چهارشنبه 7 تير 1396 - 18:44
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

مولانا جلال الدين محمد بلخي

 

مولانا جلال الدين محمد بلخي

دکتر علي اکبر ولايتي

ناشر: شرکت سهامي کتاب هاي جيبي (وابسته به مؤسسه انتشارات اميرکبير)

نوبت چاپ: دوم 1390

 

کتاب حاضر جلد چهارم، از سري مجموعه آفرينندگان فرهنگ وتمدن اسلام بوم ايران، اينبار به معرفي يکي ديگر از شخصيت هاي برجسته اين مرز و بوم مي پردازد. بدين ترتيب در پنج فصل، وضعيت سياسي، اجتماعي عصر مولانا، زندگي، زادگاه و تبار او، آثار و چهره مولانا در ايران و جهان، مولويه دوره آغازين، مطالعه و بررسي شده است.

سرزمين ترکيه امروزي، که در تاريخ فرهنگ گذشته ما آسياي صغير و روم شرقي ناميده مي شد، اکنون يادگارهاي بسياري از فرهنگ، تاريخ و زبان فارسي را در خود دارد، يکي ازاين يادگاران گران قدر جلال الدين مولوي است که در کنار پدر، و خانواده گسترده اش در سده هاي بعد، در قبة الخضرا، آرامگاه خانوادگي آنان در قونيه، خفته است. براي خواننده جوان امروزي جاي پرسش است که چرا مولوي ايراني بلخي فارسي زبان از خاوري ترين شهرهاي ايران به باختري ترين آن رفته است؛ مجموعه اي از ارزشمندترين آثار فارسي را به نظم و نثر و به زبان دلاويز فارسي پديد آورده است.

شايد به جرأت بتوان گفت که سده هفتم هجري قمري در تاريخ ايران وحشتبارترين و آشفته ترين سده است، اما همين قرن دوران بزرگ ترين جنبش هاي عرفاني نيز هست، برترين شخصيت هاي عرفان اسلامي و ايران در اين دوره ظهور کرده اند، محيي الدين عربي، بزرگ ترين نظريه پرداز عرفان نظري مسلمان اسپانيايي زاده مقيم دمشق، شيخ صدرالدين قونوي بزرگ ترين شارح انديشه هاي عرفاني او، شيخ نجم الدين کبري از بزرگ ترين رواج دهندگان عرفان که شاگردان بسياري را چون نجم الدين رازي، معروف به دايه، پرورش داد، همچنين دو تن از بزرگ ترين شاعران عارف، فريدالدين عطار و جلال الدين مولوي هرچند که شيخ نجم الدين کبري و عطار( به روايتي) به دست مغولان کشته شدند. ديگر از بزرگان اين سده سعدي شيرازي است، در زمينه علوم رياضي، حکمت، منطق، اخلاق و کلام شيعي يکي از بزرگ ترين متفکران ايراني خواجه نصيرالدين طوسي نيز، در سده هفتم مي زيست...

در فصل دوم و در روايتي در خصوص زندگي و زادگاه مولانا، مي خوانيم، محمد پسر بهاء الدين ولد، معروف به مولوي و مولانا و ملقب به جلال الدين و خداوندگار، شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم هجري است، خداوندگار لقبي بود که پدرش وي را با آن خطاب مي کرد، در خانه او را جلال مي ناميدند و پدرش از روي دوستي و تکريم او را خداوندگار صدا مي کرد. لقب هاي خداوندگار و مولانا در زمان حيات او به کار مي رفت، چنان که احمد افلاکي در مناقب العارفين فراوان آن را به کار برده است، اما مولوي لقبي است که در سده هاي بعد، به ويژه سده هاي هشتم و نهم به او داده اند.

در ادامه اين فصل ضمن مطالعه در خصوص پدر و برادر و به طور کلي خانواده و نزديکان جلال الدين به معرفي شمس تبريزي و ديدار او با مولانا اشاره شده است:

در باره نخستين ديدار ميان شمس تبريزي و مولانا چندين روايت نقل شده است که يکي از اين روايتها چنين است، روزي خداوندگار از مدرسه پنبه فروشان بيرون آمده، بر استري راهوار نشسته بود و مريدان و شاگردان در رکابش مي رفتند، ناگهان شمس خود را به او رساند و پرسيد از ميان با يزيد بسطامي و محمد(ص)، کدام يک در مقام بزرگ ترند؛ خداوندگار پاسخ داد چه جاي چنين سؤالي است، محمد(ص) خاتم پيامبران است، چگونه مي توان او را با بايزيد سنجيد، شمس گفت، پس چرا محمد (ص)  فرمود، ماعرفناک حق معرفتک، اما بايزيد گفت، سبحاني ما اعظم شأني، خداوندگار از سنگيني اين پرسش بيهوش بر زمين افتاد و هنگامي که به هوش آمد با شمس به حجره اي داخل شد و هر دو چهل روز در آنجا ماندند، پس از آن خداوندگار درس و وعظ را رها کرد.

از ديگر مباحثي که در اين زمينه مطرح شده اند، عرفان مولانا است که در روايتي از آن مي خوانيم،

پايه اصلي عرفان مولانا عشق است، غزل هاي شورانگيز و پر از جذبه و حال است و سراسر مثنوي او از آغاز تا پايان همه بر محور عشق مي گردد، او عشق را طبيب همه علت ها و داروي دردهاي دروني و رواني انسان مي داند، علت هايي که همه زاده شهوت و خشم و نخوت اند، منظور او از عشق، عشق مجازي نيست، بلکه عشق حقيقي و شهوت سوز است و اين عشق است که مي تواند عارف را به حقيقت برساند. عرفان مولانا وحدت وجودي است که در ذات خود با معناي نمادين عشق پيوند دارد و از آن جدا نيست، مولانا اصل وحدت وجود را دوباره زنده کرد، او جهان را مجموعه اي واحد مي دانست که با رشته هاي ديدني و ناديدني به همديگر متصل شده است، آنچنان که ذره اي از ذره ديگر جدا نبوده بلکه همه مانند اجزاي سازنده يک کل هستند که آن را کائنات مي نامند، وحدت وجودي که مولانا از آن سخن مي گويد بر دو محور استوار است، يکي انسان و ديگري خدا. مهم ترين هدف وي از بيان طريقت خود شناخت است که حاصل آن ساختن انسان کامل است تا بتواند به ياري عشق انسان را به خدا برساند.

مولانا بر آن بود که درجهان هفتادو دو ملت با بيش از دو صد کيش، راه ها و روش ها نمي تواند يکي باشد و به ناچار راه ها گوناگون است، اما هدف يکي است و آن حقيقت است، از نظر وي راه دست يافتن به حقيقت نه راه هفتادو دو ملت بلکه راه عشق است.

نيز در باره آثار مولانا که در فصل بعدي مد نظر قرار گرفته است، به نثر و نظم به عنوان عمده قالب شعري او اشاره شده است، آثاري که در قالب نثر سروده شده اند مشتمل بر، مجالس سبعه، فيه ما فيه، مکتوبات و آثار نظمي او عبارتند از، غزليات شمس و مثنوي معنوي است.

در رابطه با مجالس سبعه آمده است، اين اثر مجموعه مواعظ و مجالس مولاناست که پيش از آشنايي با شمس تبريزي، بر منبر ارشاد ايراد کرده است، اين اثر، همان طور که از نام آن پيداست، هفت مجلس و در بردارنده پند و اندرز است، مجالس سبعه در فهم انديشه و شخصيت مولانا پيش از شوريدگي و تولد دوباره او و همچنين در فهم مثنوي، اهميت دارد، مهم ترين چاپ اين اثر به دست توفيق سبحاني با تعليقات و توضيحات سودمند انجام گرفته است.

در قسمت ديگري از اين فصل ضمن توضيح در باره يکي از آثار منثور او به نام فيه ما فيه، به نمونه اي از آن اشاره شده است: مي گويند پادشاهي پسر خود را به جماعتي اهل هنر سپرده بود، تا او را از علوم و نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته بود؛ با کمال کودني و بلادت (کند ذهني) روزي پادشاه انگشتري در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بيا بگو در مشت چه دارم، گفت، آنچه داري گرد است و زرد است، و مجوف است، گفت چون نشان هاي راست دادي پس حکم کن که چه چيز باشد، گفت، مي بايد، غربيل باشد، گفت آخر اين چندين نشانه ي دقيق را که عقول در آن حيران شوند، دادي از قوت تحصيل و دانش. اين قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربيل نگنجد، (فيه ما فيه ص 179) گفت پيلي آوردند، بر سر چشمه اي که آب خورد، خود را در آب مي ديد و مي رميد، او مي پنداشت که از ديگري مي رمد، نمي دانست که از خود مي رمد، همه اخلاق بد از ظلم و کين و حسد و حرص و بي رحمي و کبر، چون در توست نمي رنجي چون آن را در ديگري مي بيني، مي رنجي! ...

غزليات مولانا حاصل لحظه هاي شور و شيدايي اوست و بيشتر آنها در حالت سرمستي و بي قراري و سماع سروده شده و ياران و مريدان يادداشت کرده اند. در عرفان مولويان و خاندان مولوي، پس از روزگار او در دوره هاي بعد، ديوان او را ديوان کبير مي ناميدند، اين که از چه زماني غزليات او را به اين نام خوانده اند، روشن نيست، در آثار نزديک به زمان مولانا، چون ولد نامه و مناقب العارفين، اين نام نيامده است. مولويان نزديک به زمان مولانا، آن را ديوان يا ديوان غزليات مي ناميدند.

همچنين در زمينه ارزش و جايگاه مثنوي مي خوانيم، مثنوي عالي ترين بيان و نظم عرفاني و خلاصه سير فکري و آخرين نتيجه سلوک عقلاني تصوف و عرفان اسلامي است و بزرگ ترين حماسه روحاني بشري است که خداوند براي جاودانه کردن فرهنگ ايراني، آن را به زبان فارسي هديه کرده است، خود مولانا از ارزش آن کاملا آگاه بود و هدف خود را از سرايش آن به خوبي مي دانست، آن را نردبان آسمان مي خواند و دوست داشت مردم آن را بخوانند و با آن خود را به تعالي برسانند همان آرزويي که مثنوي را با آن به پايان رسانيده است:

نردبان آسمان است اين کلام

هر که از اين بررود آيد به بام

نه به بام چرخ کان اخضر بود

بل به بامي کز فلک برتر بود

در مثنوي معنوي همه چيز از شکايت و حکايت ني آغاز مي شود، همه چيز در ابيات معدود ني نامه در آغاز دفتر آن مجال بيان مي يابد و همه چيز در ناله اشتياق ني، که شرح درد فراق اوست، در سکوت ناگهاني و نهايي او در پايان دفتر ششم به محو و فنا مي پيوندد و خاتمه مي پذيرد با اين درياي اسرار که در سراسر مثنوي موج مي زند و همه چيز را در موج و طوفان روح مي شويد، فکر انسان عادي، انسان بي جوهر و فرو بسسته در غلاف حيات حيواني، تا وقتي مثل مولانا تبديل به موج و روح و لجه راز نشود نمي تواند در اين درياي پر هيجان راه پيدا کند. از ني نامه و ني تمام وسعت و عمق پايان گريز اين عظمت مواج را، که درياي مثنوي است، مي توان دريافت. ني اين معني را در تصوير وجود عارف از خود رهيده نشان مي دهدو ني نامه آن را نغمه اشتياق روحاني او منعکس مي سازد. اين ني وقتي مي خواهد سر حال خود را بيان کند، عمدا آن را در حديث ديگران باز مي گويد، تا آن را که محرم اين هوش نيست، از رازي که با هرکسي نمي توان در ميان نهاد واقف نسازد، اما قصه او خاص آنجا که" نقد حال ماست" چيزي از اين راز را از پرده بيرون مي آورد.

ايرانيان دلبستگي خاصي به ني داشتند، اما مولوي بود که به آن بيشتر از همه پرداخت و آن را در ادب فارسي مشهور ساخت، علت دلبسستگي مولوي به اين ساز را نيز بايد در همين ريشه داشتن آن در فرهنگ مردم دانست. در ادب فارسي هيچ کس به اندازه مولوي از ناي و بانگ ناي سخن نگفته است، ناله ني به روايت مولانا تأثير خاصي در شنونده مي گذارد، چنان که گويي تاريخ عشق ها و غم ها و جدايي هاي انسان از آن به گوش مي آيد، مثنوي با بشنو از ني شروع مي شود و در غزليات مولوي نيز بارها از ني سخن به ميان آمده است.

مولانا در ايران و جهان، در فصل چهارم بررسي شده است که در اين زمينه ضمن مطالعه آن در ايران به مولوي درعثماني و ترکيه، در شبه قاره و اروپا اشاره شده است.

ايرانيان و مردمان ديگر مناطق شرق جهان اسلام در سده هشتم از راه شعرهاي او، و نه از طريق مولويه، با انديشه هاي مولانا آشنا شدند.

در دوره معاصر در ايران، آثار ارزشمندي در زمينه شناخت مولانا، به ويژه مثنوي او، نوشته شد. بديع الزمان فروزانفر، رساله اي در احوال و زندگي مولانا نوشت که در 1315 ش چاپ شد. اين کتاب عالمانه پايه اي شد براي مولانا شناسي در ايران. سپس گزيده اي از دفتر اول و دوم مثنوي را در 1321 ش منتشرکرد، تصحيح ديوان کبير را نيز ميان سال هاي 1336 تا 1346 ش در ده جلد منتشر کرد... جعفر شهيدي کار فروزانفر را ادامه داد و شرح مثنوي مولوي را در 1375 ش منتشرکرد. محمد تقي جعفري از سال 1348 تا 1354 ش تفسير، نقد و تحليل مثنوي را در پانزده جلد به انجام رساند...

هنچنين مولويه؛ دوره آغازين در فصل آخر اين اثر مطالعه شده است، نگارنده در اين باره مي نويسد، سده ششم و هفتم هجري دوره صوفيان و عارفان بزرگ است، در اوايل سده هفتم نجم الدين کبري به دست مغول ها کشته شد، سنايي و عطار هر چند بخش اندکي از عمر خود را در سده هفتم بودند، اما آثار آنها زمينه ساز پرورش و ظهور بزرگ ترين شاعر عارف فارسي زبان، جلال الدين بلخي و والاترين شعر عرفاني، مثنوي معنوي شد. با يورش ويرانگر مغولان همه نهادهاي سياسي و اجتماعي جامعه ويران شد، اما تصوف از ميان نرفت بلکه مردم بيشتر به آن روي آوردند و مشايخ تصوف و خانقاه هاي آنان پناهگاه معنوي مردم شد.

منظور از مولويه، صوفيان وابسته به مشرب فکري مولانا، ياران و خانواده مولوي بودند، که پس از درگذشت او پديد آمدند و در طول قرنها در آسياي صغير باقي ماندند و کمابيش تا امروز دوام آورده اند.

 

 

 

سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1392 - 12:2


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری