود. از اينجاست‌ كه پرده از كار نيروهاي اطلاعات در بخشي از جنگ كنار مي‌رود و شرحي از شناسايي‌ها و جزييات نابي از عمليات‌هاي والفجر مقدماتي، بدر، والفجر 8، كربلاي 4، كربلاي 5، بيت المقدس 2 و 3 و مرصاد بر كاغذ مي‌نشيند. كتاب از بيست و هفت فصل تشكيل مي‌شود كه به ترتيب زماني چيده شده‌اند. روايت از تبريز شروع مي‌شود. قرار است نويسنده، حس و حال و ديده‌هاي كسي را به بند كلمات بكشد كه 70 ماه حضور در جبهه، جانباز هفتاد درصد است.

مهديقلي رضايي يكي از هزاران رزمنده‌‌اي‌ست كه در شانزده سالگي به زور دست‌كاري شناسنامه راهي جبهه مي‌شود و آنجا به معني كامل كلمه بزرگ مي‌شود. به عنوان يكي از نيروهاي اطلاعات، حضور موثر و كار مهم و طاقت فرساي نيروهاي واحد اطلاعات را در مراحلي كه شاهد بوده، باز ‌مي‌گويد، از خاطرات ناب سردار لشكر عاشورا شهيد مهدي باكري و ده‌ها شهيد ديگر. سپهري براي نوشتن اين كار سنگين 4 سال با راوي همراه مي‌شود. آن سال‌ها هر دو دانشجوي فلسفه بودند، كار مداوم پيش نمي‌رفت. گاهي حال خوب نوشتن به خاطر برخي مسائل كم مي‌شد و گاهي سنگيني حس يك خاطره، روزها نويسنده‌ي جوان را در خود نگه مي‌داشت و گاهي بيماري راوي در ادامه مجروحيت‌هاي جنگ... ‌

"لشكرخوبان" اسمي بود كه سيدقاسم ناظمي پيشنهاد داد. اين كامل‌ترين اسمي بود كه فكر كردند مي‌توانند براي آن كتاب بگذارند. لشكر خوبان روايتي داستاني از حوادثي بزرگ بود كه راوي‌اش، مهديقلي رضايي در آن از بيش از چهار صد همرزمش ياد كرده بود كه اغلب آنها به قافله شهدا پيوسته بودند. خاطرات رضايي و قلم سپهري بدون رودروايستي «جنگي كه بود» را به تصوير كشيدند. علاوه بر جزييات فراوان شناسايي‌ها، آموزش‌ها و عمليات‌ها، شوخي‌ها، اشتباهات، انتقادات صريح از تغيير روحيه‌ها در اواخر جنگ گفته شده است. مثلا اين لحظه يكي از مجروحيت‌هاي مهديقلي رضايي دركتاب است:

«لحظه‌هاي بيكاري در منطقه هلالي قاميش در قرارگاه تاكتيكي گاهي با برف‌بازي و سرخوردن روي پستي بلندي‌هاي اطراف مقر پر مي‌شد. نشاط و سر و صداي بچه‌ها در برف‌بازي، همه را براي تماشا هم كه شده از سنگرها بيرون مي‌كشيد. آن روز من هم در حالي كه اوركتم را روي دوشم انداخته و جلوي سنگر ايستاده بودم، بچه‌ها را كه محوطه قرارگاه را پر از گلوله‌هاي برفي كرده بودند، نگاه كردم. بچه‌ها حتي به تماشاچي‌ها هم رحم نمي‌كردند و به اين ترتيب، همه ناخودآگاه وارد اين بازي برفي شده بودند. جلوي سنگر دست به كمر ايستاده بودم كه ناگهان چيز سفتي به سينه‌ام خورد! خيلي دردم آمد. دستم را روي سينه گذاشتم و داد زدم: «بي انصافا، چرا به اين محكمي مي‌زنين؟» بازي متوقف شد.

والله، ما فقط به تو يكي گلوله برفي ننداختيم ....

اين جواب مشترك بچه‌ها بود. يكي دو نفر كه كنارم بودند نيز پرتاب گلوله برفي به سوي مرا انكار كردند اما سينه‌ام همچنان درد مي‌كرد و من تازه متوجه شدم چيزي گرم دارد به دستم مي‌خورد. نگاه كردم و خون را ديدم كه از لاي انگشت‌هايم بيرون مي‌زد.

يعني چي؟!...

همه دور مرا گرفتند. كريم عظيمي و اكبر ترمان لباسم را بالا زدند و ازچيزي كه ديديم، همه به خنده افتاديم. گلوله‌اي بعد از سوراخ كردن آنچه در جيبم داشتم، وارد سينه‌ام شده و همانجا نشسته بود!...»

نويسنده كتاب هنگام نگارش كتاب از روي نقشه‌هاي موجود به كليات مناطق و عمليات‌ها آشنا مي‌شد و سپس در نقشه‌ها و توضيحات ريزي كه از راوي در قبال سوالاتش مي‌گرفت، چنان توجيه مي‌شد، گويي در آن زمان و زمين به سر مي‌برد. همين هم دليلي براي نگارش متني جزئي‌نگر و دقيق از جنگ شد. او در همه شرايط دنبال كشف حالات و مسائل انساني رزمندگان بود. در همين راستا بود كه اوراق درخشاني از احوال رزمندگان غواص كه در همه جنگ الگوي شجاعت و ايمان بودند، خلق شد. زندگي گروهي از زبده‌ترين نيروهاي جنگ يعني بچه‌هاي اطلاعات اگر براي مخاطب جوان نسل بعد از جنگ قابل تصور است، شايد به خاطر اين است كه نويسنده كتاب هم نه تنها جنگ را نديده بود بلكه صدها سوال و انتقاد داشت كه جواب‌شان را يك يك مي‌گرفت و مي‌نوشت.

سپهري در فاصله سال‌هاي 75 تا 79 كه كتاب را مي‌نوشت هيچ راهنمايي براي نگارش خاطرات يك رزمنده نداشت. به تنها چيزي كه فكر مي‌كرد اين بود كه آيا كلمه‌هايش و زباني كه براي روايت برگزيده، اين قدرت را دارند تا حق مطلب را ادا كنند و آيينه‌اي برابر آن روزها بگذارند؟ روزهاي بسيار زيادي به طرح سوالات و رسم نقشه و توضيح عكس و ... مي‌گذشت. همسر و بچه‌هاي خردسال آقاي رضايي آن ايام به حضور سپهري در خانه‌شان عادت كرده بودند. خوشبختانه مهديقلي رضايي آن قدر ذهن آماده و حافظه قوي داشت كه خاطرات را با جزئيات دقيق و بياني رسا توصيف نمايد و سوالي را بي‌جواب نگذارد. گاهي توصيف‌هايش شاعرانه هم مي‌شد و همين دست نويسنده را در توصيف طبيعت و روحيات راوي در كتاب باز مي‌گذاشت. سپهري همه اوراق دست‌نويس را در مراحل مختلف به دست راوي مي‌رساند و تاييد او را مي‌گرفت تا ماحصل كار درست و كامل باشد. به اين ترتيب يكي از بچه‌هاي اطلاعات جنگ كه «نگفتند بگيد!» و «گفتند نگيد!» شگرد ثابت‌شان بود، قسمت عمده‌اي از ناگفته‌ها را تا جايي كه مي‌توانست بازگفت؛ تا پيام رشادت و مظلوميت دوستان شهيدش را به مقصد برساند. ‌

نگارش كتاب سال هفتاد و نه تمام شد اما تا رنگ چاپ به خود بگيرد، چهار سال طول كشيد. سوره مهر در سال 84 كتاب را چاپ كرد. عليرغم موفقيت كتاب در دهمين دوره كتاب سال دفاع مقدس (سال 85) و برگزيده شدنش در بخش خاطرات شفاهي تا چاپ دوم چهار سال ديگر طول كشيد. در اين مدت هم راوي و نويسنده و هم دوستان راوي كه كتاب را خوانده و نظرات‌شان را دريغ نكرده بودند، اصلاحاتي اعمال كرده و كتاب را كامل‌تر كردند كه اين نسخه در چاپ چهارم منتشر شد. اما چاپ كتاب آن اتفاق بزرگ زندگي معصومه سپهري نبود. حتي برگزيده شدن "لشكر خوبان" در جشنواره ربع قرن كتاب دفاع مقدس ( مهر 88) هم آن اتفاق بزرگ نبود.

اتفاق بزرگ اين بود كه نويسنده "لشكر خوبان" قبل از پايان نگارش كتاب به خواستگاري يكي از خوبان لشكر عاشورا پاسخ مثبت داده بود؛ يكي از بسيجياني كه از غواصان كربلاي 4 و 5 بود و آخرين گام‌هايش را بر خاك شلمچه گذاشته بود. راوي كتاب مي‌گويد: «خانم سپهري از من مشورت خواست. من سختي زندگي با همرزم قطع نخاعي‌ام را توضيح دادم. او مدتي بعد گفت جنگ آزمايش شما بود، اين هم آزمايش من....» شايد همه‌ي اينها ـ و خيلي بيشتر از اين‌ها ـ دست به دست هم داد تا رهبر انقلاب در حاشيه يكي از ديدارهاي‌شان بفرمايند: «اين كتاب "لشكرخوبان" پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ي رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ. در ايامي كه اين كتاب را مي‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم.»

مهديقلي رضايي همچنان آدم رازآميزي است. از كتابش كه پرسيديم با لحن مردانه‌ي بي‌لرزشي گفت: «ما وسيله بوديم. همه اين‌ها كار شهدا بود.«

دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 - 11:15
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری