پنجشنبه 8 تير 1396 - 13:24
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

آرش معظمي

 

"گرگ سالي" نقد و بررسي شد

 

مراسم نقد و بررسي کتاب «گرگ‌سالي» اثري از زنده ياد اميرحسين فردي با حضور عليرضا قزوه مدير مرکز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري، موسي بيدج، کمال شفيعي، صادق کرميار، محمد کاظم مزيناني، ابراهيم زاهدي مطلق نويسنده، راضيه تجار، محمد ناصري، حسين فتاحي، خسرو باباخاني، ضرابي مسئول دفتر ادبيات و مقاومت حوزه هنري، محمدعلي گوديني، محمد سرور رجايي مدير دفتر ادبيات افغانستان، خانواده اميرحسين فردي و جمعي از اهالي ادب و اهالي رسانه برگزار شد.

 

كرميار:تاثيرات فرهنگي فردي در درازمدت بوده است

صادق كرميار در نشست نقد و بررسي كتاب گرگ سالي گفت: من ارتباط چنداني با اميرحسين فردي نداشتم اما احساس دوستي ديرينه اي با او داشتم و اين احساس را در مراسم جايزه شعر غني پور با او در ميان گذاشتم؛ همان روز متوجه شدم كه اين حس دو طرفه است.

 وي به بعد مديريت فرهنگي فردي اشاره و اظهار كرد: من به مسجد جوادالائمه زياد رفت و آمد مي كردم؛ مديريت فرهنگي فردي جداي ديگر ابعاد وجودي اش بسيار تاثيرگذار بود.

 اين نويسنده با بيان اينكه مديريت فرهنگي را مي توان در رفتار فردي معنا كرد افزود: در طول سالهايي كه فردي در كيهان بچه ها، مسجد جوادالائمه و حوزه هنري مشغول بود بدون جنجال  و پيوسته و آرام كار مي كرد و همين نوع رفتار تاثير فرهنگي خود را در دراز مدت مي گذاشت زيرا تاثيرات فرهنگي با گذشت چند سال خود را نشان مي دهد.

 كرميار با اشاره به اينكه فردي به دنبال جمع آوري آمار و ارقام در دوران مديريت خود نبود تصريح كرد: فردي به صورت آرام و پيوسته تاثيرات خود را چه مستقيم و چه غير مستقيم بر جوانان مي گذاشت؛ 

 وي ادامه داد: انتظار تاثير كوتاه مدت را نبايد از حركت هاي فرهنگي داشت، چنين شيوه مديريتي خوب را من تنها در فردي و سيد محموددعايي ديده ام كه تاثيرات فرهنگي خود را در درازمدت گذاشته اند؛ اميدوارم اين شيوه مديريتي الگويي براي ما باشد.

 

ناصري: فردي تمام تجربه هاي معنوي خود را در كتاب گرگ سالي آورده است

محمد ناصري در اين مراسم كتاب مرحوم فردي را به شدت تحت تاثير باورهاي ديني و مذهبي كه به آن اعتقاد داشت، دانست و گفت: فردي از تجربه هاي زيستي خود به شكل هنرمندانه و جزئي پردازانه سخن گفته و از مرز واقعيت هم گذشته است. پيوند غيب و شهادت بسيار عظيم است اما فردي با جزئيات به آن پرداخته است.

 ناصري با بيان اينكه در داستان هاي انقلابي ، اثري كه فضاي ماورائي و طبيعت را در هم آميخته باشد وجود نداشت اما فردي چنين اثري را آفريد، گفت: در جايي از كتاب تجسم يك آمريكايي به شكل گرگ آمده است و اين نكات است كه رمان را متفاوت مي كند.در كتاب گرگها سراغ افرادي خاص مي گردند و ظاهرا با انسان هايي كه حقايق را كشف كرده اند، مواجه مي شوند كه زنده ياد فردي چندين بار اين نكته را در كتاب آورده است. از جاهاي مهم و حساس كتاب مواجه شدن چهره به چهره شخصيت داستان با گرگ است.

 اين نويسنده با اشاره به اينكه فردي تمام تجربه هاي معنوي خود را در كتاب گرگ سالي آورده است، افزود: اين كتاب داراي لايه هاي پنهاني است كه خواننده با يك بار خواندن به آن دست نمي يابد. موضوع نماز در همه جا با فردي است زيرا از تجربه هاي شخصي او محسوب مي شود كه آن را در اوج قله هايش تجربه كرده است و در آثارش عوامل ماورايي كه ما به اعتبار واژه ها مي شناسيم ، ديده مي شود.

 ناصري هنر فردي را آوردن اعتقادات خود در داستان رئال دانست و افزود: آوردن مقوله ماورايي در طبيعت و باورپذير كردن آن براي مخاطب از جمله كارهاي هنرمندانه فردي است. هنر فردي را آوردن اعتقادات خود در داستان رئال دانست توصيف او از مسجد در كتاب بكرو ناب و جان دار است و آن جا را پناهگاه تنهايي توصيف مي كند كه امنيت به انسان مي دهد و اينها نكاتي است كه اثر اميرحسين فردي را متفاوت مي كند.

 

مزيناني: فردي كاملا آگاهانه مي نوشت

محمد كاظم مزيناني نويسنده كتاب "شاه بي شين" در ابتداي سخنان خود در اين مراسم درباره سابقه آشنايي خود با مرحوم فردي گفت: در 19 سالگي براي اولين بار مرحوم فردي را در مجله كيهان بچه ها ديدم و بعد از آن بعضي مواقع با وي از دفتر مجله به سمت خانه مي رفتيم و مرحوم فردي همواره دوست داشت راهي را برود كه به آن اطمينان داشت به همين دليل هر روز از يك راه مشخص به منزل مي رفت.

 وي با بيان اينكه فردي در نوشته هايش احساسات خود را به جاهاي مورد نظرش مي برد، افزود: فردي به آذري فكر مي كرد اما به فارسي مي نوشت. براي آذري زبان ها فارسي نوشتن مشكل است زيرا با كرشمه هاي زبان فارسي آشنا نيستند اما زنده ياد فردي، فارسي را سليس و روان مي نوشت.

 مزيناني ويژگي هاي نوشتاري فردي را برشمرد و گفت: فردي در نوشتن محافظه كار بود و نجابت روستايي ، توجه به جزئيات و دوري از هرگونه پيچيدگي در او و آثارش تا آنجا بود كه گاهي اين سوال پيش مي آمد كه يك نويسنده چقدر مي تواند محافظه كار باشدمانند شخصيت اسماعيل كه در كتاب مي بينيم مدت ها بي كار است و كاري انجام نمي دهد.

 مزيناني فردي را داراي تشابه زياد ميان شخصيت و كارش دانست و اضافه كرد: نوسنده ادبيات سياسي بايستي پيچيدگي هاي آن را بشناسد و با نظريه قدرت و جامعه شناسي نيز آشنا باشد اما مرحوم فردي در اين مقوله طور ديگري وارد مي شود و اصلا كاري به سياست ندارد.

 اين نويسنده با اشاره به اينكه اميرحسين فردي به دنبال تجربه فضاي جديد در كارهايش نبود، ادامه داد: همواره حس نستالژيك به دنبال فردي است . او از منظر يك انسان شهري به روستا نگاه نمي كند بلكه آنجا را از نگاه يك روستايي مي بيند. وي دنبال كشف و شهود و تنوع و گونه گوني و درگير شكستن رابطه علت و معلولي در كارهايش نيست.

 نويسنده كتاب "شاه بي شين"  فردي را نويسنده اي دانست كه حالت عابدانه خود را در داستان نويسي نيز حفظ كرده است و گفت: وي فضاي پسا مدرن و پست مدرن را نمي خواهد تجربه كند و با فرديت مدرن ميانه اي ندارد. او ميراث ادبياتي خود را از كساني چون تولستوي و چخوف به ارث برده و با ادبيات اين نويسندگان مانوس است.

 مزيناني ادامه داد: زنده ياد فردي درباره مرگ پرسشي ندارد و ظاهرا تمام پرسش هاي فلسفي را مي داند  و با نگاه نجيبانه و روستائيش تمام پيچيدگي هاي فكري و اجتماعي را ساده كرده و طبق فرمول ديني آن را حل مي كند. به عنوان مثال فردي هيچ گاه به حوزه نا هنجاري هاي اجتماعي مانند مواد مخدر، طلاق و اختلافات طبقاتي  و.... نزديك نمي شود.

 اين نويسنده خاطر نشان كرد: فردي به واقعيتي كه خارج از وجود وي جريان دارد، كاري ندارد. او در حوزه سياسي در منظر داستان انقلاب نگاه تمثيلي به آمريكا دارد كه مبتني بر گرگ و ميش و ظلم و ستم و انسان و فرشته است.

 محمد كاظم مزيناني اضافه كرد: نگاه فردي مبتني بر قياس است نه استقرار. وي از كل به جزء وارد مي شود و نه از جزء به كل. كساني كه داراي نگاه ديني در ادبيات هستند مي دانند كه اگر شخصي از جزء به كل حركت كند به همه چيز خواهد رسيد الا خداوند. فردي كاملا آگاهانه مي نوشت و اگرمي خواست، مي توانست چارچوب ها بشكند و به تجربه عوامل ناسوتي بپردازد.

 

تجار: گرگ سالي نماد مظلوميت زنان طبقه روستايي است

راضيه تجار در اين جلسه گفت: رمان گرگ سالي يك رمان واقعيت گرا با رگه هايي از رويدادها و شخصيت هاست، وقتي شخصيت كناررويدادها قرار مي گيرد براي مخاطب شخصيت بارز مي شود.

 وي ادامه داد:  اسماعيل صنوبري شخصيت اصلي رمان گرگ سالي است كه اگر جلد اول رمان را نخوانده باشيم باز هم نسبت به او شناختي پيدا مي كنيم .

 تجار افزود: شخصيت داستان، جواني 22 ساله است كه دانشجو هم نيست و تنها مشخصه اش محاسنش هست و زمان آن مربوط به دوره اي است كه انقلاب در حال شكل گرفتن است ، محاسن داشتن در واقع نشان دهنده روشنفكر و يا مذهبي بودن بود. شخصيت داستان از نظر دروني يك فرد مهربان و دوستدار طبيعت است كه گرايش هاي مذهبي دارد ، آداب مسلماني را بخوبي رعايت مي كند و نمازش را هم اول وقت مي خواند.

 اين نويسنده ادامه داد: شخصيت اسماعيل به افرادي كه گرايش مذهبي دارند جذب مي شود، به سمت و سوي روحاني يا يك مداح در رمان كشيده مي شود. نويسنده رمان را محدود كرده به اين شخصيت و اسماعيل محور قصه است و ارتباطات و گفتگوهاي قصه از طريق اسماعيل شكل مي گيرد .اسماعيل گاهي  محافظه كارانه برخورد مي كند .

 وي با اشاره به اينكه نويسنده اجازه داده با نگاه به قضايا به دريافتهايي برسيم و به درونش نقبي بزنيم تصريح كرد: گرگ در رمان به طرف كساني مي رود كه گرايش سياسي و مذهبي دارند وردپاي اين طيف از آدمها را دنبال مي كند؛اسماعيل در مسيرنگاه چنين گرگي هست و هر لحظه جداي از اينكه بايد با طبيعت بجنگد ، با گرگ هم بايد درگير شود ، مضاف بر اينكه از نظر ايدئولوژي هم درگيري دارد.

 تجار با بيان اينكه اسماعيل آنجا كه به دختري دل مي بندد نگاهش بسيار پاك است خاطر نشان كرد: نويسنده مي توانست به  اين موضوع بيشتر بپردازد زيرا احساس مي شود كه مغفول مانده است . 

 وي افزود: شخصيت ديگر رمان مادربزرگ است . زني كه حجاب دارد و متكي به خودش است ؛ به حيوانات خوب رسيدگي مي كند و تكيه كلام هاي زيبايي دارد ، مهرباني و شخصيت دروني زن كه پير روستا هم محسوب مي شود ، مشهود است. مثل ساير زن هاي روستا مظلوم است و كساني كه رشد فرهنگي ندارند بر او دست بلند مي كنند و اسماعيل دفاع مي كند. اين رمان نماد و نشانه اي از مظلوميت زنان طبقه روستايي است.

  وي ياد آور شد: اسماعيل شخصيتي  است كه در يادها خواهد ماند. فكر مي كنم بايد رشد و بالنده شدن اين شخصيت در جلد بعدي توسط شاگرادن مرحوم فردي نوشته شود. 

 تجار در پايان گفت:  زماني كه اين رمان را مي خواندم به ياد اثر بالزاك افتادم زيرا با توجه به اينكه روستاهاي توصيف شده در كتاب را نديده بودم آن روستا براي من لذتي ايجاد كرد به طوري كه احساس كردم طبيعت روستا و مردمانش زنده است. نويسنده خيلي خوب توانسته لحظه پردازي كند و حس جاري كند، بايد به اين نويسنده دست مريزاد گفت.

 

زاهدي‌مطلق: فردي در ادبيات معاصر، کُرسي توصيف را از آن خود کرد

 ابراهيم زاهدي مطلق نويسنده و روزنامه نگار هم از ديگر از سخنرانان مراسم نقد و بررسي کتاب «گرگسالي» بود که در سخناني کوتاه با اشاره به سخنان مزيناني گفت: در حوزه شعر جواناني که به شعر نو روي آوردند و تا جايي پيش رفتند که اعلام کردند دوره غزل تمام شده است، در حاليکه دوره غزل به سر نيامده است بلکه همه افراد نمي‌توانند غزل بسرايند و اين شهامت مي‌خواهد. اميرحسين فردي هم اگر در‌‌ همان قالب لئو تولستوي و... مي‌نويسد به دليل جسارتي بود که داشت.

 وي افزود: در حوزه ادبيات هر کسي براي خود صندلي دارد و بر روي آن مي‌نشيند و به قول مرحوم فردي اگر صندلي هم نباشد هر کسي به ضرب آرنج خود، آن را ايجاد مي‌کند. اميرحسين فردي هم کرسي توصيف در ادبيات معاصر را متعلق به خود کرد و در توصيف به قله رسيد.

 اين نويسنده با اشاره به اينکه فردي از ابتدا در کتاب‌هايي مانند «آشيانه در مه»، «سياه چمن» و غيره از توصيفات به خوبي بهره برد، خاطرنشان کرد: در فوتبال هر بازيکني در يک جناح بازي مي‌کند و هر بازيکني قابليت خود را دارد. اميرحسين فردي هم که علاقه خاصي به فوتبال داشت و به کيهان و حوزه هنري سپرده بود در روزهاي سه شنبه که به فوتبال مي‌رود جلسه‌اي براي وي نگذارند، حوزه قابليت‌هاي خود را شناخته بود و قدرت او، توصيف است به همين دليل آثار خود را به سمت توصيف مي‌برد و موقعيت توصيف را براي خود ايجاد مي‌کرد چون به توانايي خود واقف بود.

 زاهدي مطلق که از سال‌هاي پيش از انقلاب در مسجد جواد الائمه همراه اميرحسين فردي بوده است، درباره نقد کردن توسط اميرحسين فردي گفت: وي هميشه درباره آنچه که بود و نوشته شده بود نقد مي‌گرد و هرگز راجع به چيزهايي که در آثار موجود نبود به نقد نمي‌پرداخت. فردي قصه را همانگونه که بود و خوانده مي‌شد، نقد مي‌کرد.

 وي افزود: اميرحسين فردي کرسي توصيف در ادبيات را براي خود کرد و توصيف ادبيات معاصر را به قله رساند. فردي در کتاب گرگ سالي هم شخصيت اصلي داستان خود را به اردبيل، شهري که به خوبي مي‌شناخت برد و آنگونه از توصيف بهره برد که از خود شهر اردبيل زيبا‌تر است. او طبيعت را با همه اجزايش مي‌ديد و بسياري از فضا‌ها را طوري در کتاب توصيف مي‌کند که مخاطب را براي رفتن به آن فضا‌ها دعوت مي‌کند.

 زاهدي مطلق با اشاره به اينکه رسالت فردي توصيف زيبايي‌هاي طبيعت بود، عنوان کرد: شايد خود او بيشتر از هر کسي از توصيف طبيعت لذت مي‌برد؛ فردي از هيچ چيز به راحتي و به سادگي نمي‌گذشت زيرا طبيعت را با تمام اجزايش مي‌ديد.

 اين نويسنده در ادامه بخش‌هايي از توصيفات زيباي اميرحسين فردي در کتاب گرگ سالي را براي حاضران قرائت کرد.

در پايان اين مراسم از خانواده مرحوم اميرحسين فردي تجليل به عمل آمد.

در بخش پاياني اين مراسم، برگزيدگان پنجمين جشنواره سراسري داستان انقلاب معرفي شدند. پنجمين جشنواره داستان انقلاب در دو بخش داستان كوتاه بزرگسال و نوجوان و داستان بلند و رمان بزرگسال و نوجوان برگزار شد.

در بخش‌ داستان كوتاه بزرگسال «عشق روزهاي آپولو» اثر مهدي نورمحمدزاده، «علياحضرت» نوشته ناهيد قادري حاجي‌آبادي و «آخرين دردها» نوشته ابوالفضل بصيري به عنوان آثار برگزيده معرفي شدند.

همچنين در بخش رمان بزرگسال «هزار و يك جشن» نوشته محمد محمودي نورآبادي، «بود و نابود» نوشته سيدهاشم حسيني و «سياه، سفيد، خاكستري» نوشته يوسف قوجق به عنوان آثار برتر تجليل شدند.

در بخش داستان‌ كوتاه نوجوان نيز «آزادي» نوشته رفيع افتخار، «بيا از حميد حرفي نزنيم» نوشته مرضيه فعله‌گري و «همه با هم» نوشته مهين سماواتي نفرات برتر بودند که از آن‌ها تجليل شد.

در حوزه رمان نوجوان نيز اثر «موهاي تو خانه ماهي‌هاست» نوشته محمدرضا شرفي‌خبوشان به عنوان رمان برگزيده شناخته شد.

 

گفتني است کتاب گرگسالي آخرين اثر اميرحسين فردي در ادامه رمان اسماعيل در آخرين سال عمر وي به زيور طبع آراسته شد و پس از درگذشت وي در انتشارات سوره مهر حوزه هنري منتشر شد.

فردي در زمان حيات خود «گرگ سالي» را داستاني تاليف شده در ادامه رمان «اسماعيل» خواند و درباره آن گفت: شخصيت اصلي اين رمان همان اسماعيل است که از موقعيت پاياني رمان «اسماعيل» به دوران رخداد اين اثر پرتاب شده است. من خيلي خدا را شاکرم که توفيق داد تا اين رمان را بنويسم. اين داستان و فضايش ناگهاني به ذهن من رسيد، اما به جرات مي گويم که در ادبيات داستاني ايران اثري را سراغ ندارم که اين طور برخورد استعاري را با آمريکا و نيروي استکبار نشان دهد. اين رمان حرف درشتي براي زدن دارد و مي گويد آمريکايي ها گرگ هستند و از تبار گرگ و بايد با اين نگاه به آنها نظر انداخت. در اين رمان گرگ هاي تغيير پيدا کرده ديگر با نشانه سراغ آدم ها مي روند و اين بزرگ ترين استعاره اين رمان است. در واقع هوشمندي آنها در انتخاب طعمه و محيط رعب و وحشتي که در منطقه ايجاد مي کنند در کنار نزاع ميان مردم و آمريکايي ها و گرگ هاست که قصه رمان را مي سازد.

رمان گرگ سالي روز ۲۸ خرداد ماه سال جاري و در مراسمي ويژه در تالار مهر حوزه هنري رونمايي شد.

در ادامه برشي از اين رمان را مي خوانيم:

بعد از ظهر آخرين روز زمستان کنار جاده باريکي که به روستاي بنفشه دره مي رسيد، از ميني بوس پياده شد. همان جا ساکش را روي زمين گذاشت و به دور و برش نگاه کرد. در چشم اندازش دشت صاف و همواري ديده مي شد که تا کوهپايه هاي دوردست کشيده شده بود. خاک نرم و پوک بود. سبلان باز هم روبه رويش بود، اما اين بار، از جبهه جنوبي آن را مي ديد، پرهيب، مانند شتري کوهان دار. پربرف و با پاره ابرهايي که مانند گردن آويز، گرد قله و بر يال هاي سبزش آويخته بودند. اين چهره از سبلان را در کودکي هايش که همراه پدر به بنفشه دره آمده بود به ياد داشت و به ياد داشت که در پندارهاي کودکانه اش آن شتر عظيم الجثه در حال حرکت به سوي مقصدي نامعلوم آرام و بدون توقف، همچنان مي رفت.

… پدر مي خواست برود دِه براي عروسي، کت و شلوار تازه اش را پوشيد، مادر لباس زير برايش گذاشت تا عوض کند. اسماعيل جفت دو پايش را توي کرد يک کفش که من هم مي خواهم بيايم دِه. پدر عصباني شد و سرش داد کشيد:

آخه بزغاله تو براي چي مي خواي بيايي ده، من يه روز بيشتر نمي مونم، عروسي که تمام شد، برمي گردم.

گريه کرد. پاهايش را زمين کوبيد، اشک ريخت:

منم… منم مي خوام بيام!

بيايي چي کار بکني. مگه تو مدرسه نمي خواي بري؟ درس و مشق نداري؟

جمعه که مدرسه ندارم…

شيطونه مي گه بزن دهن دماغشو خونين و مالين کن ها!

بدتر گريه کرد و خودش را به زمين زد. در حال غلتيدن بود که مشت گره کرده پدرش، مثل پتک نشست روي نرمه رانش. از درد جيغ کشيد. صداي مادر بلند شد:

بزن… بزن… چلاقش کن اين يتيم رو!

تو ديگه چي مي گي… اين… اين آخه براي چي مي خواد بياد هان! ؟ من که يه شب بيشتر نمي مونم، بليت هم يک دونه بيشتر نگرفتم. اونم فقط براي خودم… اينو کجا جا بدم؟ روي کله بابام بنشونم؟ هان؟

مادر بالا سر اسماعيل نشسته بود و اشک هايش را خشک مي کرد:

پس مي خواي بچه را با اين اشک چشم ول کني بري؟ خب مي خواد بره عروسي ببينه، مادر بزرگشو ببينه…

نخير هم خانم… بگو دلش براي سگ ها و الاغ هاي ده تنگ شده!

خيلي خب… دلش براي سگ ها و الاغ ها تنگ شده… بچه اس ديگه… دلش به حيوونا خوشه!

پدر با چند بد و بي راه و يکي دو تا استغفرالله نرم شد و گفت:

پس براي اين آشغال هم لباس بذار… عوضي!

اسماعيل گريه اش بند آمده بود، اما سکسکه مي کرد و دست مشت شده اش را توي کاسه چشم هايش مي چرخاند. وقتي لباس سفر پوشيد و خواست راه بيفتد، پايش همراهي نکرد، لنگ زد و آه کشيد. مشت پدر او را از پا انداخته بود. به زحمت مي توانست قدم از قدم بردارد. با ديدن اين صحنه چهره غضبناک پدر رنگ عوض کرد. نگراني و همدردي جاي خشم و خروش را گرفت. مادر چيزي نگفت، فقط نگاهش کرد. دور چشم هايش اشک نشسته بود. پدر بي آنکه حرف بزند، زانو زد تا اسماعيل دستش را روي شانه او بگذارد و کفش هايش را بپوشد. وقتي آماده شدند، پدر ساک را به يک دست داد و با دست ديگر دست او را گرفت و راه افتادند. اما اسماعيل همچنان مي لنگيد. مادر کاسه آبي پشت سرشان خالي کرد و آن ها کوچه را پشت سر گذاشتند و به خيابان رسيدند.

عصر توي اتوبوسي که از ميدان آزادي به طرف اردبيل مي رفت، با پدر روي يک صندلي نشستند. گاهي وسط اتوبوس سرپا مي ايستاد، خسته که مي شد، روي پاي پدر مي نشست. غروب خورشيد را با اشتياق تماشا مي کرد، همين طور کوه ها و دشت هاي اطراف را که جا مي ماندند و آن ها مي رفتند. غروب هم جا ماند، شب شد، تاريکي آمد. سفيدرود را به صورت اژدهاي خفته، در زير نور ماه ديد. از هيبت آن ترسيد. از کوه ها و صخره هاي پوشيده از جنگل وحشت داشت. احساس مي کرد، هر آن روي اتوبوس آوار خواهند شد و يا ممکن بود، در پس پيچي از پيچ هاي جاده، ناگهان ديوي ظاهر شود و با يک مشت اتوبوس را مثل قوطي حلبي له کند و آن ها هم نابود شوند. پدر او را نشاند روي زانوهايش و به خودش فشرد. احساس آرامش کرد. چشم هايش را بست و خوابش برد. مدتي بعد با سروصداي چند نفر بيدار شد:

رسيديم آقاجون؟

نه. هنوز.

با چشم هاي خواب آلود به اطراف نگاه کرد. کوه مثل ديواري کج و کوله آمده بود نزديک شيشه اتوبوس. ريشه علف ها و تخته سنگ ها ديده مي شد.

پس اينجا کجاست؟

حيران!

حيران؟

حيران شده بود. ماشين نمي رفت، مسافرها با هم حرف مي زدند. شوفر و شاگردش هي پياده و سوار مي شدند. پرسيد:

آقاجون پس چرا ماشين راه نمي ره؟

در همان موقع راننده با صداي بلندي گفت:

سيل اومده جاده را برده. همه پياده شين!

اسماعيل به صورت اين و آن نگاه مي کرد. مسافرها نگران بودند.

آقاجون، يعني چطور جاده را برده؟

چيزي نيست. حالا مي ريم پايين مي بينيم.

باز هم دست او را گرفت و از راهرو باريک وسط دو رديف صندلي حرکت کرد. اسماعيل آخ گفت و خم شد. پدر برگشت:

چي شد؟

پام… پام… درد مي کنه هنوز!

پدر دستش را فشرد و با هم از ماشين پياده شدند. باران شلاق کش مي ريخت. آب توي جاده خاکي راه افتاده بود. کمي جلوتر کوه ريخته بود روي جاده و آن را بسته بود. چند نفر با بيل و کلنگ داشتند جاده را باز مي کردند. مسافرها به اتوبوس چسبيده بودند تا باران کمتر روي سرشان بريزد. مردها کار مي کردند. چند نفري به نوبت با کلنگ توده کلوخ و سنگ را متلاشي مي کردند. گروه ديگر آن ها را با بيل برمي داشتند و مي ريختند توي دره که تا چشم مي ديد درخت بود که بر شانه هاي هم ايستاده بودند و شرشر رودي که آن پايين جاري بود و اما خودش ديده نمي شد. در تمام مدتي که مردها کلنگ مي زدند و با بيل گل و لاي خزيده روي جاده را برمي داشتند. باران يکريز مي باريد و بر کمر و شانه هاي آن ها مي نشست. کم کم ماشين هاي ديگر هم از مقابل رسيدند و پشت سر هم صف بستند. از توي آن ها چند نفر پياده شدند و به کمک آمدند. کلنگ زدند و خاک را برداشتند و خيس و خسته شدند. چند ساعت بعد گل و لاي برداشته شد. جاده نفس کشيد، اما تنها يک ماشين مي توانست از آن باريکه عبور کند. راننده نشست پشت فرمان و در ميان داد و فرياد راننده ها و شاگرد شوفرهاي ديگر و سلام و صلوات مسافران ترسيده و خيس و تليس، ماشين را از آن ميانه تنگ گذراند. مسافرها هم با سرهاي به زير افکنده و شانه هاي خميده، پشت سر ماشين حرکت کردند و بالا دست آب بردگي سوار شدند. با صلواتي بلند، براي سلامتي خودشان و آقاي راننده، اتوبوس با سروصداي زياد، دوباره سربالايي حيران را در پيش گرفت. تازه گرم شده بودند که چند قطره آب روي سر اسماعيل چکيد. به سقف اتوبوس نگاه کرد، آب باران از ميان درزها راه به درون باز کرده بود و قطره به قطره مي چکيد. به سقف اشاره کرد:

آقاجون نيگا؛ اون بالا آب مي ده!

پدر به آنجا نگاه کرد، قطره آبي در حال شکل گيري بود تا به موقع بچکد. پدر دست روي سر اسماعيل گذاشت و صورت او را به شانه خود تکيه داد و گفت:

اشکال نداره… فردا قيرگوني ش مي کنيم!

ما! ؟

نه… راننده.

آقاجون مگه پشت بوم ماشين رو هم قيرگوني مي کنن؟

ولش کن، چشماتو ببند بخواب. چي کار به اين کارها داري تو؟

بغل پدر خوابيد. وقتي بيدار شد که ماشين ايستاده بود. آفتاب مي تابيد، بايد پياده مي شدند؛ پياده شدند.

در چند قدم اول پايش تير کشيد و درد پيچيد تو جانش. اما وقتي قله بلند و پربرف سبلان را ديد، ديگر درد را احساس نکرد. آنجا بود که گمان کرد سبلان شتر کوهان داري است که آهسته آهسته به سوي مقصدي نامعلوم مي رود. پشت سر پدر در جاده باريک راه افتاد. گندم ها درو شده بودند و خرمن ها را جمع کرده بودند. همه جا زرد و افسرده بود. پاييز آمده بود.

… اما حالا آخرين روز زمستان بود. باريکه راه همان طور بود که آن سال با پدر آن را ديده بود. دشت ها و تپه ها و ماهورها، همه سر جاي خود بودند. او هم بود، در آن ميان تنها يک نفر نبود، جاي يک نفر خالي بود. آن هم جاي پدر، جاي آقاجون که ديگر نبود تا دست او را بگيرد و در آن باريکه راه خالي پر پيچ و خم، با هم به طرف دِه بروند. باز هم جاي مشت پدر روي نرمه راستش درد بگيرد، احساس کرد باز هم همان جا درد گرفت؛ يک درد قديمي و دوست داشتني، به نظرش رسيد کمي مي لنگد و يا دوست دارد که کمي بلنگد، همان طور که دوست دارد، پدر هم پيشش باشد. با صداي بلند شروع به خواندن فاتحه کرد.

زمين زير پايش نرم و مهربان بود. هر گامي که بر مي داشت احساس راحتي مي کرد. لذت مي برد. مي پنداشت، زمين هم از اينکه او رويش راه مي رود، راضي است و لذت مي برد. مقصدش بنفشه دره بود که باغ هايش در پايين دست، ميان دره ديده مي شد. کسي در اطراف نبود. صدايي جز صداي سايش سينه باد، روي سنگ ها شنيده نمي شد. در کناره هاي شيبي که انتهايش آبروفت بود، دسته اي از زنبق هاي آبي و سفيد، با هيجان قد کشيده بودند و گل برگ هايشان، هنگام وزش نسيم بال بال مي زدند.

از دوردست ها، صداي پارس سگ هاي گله مي آمد. صداي سگ حس بدي را در او بيدار مي کرد. به ياد گرگ مي انداختش و آن شبي که به نظرش از جنس کابوس بود. پس از گذشت چند روز نتوانسته بود آن را باور کند. مي خواست از آن شب فاصله بگيرد، تا در فرصت مناسبي بتواند در مورد آن فکر کند. مي خواست سينه اش را از عطر زنبق و باد و بنفشه انباشته کند، با شوق کودکانه در باريکه راه هاي پيچ درپيچ و بازيگوش بدود و باد به صورتش بخورد؛ و او نفس بکشد. عميق؛ عطر ابر و خاک و آسمان ها را با وجودش عجين کند.

به نزديکي بنفشه دره رسيد. از آنجا قبرستان روستا ديده مي شد. راهي که از جاده ماشين رو تا به اينجا زير پايش گسترده شده بود، از وسط خرمن جاها مي گذشت. آن مکان محوطه صافي بود که اهالي بنفشه دره، تابستان محصولات درو شده شان را آنجا خرمن مي کردند و مي کوبيدند و باد مي دادند و آخر سر گندم و جو و عدسشان را بار مي کردند و مي بردند خانه. هر خانواري، جاي خودش را داشت و خرمن خودش را و همين طور خرمنکوب خودش را که عبارت بود، از دو گاو قوي و يوغ بزرگ و خرمن کوب چوبي، شبيه لنگه در. با دندانه هاي آهني و يا سنگي که بچه يا بزرگي روي آن مي ايستاد و يا مي نشست و گاو ها آن را روي کولش هاي خشک مي چرخاندند؛ آن هم زير آفتاب تابستان و باد مناسب فصل خرمن. آن سال که با پدرش آمد، بقاياي چند خرمن را ديده بود. همين طور خرمنکوب ها را که روي کولش هاي خشک دور مي زدند و دختر يا پسري خسته، با سر و رويي خاک آلود روي آن ايستاده و يا نشسته چرخ چرخ مي خوردند. حالا آن زمين ها مسطح، پوشيده از سبزه و زنبق هاي سفيد و آبي شده بودند. در همان نزديکي، گله کوچک گوسفندي، در شيب تپه مشرف به خرمن جا، در حال چريدن بود. چوپانش ديده نمي شد. اما صداي آواز حزنيش را باد با خود مي آورد:

اين دره ها و پرتگاه ها سنگلاخي اند؛ محبوب من

از عمق آن ها سيلاب ها جاري ست

مي ترسم از پرتگاه سقوط کنم و بميرم

آن گاه چشمان تو هميشه گريان بمانند؛ محبوب من!

به تپه نزديک شد. در شيب آبکندي، نوجواني با موهاي بلند و آشفته يله شده بود در تيغ آفتاب غروب. او را که ديد آوازش را قطع کرد، گونه هايش گل انداخت و با شرم از جا بلند شد.

خسته نباشي؛ چه خوب آواز مي خوندي!

پسر از خجالت سرش را پايين انداخت و با ته چوبدستي اش مشغول پوش دادن خاک شد.

اسمت چيه؟

مقصود.

پسر کي هستي مقصود؟

قاسم

نمي شناخت. با اين حال گفت:

 صداي خيلي خوبي داري؛ زنده باشي!

مقصود سرش پايين بود و با ته چوبدستي همچنان زمين را سوراخ مي کرد و خاک مي افشاند. برايش دست بلند کرد و به طرف بنفشه دره سرازير شد. در حاشيه روستا، دو درخت پير بيد کنار يکديگر ايستاده بودند. شاخه هاي فرتوتشان در هم تنيده بود. از دور گويا، در آغوش هم غنوده بودند. نزديک تر که رفت نشانه آتش را بر تنه تنومند آن ها ديد که به اندازه حفره روباه دهان باز کرده بود. آن دو بيد کهنسال گويا نشان زوال باغ بزرگي بوده اند که روزگاري در حاشيه بنفشه دره نگاه هر رهگذري را به خود جلب مي کرد. حال آن دو بازمانده فرتوت از ترس توفان به يکديگر تکيه داده بودند تا چند صباح ديگر سرپا بمانند.

خانه مادربزرگ پايين ده بود. بعد از آن ديگر باغ بود و چمن زار که همراه رود تا درياچه و از آنجا به شهر کشيده مي شد. خانه در ميان پرچين کوچک چوبي قرار داشت. با يک دروازه ورودي به طويله و اتاق نشيمن. اسماعيل از راه کناره، دور زد و خود را به خانه رساند. همه چيز مثل سابق بود. خانه کاه گلي، پرچين و درخت هاي بلند بيد و چنار که مشرف به حياط و خانه بودند، پايين دست کنار جوي آب، گزنه زار پرپشت دست نخورده باقي مانده بود. دروازه را آسان باز کرد و داخل محوطه شد. چند بوته گل سرخ افسرده و ساقه هاي گل ختمي گوشه حياط ديده مي شد. به در خانه نزديک شد. چوبي بود و قديمي. با چارچوب موريانه زده که به زحمت خود را به آستانه چسبانده و سرپا مانده بود. آخرين بار چند سال پيش مادربزرگ را ديده بود. آمده بود تهران براي مجلس ختم پدر اسماعيل، چند شب هم خانه آن ها ماند. تميز بود. با دست هاي چروکيده، اما حنا بسته. قدبلند و سرحال. لحن مهرباني داشت. به هر بهانه آن ها را نوازش مي کرد و مي بوسيد و به اسماعيل مي گفت: «بيا پهلوي من، يادگار پدرم، نور چشمم… » صدايش گرم و گيرا بود. درون چشم هاي روشنش محبت مثل دريا موج مي زد و زماني که نگاهش مي کرد، اشک به صورت حلقه درخشاني دور چشم هايش جمع مي شد. حال مانده بود که چطور با او روبه رو شود؟ و چه بگويد؟ نزديک در خانه ايستاد و کوبه کوچک و زنگ زده را چند بار آهسته به گل ميخ فرسوده زد. کمي منتظر ماند. صدايي از آن سو نيامد. باز هم زد. بلندتر و بيشتر. پارس سگي، از پشت ديوار همسايه بلند شد. کمي بعد پوزه بزرگ و لب هاي آويخته و آب چکانش بالا آمد و با ديدن او بلندتر پارس کرد. چند سگ ديگر به او جواب دادند. کوبه را محکم تر به گل ميخ کوبيد. صداي لرزان و ضعيفي از آن سو آمد:

کيه؟

منم آنا، اسماعيل

کي؟

گفتم اسماعيل

کدام اسماعيل؟

کمي بعد صداي کشيده شدن کلون از پشت شنيده شد. سپس در به کندي و با جيرجير بلند بر پاشنه چرخيد و آهسته باز شد. آنا در حالي که با شال رويش را گرفته بود، در آستانه ظاهر شد. از اجزاي صورتش، تنها دو چشم روشن و مهربانش پيدا بود. در همان نگاه اول اسماعيل را به جا آورد. شال به کناري رفت و دست هاي بلندش مثل دو بال قويي بزرگ و باشکوه به سوي او گشوده شدند. اسماعيل خودش را در آن آغوش مهربان رها کرد. چه آرامش عميقي داشت آغوش آنا. پيراهنش بوي پونه و صابون هاي خوش عطر سوغاتي مي داد، از همان ها که آنا هميشه مي گذاشت توي بقچه و لابه لاي لباس هاي تميزش.

قربان چشما ت برم، پاره دلم!

خدا نکنه…

بيا تو، نور چشمم. چراغ خونه ام!

 

چهارشنبه 10 مهر 1392 - 8:12


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری