پنجشنبه 27 مهر 1396 - 14:14
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

ياسر حمزه لوي

 

نگاهي به كتاب «مردم‌شناسي توسعه در ايران»

 

اثر حاضر كه به رابطه‌ي توسعه و آثار آن از ديدگاه مذهب مي پردازد در نظر اول به اين نكته اشاره مي کند. نويسنده‌ي اين نوشتار در ابتدا بيان مي كند كه در اين كتاب دربارة‌ رابطة مذهب و توسعه توجه داشته است و در سوي ديگر بحث رابطة ميان توسعه و مذهب مد نظر نبوده، همين سخن از نويسنده مبين مطالب بسياري است كه در سرآغاز كتاب بايد روشن شود و مخاطب با فكر و ايده‌ي از پيش تعيين شده و با ديدگاهي مشخص به بحث و مطالب آن دست به مطالعه كتاب بزند. پس تعيين مختصات اين مبحث بسيار با اهميت است. در اين كه مخاطب بداند درمقابل چه نگرشي و با چه نتايجي قرار خواهد گرفت.

رابطه‌ي توسعه با مذهب ودر مقابل رابطه‌ي مذهب با توسعه در واقع مذهب به معناي عام آن مد نظر نوسنده بوده است. او در مقدمه كتاب اشاره‌‌اي به اين مطلب دارد كه هدف او بررسي توسعه درمحور جامعه شناسانه خواهد بود و مشخص مي‌كند كه اين هدف كليت كتاب ونظريات مختلف در رابطه با آن در برخواهد گرفت. پس درنتيجه ما با اثري رو به رو هستيم كه مي‌خواهد توسعه را در چهارچوب جامعه و با توجه به رابطه دين با آن مورد بررسي قرار دهد و قطعاً نگرش داخلي به ايران و جامعه اسلامي آن خواهد داشت زيرا هدف مؤلف از آنجا كه نقش جامعه‌شناسي در موقعيت كنوني ايران را مورد نظر قرار داده است مي‌تواند از اين ديدگاه حائز اهميت باشد.

 نويسنده معتقد است كشور ايران با دو فرآيند كلي رو به روست ودر حال حاضر بيشترين جهت‌گيري‌ها بر اساس همين دو فرآيند بايد صورت پذيرد. نخست انقلاب اسلامي يا انقلابي مذهب‌گرا  ودوم توسعه و بازسازي كشور، اندكي از موضوع فاصله مي گيريم تا منظور نظر نويسنده را بيشتر متوجه شويم. نويسنده ايران را در مقابل يك انقلاب مذهب گرا مورد مطالعه قرار مي‌دهد؟ در واقع سوال اصلي اين است فاصله‌ي زيادي ميان واژه‌ي دين و مذهب از نظر معنايي  و همچنين عمل كردي وجود دارد. دين به معناي عام كلمه به مسيحيت، اسلام، يا اديان ديگر گفته مي شود كه كلييتي جامع از آداب و رسوم متفاوت و بعضاً هم شكل را دارند و در مقابل اين تفاوتها و همگوني‌ها به كساني كه به آنها عمل مي‌كنند واژه‌ي ديندار اطلاق مي‌شود اما در خصوص رابطه مذهب با دين اين گونه نيست. وليكن مؤمنان به آن مذهب در عمال و رفتار جزئي تا حدي از يكديگر متفاوت خواهند بود در حقيقت تفاوت ميان مذاهب يك دين واحد بر نحوه‌ي نگرش افرادي است كه به آن عمل مي كنند شايد در مجموع شكلي واحد داشته باشند ولي در جزئيات تفاوت‌هاي بعضاً اساسي با يكديگر دارند، پس معناي اين سخن نويسنده كه مي‌گويد انقلابي مذهبي گرا به اين معني است كه مذهب مردم ايران را مد نظر قرار داده است و اكثريت َآنها را در نظر گرفته چون اگر خود مي‌خواست فقط دين را در نظر بگيرد واژه‌ي انقلاب دين گرا را به جاي واژه‌ي مذهب‌گرا مي نوشت.

 پس تفاوت ميان دين و مذهب در پيشگاه او متفاوت جلوه كرده است با اين حال بايد ديد كه در ادامه اين تفاوت چگونه تأثيرگذار خواهد بود. فرآيند دومي كه نويسنده آن را نگاشته است توسعه و بازسازي كشور مي باشد. توسعه در معناي كلي داشتن شاخصهايي است كه قابل اندازه‌‌گيري، گسترش و تعريف باشد و پيامدهاي آن نيز عيني و قابل لمس هستند پس با اين تعريف بايد گفت كه نويسنده مي خواهد با اين نظر به مخاطبان توجه دهد كه توسعه امري است كه اكنون در كشور به وجود نيامده و يا بايد در پي آن باشيم زيرا اگر توسعه يافتگي كشور به انجام رسيده بود ديگر اين فرآيند مد نظر قرار نمي‌گرفت در اين ميان بازسازي كشور نيز در نگاه او حائز اهميتي مساوي با توسعه ودر پي آن قرار گرفته است توسعه باعث بسياري از پيامدهاي اساسي است كه يكي از آنها بازسازي بسياري از شاخص‌ها است شاخص‌هايي كه در پي توسعه يافتگي به شكل كاملاً ناخودآگاه تغيير پيدا مي كنند و در پي همان توسعه يافتن به رشد و تعالي خواهند رسيد.

 البته اين رابطه دو سويه نيز مي‌تواند باشد. كه از سويي توسعه يافتگي باعث رشد آن شاخص‌ها مي‌شود و در سوي ديگر با نظر به آن شاخص‌ها مي‌توانيم به اين نتيجه‌گيري برسيم كه با رشد آنها توسعه يافتگي صورت پذيرفته است البته منظور رشد با ثبات و همه جانبه خواهد بود نه رشد مقطعي و تك بعدي كه از اين ديدگاه همين نوع از رشد شاخص‌ها به معني توسعه‌ي نادرست و گاهي توسعه بدون در نظر گرفتن كليت آن خواهد بود.

 در واقع توسعه مد نظر نويسنده كه آن را از فرآيندهاي مهم جامعه ايران به حساب مي‌آورد توسعه‌ي همه جانبه است در تمامي زمينه‌هاي اجتماعي سياسي فرهنگي اقتصادي و ديگر محورهاي هم عرض آنها هنگامي كه جهشي اساسي رخ دهد و اين جهش در مدتي معيين به پايان نرسد و در امتداد هم به شكلي يكپارچه صورت پذيرد مي‌توانيم بگوييم به سوي توسعه در حال حركت هستيم توسعه، امري است كه به يك باره رخ نخواهد نمود و هر چند برخي از كشورهاي در  حال توسعه توانسته‌اند به آن دست يابند وليكن بسياري از همين كشورها سالهاست كه جزء گروه كشورهاي در حال توسعه باقي مانده اند و همچنان نيز باقي خواهند ماند با اين پيش زمينه‌اي كه نويسنده ما را به آن سوق داده است وارد بحث اصلي خواهيم شد تا بهتر بتوانيم معناي دروني توسعه را درك كنيم و به روابطي كه نويسنده به بيان آنها اشاره كرده است گوش فرا دهيم تا در نهايت آنچه كه مد نظر بوده را دريابيم.

 با توجه به نتايجي از گفتار نويسنده در ابتداي كتاب مي‌توانيم به دو نكته‌ي اساسي اشاره كنيم . نخست او معتقد است توسعه الگوهايي كلي دارد و در مقابل اين الگوها هر كشوري بايد به الگويي مختص به خود دست يابد و دوم تقليد از الگوهاي كشورهاي ديگر به نظر ايشان راهي به خطا است.

 حال با اين دو نگرش كلي بايد دريابيم كه معناي آنها چيست؟ در مورد الگو‌هاي توسعه بايد گفت الگوهايي غربي بسياري براي توسعه تعريف شده ‌اند كه با مطالعه هر يك از آنها ايده‌هاي نو و قابل بيان را مي‌توان يافت وليكن هيچ يك از آنها به طور كامل و جامع نخواهند بود و هر چه به عمق مطالب اين الگوها نظر كنيم به اين مفهوم پي خواهيم برد كه تمامي آنها در بخشهاي بسياري ناكارآمد خواهند بود پس در اين ميان خواننده‌گان عزيز بايد بدانند يكي از دلايلي كه نويسنده الگو برداري از روشهاي ديگر را رد مي‌كند شايد همين مطلب  باشد.

 با اين همه واقعيت جهان امروز اينست كه برخي كشورها از همين الگوهاي توسعه استفاده كرده‌اند و به توسعه دست يافته‌اند يا به تعبير ديگر كشورهاي هم اكنون وجود دارند كه توسعه يافته به حساب مي‌آيند سوال اينجاست كه اين كشورها چگونه توانسته‌اند به توسعه‌ي همه جانبه دست پيدا كنند در حاليكه ما معتقديم الگوهاي موجود كاملاً جامع و مانع نبوده و در عمل نمي‌توان يكسره به آنها تكيه كرد.

پاسخ اين است كه اين كشورها خود را در پي الگويي فردي  و متخصص به كشور خود بوده‌‌اند و از پايه و اساس همان الگوهاي خاص توانسته‌اند به الگويي مختص به خود دست يابند و با توضيح اين مطالب نكته‌ي اولي كه نويسنده به آن معتقد بود را مي‌توان دريافت اما نكته دوم نيز در پس همين توضيحات است و پاسخ به آن با توجه به مطالب گذشته راحتر خواهد بود. الگوي برداري‌هاي يك جانبه و بدون در نظر گرفتن فضاي فرهنگي سياسي و اجتماعي كشور باعث مي‌‌شود اين الگوها ناكارآمد عمل كنند و ما را به هدف اساسي خود نرسانند هدف اصلي همين امر است كه بايد توجه داشت. حركت كوركورانه به دنبال راههايي كه كشورهاي ديگر رفته‌اند و به توسعه دست يافته‌اند باعث مي‌شود ما نيز از راه و رسم خود عقب بيفتيم و الگوي خود را براي توسعه نيابيم حال كه به اين دو نكته در حداقل مجال پرداخته شد بايد ديد انگيزه‌ي نويسنده از بيان آنها چه بوده است.

به نظر مي‌رسد نگاه نويسنده به توسعه در كشور‌ها از ديدگاهي يك جانبه نباشد زيرا مهمترين تفاوتي كه ميان ايران و كشورهاي ديگر وجود دارد مذهب ما است درحقيقت تنها كشوري كه با مذهب شيعه در جهان وجود دارد ايران اسلامي است و همين امر تفاوت بسياري ميان ما و ديگر كشورها به وجود آورده و بايد گفت چون مذهب در ايران بسيار پر اهميت و قابل توجه است پس هر حركتي كه در نظام كلي جامعه بخواهد به اثر برسد بايد به رابطه‌ي آن با مذهب مردم ايران توجه‌ي كافي و وافي گردد تا در مراحلي از آن تزاحمي ميان آن دو به وجود نيايد.

 همين نكته اساسي را نيز نويسنده مد نظر قرار داده است با توجه به عنوان كتاب كه مردم شناسي ديني توسعه در ايران، دين، فرهنگ و توسعه در ايران، نام‌گذاري شده است به اين حساسيت مؤلف پي خواهيم برد كه او كاملاً درك كرده است كه دين و توسعه بر پايه‌ي دين مي‌تواند بسيار با اهميت باشد و بررسي خود را در اين جهت به مخاطبان نمايان خواهد ساخت. در اين ميان پيام نويسنده كه در ميان نوشتار او پنهان گرديده را چنين مي‌توان آشكار كرد.

او توسعه را داراي پيامدهايي مي‌داند كه باعث پيشرفت كشور خواهد شد در حقيقت توسعه به خودي خود قابل ارزيابي نيست بلكه تأثير آن بر جامعه و محورهاي هم عرض آن است كه قابل شناسايي و اندازه‌گيري است و اين پيامدها جداي از توسعه خواهند بود مانند نتايجي كه در پي توسعه يافتگي به وجود مي‌آيد اگر توسعه را اين چنين بنگريم پس بايد داراي مقدماتي نيز باشد، مقدمات توسعه نيز از آنجايي مهم جلوه مي‌كند كه اگر در وجود جامعه‌اي همين مقدمات را بتوانيم بيابيم و با توجه به آنها بتوانيم الگويي را بسازيم قطعاً ما را به هدف خواهند رساند از جمله‌ي اين مقدمات بررسي در محورهاي قابل توسعه مي‌باشد و بررسي وضعيت كنوني آنها شمائيي از حقيقت امر را به ما نشان مي‌دهد.

 پس رابطه‌ي علي و معلولي در اين ميان مدنظر است اگر توسعه را در مركز قرار دهيم بايد بگوييم پيامدهاي آن در يك سو و مقدمات آن در سوي ديگر جهت گيري صحيح‌ را به ما نشان  خواهد دارد البته اين تقسيم بندي بر اساس نتايجي است كه از نوشتارهاي مولف سرچشمه گرفته‌اند و تا جايي كه امكان داشته است براي فهم و درك بهتر مخاطبان ساده سازي شده در اين ميان جمله‌اي از نويسنده جلب نظر مي كند كه با مطالعه آن بخش از هدف او مشخص مي شود. «البته مي‌توان اين رشد ناهماهنگ را به دخالت‌هاي دولت‌هاي خارجي نيز نسبت داده، ولي چون الگوي تبيني ما داخلي است، بيشتر به مسائل داخلي توجه داريم تا مسائل خارجي.» منظور كلي او بيشتر بر عقب نگه داشته شدن دلالت دارد اين نگرش تا حدي مي‌تواند درست باشد و تا حدي مي‌توان آن را نادرست تصور كرد.

 از آنجايي كه دخالت كشورهاي ديگر در ايران امري است كاملاً مشخص و واضح همچنان كه در تاريخ معاصر نيز به راحتي مي توان نمونه‌هاي بيشماري از اين دخالتها را نام برد و اثرات آنها را مورد بررسي قرار دارد با اين حال نمي‌توان گفت تنها همين مسائل بوده‌اند كه باعث به وجود آمدن وضعيت فعلي گشته و باعث توسعه نيافتگي كشور شده‌اند حتماً‌ دلايل داخلي نيز در اين امر دخيل بوده اند و بايد به آنها نيز توجه كافي داشت. اما دلايل ديگر هم كه به آنها امور داخلي مي‌گوييم به تنهايي قابل تجميع نيستند دليل اينكه گفته شد اين سخن مي‌تواند درست يا نادرست باشد نيز همين امر است.

اگر در بررسي خود تنها به يك جنبه‌ي داخلي يا خارجي و علت‌ها و معلول‌هاي آنها توجه كنيم بخشي از واقعييت را هميشه ناديده گرفته‌ايم به فرض مثال مشكلي كه در مسئله‌اي كاملاً‌ داخلي پيش آمده است آيا نمي‌تواند نتيجه‌ي يك دخالت خارجي بوده باشد و ريشه‌ي آن در ابتدا از آنجا سرچشمه گرفته شود و به طور مثال كودتاي 28 مرداد نمونه‌ي بارز همين دخالت خارجي و به وجود آمدن مشكلي داخلي است.

 اگر از همين نظرگاه به موضوعات بنگريم در خواهيم يافت كه ما بدون در نظر گرفتن هر دوي اين عناصر نمي‌توانيم به طور جامع به آن مسئله‌ي حياتي مد نظر پي ببريم كه تا چه حد هر يك از آنها در توسعه  نيافتن كشور نقش داشته‌اند و از سوي ديگر بايد گفت نويسنده چون مي‌خواهد طرحي منطبق با نيازهاي داخلي جامعه ارائه دهد پس تمام ظرفيت خود را  در اين نگرش خلاصه مي‌كند كه بررسي خود را از مسائل داخلي و براي ايجاد طرحي داخلي ارائه دهد و كوشش او كه خود محدوديتي در آن قائل شده است به بيان بهتر تحت تسلط اوست و در اين ميان نمي‌توان اين نحوه‌ي نگرش را نيز كاملاً رد كرد و آن را نادرست انگاشت زيرا اگر  در همين سطح هم موفقيتي حاصل آيد مي‌تواند پايه و اساس ديگر موفقيتهاي عمده تر و كلي‌ نگر تر را نيز به وجود آورد.

 در ادامه نويسنده رابطه دين با توسعه را اين چنين معرفي مي‌كند و جمله‌اي را در ادامه آن مي‌آورد كه بسيار بصيرت انگيز خواهد بود. «ما در كشور خود، با فرآيند ديگري به نام انقلاب اسلامي رو به رو هستيم؛ انقلابي كه سعي دارد به ريشه‌هاي مذهبي برگردد و از حقيقت و واقعيت ناب مذهب بهره بگيرد. پس الگويي كه در اينجا عرضه مي شود. بايد تمامي اين جوانب را در نظر بگيرد. خصوصاً مذهب را كه در بطن توسعه قرار مي گيرد.»

 قرار دادن مذهب در بطن توسعه امري است كاملاً‌ صحيح زيرا نويسنده درك كرده است كه جامعه ايران جامعه‌اي مذهب‌گرا است و نقش اساسي مذهب در اين جامعه به خوبي قابل مشاهده است مشاهده جامعه‌ي ايران بدون در نظر گرفتن مذهب آن نمي‌تواند كليت آن را به ما بنماياند حال چرا مذهب اين چنين پر اهميت است. زيرا روابط اجتماعي فعلي بسياري از عادات مذهبي را يادآور مي‌شوند در حقيقت مذهب در ايران چنان عميق و قابل تعميم به جامعه است كه هر كدام از جنبه‌هاي اجتماعي كه به آن نگريسته شود و بدون كاركردهاي مذهب در آن بخواهيم به قضاوت بنشينيم قطعاً خود را در اين امر دچار اشتباه خواهيم يافت زيرا چنان روابط اجتماعي و مردم ايران با مذهب خود تنيده شده‌اند كه جدايي آنها از يكديگر كاملاً غير ممكن خواهد بود.

حال متوجه اين نكته خواهيم شد كه نويسنده چرا توسعه را با توجه به مذهب مورد نظر قرار مي‌دهد. نكته ديگري كه بسيار ظريف‌تر از مسائل قبلي خواهد بود و به درك بالا نويسنده اشاره دارد اين مفهوم است كه كشورهاي توسعه يافته در پي بهره‌مندي از توسعه‌ي خود و پيامدهاي مفيد آن در همان حال نيز از پيامدهاي مضر آن نيز در رنج هستند درحقيقت توسعه به همان شكلي كه داراي پيامدهاي سودمند و مفيد براي جامعه است در همان حال نيز به وجود آورنده‌ي مشكلات و معضلات است.

  دليل اين مطلب همان است كه چرا نويسنده توسعه را در ر ابطه‌ي نزديك با مذهب مورد بررسي قرار مي‌دهد و اصرار دارد اين رابطه را حفظ كند اينجاست كه به آن نكته‌ي ظريف پي خواهيم برد اصل دين يا مذهب شكلي واحد و قابل تعريف دارد و منابع آن‌ها كاملاً مورد مطالعه و تحقيق هستند و ثبات دارند در واقع يك جامعه‌اي كه داراي مذهب خاصي باشد و به شدت آن را تأييد كند در نتيجه شكلي با ثبات خواهد داشت و مجموعه‌‌ي بايدها و نبايدها آن كاملاً بر پايه‌ي انساني و الهي بودن عمل آن قابل لمس است وقتي مذهب را به خصوص مذهب شيعه را مورد نظر قرار مي‌دهيم و به منابع شكل گيري آن نظر مي‌افكنيم مي‌بينيم كه اصل آن بر پايه‌ي انسانيت و عمل به دستورات الهي استوار شده است و عمل به آن مي تواند سعادت فردي و اجتماعي را از هر نظر ايجاد كند حال با اين تعريف درك بهتري براي ما ايجاد مي شود كه چرا نويسنده توسعه را در دامان مذهب مي‌‌خواهد پرورش دهد اگر چنين امري را مورد قبول قرار دهيم پس توسعه‌ي شكل گرفته در كنار مذهب مي‌تواند همان توسعه‌اي باشد كه در ديگر كشورها به وجود آمده و پيامدهاي مثبت آن شكل گرفته ولي چون در رابطه با مذهب صورت مي‌پذيرد پيامدهاي منفي آن از بين خوهد رفت.

 به ديگر بيان تفاوت ميان توسعه‌ي مذهب گرا با توسعه‌ي بدون در نظر گرفتن مذهب همان فاصله‌اي را ايجاد مي‌كند كه توسعه‌ي بدون پيامدهاي منفي با توسعه با تمام پيامدهاي مثبت و منفي خواهد داشت. اجازه دهيم اين نوع از توسعه را كه نويسنده به آن اشاره كرده است را توسعه‌ي مذهب گرا بناميم تا تفاوتي ميان آن دو ايجاد شود نتيجه‌ اين نحوه‌ي نگرش نويسنده نيز همين امر مي باشد.

 به اين ترتيب نويسنده به مقايسه‌اي تاريخي دست زده است كه ميان الگوهاي غربي توسعه وجود دارد. در اين ميان نظريات آنها را به طور خلاصه چنين جمع بندي مي‌كند. «همان طور كه گفته شد، مذهب خنثي كنندة اين موتور محركة تاريخ است و همچنان مواد مخدري تضادهاي طبقاتي را تسكين مي دهد و انگيزة انسان‌ها را براي واقعيت دادن به اين موتور از بين مي برد. پس مذهب ضد توسعه است.» اين نحوه نگرش غربي به توسعه و رابطه‌ي آن با مذهب باعث شكل‌گيري الگوهايي بوده است كه به كل مذهب را به كناري زده‌اند و توسعه را درچهارچوب مذهب و دين قرار نداده‌اند و در اين ميان مي‌توانيم به ريشه‌هاي اين الگو‌هاي توسعه واژه‌اي همچون توسعه غير مذهب گرا را اطلاق كنيم.

در اين ميان تنها نظريه‌اي كه در مقابل اين توسعه غير مذهب‌گرا قد علم كرده نظريات ماكس وبر بوده است در اين فصل نويسنده تنها مخاطبان را با نظريات بزرگان غربي كه در حوزه‌ي توسعه و جامعه شناسي نظرياتي را ارائه كرده‌اند آشنا مي‌كند و قصد اصلي او اينست كه در مقايسه‌ي الگوهاي توسعه‌اي غربي و الگويي كه خود در ادامه به آن خواهد پرداخت ايجاد شود و مخاطبان با اطلاعاتي كه در ميان قسمت از كتاب به دست مي‌آورند بتوانند در مقايسه‌ي آن دو الگو تفاوتي ماهوي ايجاد كنند.

در حقيقت اين بخش براي درك بهتر واقعيت توسعه بسيار كارآمد خواهد بود. پس بر اساس جمع‌بندي فوق كه نويسنده در كتاب آورده است مي‌توانيم چنين نتيجه بگيريم نگرش اول و الگويي غربي اينست كه دين در مقابل توسعه مي‌ايستد و تا دين از بين نرود نمي‌توان توسعه را شكل بخشيد. نگرش دوم و الگويي ديگر آن است كه دين را حاصل به وجود آوردن توسعه‌ي از نوع سرمايه‌داري مي‌داند در هر حال هر يك از اين دو نوع الگوي عمده كه نام برده شده در تناقض كامل با آنچه كه نويسنده بيان مي دارد قرار خواهد گرفت و در مقابل اين نگرشها پيشنهاد الگويي كه در كتاب با آن رو به رو مي شويم بسي استوارتر جلوه مي‌كند.

 بيان نويسنده در خصوص الگويي كه پيشنهاد مي دهد را چنين مي توان درك كرد كه در ادامه به آن خواهيم پپرداخت . يك جامعه مسلمانان جهان در قرون نخستين شكل‌گيري حكومت اسلامي بسيار پيشرفته و داراي توسعه‌اي همه جانبه بوده اند بازگشت به سنتهاي اسلامي و توجه به آنها باعث مي شود روح حقيقي دين نيز آشكار شود و دوباره به اوج خود برسد.

 پس از اين سخن نتيجه مي گيريم كه نويسنده مي‌خواهد بگويد چون  دين در اصل هميشه مي‌خواهد به گذشته و ريشه‌ي خود بازگردد واصول اساسي خود را در مقابل تحريف و كج بيني‌هاي پيش‌آمده در طول زمان حفظ كند. ما نيز بر همين  اساس توسعه‌ي خود را به آن متصل كرده و از همان راه به اصل توسعه‌ي بر پايه‌ي دين که در گذشته وجود داشت باز گرديم و اصولاً به دنبال ريشه‌هاي رابطه‌ي دين و توسعه بر آييم كه همين امر باعث پيشرفت خواهد شد.

 دوم چون دين پايه‌اي سنت گرايانه دارد و توسعه‌ي غربي پايه‌اي بر مبناي مدرنيسم دارد اين دو در يك جا با هم جمع نمي‌شوند و اگر هم آنها را در يك تعريف بخواهيم جمع كنيم بايد يكي را بر ديگري ارحج دهيم و در اين ميان يا دين را فداي توسعه كنيم يا توسعه را فداي دين ولي اگر توسعه‌اي بر پايه‌ي سنتهاي ديني ايجاد كنيم به گونه‌اي كه هم دين و هم توسعه مكمل يكديگر باشند و يكديگر را تصديق كنند. در اين ميان مي‌توانيم اين دو را با هم و به اندازه در كنار هم داشته باشيم البته اين سنتها در قالب زمان حاضر نيز بايد قابل انعطاف و شكل‌پذيري باشند در حقيقت تعريفي امروزي از سنت را ارائه دهيم كه به راحتي بتوان به جامعه تزريق كرد و به روز رساني آن‌ها باعث نشود ماهيت اساسي اين سنت‌ها تغيير ناگهاني بكنند.

سوم پايه و اساس توسعه بر دين و مذهب و در نهايت سنت‌هاي ديني چنان باشد كه منافاتي با آن حاصل نيايد به طور مثال از دنيا آنچنان بهره بگيريم كه گويي در آن تنها براي چند صباحي خواهيم زيست دقيقاً نقطه‌ي مقابل الگويي سرمايه‌داري باشد در سرمايه‌داري بهره مندي از نعمتهاي دنيوي تا جاي ادامه خواهد يافت كه اصولاً همه‌ي زمين و طبيعت را به نابودي بكشاند. خواهندگي در اين مكتب به بي‌نهايت مي سد و در اين ميان هيچ امري نيست كه محدوديتي ايجاد كند ولي در مقابل سنت‌هاي ديني اسلام دنيا را محل گذر مي‌داند و نعمتهاي آن را براي فرد مسلمان تا حدي لازم مي‌شمارد كه زندگي عادي دنيوي او را تأمل كند و مال اندوزي در اين ميان نكوهيده شده است مال اندوزيي كه هيچ سودي براي انسان نخواهد داشت.

 پس از اين نحوه نگرش بايد در برنامه‌ي توسعه‌ي مذهب‌گرا به اين مفهوم توجه كند و متوجه‌‌اي اين نكته باشد كه دين محدوديتهايي را لازم مي‌داند و در برنامه‌ي توسعه‌ايي مذهب گرايانه همان محدوديت‌ها نيز بايد اعمال شود تا از نظر انطباقي ميان دين و توسعه خللي حاصل نيايد.

 در پايان بايد گفت كه اثر حاضر هرچند كوتاه و مختصر وليكن به بيان ساده توانسته است ضرورت يافتن طرحي براي توسعه‌ي همه جانبه بر الگويي مذهب محور را گوش زد كند و به مخاطبان خود اين توجه را بدهد كه بدون داشتن طراحي بر پايه دين به توسعه‌ي همه جانبه نخواهيم رسيد.

 

شنبه 11 خرداد 1392 - 13:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری