پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 10:33
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

علي الله سليمي

 

وضعيت پاياني

 

با نگاهي به کتاب تجدد شناسي و غرب شناسي حقيقت هاي متضاد

کتاب حاضر که به قلم دکتر حسين کچوييان به رشته ي تحريردر آمده است و توسط انتشارات امير کبير به زيور چاپ آراسته گشته يکي از متوني است که در خصوص غرب به رشته ي تحرير در آمده. در پيشاني کتاب خوانندگان با عنواني روبرو مي شوند که در مرحله ي نخست براي آنها بيانگر اين حقيقت مي باشد، تضادي که ميان غرب شناسي و تجدد شناسي وجود دارد.

با نگاهي عميق تر به عنوان کتاب مي توان به اين نتيجه رسيد که اثر حاضر در خصوص تفاوت ها و گاها تشابهات دو معقوله ي تجدد شناسي و غرب شناسي مي پردازد گويي نويسنده با انتخاب اين دو عنوان مي خواهد به مخاطبان اين نکته را گوشزد کند که هر دوي اين موضوعات اگرچه در ظاهر امر يکي پنداشته مي شوند وليکن باتوجه به عنواني که در پايان کتاب به آن اضافه شده است مي توان به اين نتيجه رسيد که حقيقت ها ي متضاد نشان دهنده ي ديدگاه نويسنده در خصوص اين دو مبحث مورد نظر است دکتر حسين کچوييان که خود از منتقدان و نويسندگان و نيز پژوهشگران اين باب مي باشد تا جايي که توانسته است در ابتداي امر به نوعي روشنگري براي مخاطبان خود دست زده است .

 بانگاهي به فهرست عناوين مورد توجه در اثر مي توان به مفاهيم و ديدگاه هاي جديد نويسنده در موضوع کتاب پي برد زيرا با مقايسه از نمونه هاي آثار موجود در خصوص تجدد شناسي و غرب شناسي و هم چنين بيان ديدگاه هاي نويسندگان آن آثار مي توان به اين نتيجه رسيد که اثر حاضر در بررسي و نقد موضوعات گاها نو حد القل در فهرست عناوين پيش روست. نويسنده در ابتداي امر چند نکته را براي مخاطبان خود روشن مي سازد در بخش ابتدايي اثر چنين مي خوانيم( غرب شناسي با آن چه تا کنون به طور معمول از غرب مي دانيم و در اينجا آن را تجدد شناسي اصطلاح مي کنيم موضوع تفحص اين کار قرار گرفته است. اگر دقت بيشتري به اين سخنان نويسنده داشته باشيم مي توان اين موضوع را درک کرد که نويسنده ما بين تجدد شناسي و غرب شناسي فاصله اي ايجاد کرده است و مي خواهد به بررسي آن بپردازد.

 ديدگاه نويسنده در خصوص علوم انساني اجتماعي اين گونه است که  آن را اين چنين بيان مي کند ( در تمامي حوزه ها انچه که ما به عنوان علم آموخته ايم ومي آموزيم به ويژه در حوزه ي علوم اجتماعي و انساني اگر نه درکل حدالقل در بخش اعظمش از وجهي و يا اساسا غرب شناسي و يا متضمن غرب شناسي است.) در خصوص ديدگاه نويسنده در اين جا مي توان به اين نتيجه رسيد که ايشان بخش اعظمي از علوم انساني و حوزه هاي مر بوط به اين علوم رل به نوعي غرب گرايانه و يا حتي در امتدادو وامدار غرب شناسي مي داند اگرچه با بررسي عميق در اين حوزه ي مطالعاتي مي توان نظر نويسنده کتاب را مورد قبول دانست زيرا بخش بسيار زيادي از آگاهي ما در خصوص علوم انساني بر گرفته از آثار متفکران غربي است اين نکته به اين معني نيست که فرهنگ شرق و به خصوص تمدن ايراني اسلامي در حوزه هاي مطالعاتي علوم انساني آثاري از خود بر جاي نذاشته است.

 ولي آنچه که مسلم است اين است که هر آنچه در محافل دانشگاهي و آموزش عالي کشور ما تا کنون مورد توجه بوده و دائما به تحصيل ان پرداخته ايم بر گرفته از آثار متفکران غربي است شايد بتوان به دودليل عمده در اين خصوص اشاره کرد: نخست، ايرانيان اصولا شکل نوين جامعه خود را تا حد زيادي با بهره گيري  از آثار، تفکرات وتمدن غربي بنيان نهادنند.دربخشي از تاريخ که اصولا جوامع غربي به پيشرفت علمي نائل آمده بودند ديگر کشورها همچون کشور ما تنها از طريق تفکرات غربيان توانستند به اين علوم دست پيدا کنند و متاسفانه در طول تاريخ معاصر نيز نتوانستند آن چنان که بايد و شايد از آن تفکر که مبناي فکري غربي است فاصله بگيرند و در نهايت بخشي از دستاورد هاي علوم انساني و حوزه هاي مربوط به آن بر گرفته از غرب باقي مانده است و ما نتوانستيم بازگشتي به آثار گذشتگان و فرهنگ ايراني و اسلامي داشته باشيم در ا ين خصوص مباحث بسياري را مي توان مطرح کرد اما مجال اين مباحث در اين فرصت کم نيست.

 دليل دومي که مي توان براي اين معضل يافت اين است که اصولا همت وافي و کافي در خصوص آشنايي ما با گذشتگان و هم چنين تفکراتايشان وجود نداشته است وبلاطبع  در اين خلاء بوجود آمده به ناچار ما به سمت تفکرات غربي کشيده شده ايم زيراکه از نظر زماني براي ما سهل الوصول تر بوده اند و تنها با يک نهضت ترجمه مي توانستيم به اين آثار دست پيدا کنيم .

 اصولا نويسنده اين کتاب نيز مبناي اصلي خود را هر چند نا گفته وليکن بر همين اساس پيش مي برد . پرسش اصلي او که در يک نگاه کلي آن را تعميم مي دهد آن است که وجه تمايز ميان تجدد شناسي و غرب شناسي در چيست؟ در اين خصوص او چنين مي گويد ( همه مي دانيم بخش معظمي از آن چه در حوزه هاي علوم اجتماعي و به طور کلي درهر زمينه اي عرضه و آموزش داده مي شود ولو آن که تحت نام عنوان ويا موضوع مشخص و خاص تجدد و تجدد شناسي نباشد نظرياتي است که غربيها در مورد جامعه وجهان خود مطرح کرده و يا به آن دست يافته اند.) اين نقل قول نويسنده ما را بر آن مي دارد که ديدگاهي متفاوت نسبت به آنچه که تا کنون به علوم و دستاورد هاي علمي داشته ايم بيافکنيم.

 اصولا نويسنده درپي پاسخ به سوال مطرح شده مي خواهد تفاوت ميان تجدد شناسي و غرب شناسي را براي مخاطبان خود باز گو کند ولي او در مورد اثر خود تا حدزيادي خازعانه نظر داده است، ايشان در بخشي از کتاب تلاش خود را براي دست يابي به پژوهشي در خور در خصوص اين موضوع تا حدي مي داند که براي مخاطبان تنهابه ارائه راهکاري مناسب در شيوه تفکري خود باشد. آنچه که نويسنده در مقدمه به آن توجه کرده است شروع تجدد و شکل گيري آن است، ايشان قرن هجدهم را زماني براي شروع اين حرکت مي داند در جايي که مقاله ي روشن گري چيست  که نوشته کانت مي باشد را بيان مي کند .

 به طور معمول ذکر تاريخ براي شروع تجدد امري است مشکل و تا حدي غير ممکن زيرا آنچه که او آن را شروع تجدد خواهي و يا بهتر است بگوييم تجدد بيني مي داند ديدگاهي است که کانت نسبت به شيوه اي از تفکر داشته است نه آنکه کليتي از جامعه را در بر گيرد نگاه فلسفي در خصوص تجدد مي تواند ما به اين سمت و سو سوق دهد که  اصولا پس از دست يافتن انسان به علوم و همچنين توان تغيير طبيعت به نفع خود تفکري شکل مي گيرد که چگونه مي توان اين ماشين مخرب را متوقف کرد زيرا آنچه که در دل تجدد خواهي و تجدد بيني مطرح مي شود آن است که بشريت تواني يافته که خود را از قيود طبيعي تا حدي رهايي بخشد و بر بخش اعظمي از جهان پيرامون خود تاثير گذار باشد و در جايي که در طول تاريخ تاثير پذير بوده هم چنان تاثير پذير  باقي بماند اما اصولا نويسنده در پي اي ديدگاه فلسفي از تجدد بر نيامده و مخاطبان را در اين چالش همراهي نکرده است. شايد بتوان گفت که اولين سوالي که در ذهن مخاطبان اثر ساخته و پرداخته مي شود در اين نوشتار پاسخي براي آن يافته نخواهد شد. وليکن در بخش تجدد شناسي غربي نويسنده تا حدودي به اين نگرش دقت نظر داشته است، در جايي که اين گونه مي نويسد: (غرب شناسي حاصل چالش تاريخ دراز مدتي است که پس از ظهور تجدد و تلا ش آن براي غلبه بر جهان غير غرب ها را در گير خود ساخته است.) در زير عنوان تجدد شناسي غربي نويسنده از تجدد به مسابه تاريخ عام بشري تا تجدد به منزله تاريخ خاص غربي اشاره کرده و آن را در اصل به چند بخش تقسيم مي کند . بخش اول که به خود شناسي اوليه تجدد و يا همان تجدددهمچون آغاز و يا پايان تاريخ اشاره اي به معناي دو گانه و متضادي در بطن اين موضوع داشته است شايد بتوان گفتکه نوع تفکر و برخوردي که تجدد با جهان پيرامون داشته و دارد باعث به وجود آمدن اين معناي دو گانه و متضاد باشد زيرا آنچه که تاريخ را آغاز و هم زمان به پايان مي رساند در ديدگاه تجدد شناسي عقل انساني است.

 اين تصور که عقل انساني مي تواند کليتي براي پايان يا آغاز تاريخ را رغم بزند مفهومياست که تنها در بطن تجدد شناسي غربي شکل گرفته است زيرا با بررسي دقيق در آثار تفکري ابناع بشر تا قبل ازشکل گيري تجدد هيچ گاه چنين تفکري وجود نداشته است. فرض اينکه عقل انساني بتواند براي پايان تاريخي که از آن بي خبر است وبه آن اشراف نداشته است و با توجه به اطلاعاتي که از گذشتگان به او رسيده و تا حدودي مخدوش مي باشد چگونه مي توان به اين نتيجه رسيد که عقل بشري براي پايان تاريخ تفکري داشته باشد.

نويسنده در اين خصوص اين چنين نگاشته است: (اين تفکر که عقل انساني مي تواند تاريخ بشري را به عنوان يک کليت يک پارچه فهم کرده و معناي آن را در يابد متضمن قرار دادن عقل انساني در جايگاه الوهي و فرض قابليت مشابه اي براي آن است. درک حادثه و رخدادي که منفرد و يگانه است قطعا نمي تواند در چارچوب علم تجربي و يا توسط عقل انساني حاصل شده و يا به استناد آن معتبر شود بعلاوه تا زماني که تاريخ به عنوان يک هستي واحد در صورت کاملش تحقق نيافته و پايان داستان آن معلوم نيست چگونه مي توان معنايي به آن داده شود و سير يا جهت آن درک گردد اين نظريه ها با ادعاي به دست آوردن تصويري از تاريخ يک پارچه بشري و چگونگي تحول و مراحل سير آن درواقع موقعيت نظريه پرداز را در موقعيت فردي بيرون از تاريخ و ماوراي آن که آغاز انجام تاريخ ها مي بيند را تصور مي کند. )

 در خصوص اين سخن نويسنده بايد به اين نکته توجه کنيم که امروزه الگوهايي براي چايان تاريخ متصور شده اند که با بررسي هاي علوم تجربي به دست آمده است. به فرض مثال هنگامي که شما موئلفه هاي حال حاضر بشري را به عنوان ضوابط به ابر رايانه ي ساخته شده در اين خصوص مي دهيد الگوهاي براي پايان تاريخ متصور خواهد شد که با توجه به ان موئلفه ها به دست آمده است حال بايد توجه داشت غرض نويسنده از گفتن اين سخن آن است که هر چند تجدد خواهي بر پايه علوم تجربي شکل گرفته است وليکن اکنون که علوم انساني پا را فراتر از علوم تجربي نهاده هيچ گاه نمي توان به ان اعتماد کامل داشت زيرا آنچه ککه در قرآن مجيد به ان اشاره شده است اينست که تنها خداوند متعال مي تواند پايان تاريخ را رقم بزند و اصولا قرآن کريم براي پايان تاريخ الگويي مناسب و در خور توجه بيان فرموده است و اين الگو اگر چه براي تفکرات غربيان کاملا مشهود است وليکن چون ايشان ديدگاهي کاملا متفاوت با آنچه که در قرآن براي زندگي دنيوي و مادي انسان در نظر گرفته شده است نمي تواند اين هم سويي با قرآن را بپذيرد در مقابل به دنبال ارائه الگويي هستند که با ديدگاه هاي خود تطبيق داشته باشند و براي ايشان پاياني را رقم بزند که در تفکرشان به ان رسيده اند. 

نويسنده در زير عنوان مانع نفوذ نا پذير در برابر غرب شناسي پذيرش تجدد به عنوان پيروزي عقل در تاريخ چنين عنوان مي کند:

 (علي رغم اجمال آن شايد هيچ دلالت تاريخي رو شن تري از تسمسيه اولين عصر خود آگاهي تجدد ي قرن هجدهم ميلادي به نام روشنگري نتواند خطاي يکسان انگاري تجدد با علم و عقل و تاريخ آن با تاريخ تطورات علمي و عقلاني را منعکس کند متجددين ...خود صراحتا عل و روش و روش شناسي علم را ر به عنوان کليد رمز گشايي از تاريخ پر رمز و راز تجدد يا اين ترقي تاريخي معرفي نمودند.) آنچه صراحتا نويسنده آنرا روش شناسي علم به عنوان کليد حل فهم تجدد بيان مي کند متضمن بسياري از تصورات است.

 زيرا آنچه که علوم غربي را يا بهتر است بگوييم علوم نو ظهور غربي را براي متفکرين جذاب مي کرد منبعي بود که اين علوم بر آن استوار گشته بودند، به معناي ديگر چون علوم شکل گرفته در عصر تجدد خواهي بر مبناي نوعي تجربه و همچنين نياز براي نياز براي پيشرفت بود تاثير مستقيم بر روي جامعه و تفکرات مردم يداشت به فرض مثال هنگامي که علم در جستجوي منبع جديدي از انرژي و يا مفهومي به نام انرژي مي گشت مي توان گفت که بخش کاربردي تري از تفکر در خصوص علوم متصل به طبيعت محور را بررسي مي کرد.

 در حقيقت علم کاربردي براي تاثير گذاري بر جامعه زمان خود مي بايست نوعي از عوم را به وجود مي آورد که  کاربرد آن در جامعه متحول گردد. شايد از اينسوست که نويسنده روش شناسي علم را متصل به تجدد مي داند، زيرا با اين توضيح کوتاه مي توانيم متوجه ي اين نکته شويم که اصولا علمي که خود برگرفته از از تحولات نگرشي نسبت به جهان پيراممون بوده در عين حال منشاء اثر بر روي درک وفهم و اين نگرش مي باشد. به معناي ديگررابطه اي که ميان علوم جديد و تجدد خواهي برقرار شد، رابطه اي دو طرفه و بعضا چند مجهوله مي باشد.

 بد نيست در اين خصوص بيشتر به دنبال سر نخ هاي در کتاب بگرديم. در بخش ديگري از کتاب نويسنده چنين آورده :(اما اين تصور از تجدد که ساحت تحول تاريخي را بدل به ساحت علمي مشابه و بلکه با آن يکي ساخته و وقوع آن را محصول فعاليت هاي علمي دانشمندان مي داند ...با پوشاندن لباس والا و ارزشمند علم اثباتي و تجربي بر تن عقل جامعه شناختي بنيان و پايه ي استوار و غير قال تغيير براي شناخت و فهم تجدد و عرضه ي آن به عنوان حقيقت ازلي و ابدي فراهم ساخت با اين حال اين شان و مقام وجه بنيادي و عميق تري دارد که به نسبت اين حوزه از نظريه پردازي عقل غربي با هستي تجدد گرايي ارتباط مي يابد.)

 آنچه که در اين گفتار صراحتا به آن اشاره شده رابطه اي است که ميان عقل و به طبع عقل غربي با تجدد خواهي است و علم محوري بدنيست به اين نکته اشاره کنيم که نويسنده جامعه شناسي را به مانند پلي به سوي گسترش تجدد و هم چنين خود اين علم را برگرفته از تجدد همان رابطه اي که پيش تر در خصوص علوم غربي و تجدد خواهي برقرار بود و توضيح آن رفت مي تواند در در خصوص جامعه شناسي در شکل کلي تر بيان شود اصولا تجدد براي پيش برد اهداف خود نياز به ابزارهايي داشت و نويسنده معتقد است جامعه شناسي يکي از آنابزارهاي مهم گسترش و بسط تجدد مي باشد زيرا از طريق اين علم تجدد خواهي به ديگر کشورها نيز سرايت کرد.

در اينجا نکته اي قابل بحث و بررسي است که نويسنده هر چند در لابلاي سطور نوشتارهاي خود به آن اشاره کرده است وليکن از توضيح وتفسير ان خودداري کرده و آن رابطه اي است که ميان عقل بشري و فهم تجدد مي باشد بد نيست در اينجا مفهوم عقل رابراي مخاطبان تا حدي مشخص کنيم زيرا مخاطبي که اين مفهوم را در معناي ديني و اسلامي آن فهم کرده است نمي تواند در اين موضوع اين عقل را با آن مفهوم تطبيق دهد در واقع فاصله اي که ميان مفهوم عقل در معناي غربي و مفهوم آن در معناي ديني و اسلامي مامسلمانان مي باشد چنان از يکديگر دور هستند که شايد براي مخاطب اين سر در گمي را ايجاد کند و به درک او از حقيقت امر لطمه وارد شود.

 پژوهشگران و به خصوص پژوهشگران عرصه ي اخلاقي براي عقل مرتبي قائل شده اند، به يک معنا عقل مطلق که همان خداوند متعال مي باشد به منشايي ابدي و ازلي از عقل معنا مي شود. به جز انسان موجودات ديگر هيچ بهره اي از عقل به اين معناي الهي آن نداشته و ندارند. حال که اين موضوع روشن شد بايد گفت که مراتب عقل براي هر انساني متفاوت است به عنوان مثال هر آنچه که کودک خردسال درک مي کند براي انسان بالغ به راحتي قابل درک است ولي عکس اين موضوع مصداق ندارد.

پس بايد گفت که عقل نعمتي است در اختيار انسان که مي تواند با تلاش آن را به مراحل بالاتري برساند اما در مفهوم ديني عقل آن چيزي از آن برداشت شده که انسان را از گمراهي مي رهاند، واقعيت امر آن است که عقل در مفهوم ديني خود بسيار گسترده تر از معناي فعلي ان است.چگونه مي توان عقل را تعريف کرد ؟ آيا مي توان آن را با عقل تعريف کرد؟ و اگر ما بخواهيم چنين تعريفي از عقل ارائه دهيم آيا استفاده ازعقل براي تعريف خودش اشتباه نيست؟ اصولا در مفاهيم اسلامي عقل براي فهم دين و فهم مراتب آفرينش کافيست.هنگامي که در قرآن کريم به اين نکته اشاره مي شود که براي رسيدن به فهمي عميق از مجهولات جهان هستي استفاده از عقل کافيست.نويسنده در خصوص آنچه که حرکت تجدد باي بسط وگسترش به سوي تمدن هاي ديگر مي باشد را چنين توضيح داده و بيشتر به اين نکته اشاره مي کند که اين گسترش معضلات و مشکلاتي براي جوامع غيز غربي ايجاد کرده است. فقدان تجربه ي دروني از تجدد و هم چنين فهم نا درست از آن دو مسئله ي اصلي براي ضربه خوردن هاي غيرغربي است، نويسنده فهم نا درست را از اين منظر محقق مي داندکه جوامع غربي نزي تا حدود زيادي مفاهيم تجدد شناسي را به طور کامل درک نکرده اند.

 او از اين منظرديدگاه خود را چنين بيان مي کند: (به همين دليل يعني فقدان تجربه ي دروني از تجدد و عدم دستيابي به ساحت عيني هستي تجدد، اينک آنها در مقام فهم آن بر پايه ي قياس تجدد با ساير تمدن ها و تحولات تاريخي مانوس و آشناي خود دچار خطاهاي فاحش و مهلک گردند و به هيچ وجه دور از انتظار نيست کما اينکه گرفتاري انها در دام قبول خود شناسي هاي غربي ها از تجدد و پذيرش نظريه هاي آن ها براي فهم آن نيز عجيب و غير قابل فهم نمي باشد.)

 آن چه که رويکرد نويسنده را در بخش پاياني اين سخن مشخص مي کند آن است که خود شناسي هاي جوامع غربي از تجدد عينا در حالي که نا کار آمدي خود را به اثبات رسانده بود براي جوامع غربي نيز به همان اندازه ايجاد معضل مي کرد شايد نويسنده به اين معتقد بوده که جوامع غير غربي نيز مي بايست به طور طبيعي در برخورد با تجدد غربي خود باي فهم آن تعريفي کامل بيان مي داشتند وليکن اين اتفاق در ابتداي امر به وقوع نپيوست.

شايد يکي از دلايل ان اين باشد که گگسترش تجدد خواهي در جوامع غربي حالت تهاجمي داشت زيرا آنچه که مسلم است و تاريخ تحولات بشري بر آن تکيه دارد اين است که بخش اعظمي از تمدن هاي غير غربي در مقايسه با کشور هاي متجدد به نوعي تقابل نظامي داشته اند. در حقيقت گسترش تجدد خواهي با اصول فکري و فلسفي خود توسط متفکران و پژوهشگران غربي گسترش پيدا نکرد بلکه به زور اسلحه و در جنگ و ستيز ها ي مداوم به اين توفيق نائل آمد. 

آنچه که مسلم است نويسنده کتاب اشراف کاملي به موضوع اصلي در اثر خود داشته است زيرا آنچه که باعث تفکيک ميان تجدد شناسي و غرب شناسي مي شود ماهيت دروني و گاها فلسفه ي وجودي اين دوست نويسنده که از منظر جامعه شناسانه به بررسي اين موضوع پرداخته است خود را ملزم مي داند که از حدود و سقور آن عبور نکند زيرا بررسي عوامل شکل گيري تجدد از ديدگاه فلسفه مبحثي است که به فراخور مطلب مي توان به آن اشاره کرد ولي نويسنده تا حد زيادي از آن دوري گزيده زيرا تا جايي که در لابلاي سطور کتاب مشخص مي شود انگيزه ي نويسنده بيان تفاوت روشن ميان اين دو حوزه است.

 بنا بر اين مي توان گفت که پژوهش گر اين مطالب مي توانست با ديدگاه هاي متفاوتي نسبت به يک موضوع مشخص مطالبي را بيان کند اما چون نويسنده خود را ملزم مي دانسته که ديدگاه جامعه شناسانه را مورد ارزيابي قرار دهد تا حد امکان زواياي ديگر را از نظر دور نگه داشته.

به نظر راقم اين سطور دشواري که در اين مورد پيش خواهد آمد اين است که خوانندگان اين اثر بايد تا حدي اطلاعات عمومي در خصوص اين دو موضوع داشته باشند تا بتوانند مطالب نويسنده را مورد ارزيابي قرار دهند واز آن بهره بگيرند زيرا نويسنده نخواسته است موضوع اصلي کتاب را از ابتدا براي خوانندگان توضيح دهد و مطالب آن را به نحوي شرح بدهد پس بنابر اين هنگامي که مخاطبان از قسمتي از مبحث اصلي وارد موضوع مي شوند که بايد حتما پيش زمينه هاي مختصري از عنوان کتاب داشته داشته باشند تا بتوانند بهره کافي را اثر ببرند شايد بتوان گفت که نويسنده مطالب خود را با اشاره به مخاطبان خاص کتاب خود مطرح کرده و قسط و نيت او اين نبوده که مخاطبان اين نگارش ها استفاده چنداني از ان ببرتد در حقيقت نگاه پژوهش گرايانه و تحقيق محور نويسنده پيش از آنکه براي عموم مفيد واقع شود براي قشر خاصي از آنها نگاشته شده است پس بنا بر اين مي توان اثر فوق را اندکي دير ياب و هم چنين تخصصي خواند.

 حقيقت امر آن است که شناخت غرب به عنوان فرهنگي فراگير در منطقه ي  جغرافياي امروزي که در بر گيرنده ي بخشي از جهان امروز ماست مي تواند فرصت ها و چالش هاي پيش روي فرهنگ هاي ديگر جهان قرار بدهد زيرا اگر غرب را به عنوان بخشي موثر در فرهنگ هاي ديگر بدانيم مي توانيم به چالش ها و فرصت هاي که در برخورد با اين فرهنگ براي ما به وجود مي آيد به بحث و بررسي بنشينيم و اتز فراخور اين مباحث به غناي فرهنگي خود کمک کنيم ولي از سوي ديگر پذيرش بي چون و چراي فرهنگ غربي مي تواند به از خود بي گانهگي فرهنگي منجر شود و کشور هاي در حال توسعه را به مستعمره ي فرهنگي غرب مبدل کند.

 تعريف ديگري که مي توان از تجدد داشت آن است که نويسنده اثر مي خواهد تفاوت ميان تجدد و غرب را خواننده مشخص کند اما چون در بخشي از مجموعه مطلب به درازا کشيده مي شود عموم مخاطبان نمي توانند جان کلام رادر يابند.

 مي توان گفت که تجدد امريست گسترده و مي تواند براي هر نوع از فرهنگ هاي ديگر بجز فرهنگ غرب بوجود آيد و تجدد خواهان هر فرهنگ مي توانند با تکيه بر داشته هاي خود به آن دست يابد،لازم نيست که برداشت عالمان فرهنگ غربي را به عنوان امري بي چون و چرا بپذيريم و خود را ملزم بداريم براي دست يابي به پيشرفت از آن برداشت کرده و پيرو آن عقايد باشيم زيرا آنچه که مسلم است و کتاب حاضر به دنبال طرح آن است همين مطلب مي باشد که ما با توجه به داشته هاي گذشته ي خود مي توانيم پيشرفت چشم گيري را داشته باشيم و در نهايت به شکوفايي که مد نظر داريم دست يابيم اگرچه از همان مسيري که غرب پيموده است حرکت نکنيم در پايان بايد به اين نکتته اشاره کنيم که موضوع اشاره شده در کتاب شايد چندان نو و جديد نباشد ولي نويسنده سعي داشته ديدگاهي نو به موضوع داشته باشد و خود تا جايي که توانسته مطالب يرا در ابعاد و اشکال مختلف مطرح مي کند که کمتر در آثار اين چنيني يافت مي شود.

سر انجام باتشکر از نويسنده و ناشر اين اثر مفيد ضرورت انجام پژوهش هاي عميق تر را به خصوص در اين عرصه متذکر مي شويم و مي توانيم به فراخور زمان از اين پژوهش ها به نحو چشم گيري در پيشرفت کشورمان استفاده کنيم اميد است عزيزاني را که دراين عرصه به فعاليت مي پردازند را بيشتر مورد توجه قرار دهيم.

 

شنبه 8 تير 1392 - 8:52


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری