پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 19:51
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان مازندران

 

انقلاب اسلامي ايران از ديدگاه بعضي از دانشمندان غرب

 

                 

مقدمات قريبِ انقلاب اسلامي به لحاظ زماني در بازه زماني نسبتاً طولاني از 1342 تا 1357 آن هم به ملموس ترين شكل ممكن، شكل گرفته است. بدين معنا كه برخلاف برخي از تغيير دولت ها كه در قالب كودتاهاي يك شبه شكل مي گيرند، انقلاب اسلامي از دل بيانيه ها، اطلاعيه ها، شعارها، تظاهرات ها، تحصن ها، سخنراني ها و كتاب هايي كه به مدت پانزده سال آن هم در مرئي و منظر افكار عمومي در داخل و خارج شكل گرفته اند، بيرون آمده است. به رغم اين، جريان رقيب (اعم از سياستمداران، نويسندگان و تئوريسين هاي غرب و شرق)، نه تنها نتوانست تحقق آن را پيشبيني كند كه برعكس، حتي تا چند ماه قبل از پيروزي كامل انقلاب اسلامي، كسي همچون كارتر رئيس جمهور وقت آمريكا با همه اطلاعاتي كه از كانالهاي مختلف در اختيار وي گذاشته مي -شد، در غفلتي بسيار آشكار، وضعيت ايران را به  (جزيره ثبات) تشبيه كرد! اما چيزي نگذشت كه اين جزيره ثبات، طوفان زده شد و يكي پس از ديگري، كاخهاي ظلم و استبداد را در هم كوبيد و واقعيتي غير از نظام 2500 ساله شاهنشاهي را به ساحت ميهماني خود دعوت كرد. سفره اين ميهماني آنقدر مجلل و باشكوه بود كه حتي پركينه ترين دشمنان آن هم ولو با ترفندهاي تبليغات رسانه اي نتوانستند آن را ناديده انگارند و انكار كنند. از اين رو، حال كه نتوانسته بودند مانع تحقق اين فضاي جديد شوند، از زواياي مختلف، تئوريهايي دادند كه بازيگران انقلاب را از اميد به تداوم آن باز دارند.
گفتند كه تندروي هاي انقلابيون باعث انزوا، و در نهايت، شكست كامل آنها مي شود؛ گفتند كه گرانيگاه اين انقلاب، رهبري فرهمند و كاريزماتيك آن بود كه با رفتنش، انقلاب نيز، رخت برميبندد؛ گفتند كه همه انقلابها در دهه سومشان، فرزندان خود را ميخورند و اين انقلاب نيز از اين قاعده استثناء نخواهد بود؛ گفتند كه بالاخره ضرورتهاي پراگماتيك و عملگرايانه همه انقلابهاي ضد مدرن را لاجرم به زانو مي كشاند و ضرورتهاي مدرن را بر آنها تحميل مي كند؛ گفتند كه...
اما نكته اينجاست كه هرچه زمان مي گذرد، نهادهاي اين انقلاب، نهادينه تر مي شوند و كارآمدي و ثبات آنها بيشتر. اما، مبارزه ادامه دارد و باز هم همچنان خواهند گفت كه... اما آنچه كه مهم است اين است كه بسياري از تئوريسين ها و حتي سياستمداران غرب به عجزشان از پيشبيني و حتي فهم ماهيت اين انقلاب، اعتراف كرده اند. برخي از اين اعترافات به شرح ذيل است:

اعترافات نويسندگان غربي

1. «رابرت. دي. لي» پروفسور علوم سياسي در دانشگاه كلرادو:

انقلاب اسلامي پيچيده و اسرارآميز به نظر مي رسد، مساوات طلب است، اما در عين حال، سنتي نيز به نظر مي رسد. بيگانه گريز است، اما به ندرت انزواگرا است؛ و نمايانگر انقلابهاي فرانسه، روسيه و يا تجربه آمريكا نيست. نظريه هاي علوم اجتماعي راجع به نوسازي، خواه ماركسيست، خواه ملهم از سرمايه داري ليبرالي نتوانستند وقوع آن را پيشبيني كنند و هنوز توضيح قانع كننده اي براي آن نداده اند. تنها در دل تاريخ اسلام، كه با اعتراض هاي زاهدانه ادواري متمايز است، مي توان معنايي براي اين جنبش عظيم، كه جهان اسلام را در نور ديده است، پيدا كرد. هيچ عنصر تجربي غرب گرايانه اي وجود ندارد كه بتواند بينشي عميقتر از انقلاب اسلامي را امكانپذير ساخته، دلايل موفقيت آن در ايران، تهديد ديگر رژيمها در جهان اسلام و تقويت اعتراض فلسطيني ها در ساحل غربي و غزه را توضيح دهد؟ آيا علوم اجتماعي قادر نيست چشم اندازي تطبيقي در اختيار قرار دهد كه از طريق آن بتوان به مطالعه قضاياي اين كشورها و جنبش هاي غيرمتعارف كه اهداف آنان با انتظارات ليبرال يا ماركسيست مطابقت ندارد، پرداخت

2. هنري كيسينجر:

آيت الله خميني غرب را با بحران جدي برنامه ريزي مواجه كرد. تصميمات او آنچنان رعدآسا بود كه مجال هر نوع تفكر و برنامه ريزي را از سياستمداران و نظريه پردازان سياسي مي گرفت. هيچ كس نمي توانست تصميمات او را از پيش حدس بزند. او با معيارهاي ديگري غير از معيارهاي شناخته شده در دنيا سخن ميگفت و عمل مي كرد. گويي از جاي ديگر الهام مي گرفت

 انقلاب اسلامي ايران براي تحليلگران سياسي و اجتماعي منطقه به صورت معمايي در آمده است؛ زيرا با اين كه انقلاب اسلامي رو در روي امپرياليسم و به خصوص آمريكا ايستاد، در همان حال و به همان ميزان، نفرت و دشمني خود را با شوروي و استراتژي هاي سوسيايستي در سياست و اقتصاد آشكار ساخت، و با اين كه اين انقلاب، مردمي بود و بر نيروهاي مردمي تكيه ميكرد و بزرگترين راهپيمايي هاي تاريخ را با بيش از دو ميليون شركت كننده در تهران و ميليونها تن در شهرهاي ديگر برپا مي كرد، با اين همه، اكثر شركت كنندگان از ساكنان شهرها بودند. اين برعكس ديگر انقلابهاي جهان سوم بود كه كشاورزان و روستاييان پايه اساسي آنها را تشكيل مي دادند.( 3 )

 حضرت امام (ره) بنيانگذار انقلاب اسلامي نيز در وصيتنامه سياسي الهي خود انقلاب اسلامي را «تحفه الهي و هديه غيبي» معرفي مي كند و مي فرمايد: شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامي ايران از همه انقلابها جداست؛ هم در پيدايش و هم در كيفيت مبارزه و هم در انگيزه انقلاب و قيام. و ترديد نيست كه اين يك تحفه الهي و هديه غيبي بوده كه از جانب خداوند منان بر اين ملت مظلوم و غارت زده عنايت شده است

  
پرسش اين است كه چرا تحليل گران و تئوريسي نهاي انقلاب در غرب، انقلابي را كه نه به صورت دفعي و كودتايي، بلكه به صورت تاريخي و فرايندي محقق شده بود، نتوانستند فهم، پيشبيني و مهار كنند؟ اگر از برخي تحليل هاي واقعي اما سطحي و بيروني كه برخي از تحليل گران از جمله گري سيك در كتاب «همه چيز فرو مي ريزد)   خود ارايه داده اند، بگذريم، مي توان براي اين عجز غرب در برابر انقلاب اسلامي، به دلايل ذيل اشاره كرد:


1. همچنان كه گري سيك معتقد است، «انقلابهاي واقعي نادرند. بسيج توده هاي مردم براي انجام تحولات بنيادين در جامعه... از نظر تاريخي امري غيرمتعارف است».  اين بدين معنا است كه به لحاظ زماني، مدتها بايد بگذرد تا يك انقلاب به معني واقعي آن تحقق يابد، از اين رو، تجربه انساني براي درس آموزي از اين انقلابها و فرصت يابي مطالعه و تحقيق درباره آنها نيز بسيار نادر است. در ميان همين انقلابات نادر نيز، شيوه تحقق انقلاب اسلامي منحصر به فرد و كاملاً استثنايي و متفاوت از شيوه تحقق ديگر انقلابها مي باشد. نوع انقلابات مدرن همراه با خشونت و درگيريهاي تسليحاتي و نظامي بوده است. انقلابيون، گروههاي مبارزاتي و چريكي تشكيل داده و دست به اسلحه ميبردند و نوعاً نيز به يك يا چند قدرت خارجي وابسته بودند، اما در انقلاب اسلامي نه تنها چنين اتفاقي نيفتاد كه برعكس، رهبري انقلاب، از سويي سخت تاكيد ميكرد كه شيوه مبارزه ما شيوه آگاهي دادن به مردم و نه اسلحه كشيدن است، تنها در مقام دفاع و ضرورت و اضطرار مي -توان دست به اسلحه برد و از سويي، شعار نه شرقي نه غربي را مطرح مي كرد. تئوريسين ها و سياستمداران غربي وقتي مي خواستند شرايط آتي منجر به انقلاب اسلامي را پيشبيني كنند، ناگزير از همان معيارهاي معمول كمك مي گرفتند، اما آن معيارها در مورد انقلاب اسلامي گم و ناپيدا بود؛ نه وابستگي به قدرت خارجي وجود داشت و نه به كارگيري سلاح.


2. در انقلاب اسلامي، رهبري انقلاب كاملاً متكي بر دين بوده و تلاش دارد انقلاب را به شيوه اي كاملاً ديني مديريت كند. در سخنراني ها، پيامها و وعده هاي او مفاهيمي مثل خدا، امداد غيبي، نصرت الهي، معاد و بازگشت به سوي خدا و... نقش محوري داشت كه در تفكر قرن بيستمي غرب، تحت عنوان جامع «مفاهيم متافيزيكي» شناخته مي شد و به لحاظ اعتبار و ارزش، در زمره مفاهيم فاقد معنا  تلقي مي شد.  در اين تلقي، جهان انساني با جهان طبيعي و به تبع آن، علوم اجتماعي با علوم طبيعي يكسان انگاشته مي شد و حداكثر نوعي تمايز درجه اي رتبه اي و نه ماهوي ميان آنها در نظر گرفته مي شد  بدتر اين كه حتي وجه عقلاني بشر نيز كه بر اساس آن مي توان به كليت و آموزههاي ديني شناخت حاصل كرد و ايمان آورد با طرح شعار «فلسفه به مثابه خادم علم» به هيچ گرفته شد و اين باور تثبيت شد كه مباحث مابعدالطبيعه يك قالب كاملاً ساختگي از فعاليت اند كه به هيچ نظام قابل احترامي تعلق ندارند  حداقل يك قرن قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، جريان ديني و اعتقاد به خدا و ماوراء (غيب و معاد) به تبع رشد روزافزون علم و نتايج مسحوري آن كاملاً به حاشيه رانده شده بود و طيفي از نظريه ها درباره دين و كارويژه هاي آن شكل گرفته بود كه در كمترين نتيجه خود باعث تقليل كليت دين مي شدند  در چنين شرايطي كه در ذهنيت انسان غربي، دين كاملاً در حاشيه قرار دارد و بلكه به دنبال كتاب «خدا مرده است» نيچه، «الهيات مرگ خدا» شكل گرفته، آنان هرگز گمان نمي كردند كه در آن سوي كره خاكي، مردي با سر دادن شعارهاي ديني متافيزيكي و بدون هرگونه اتكاء اساسي به آنچه خود، آن را علم مي خواندند بتواند ملتي را به گونه اي به حركت درآورد كه حتي به مدد همه ابزارهاي پيش رفته علمي نظامي نتوان آن را متوقف كرد.


3. در اين ترديدي نيست كه از قرنها پيش، تحقيقات جريان شرقشناسي به گونه اي شكل گرفته كه امكان هرگونه قضاوت و داوري صحيح و درست در مورد شرق را براي كساني كه بر اساس متدولوژي همان دستگاه معرفتي به تحقيق مي پردازند، سلب كرده است. به رغم اين، نبايد باور كرد كه همه عجز و ضعف غرب در فهم ماهيت انقلاب اسلامي ناشي از غرض ورزي ها شرق شناسانه است  بلكه با توجه به فراگيري و شموليت جهانبيني مادي حاكم بر نظامهاي معرفتي غرب، مي توان گفت كه اساساً حتي اگر نظريه پردازان غرب بخواهند بيرون از گفتمان بسته شرق -شناسي هم درباره انقلاب اسلامي بينديشند، باز هم شناختشان ناقص و بلكه اشتباه خواهد بود. دليل اين امر اين است كه تفكر غربي، تفكري تك ساحتنگر است و تنها مي تواند روابط مادي را ملاحظه كند. در اين نوع نگرش، حتي روابط معنوي هم به شكل مادي سنجيده مي شود. چنين نگرشي اساساً نمي تواند تماميت انقلابي را كه ماهيت آن بيش از آن كه مادي باشد، معنوي است، درك كند. اين مسأله با آنچه در خصوص غرض ورزي مستشرقين گفته مي شود، متفاوت است؛ در اين نكته بر غرض ورزي تئوريسينهاي غربي در تحليل انقلاب اسلامي تاكيد نمي شود، بلكه ادعا اين است كه حتي اگر نويسنده اي غربي بدون غرض هم بخواهد انقلاب اسلامي را فهم كند، موفق نخواهد شد؛ زيرا اساساً پايگاه ماده محوري كه براي فهم انقلاب اسلامي اتخاذ كرده، تنگتر از آن است كه بتواند ماهيت فرامادي انقلاب اسلامي را درك كند. اين قضيه را در مثل مي توان اين گونه تبيين كرد: شخصي كه عينك رنگي (مثلاً سبز) به چشمان خود زده است، همه اشياء را حتي اشياء غير سبز را هم سبز مي بيند و اين امر فارغ از اين مسأله است كه چشمان وي در اصل كمسو باشد يا نباشد. در اينجا نيز، فارغ از اين كه محققِ تك ساحتنگر غربي، مغرض باشد يا نباشد، در هر دو صورت، امكان شناخت واقعي انقلاب اسلامي از پايگاه معرفت شناختي غرب ممكن نخواهد بود.


4. يكي از محققين حوزه تاريخ و انديشه سياسي معاصر در تحليلي متفاوت مي نويسد: «جريان روشنفكري ايران فهم درستي از تجدد و ترقي نداشته و باعث گرديد كه سطح فهم مراكز علمي و دانشگاهي ايران نيز در طول اين مدت، فراتر از فهم آنها رشد علمي و سياسي نداشته باشد. از آنجا كه اينها مبشران محصولات انديشه هاي غربي در ايران بودند، غرب هم، ايران، فرهنگ ايراني، فرهنگ و تمدن اسلامي و سطح شعور سياسي و اجتماعي جامعه ما را از چشم انداز سطح فهم اين جريان شناسايي كرد و به اين باور رسيد كه جامعه ما يك جامعه عقب مانده، استبدادزده و ساكن است كه مي توان به راحتي بر منابع و ذخاير آن سلطه پيدا كرد. يكي از دلايل عدم توانايي غرب در شناخت انقلاب اسلامي و جامعه ايراني، به همين سطح فهم نازل برمي گردد. اگر جريان روشنفكري يكي از موانع بزرگ عدم رسيدن ايران به تجدد و ترقي و يافته هاي علمي در دويست ساله اخير تا قبل از انقلاب اسلامي بود، به جرات مي توان گفت كه اين جريان، يكي از موانع بزرگ عدم شناخت معقولانه غرب از فرهنگ ايران، نقش اسلام در اين فرهنگ و انقلاب اسلامي نيز مي باشد. ما با سير حكمت در اروپا نمي توانيم غرب را بشناسيم. حتي با اين اثر به سطح نازلي از فهم فلسفه هاي غربي نيز نايل نخواهيم شد. همانطور كه غرب نمي تواند با ايرانشناسي يا اسلام شناسيِ كنت گوبينو، ادوارد براوت، هانري كربن و ساير نحله هاي وابسته به اين حلقه ها به شناخت درستي از ايران و اسلام نايل آيد».

 

تهيه و تنظيم : شمس الدين نقويان

 

چهارشنبه 4 بهمن 1391 - 13:22


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری