يكشنبه 17 آذر 1398 - 1:22
پربازديدترين اخبار از استان
تهران
  • هيچ خبري موجود نيست

«تلگرافچي پنچ ستاره» نشاني از غيرت جوانان ايران

«تلگرافچي پنچ ستاره» با مروري بر مقاطع مختلف زندگي ستواندار مخابرات صابر قره‌داغلو توسط ساسان ناطق به رشته تحرير درآمده است.

به گزارش روابط عمومي سازمان تبليغات اسلامي به نقل از فارس، کتاب «تلگرافچي پنج ستاره» خاطرات جنگ صابر قره‌داغلو است که ساسان ناطق تهيه و تدوين کرده است. صابر قره‌داغلو فرزند علي‌حيدر در سي‌ام آذرماه 1328 به دنيا آمد. ضبط خاطرات قره‌داغلو در ديدارهاي 52 ساعته شکل مي‌گيرد. شعرهاي گاه و بيگاه قره‌داغلو سال‌ها بعد از جنگ به مجموعه تبديل شد و روي پيش‌خوان کتاب‌فروشي‌ها قرار مي‌گيرد. وي در عمليات بيت المقدس زخمي شده است و نامش در رديف جانبازان هفتاد درصد جنگ تحميلي قرار گرفته است.

اين کتاب در 18 فصل تنظيم شده است که در اين اثر با حفظ مستندات و مولفه‌هاي خاطره‌نويسي، عناصر داستاني نيز به کار رفته است. اين کتاب از دوران کودکي قره‌داغلو آغاز مي‌شود و سعي شده است که خاطرات را با روايت‌هاي داستاني بيان کند.

داستان کتاب از سال 1342 آغاز مي‌شود، از روزهاي تبعيد امام خميني(ره) به ترکيه که قره‌داغلو هيچ آشنايي با امام ندارد و با شنيدن خبر تبعيد جوياي دانستن مي‌شود تا اينکه در بازار کفاشان رساله امام را مي‌بيند و خريداري مي‌کند و اينگونه وارد جريانات انقلابي مي‌شود.

يکي از ويژگي‌هاي اين کتاب طرح داستان و رسومات مردم است و حتي اشاراتي به زنجير پاره کردن پهلوانان تا بسياري از اتفاقاتي که شايد در اين زمينه انجام نمي‌شود ارائه مي‌کند. البته گاه اين داستانک‌ها تا به جايي مي‌رسد که از جذابيت اثر کم مي‌کند و اطلاعاتي به مخاطب ارائه مي دهد که داستان از محوريت کلي دور مي‌افتد. در جامعه کنوني با توجه به شرايط زماني و فرصت کمي که عموما براي کتاب خواندن گذاشته مي‌شود شايد بيان خاطراتي که براي مخاطب جذابيت چنداني ندارد به کليت اثر ضربه بزند. به طور نمونه وقتي کتاب خاطره يک جانباز مطالعه مي‌شود بيان اينکه همکلاسي وي در سوم دبيرستان قد و بالاي خوبي داشته است يا بيان اينکه حرف «ر» در زبان ناظم مدرسه نمي‌چرخيده است و «لام» مي‌گفته است و بيان پرداخت شهريه و بيان جملات به زبان ناظم که مي‌گرفته است، شايد بهتر است که در کتاب نباشد.

خاطرات قره‌داغلو در بخش نخست خود به دوره آموزش مقدماتي وي در کرمانشاه و طي کردن رسته مخابرات در دانشکده مخابرات دانشگاه نظامي تهران شروع مي‌شود و در ادامه به مرور خاطرات وي از درگيري‌هاي مرزي ايران و عراق در سال‌هاي قبل پيروزي انقلاب اسلامي که به نوعي زمينه‌ساز آغاز جنگ تحميلي نيز هست، منجر مي‌شود. قره‌داغلو در ادامه اين کتاب شرحي از حضور خود در جبهه‌هاي جنگ تحميلي تا سال 1362 و پايان خدمت و بازنشستگي‌اش را شرح مي‌دهد.

خاطرات قره‌داغلو در اين کتاب به دليل زبان شيرين و خودماني وي در روايت خاطراتش که گاه با برخي اصطلاحات عاميانه و تصويرسازي‌ او درباره حوادث و رويدادهاي پيرامونش همراه شده است، اين کتاب را بيش از پيش خواندني کرده است. از سوي ديگر گزارش جامع راوي از وضعيت نزاع مرزي ايران و عراق در سال‌هاي قبل از انقلاب نيز در اين اثر در نوع خود بي‌نظير است.

در بخشي از کتاب آمده است:

«احساس مس‌کردم مثل زمين سوخته‌اي هستم که فقط آب درياها مي‌تونند سيرابم کند. گفتم: خواهر تو را به خدا. دارم از تشنگي هلاک مي‌شوم، ولي اين بار ديگه آمپول نيار.

خاطر جمع باش.

خنگي خوردن آب را مجسم کردم. در خيالم به چشمه‌ها،‌رودخانه‌ها و درياها فکر مي‌کردم؛ ولي فرشته دروغگو! باز با يک آمپول مرا به دنياي خواب سپرد.

از سر و صدا بيدار شدم. به يکباره چند نفر برانکارد به دست وارد اتاق شدند. وحشت کردم. با خودم گفتم: خدايا چي شده؟ يعني عراقيا تا اينجا اومدن و دارن ما را تخليه مي‌کنن؟

دو نفري که در کنارم بودند، کردي حرف مي‌زدند. گفتم: کردين؟

-آري.

-کجايي هستيد؟

-کرمانشان. ئي‌وه منال کوره‌ايد؟

-منم کرمونشاهي‌ام.

-له‌کوره‌ي کرمانشان؟

چون کرمانشاه و اطرافش را مي‌شناختم، گفتم: «سنگ معدني». فکر مي‌کردند مي‌خواهم خبر سلامتي‌ام را به خانواده‌ام برسانم؛ بي‌خبر از اينکه براي خوردن آب نقشه مي‌کشيدم. يک‌شان گفت: نشاني مارتان هاکو؟

نشاني جايي را دادم. گفتند: ايسه چشتي تووي بيمه پيت؟

-آب.

-بودن.

آن يکي گفت: او کاره نکه.

دوستش با ترديد رفت و پنبه خيسي را آورد و با ان لب و صورتم را خيس کرد. با خودم گفتم: حداقل اينا بهتر از ملائکه آمپول‌زن هستن!

داشت دور دهانم را مرطوب مي‌کرد که به يکباره پنبه را با دندانم گرفتم و آبش را مکيدم. مرد پنيه را محکم گرفته بود و مي‌گفت: چه اکي؟ ولي بکه. تووي خوي خفه بکي؟

پنبه را رها کردم. ذره‌اي از تشنگي‌ام کاسته شد. گفت: کاري و گرده مناليل نيري؟

حالا که به مقصودم رسيده بودم، گفتم: الان کرمونشاه نيستم. ساکن اردبيلم و اونجا خدمت مي‌کنم.

مرا روي برانکارد گذاشتند، به فرودگاه بردند و سوار يکي از هواپيماي سي 130 کردند. قبل از بلند شدن هواپيما خوابم برد. مايع ولرمي روي صورتم مي‌ريخت. احساس مي‌کردم اشک‌هاي معلمم به صورتم مي‌خورد. به دوران کودکي برگشته بودم و جلوي زندان اردبيل با يکي از بچه‌هاي مدرسه حرفم شده بود.کتابم را به يکي از هم‌کلاسي‌هايم دادم و گفتم: اينا را نگه دار ببينم اين چي مي‌گه!

گلاويز شديم و در آن گير و دار کتاب فارسي‌ام گم شد...»

در اين کتاب در برخي از مقاطع زماني مي‌شکند و برگشت به گذشته دارد که موردي در بالا آورده شد.

در بخش ديگري از اين کتاب مي خوانيم: «در بخشي از خاطرات او در اين کتاب مي‌خوانيم: به بازار خانقين رفتيم. کردهاي مسلح در اطرافمان اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. بازار خانقين پر از لوکس‌فروشي بود. فروشنده‌ها با ديدن کاک عمر تعظيم مي‌کردند و دستش را مي‌بوسيدند. از تنگ گيلاس ياقوتي رنگي خوشم آمد. فروشنده يک دست از آن را کادو پيچ کرد. قيمتش 164 تومان بود. فروشنده نمي‌خواست پولش را بگيرد. گفتم: تو را جان ملا مصطفي و کاک عمر پولش را بگير. فروشنده چشم به چشم کاک عمر دوخته بود. کاک عمر وقتي ديد ناراحت مي‌شوم، به او گفت: «دينارقت له وي بسين».

در بخشي ديگر از کتاب هم آمده است: «سومين روز مرخصي‌ام، براي ناهار خانه دايي عزت الله دعوت داشتم. هنوز ناهار نخورده بوديم که خبر آوردند حال مادربزرگم خوب نيست. وقتي به خانه رفتم، تمام کرده بود. اولين تجربه از دست دادن يکي از عزيزانم برايم گران بود. گيج و منگ، نمي‌دانستم چه کار کنم. با بزرگ‌ترها به قبرستان ستاره‌آباد رفتم و با بيل و کلنگ به جان زمين يخ زده افتاديم. آماده‌کردن قبر چند ساعت طول کشيد و مادربزرگم را بدون آنکه سنگ ريزه‌اي کف دستش بگذاريم، به خاک سپرديم.

مجلس ختم برگزار شد و مهمان‌ها از دور و نزديک آمدند. آخرين روز مرخصي‌ام، پدرم گفت: «مي‌خواي برگردي؟»

تازه يادم افتاد که کي هستم و کجا هستم. به اداره پست و تلگراف رفت. تلگرافچي نوشته‌ام را مخابره کرد: «به علت فوت مادربزرگم به يک هفته تمديد مرخصي احتياج دارم.»

تلگراف را با يک برگه اعلاميه تحريم مادربزرگم به پادگان اردبيل بردم. استوار نبي‌اللهي و اسکندري در دژباني بودند. فوت مادربزرگم را پشت برگ مرخصي‌ام تأکيد کردند و مهر زدند.

يک هفته ديگر در اردبيل ماندم و بعد از آن به محل خدمتم برگشتم.»

سه‌شنبه 3 ارديبهشت 1392 - 21:3
*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری