سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 8:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

خاطراتي که در هفت تپه جا مانده است

 

نگاهي به کتاب«باران هاي هفت تپه»؛ خاطرات نادر بذري

 

کتاب«باران هاي هفت تپه»؛ خاطرات نادر بذري، از رزمندگان استان مازندران است که کار مصاحبه و تدوين آن را برادران حسن و حسين شير دل انجام داده و در آن، راوي به بازگويي خاطراتش از دوران دفاع مقدس پرداخته است.

 

بسياري از خوانندگان ادبيات، برادران حسن و حسين شيردل را به دليل سلسله کتاب هايي که از خاطرات رزمندگان استان مازندران تهيه و تدوين کرده اند مي شناسند. اين دو برادر اهل قلم کار مصاحبه و تدوين خاطرات رزمندگان مازندراني در کتاب هاي «ماه در ميدان مين»، «شب موصل»، «باران هاي هفت تپه»و «زمين ناله مي کند» را به طور مشترک انجام داده اند که همگي اين کتاب از سوي انتشارات سوره مهر در تهران چاپ و منتشر شده است. در ميان آثار ياد شده، كتاب«باران هاي هفت تپه» پانصدو هفتاد و پنجمين محصول دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري است که در بخش خاطرات جنگ ايران و عراق، يکصدو هشتاد و سومين کتاب محسوب مي شود. اين کتاب بر اساس خاطرات نادر بذري، از رزمندگان قديمي استان مازندران و پس از 23 ساعت مصاحبه با وي، تهيه و تدوين شده است.

نادر بذري به همراه دو برادرش جعفر و ناصر بذري در هنگامي كه نوجواني بيش نبوده عازم جبهه هاي جنگ مي شود و در آنجا شاهد شهادت دو برادرش بوده است. اين كتاب توصيف سال هاي حضور او در ميان آتش و خوف است. بذري در فصل اول درباره چگونگي ورودش به جبهه با وجود مخالفت هاي اطرافيان و اين كه فقط چندماهي از سيزده سالگي اش گذشته بود، مي گويد:«وقتي مي خواستيم برويم براي نام نويسي، رفتم و از پسر عمويم(علي) شناسنامه اش را گرفتم باز مي ترسيدم نکند با وجود جعفر مرا نفرستند جبهه... وارد سپاه شديم جعفر برادر بزرگم از اول تا آخر با همه سلام و عليک مي كرد. من هم كه كيفم كوک كوک بود. تا اينكه مقابل منير مسئول اعزام ايستاديم. جعفر سلام كرد، خودكار او را گرفت، دفترش را برگرداند و اسم مرا نوشت. كارش كه تمام شد مسئول اعزام نيرو نگاهي به من انداخت و گفت: اينه؟ «آره اينه، ولش كن اشكالي نداره!»به زور آب دهانم را قورت دادم قلبم چنان مي زد كه فكر كردم حالاست از دهانم بپرد بيرون و جعفر قلبم را كه افتاده روي ميز مسئول اعزام ببيند. ولي همه چيز حل شده بود و من اضطراب بيخود داشتم...»

                                                                                         (ص 8 و 9)

فصل دوم کتاب با ورود راوي به منطقه جنگي شروع مي شود و او از خاطراتي درباره بي تجربگي خود در عمليات جنگي مثل تيراندازي و خيز رفتن مي گويد:«در اين دوماه و نيم بيشتر روزهايم به يادگرفتن اصول نظامي مي گذشت مثل آموزشي بود. اما آموزشي كه تجربه بچه هاي جبهه اي در آن دخالت داشت. اسلحه را كاملاً باز و بسته مي كردم! تا حدي كه چشم بسته اسلحه را باز مي كردم و مي بستم با خمپاره عجين شدم، خيزها را يادگرفتم. كدام سوت خمپاره رد مي شود كدام سوت رد نمي شود تقريباً به همه اينها پي بردم دقيق شدم. با انواع و اقسام نارنجک آشنا شدم...» (ص 27 و 28) مخاطب در فصل سوم کتاب با بخش ديگري از خاطرات نادر بذري آشنا مي شود. آنجا که او در يكي از عمليات ها تير به پايش مي خورد و زخمي مي شود و اين در حالي است كه در حلقه محاصره دشمن گير افتاده اند:«حلقه محاصره آن ها هم منطقه اي بود. يعني فقط ما نبوديم كه در محاصره قرار گرفتيم هرجا نيرويي بود محاصره شده بود. به صورت دايره دايره همه را دور زده بودند. تقريباً خودمان را اسير مي دانستيم. از طرف ديگر شنيده بوديم به دستور صدام بايد تمام مجروح ها تير خلاصي بخورند. نمي دانم شايعه بود يا راست. ولي بين بچه ها حرفش بود براي همين ته قلب من و بقيه مجروحين ترسي مانده بود كه زنده برنمي گرديم و اين وحشت كار را براي ما سخت تر مي كرد. خيلي ها فکر راه فرار بودند که شايد کشته نشوند و به اسيري هم نروند.» ( ص 42)

پس از مجروحيت راوي، وي و رزمنده هاي مجروح ديگر را به بيمارستان مي رسانند كه در فصل چهارم خاطرات وي از بيمارستان پيگيري مي شود:«روي تخت هاي اطراف هم بچه هاي موجي بودند اصلا ً‌اعصاب نداشتند. اواخر سال 1362 بود عيد شده بود و مردم تبريز گروه گروه،‌خانوادگي، دوستان به عيادت ما مي آمدند من هم در تبريز فاميلي نداشتم اما مردم با تمام وجود محبت و بزرگواري شان را نشان مي دادند مثل اينكه تمام مردم فاميلم بودند.» ( ص55) در ادامه، زماني كه بذري از مرخصي برمي گردد، وارد لشكر 25 كربلا مي شود كه در موقعيت شهيد بيگلوري اهواز مستقر شده است.

خواننده در ادامه به فصل پنجم کتاب مي رسد که در آن بذري از يكي از عمليات هاي مهم مي گويد؛ عملياتي به نام كربلاي يک براي فتح مهران.

اين رزمنده جانباز در بخش ديگري از خاطراتش در فصل هفتم مي گويد:«آن روزها در هفت تپه يک حاج آقا داشتيم. حاج آقا جور اهل گرگان بود. او از عمليات رمضان اوايل سال 1361 تا آخر در جنگ مانده بود. شايد كل مرخصي اش يك هفته مي شد و سريع برمي گشت. هميشه مي گفت: من پير شدم مرگم نزديكه حالا كه مي خوام بميرم چه بهتر كه تو جبهه بميرم و شهيد بشم. مانده بود كه شهيد بشود. با آن سن و سال بالا خيلي هم خدمت مي كرد. خسته هم مي شد اما پابه پاي بچه هاي ما در تمام عمليات ها شركت مي كرد.» ( ص 104)

بذري در بخشي از خاطراتش هم به اقدام غير انساني نيروهاي عراقي در استفاده از بمب هاي شيميايي اشاره مي کند. او در فصل هشتم درباره چگونگي شيميايي شدنش پس ازيک دوره مصدوميت مک گويد:«آنقدر خارش و دردم زياد بود كه ديگر حال شوخي باقي نمانده بود. وضعيت شيميايي و خارشم بهتر شده بود كه دستور رسيد برويم جلو. وسايلم رو جمع كردم و به صورت ستوني حركت كرديم. هركدام از بچه ها با نفر جلويي دومتر فاصله داشت اين كار هم به عمد بود چون هرچه فاصله بين افراد بيشتر باشد خطر تلفات كمتر است رسيديم به سه راه مرگ. بايد اين مسير را مي دويديم آتش دشمن بي امان مي ريخت. چند تا از بچه هاي ما همين جا شهيد شدند. تير مستقيم دوشكا مدام به طرف ما شيلک مي شد. انگار كه دشمن با عكس هاي هوايي يا به وسيله نيروهاي گشتي اش يا به خاطر اينكه فاو جزو منطقه خودش بود سه راه مرگ را دقيقا ً مي شناخت...»  (ص 124)

وي در فصل بعدي درخصوص منطقه هفت تپه مي گويد كه بيشتر اوقات خود را آن جا گذرانده است:«تابستان هفت تپه واقعاً براي خودش تابستاني بود. آنقدر كه گاهي از گرما نمي شد نفس كشيد. كمتر نيرويي را مي شد پيدا كرد كه در محوطه باشد يا حتي كسي بتواند هنگام ظهر چرتي بزند... در هفت تپه اتفاقات زيادي افتاد. موج گرفتنم باعث شد خيلي از خاطراتم را فراموش كنم. شش، هفت بار موج گرفتن و پنج، شش تا تركش خوردن و دوبار هم شيميايي شدن بدجوري خاطراتم را غربال كرده است.» ( ص159)

نادر بذري در فصل بعدي خاطرات خود درباره حضورش در عمليات والفجر چهار مي گويد. در ادامه و در فصل هاي دوازدهم و سيزدهم وي از مرحله دوم عمليات كربلاي پنج و از دوستانش و كساني مي گويد كه به شدت دوست شان داشته و وابسته شان بوده است و همگي در اين عمليات به شهادت رسيده اند. بذري سپس به تشريح نحوه شهادت برادرانش مي پردازد. وي از نگراني اينكه چطور بايد موضوع شهادت برادرانش را به خانواده اش در بابل اطلاع بدهد سخن مي گويد و در ادامه عكس العمل پدر و مادر و خواهرهايش را بازگو مي كند. پايان بخش کتاب، هشت قطعه عکس مرتبط با موضوع خاطرات است که ضميمه کتاب شده است.

کتاب«باران هاي هفت تپه»در هفده فصل و 280 صفحه تنظيم و چاپ شده است.

 

 

 

سه‌شنبه 20 فروردين 1392 - 11:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری