جمعه 27 مرداد 1396 - 19:12
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

علي الله سليمي

 

بررسي رمان از منظر سيد مرتضي آويني

 

گزارشي از چهارمين جلسه نشست هنر اسلامي در سازمان هنري رسانه اي اوج

 

 

چهارمين جلسه از سلسله نشست هاي هنر ديني از منظر شهيد آويني با موضوع«رمان از منظر سيد مرتضي آويني»با حضور و سخنراني يوسفعلي ميرشکاک در سازمان هنري رسانه اي اوج برگزار شد.

يوسفعلي ميرشکاک  در ابتداي اين نشست گفت:«سيد بزرگوار درباره تکنيک و انسان مادي فعل ماضي را به کار مي برد. اين انديشه اگر کج و کوله به آن نگاه کنيم، «انديشه ايدئولوژي» مي شود، حال آن که سخن شهيد آويني ايدئولوژي نيست، سخن سيد اين نيست که با وقوع انقلاب اسلامي هم ادبيات، هم جهان و هم انسان تغير نکرده، سخن او اين است که افق عوض شد و انقلاب اسلامي طليعه اين افق بوده است. اين گشايش به نظر شهيد آويني با رنگ مرارت همراه است که پايان اين گشايش نيز با ظهور حضرت بقيه الله خواهدبود. کسي که مي خواهد به اين گشايش برسد مجبور است با نفس خود و با عالم درگير باشد؛ البته اين سخن سيد اجمالي است و تفصيل آن در وجود کسي تحقق مي يابد که عقل اين عوالم باشد.» وي افزود:«يکي از وجوهي که سيد نقدش مي کند، رمان است. رمان صورتي ادبي است که زاييده دنياي مدرن است. يکي از تجلي هاي عمده دنياي مدرن، رمان است که با دن کيشوت شروع مي شود؛ قبل از آن رمان، نه دين است و نه اسطوره، بلکه افسانه است؛ يعني يک پرده از دين و اسطوره پايين تر است، اما شما در رمان يا حکايت يا قصه وجهي تفصيلي مي بينيد؛ مثلاً در «سمک عيار» اين قدر مي فهميد که سمک کوتاه قد است، اما بيش از اين نمي فهميد، مثلاً انديشه او را در نمي يابيد. شما در دنياي غربي ژان وال ژان مي بينيد؛ کسي که از انديشه اش، قد و قواره اش و گذشته اش معلوم است که يکي از مصاديق اومانيسم است. اومانيسم اصالت انسان است که انسان را روبروي خدا علم کرده است، اما چه انساني؟ انساني که با ارزش هاي روشنگري برابر باشد؛ از زمان قديم انسان براي غرب اصيل بوده است، حتي در زمان خدايان، انسان تحت فرمان آنها نبود و مطابق با قوانين مدينه خويش زندگي مي کرد.» ميرشکاک گفت:«يکي از مصاديق زن اومانيسم نيز مادام بوآري است، آيا او صورت تاريخي داشته؟ خير، اما مي شود هزاران هزار مصداق را در فرانسه، انگليس و آلمان آن زمان نشان داد. سرآمد همه اين انديشه ها هنوز آشکار نشده است.»

او افزود:«دن کيشوت رمان را انکار مي کند. شما در رمان کاري نداريد سمک عيار چگونه مي انديشد، او تنها براي شما يک نمونه اخلاق است، او نمونه انساني است که اصطلاحاً عيار مي گفتند، شواليه ها همه همين طور بوده اند، اين شواليه ها در رمان مطرح هستند، همه کشورهاي اروپايي نيز رمان هاي خود را دارند، نمونه اش شواليه.»

ميرشکاک در ادامه گفت:«شواليه برتر در آن زمان شاه آرتور بود. نويسنده دن کيشوت شواليه و معتقدان به عصر شواليه و خوانندگان رمان را هجو مي کند، او مي گويد دوره اين حرف ها تمام شده است. دن کيشوت ماليخوليا داشت. او آسياب بادي را غول تصور مي کرد، در حالي که دشمني وجود نداشت، همه اينها توهم او بود. دن کيشوت عمداً انکار مي کرد؛ زيرا مسيحيت در دوره تاريخي به جايي رسيده که منقطع شده است، نه تنها از مسيحيت، بلکه از عياري، جوانمردي و فتوت نيز منقطع شده؛ به همين خاطر است که دن کيشوت اين قدر فراگير مي شود، جهان غرب مثل انگليس، اسپانيا و فرانسه به جايي رسيده بود که از هجو ارزش ها استقبال مي کرد. در کشور خودمان سال ها پس از نوشته شدن «علويه خانم» و «بوف ‌کور» در روستاها امير ارسلان مي خوانديم، روستاييان هنوز رمان را باور دارند؛ چون باطنش هنوز مغشوش نشده است.»

سخنران نشست رمان از منظر سيد مرتضي آويني افزود:«حرف شهيد آويني اين بود که اين باطن پاک و ساده در دل تمدن تکنيکي قابل احياست. خيلي سخت است، اما محال نيست. مثل اين است که بگوييم انسان مي تواند در آتش زندگي کند، سخت است، ولي محال نيست و مجاهدت مي خواهد؛ رمان يک دوره کلاسيک دارد، سپس يک دوره رمانتيک و بعد به رئال مي رسد و در نهايت به دوره مدرن ارزش هاي بورژوازي هم فرو مي ريزد؛ در دروه بورژوازي ارزش، پول بود، شرف بورژواري دنيايش بود، اما الان از آن دوران رمان هاي بزرگ، خبري نيست، نه اينکه هيچ چيزي نباشد، چاپ مي شود، اما به انتهاي کار رسيده است، اصالت و بنياد ندارد و حتي فرم قابل اتکايي هم ندارد؛ زيرا سينما، تلويزيون و ساير رسانه هاي فراگير جاي آن را گرفته اند. اگر سرانه مطالعه کتاب در ايران پايين است، در غرب نيز پايين آمده است، البته کتاب در غرب هنوز هم فروش دارد، اما ديگر مثلاً «بيگانه»ي کامو نوشته نخواهد شد. الان عصر فمنيسم است. تا هنگامي که با تمدن غرب مواجهيم بنياد مدرنيسم، اومانيسم است. به اومانيسم مظهر اصالت بشر مي گويند، ولي بشر در اين تعبير مذکر است، از عصر روشنگري تا پايان مدرنيسم نماد انسان مرد است، اما از مدرنيسم به اين سو، زن مظهر انسانيت مي شود؛ يعني بشر يا زن است يا مردي که کسب تأنيث مي کند.»

وي يادآوري کرد:«حال انقلاب ما در يک موقعيتي اتفاق مي افتد که حدود يک قرن از غلتيدن ما در مدرنيته مي گذشت؛ مدرنيته چيزي نبود که بتوان جلوي آن ايستاد. مدرنيته تکنولوژي است و تکنولوژي حرف مي زند، مثلاً الکتريسيته با تو حرف مي زند، تکنولوژي همه چيز را دگرگون مي کند و زماني که جاگير شد، دينش را نشان مي دهد؛ البته دين که ندارد منظور همين ايدئولوژي است که پشت سر آن است؛ منشور دين تکنيکي نيز منشور حقوق بشر است؛ اين حقوق بشر در مقابل حق الله قرار گرفت. بشر آن قدر اصالت پيدا کرده که صاحب حق شود. اين اعلاميه قبل از آن که با نظر به مسيحيت و بوديسم نوشته شود، با توجه به قرآن نوشته شده است؛ اين سخني که مي گويم براي ساليان سال خواهد ماند؛ هنگامي که ناپلئون داعيه اش اين بود که تا قرآن در دست مسلمانان است ما نمي توانيم کاري انجام دهيم و در پارلمان انگليس نيز در آن دوران همين نظر را مطرح مي کردند. بنا بر اين بيانيه حقوق بشر در مقابل الله قرار دارد، حق انسان اصالت دارد، عمده اين حق هم اين است که بشر را به زور به دموکراسي وارد کنند. صورت تفصيلي اين انديشه در رمان هويدا مي شود.»

يوسفعلي ميرشکاک گفت:«دليل آن که ما هنوز هم رمان موفق نداريم آن است که انديشه ما از اساس با تفکر اومانيسمي متعارض است، انديشه ديني اجمالي معتقد است که بدي نفس تو بايد نزد تو بماند و نبايد آشکار شود؛ زيرا اگر آشکار شود تو متظاهر به فسق به حساب مي آيي، در مسيحيت بر عکس است، شما هفته اي يک بار بايد برويد نزد کشيش و به تفسير گناهانتان اعتراف کنيد، رمان انعکاس همين است؛ صورت تفصيلي آنچه که در نفس تو اتفاق مي افتد، اگر مکتوب شود، مي شود رمان، اگر تصوير شود، مي شود سينما.» وي افزود:«مدرنيته در شخص تعارض به وجود مي آورد، تو يا جانب مدرنيته را مي گيري يا مقابل آن مي ايستي، اگر روبرو مدرنيته بايستي مي شوي انسان ديني و بايد مشکلت را خودت حل کني، اما اگر کنار مدرنيته قرار گرفتي، انسان لائيست مي شوي و اگر مشکلي پيدا شد، روانشناسي هست، پيش کشيش هم نمي خواهد بروي؛ همان گونه که پيش کشيش اعتراف مي کردي پيش روانشناس اعتراف مي کني و او هم به شکلي مشکل تو را حل خواهد کرد.»

به گفته مير شکاک، از ميان تمام رمان نويسان سيدناالشهيد (شهيد آويني) سراغ ميلان کوندرا رفته است؛ کوندرا آخرين قله رمان در جهان غرب است و با سانسور، همه کتاب هايش ترجمه شده و موجود است؛ مدرنيته از عصر دکارت و «من مي انديشم پس هستم» ‌شروع شد؛ بنيان اين مدرنيته نيز نفس است، برآيند جمعي آن نيز مي شود نهنانيت؛ اساس اين که انسان به دنبال شيطان به راه افتاد، من است، تمام انبيا آمدند که بگويند اين مدرنيته را کنار بگذاريد، ابراهيم مامور شد اسماعيل را سر ببرد تا منيت خود را بکشد، اسماعيل صورت من ابراهيم بود، حال اينکه رمان به دنبال کشف معماي من باشد، خيلي حرف است. حال «من» چند تا است؟ يکي است؟ هفت هشت ميليارد من در دنيا وجود دارد؛ يعني هفت هشت ميليارد رمان نانوشته داريم، اين رمان قابل کشف نيست، اينکه فيلم مي بينيم در حقيقت آن من نانوشته را مي بينيم و اينکه با قهرمان همذات پنداري مي کنيم، دليلش اين است که اينها ضمن تفاوت، شباهت هايي نيز با هم دارند. معماي «من» غير قابل کشف است؛ زيرا پشت سر اين من، خدا وجود دارد «و نَفَختُ فيه مِن روحي». مي شود اين کشف را جستجو کرد، اما نمي توان حلش کرد، رمان با پرسش «من چيست؟» شروع مي شود، اگر به احوال خودمان دقت کنيم در شرايط مختلف «من» هاي مختلفي نشان مي دهيم؛ مثلاً شما در مسجد يک من را نشان مي دهيد، در خانه خودتان،‌ در خانه غريبه و در خانه آشنا نيز «من» هاي متفاوت ديگري نشان مي دهيد، رمان مي خواهد ببيند اين من چيست، نه اينکه حلش کند.

انسان 10 هزار سال پيش معما بود، الان هم معماست و تا نزديکي قيامت هم معما خواهد بود؛ اين معما زماني حل مي شود که حضرت اسرافيل در سور بدمد و قيامت برپا شود؛ چون پايان امکانات تاريخي انسان است. زندگي انسان ها، امکان آنهاست، مرگ ما نيز پايان امکانات ماست، قيامت پايان امکانات بشر به معني کلي است، ما ببينيم من چيست، فقير است، غني است، کافر است يا مومن؟ البته اين «من» را در جهان بايد بشناسيم، نه مجرد اينکه گفتيم ما رمان موفق نداريم، دليلش اين است که انسان را مجرد مي بينيم. انسان مجرد نسبتي با عالم ندارد، لاجرم دگرگون نيز نمي شود، مثلاً ما درباره شهدا مي گوييم آنها مثل فرشته به دنيا آمدند و مثل فرشته از دنيا رفتند، حال آن که مي دانيم تشقق به فرشته محال است، اگر محال نباشد نيز مطلوب نيست؛ چون انسان، مسجود فرشته هاست.

مير شکاک در ادامه گفت:«پرسش از «من» در فلسفه يک چيز است، در روانشناسي يک چيز است و در رمان يک چيز ديگري؛ در فسلفه انسان شأن مجرد دارد، مشکلي که داريم اين است که اين شأن را در رمان وارد مي کنيم، رمان به ماهيت و وجود در نسبت با پيرامون مي پردازد، ماهيت يک امر دروني است. رمان با مشکلات و خاطرات مثلاً يک زنداني کار دارد، با تنگناهاي سلول نيز کار دارد، با خواب زنداني نيز سر و کار دارد، نويسنده هم قدم به قدم پيش مي رود و کشف مي کند، نه آن که يک شخصيت را از قبل در ذهن خود داشته باشد، بلکه در عالم ادب تفصيلي نويسنده، نماينده تمام «من»هاي عالم است، مثلاً هوگو دزد نيست، ولي ژان وال ژان را مي نويسد. هوگو قديس نيست، ولي آن کشيشي را مي سازد که موجب تغيير سرشت ژان وال ژان مي شود، بازرس نيز نيست، ولي نمونه بازرس را در دنيا اينجا مي کند. زن نيست، ولي مادر کوزت را با آن عواطف زنانه توليد مي کند، از اين عظيم تر تولستوي در جنگ و صلح است؛ اين من شما بايد در تمام من هاي عالم وجود داشته باشد؛ چون نوشتن رمان با قوه توهم کار دارد.» وي افزود:«ما يک عقل داريم و يک خيال براي اينکه وهم را متوجه شويم؛ يک مثال مي زنم؛ اتاق تاريک است و شما جالباسي را يک لحظه دزد مي بينيد، شيطان از همين قوه واهمه استفاده مي کند؛ چون قدرت جن در حد وهم است، شيطان نيز جن است، شيطان با استفاده از همان وهم، عقل و انديشه را تباه مي کند؛ در رمان نيز از واهمه استفاده مي کنند، قوه واهمه حرف مي زند و خيال و عقل به آن رنگ مي زند، از همين رو است که ما 20 سال است داريم مي گوييم ندهيد رمان جنگ را کساني که آن طرف، کرخه را بعد از جنگ ديده اند يا خيلي مرحمت کرده و رفته اند قرارگاه، چفيه اي گرفته اند، بنويسند؛ آنهايي که بوده اند، مي توانند بنويسند. بگذاريد ما به آنها ياد دهيم که خودشان مي توانند دقت کنند. در حال حاضر کسي خاطراتش را تعريف مي کند و کس ديگري ويرايش مي کند؛ اين چه معني مي دهد؟ هر کسي مي تواند به بهترين وجه خودش را ترسيم کند؛ به شرطي که يادش دهيد چگونه اين کار را انجام دهد.»

 

 

 

 

يكشنبه 27 اسفند 1391 - 10:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری