سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 13:53
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

حکايت ني(دفتر سوم)

 

حکايت ني(دفتر سوم)

 به اهتمام: قربان وليئي محمد آبادي

ناشر: شرکت سهامي کتابهاي جيبي (وابسته به انتشارات اميرکبير)

نوبت چاپ: اول 1391

 

کتاب حاضر تلخيص و بازنويسي داستان هاي مثنوي معنوي است که بيست حکايت را به زباني روان و ساده بازنويسي کرده است.

منظومه هاي فارسي به عنوان آثاري ادبي که ماهيتي روايي و داستاني دارند، نمونه هاي درخشاني از پيشينه داستان پردازي در ادبيات فارسي هستند. نخستين قدم براي نزديک شدن به اين گنجينه شناساندن آن به مخاطب است و يکي از راه هاي شناساندن، تلخيص و بازنويسي آن هاست تا از اين طريق، هم گوهرهاي درخشان نهفته در آنها در اختيار مخاطب قرار گيرد و هم اشتياق و انگيزه مطالعه اصل آثار در او بيدارو نيرومند شود.

نويسنده در مقدمه يادآور مي شود: هدف ما در اين مجموعه آن است که به گونه اي قصه هاي مثنوي را بازنويسي کنيم که پيوستگي و انسجام قصه ها به عنوان منظومه اي واحد حفظ شود. به عبارت ديگر رشته اي که قصه هاي مثنوي را به هم مي پيوندد در حد امکان در اين بازنويسي گسسته نشده است.

يکي از اين حکايت ها، خورندگان بچه فيل است که طرف صحبت او در اين متن کسي است که طمع بر مال و دارايي ديگران مي بندد و به مکر و حيله، ثروت ديگران را از آن خود مي کند، در امان نمي ماند و بوي گناه را از تن و جان او مي توان شنيد:

جمعي از دوستان در سرزمين هند؛ در سير و سفر بودند، آذوقه آنها تمام شده بود و خسته و رنجور در جنگل پيش مي رفتند. مردي دانا آن جمع درمانده را ديد و مهرش جوشيد، از اين رو با شفقتي خردمندانه، سلامي گفت و لب به سخن گشود و چنين راه را به آنان نمود، مي دانم که خستگي و گرسنگي در تنگناي تان نهاده است و سخت بي تابيد؛ در راهي که پيش گرفته ايد، با گله هايي از فيلان روبرو مي شويد، مبادا گرسنگي شما را به کشتن و خوردن بچه فيل ها وادارد، بدانيد که فيل ها دهان شما را مي بويند و اگر بوي دلبندشان را بشنوند شما را نابود خواهند کرد، پند مرا به گوش هوش بشنويد و به خوردن گياهان بسنده کنيد، دست از طمع برداريد واين راه را به قناعت بسپاريد. به هر حال وظيفه من بود که شما را از خطري که در پيش داريد، آگاه کنم، سپس بدرودي گفت ورفت. مسافران شنيدند و راه خود را در پيش گرفتند، گرسنگي و خستگي، توان راه رفتن را از آنان ستانده بود، پس از چندي بر سر راه خود بچه فيلي چاق و چله را ديدند و پند مرد دانا را به ياد آوردند؛ اما دگر توان پايداري در برابر گرسنگي را نداشتند و برق طمع، چشم عقل و هوش آنها را کور کرده بود. چون گرگان مست به جان بچه فيل افتادند و او را کشتند و کباب کردند و خوردند، تنها يکي از ميان اين جمع، پند مرد دانا را به گوش جان شنيده بود و لب به گوشت بچه فيل نزد..

 

يکي ديگر از حکايت هاي بازنويسي شده در اين نوشتار فيل و خانه تاريک است، به باور نگارنده در اين سروده مولوي کنايه مي زند به کساني که فکر مي کنند شناخت حق با حس هاي دنيوي ممکن است.

وي در اين زمينه مي نويسد، حواس آدمي همانند کف دست است و قادر نيست همه حقيقت را در يابد؛ بنابراين نبايد بر يافته هاي حسي خود از جهان تعصب بورزيم و سخت گيري و تعصب نشانه خام انديشي است. آدمي بايد از حواس ظاهر عبور کند و بکوشد که به حواس باطني دست يابد، در اين صورت به شناختي مي رسد که محصول حواس ظاهري نيست؛ بلکه با نوري باطني، تاريکي ها براي او به روشني بدل مي شود و آيينه وار، حقيقت به تمامي در او بازتاب مي يابد، راز اختلاف آدميان در شناخت حق، در اين است که هر کدام بر وجهي از حق چشم گشوده اند ولي چنين مي پندارند که به همه حقيقت دانا شده اند، از اين رو با ديگران که به وجوهي ديگر از حق دست يافته اند به ستيز برمي خيزند. باري شناخت حق با حس هاي دنيايي ممکن نيست و کار، کار حس ديني است که با به خواب رفتن حواس ظاهر بيدار مي شود:   هوش را بگذار و آنگه هوش را

              گوش را بربند وانگه گوش را

نيز بايد گوش جان به سخنان اولياي خداوند سپرد که کاشفان اقليم نورند؛ و اين جز با خاموش شدن، ميسر نمي شود:        دم مزن تا بشنوي زان آفتاب

                           آنچه نامد در کتاب و در خطاب

آري اسرار حقيقت در زبان و بيان نمي گنجد و آنجا همه حيرت اندر حيرت است و حضور اندر حضور؛ چه جاي زبان و گفتار است آنجا که جان، غرق تابش انوار يار است؟

حکايت اين است: هنديان فيلي را در خانه اي تاريک قرار داده بودند؛ در شهري که مردمانش فيل نديده بودند. مردم گروه گروه مي آمدند و براي تماشاي فيل وارد خانه مي شدند. چون ديدن فيل در تاريکي ممکن نبود، مردم از حس لامسه کمک مي گرفتند، به اين ترتيب ماجراي ديدني رخ داد. يکي خرطوم فيل را لمس کرد و گفت، فيل مانند ناودان است. ديگري گوش فيل را لمس کرد و گفت، فيل مانند بادبزن است. سومي بر پاي فيل دست کشيد و گفت، فيل مانند ستون است. چهارمي پشت فيل را لمس کرد و فيل را تخت پنداشت. خلاصه هر کدام بنابر آنکه چه جزئي از فيل را لمس مي کرد، به تصوري از فيل دست مي يافت. اگر در دست هر کدام شمعي بود، در پرتو آن اندام فيل آشکار مي شد و اختلاف از ميان بر مي خاست.

از ديگر حکايت هاي بازنويسي اين کتاب سروده اي با عنوان بي زره جنگيدن است: حمزه عموي پيامبر (ص) در اواخر دوران زندگي خود، زره نمي پوشيد و مستانه وارد کارزار مي شد. مردم از او پرسيدند، اين عموي رسول خدا! مگر نشنيده اي که خداوند فرموده است، خود را با دست خود به هلاکت نيندازيد؟ تو در روزگار جواني زره مي پوشيدي، چه شده است که اکنون که پير و ضعيف شده اي و بيشتر به زره نيازمندي، بي زره به ميدان جنگ روي مي آوري؟ حمزه جواب داد، در جواني مرگ را پايان زندگي مي پنداشتم و فکر مي کردم مرگ همان نيسستي است، طبيعي است که با چنين گماني از مرگ مي ترسيدم و در جنگ ها خيلي مراقب خود بودم، اما در پرتو نور رباني محمدي، بيدار شدم و دانستم که حيات دنيوي ناپايدار است و مرگ آغاز حيات جاوداني است. کسي که مرگ را نيستي مي پندارد به آن کلام خداوند که مي فرمايد، خود را با دست خود به هلاکت نينداز پناه مي برد. اما کسي که دريافته است مرگ در راه حق آغاز زندگي جاوداني در پناه رحمت الهي است، خود را مخاطب اين کلام خداوند مي داند که مي فرمايد، بشتابيد به سوي آمرزشي از پروردگارتان و به سوي بهشتي که پهناي آن به اندازه پهناي آسمانها و زمين است و براي پرهيزگاران آماده شده است.

کسي که مرگ را وانهادن لباس عاريتي بدن و پرکشيدن به سوي حضرت دوست مي داند، پيداست که هراسي از آن ندارد. آنکه از مرگ مي هراسد، در واقع از خود هراسان است، زيرا مرگ همه رشته هاي پيوند آدمي با ديگران را پاره مي کند و او را تنها مي سازد. کسي که رواني بهشتي دارد، تنهايي را دوست مي دارد و کسي که خود جهنم است، از تنهايي که همان مرگ است مي ترسد.

در اين اثر براي القا و ارائه فضاي مثنوي، جا به جا ابياتي درخشان از مثنوي در متن آمده است، همچنين در اين مجموعه مقاصد و اهداف مولوي از ميان هر قصه از لابه لاي ابيات مثنوي استخراج و بازنويسي شده و بين سه ستاره قرار گرفته است.

نسخه اي که در اين بازنويسي، اساس کار بوده است، مثنوي معنوي به تصحيح رينولد نيکلسون است که در سال 1375 به وسيله انتشارات توس در شش جلد مجلد منتشر شده است.

 

چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 - 10:15


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری