دوشنبه 5 تير 1396 - 18:28
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

فرهنگ متين

 

فقط ثبت لحظه برايم مهم بود، و لاغير

 

گفتگو با احسان رجبي

با وقوع انقلاب اسلامي در سال 1357 تحول عظيمي در عکاسي جنگ و انقلاب روي داد. تعداد زيادي از مردم به عکاسي از وقايع جاري انقلاب و ثبت وقايع مي­پرداختند. از اين دوره تعداد زيادي عکاس بجاي مانده است که به علت ناآگاهي از ادراک ويژه­ي بصري و ناآشنائي با عکس خوب تعداد کمي از اين موارد در ذهن­ها مانده است. پس از انقلاب اسلامي موضوعاتي با مضامين فقر، زندگي در حلبي آبادها، سوء تغذيه کودکان و . . . که ميراث رژيم گذشته بود مورد توجه عکاسان قرار گرفت. اين موضوع باعث شد که عکاسان جوان و تازه به ميدان آمده موفقيت مناسبي براي مطرح کردن خودشان بدست بياورند. از همان نخستين روزهاي پس از انقلاب اسلامي طيف ضدانقلاب در جهت جلوگيري از استقرار نظام جمهوري اسلامي ايران در گوشه و کنار کشور تحرکاتي داشتند. اين حوادث به نوعي جنگ داخلي بود زيرا در اين درگيري­ها ضد انقلاب از انواع تسليحات استفاده مي­کرد. اين حوادث را عکاسان مربوط به مطبوعات مختلف ضبط کردند. کاوه گلستان در اين خصوص مي­گويد: از اين جنگ­هاي داخلي و خارجي که ميان ايران و ساير ملل و قوميت­ها بود تقريباً 2 سال عکاسي کردم . . .

در مطبوعات ايران در فاصله ميان جنگ و انقلاب اسلامي عکس­هاي شهدا و تشييع پيکر اين افراد مدام در مطبوعات چاپ مي­شد و گزارش­هاي مصوري از اين رويدادها به دست مردم مي­رسيد. اين خصوصيت عکاسي در ايران در قالب جنگ و توجه به اين سالها با توجه به اين نوع رويدادها از اهميت بيشتري برخوردار شد و پرداختن به اين نوع تصويربرداري افرادي که در جبهه­ها دست به عکاسي مي­بردند را حرفه­اي­تر مي­کرد.

احسان رجبي نيز از جمله تصويربرداران و عکاسان جنگ است که از دوره­ي اوليه اتفاقات داخلي، حوادث تلخ و شيرين اين خاک را پس از انقلاب در عدسي دوربين خود منعکس کرده است. رجبي از محدوديت­هاي امکانات در خطوط جنگ و جبهه مي­گويد و از خست­هائي که باعث شد بسياري از صحنه­هاي جاودانه ضبط نشود:

- آيا هيچ پيش آمد در موقعيتي يا جائي حسرت بخوري که چرا از اين صحنه عکس نگرفتم؟

بله. بسيار. بخشي از اين حسرت به کمبود امکانات برمي­گشت و بخشي هم به خود وسيله. گاهي در موقعيت­هائي حسرت مي­خورم که چرا اكنون جاي دوربين عکاسي دوربين فيلمبرداري ندارم چون عنصر صدا گاهي بسيار مهم بود در برخي از موقعيت­ها به هر حال تصوير به شکل محدودي فريز و منجمد مي­شد و تبديل شده به عکس اما اثري از صدا نيست. مثلاً در عکس­هاي مربوط به ماشين حاجي بخشي، سعيد جان بزرگي هم در کنار من بود اما عکس نمي­گرفت يعني نمي­توانست که عکس بگيرد ايستاده بود گوشه­اي و با چشمان گريان ذکر مي­گفت زير آن باران گلوله و وسط دشت بي حفاظ معرکه­ي عمليات کربلاي پنج در شلمچه کاري از دست او و من و حتي حاجي بخشي براي کمک ساخته نبود. وگرنه اگر مي­شد کاري کرد من قطعاً در آن لحظات عکس نمي­گرفتم. اما در شرايطي که هيچ کاري از دستم ساخته نبود. موشک ماليوکتاي دشمن از شيشه جلوي ماشين حاجي بخشي وارد ماشين پاترول او شده بود و روي صندلي عقب ماشين ترکيده بود موج انفجار در جلوي سمت راننده را کنده بود و حاجي را همان لحظه اول از ماشين به بيرون پرت کرده بود اما عقب ماشين آش و لاش شده بود از چهار جانبازي که توي ماشين بودند داماد حاجي بخشي و دو تاي ديگر که روي صندلي عقب بودند در دم شهيد شده بودند اما جانبازي که روي صندلي جلو نشسته بود هنوز سالم بود و توي ماشيني که از شدت حرارت نمي­شد به آن دست زد داشت ذکر مي­گفت. حاجي اين چهار جانباز را آورده بود خط مقدم جبهه که به بچه­ها روحيه بدهد اما حالا درست جلوي چشم بچه­هائي که پشت خاکريز و از فاصله دويست و سيصد متري شاهد ماجرا بودند به اين شکل فجيع شهيد شده بودند و از دست حاجي هم کاري برنمي­آيد اولش که بلند شد و به خودش آمد. ديلم انداخت که بلکه درب جلوي ماشين را از جا بکند و جانباز صندلي جلوئي را نجات بدهد که نشد. پتو آورد که لااقل آتش را خاموش کند و آن هم غيرممکن بود سر آخر فقط ايستاد کنار و توي سرش زد من در اين لحظات در اوج استيصال شروع کردم به عکس گرفتن. يعني اين تنها کاري بود که از دستم ساخته بود و کاش دوربين فيلمبرداري داشتم تا ذکر گفتن جانبازي را که در صندلي جلو ذکر مي­گفت و ميان شعله­هاي آتش گرفتار شده بود و راهي براي بيرون آوردنش نبود ضبط مي­کردم تا وقتي از تفاوت ميان جنگ خودمان با ديگر جنگ­ها حرف مي­زنيم معلوم باشد که چه مي­گوييم. اما افسوس که هيچ راهي براي ثبت اين لحظات نداشتم آنجا واقعاً حسرت خوردم.

- چه وجه تمايزي ميان اين عکس­ها با بقيه وجود دارد؟

خب ببينيد در اين مواقع که من يک موردش را مثال زدم خود عکس حجابي براي ديدن باطنش مي­شود يعني حقيقت چيزي است و ظاهرش چيز ديگري است يک آدم حرفه­اي وقتي اين عکس­ها را مشاهده مي­کند بيشتر مجذوب قاب و ترکيب بندي و آني بودنش مي­شود و يا نحوه حضور عکاس و نزديکي­اش به صحنه. اما براي خود من هيچ کدام از اين موارد ارزش نداشت يعني اصلاً به اين چيزها فکر نمي­کردم يعني نمي­توانستم به اين موارد فکر کنم آن لحظه باطن عکس و چيزي که در بطن واقعه مي­گذشت بود که برايم عذاب بود. يا در عکس امير حاج اميني همان عکس معروف که خيلي هم شايع شده و روي در و ديوارها است شهيدي که با آرامش خوابيده و خون سرش پيشاني بندش را خيس کرده و به صورتش جاري شده نفس آمدن امير که بي­سيم­چي پوراحمد، فرمانده محور به خط مقدم عمليات براي سرکشي از محور بود از همان ابتدا براي من که از مدتي قبلش در اين محور بودم جذابيت داشت. مزه پراني­هاي اينها در آن بازار آتش پشت خاکريز خط مقدم عمليات کربلاي پنج، بذله گوئي و سرخوشي آنها در آن شرايط که بچه­ها از شدت جنگ رمقي برايشان نمانده بود همه­ي اين عقبه را بايد مي­ديدي تا بعد بتواني به حيرت عکاسي مثل من بعد از آمدن خمپاره و شهادت آنها پي ببري. و آرامش عجيب حاج اميني را هنگام شهادت يا وداع علي شاه حسيني با پيکر بي جان شهيد پوراحمد را درک کني. درباره علي که کمتر از يک ساعت بعد همان جا و پشت همان خاکريز شهيد شد آنجا و در آن لحظات فرصتي براي ملاحظات معمول عکاسان حرفه­اي و رعايت قواعد کلاسيک عکاسي نبود. بايد تصميم مي­گرفتي عکس بگيري يا نگيري و اگر بله، بدون فوت وقت تصميمت را عملي کني.

- به نظر خودت زيباترين عکس­هائي که گرفتي کداميک هستند؟  

احتمالاً باور نمي­کنيد که از يک عکس عادي نام ببرم. عکس آن رزمنده­اي که در بحبوحه عمليات کربلاي پنج روي جائي شبيه به يک سکو نشسته و امتداد نگاهش رويدادهاي خط مقدم را تعقيب مي­کند در حاليکه امدادگري هم کنار او نشسته و زخم­هايش را پانسمان مي­کند کمي قبل از گرفتن اين عکس من که خيلي خسته شده بودم و در اين فکر بودم که چند روزي را پشت جبهه و استراحت و دوباره پس از چند روز به خط مقدم بازگردم اما اين رزمنده را که ديدم حقيقتاً خجالت کشيدم حتي بيشتر با ديدن اين صحنه احساس حقارت کردم که پايم را از خط مقدم عقب­تر بگذارم آنجا من شاهد مجروحيت اين رزمنده بودم يک توپ فرانسوي کنارش زمين خورده بود و دست راستش را از مچ تقريباً قطع کرده بود وضع دست چپش هم بهتر نبود از پشت سر هم از سر تا پايش از پشت سرتاسر ترکش خورده بود و خلاصه از سر تا پايش مجروح بود امدادگري که آنجا بود بلافاصله کنارش نشست و به او نهيب زد که روي زمين دراز بکشد تا بتواند زخم­هايش را پانسمان کند اما او بدون اينکه چيزي به او بگويد از خوابيدن خودداري کرد و دائماً دنبال جائي مي­ گشت که روي آن بنشيند خوب مي­ديدم که شديداً از اينکه بخوابد ابا مي­کند. گشت و گشت تا جائي را پيدا کرد که روي آن بنشيند. اما وقتي امدادگر مشغول بستن زخم­هايش بود به تنها چيزي که توجه نداشت دستش بود تمام حواسش به خط مقدم بود. در آن لحظات من در ذهنم مرور مي­کردم که او دارد به چه چيزهائي فکر مي­کند؟ به اين که جوان است و در اوج جواني از داشتن دست راست محروم است و ديگر تا آخر عمر نمي­تواند با اين دست کار کند و بايد جاي خالي­اش را مشاهده کند و . . . از اين فکرها. اما او انگار به تنها چيزي که توجه نداشت وضع دستش بود آنجا دوربين را بيرون آوردم و از او و امدادگر او عکس گرفتم در آن لحظات چيزي که مرا به شدت تحت تأثير قرار داده بود غرور مقدس اين رزمنده بود. غروري که بواسطه آن باعث نشد لحظه­اي براي درمان و پانسمان زخم­هايش روي زمين دراز بکشد و چشم از خط مقدم بردارد. آنجا مي­شد معني اين تعبير آويني را متوجه شد: (آرامشي به وسعت آسمان) درک مي­کند. من خودم ترکش خورده­ام: دست، پا، کمر، عصب دست و . . . واقعاً دردش آدم را کلافه مي­کند من خودم چون اين تجربه را داشتم اين عکس را گرفتم نه براي عکاسي و کسي. يعني خيلي از عکس­هائي که من گرفتم عکس­هايي بود که با آن مي­خواستم بعدها خاطراتم را مرور کنم و چيزهائي يادم نرود. به اين نيت نمي­گرفتم که مثلاً عکس حرفه­ اي بگيرم که يک عده بعدها اين­ها را مشاهده کنند.

- امکانات شما موقع عکس گرفتن چگونه بود. از اين جهت تأمين بوديد؟

ببينيد من توي خط شاهد حضور عکاسان زيادي بودم عکاسان خارجي، خبرگزاري­ها و مطبوعات و . . .  آنها که به خط مي­آمدند هرکدام سه تا دوربين با انواع و اقسام لنز همراهشان بود با يک دوربين فقط اسلايد مي­گرفتند با يکي فقط عکس­هاي رنگي و با يکي ديگر عکس­هاي سياه و سفيد. من فقط يک دوربين ساده داشتم با چند قوطي فيلم تاريخ مصرف گذشته بود که به هيچ کاري نمي­آمد انبوهي از اينها در تبليغات لشگر موجود بود در واقع گذاشته بودند تا عکاسان آماتور با آن ياد بگيرند. حالا ما امثال من و سعيد جان بزرگي داشتيم با آنها عکاسي مي­کرديم يعني اين چندان به اختيار من نبود که از کدام موقعيت عکس سياه و سفيد يا رنگي بگيرم موقعيت­هاي بسياري بود که به دليل اينکه ما در مصرف فيلم خساست به خرج مي­داديم از آنها عکس نگرفتيم و بعدها بابتش حسرت زيادي خورديم. يعني امکانات زيادي نداشتيم اگر موقع گرفتن عکس امير حاج اميني حلقه­ي رنگي توي دوربين بود اين از حسن اتفاق بود نه از تدبير من خيلي از عکس­ها موقعي گرفته شده که از حلقه­ي سياه و سفيد توي دوربين بوده است دليلش هم اين بود که ما عکاس حرفه­اي به معني مصطلح نبوديم.

- چه شد که عکاس جنگ شديد؟

اصلاً داستان ورود من به تبليغات جنگ جالب است چيزي که مرا براي اولين بار براي رفتن به جبهه ترغيب کرد يک عکاس بود. عکسي که شهيد اصغر آبخضر از شهيد قرچه داغي گرفته بود و توي مسجد محله­مان به ديوار زده بود مسجد محله ما در سي متري جي پاتوق هنرمندان زيادي بود. هنرمنداني که بعدها معروف­تر هم شدند بچه­هاي مسجد جوادالائمه سي متري جي، شهيد حبيب غني پور، شعيد اصغر آبخضر، محمد تخت کشيان، اصغر تقي زاده، فرج الله سلحشور، بهزاد بهزادپور، و خيلي­هاي ديگر که امروز در جامعه­ي هنري مشغول به فعاليت هستند و برخي هم رفتند. اما به هر حال آن عکس بر روي من تأثير بسيار زيادي گذاشت اولين باري که به جبهه رفتم هنوز 14 سالم نشده بود مادرم به قدري به من اطمينان داشت که وقتي رضايت نامه­ام را برايش بردم نخواند. فقط پرسيد چيست و من گفتم رضايت نامه اردوي دو روزه­ي مدرسه!! اين تنها دروغي بود که من تمام عمرم به مادرم گفتم و بعدها هم به اين دليل شديداً ناراحت و پشيمان شدم. اردوي دو روزه شد آموزش 45 روزه در کرج. وقتي به خانه بازمي­گشتم ديگر آن نوجوان سابق نبودم که مادرم هر شب ده و دوازده بار ملافه را که از رويم کنار رفته بود دوباره رويم بکشد انگار بلافاصله بزرگ شده بودم براي همين وقتي بازگشتم و با مادرم روبرو شدم عميقاً از دروغي که گفته بودم خجالت مي­کشيدم خودش هم فهميد فقط گفت: حالا که داري مي­ري چيزي مي­خواي برايت بگيرم؟! با خجالت گفتم: يک دوربين. گفت: من که بلد نيستم پول بهت مي­دم خودت بگير. رفتم يک دوربين 126 خريدم که فلاش يکبار مصرف داشت گفتم مي­ خوام با اين از دوستام عکس­هاي يادگاري بگيرم دوربين را هم با خودم بردم و تا مي­توانستم عکس مي­گرفتم اما در آخرين لحظات در قتلگاه فکه و در عمليات والفجر مقدماتي وقتي دوستانم شهيد شدند و ديدم تير به ريه­ي رضا خورده و از ريه­اش خون بالا مي­زند کوله­ام را باز کردم که او را به کمک يکي از دوستانم عقب بکشيم و بعد بروم کوله­ام را بياورم که نشد. و کوله­ام همانجا ماند و عکس­ها هم در فکه باقي ماند. از عمليات که بازگشتم مادرم اجازه نداد دوباره بروم برادرم باقر پايش را در عمليات از دست داده بود و حالا دوباره در جبهه بود. مادرم مي­گفت فقط اجازه مي­دهم يکي از شما برود اما بعد از دو سال وقتي ديد که چگونه بال بال مي­زنم سال 64 بالاخره راضي شد و گفت: اگر مي­ خواهي بروي برو. فقط هر کاري مي­کني براي رضاي خدا باشد.

توي پادگان دوکوهه مسئول تعميرگاه براي نيروهاي تازه وارد که عشق حضور در گردان­هاي رزمي را داشتند صحبت کرد. گفت: هرکه واقعاً براي رضاي خدا آمده بيايد تعميرگاه. چون اينجا نيرو کم داريم. ياد حرف مادرم افتادم با اينکه کلي آشنا در گردان­هاي رزمي داشتم رفتم تعميرگاه. آقا باقرمان گفته بود هرکجا مي­روي برو فقط پيش من نيا. ديدم فقط چند تا پيرمرد باصفا آنجا در واحد تعميرات هستند که سواد خواندن و نوشتن هم ندارند از آن به بعد كارم شده بود نامه­ هاي آنان را خواندن و براي خانواده­هايشان از طرف آنها نامه نوشتن همان روز اول هم شهيد حيدر خدائي با يک ماشين از راه رسيد ماشين را پارک کرد روي چال. گفت: اين ماشين شهيد همت است اسم همت که آمد ماشين برايم مقدس شد آورده بودند که تعميرش کنم اما من که از تعميرات چيزي سر در نمي­آوردم دستمال برداشته بودم و داشتم برقش مي­انداختم هرچه هم مي­گفت اين کار فايده ندارد و دو ساعت ديگر توي خط باز همين خواهد شد حرف توي گوش من نمي­رفت گفت چون ماشين کولردار است همت زياد سوار آن نشده است گفت که براي بردن و آوردن روحانيون مبلغ به خط مقدم استفاده مي­شود ماشين را داد دست من و رفت و بعد از آن هم راننده ماشين شهيد همت بودم و هم مسئول نوشتن و خواندن نامه­هاي پيرمردهاي باصفاي تعميرگاه لشگر و هم کار صافکاري و تعميرات را ياد گرفتم. در کنار اينها يک دوربين 110 هم خريده بودم که با آن از بچه­ها عکس يادگاري مي­گرفتم. هر زمان که ماشيني ايرادي پيدا مي­کرد بيشتر هم اگزوزشان مشکل دار مي­شد و يا جوش مي­آورد سوار مي­شدم و توي پادگان دوکوهه چرخي مي­زدم که امتحانش کنم. آنجا بود که براي اولين بار ديدم شخصي ميان آفتاب داغ دوکوهه قوطي رنگ روغن کنارش گذاشته است و روي ديوار نقاشي و کاريکاتور مي­کشد رفتم کنارش ايستادم و محو تماشاي کارش شدم وقتي مي­گفتند چرا دير مي­آئي؟ مي­گفتم: يکي هست وسط پادگان که نقاشي­هاي خوبي مي­کشد کار کردن او را تماشا مي­کنم. اين هنرمند که خيلي زود به يكي از دوستان صميمي من تبديل شد کسي نبود جز سعيد حاجي بزرگي. آشنائي با او پاي مرا به تبليغات لشگر باز کرد يکي از بچه­هاي لشگر مرا سرگرم عکاسي ديد گفت: تو که بلدي عکس بگيري چرا اينجا کار مي­کني؟ گفتم برو با مسئول اينجا صحبت کن اگر راضي شد هرکجا که تو بگوئي خدمت مي­کنم. رفت و صحبت کرد و راضي­اش کرد که من جاي ديگري کار کنم کارم درآمده بود. پيشنهاد کردم از بچه­هاي گردان قبل از اعزام به خط عکس انفرادي تهيه کنيم بچه­ها بهش مي­گفتند عکس حجله­اي. تأثير اين عکس­ها را وقتي مشاهده کردم که خوشحالي خانواده­هايشان را با ديدن عکس­ها مي­ديدم. هر بار که شهر مي­آمدم کلي تقاضاي چاپ عکس داشتيم. عکس­هاي يادگاري که در منطقه گرفته بودم. واي که چقدر خوشحال مي­شدند وقتي يک عکس پرتره درست و درمان نصيبشان مي­شد. آنجا بود که به اهميت عکس پي بردم برخي از اين عکس­هاي پرتره­هاي جديدي بود که بچه­ها داشتند و احياناً بعد از شهادتشان بزرگ چاپشان مي­کردند. و از در و ديوار دوکوهه و محله­اش آويزان مي­کردند.

- به نظرتان ويژگي عکس­هايي در اين شرايط جنگي چيست؟

عکس­هائي که در گير و دار جنگ گرفته مي­شود سندهاي تاريخي هستند من مي­خواهم با گفتن خاطرات يکي دو تا از عکس­ها هم به اين سؤال جواب بدهم و هم شرايط خودم را در آن وضعيت تشريح کنم که نگاه کنيد که اگر ما مي­ گوييم جنگمان با ديگر جنگ­ها متفاوت بوده است از چه درجه و حيثي مي­گفتيم و در چه حدي از مظلوميت قرار داشتيم. خوب يادم هست که در عمليات مهران به نقطه­اي رسيديم که بچه­ها سعي داشتند با موشک­هاي ماليوکتا تانک­هائي را که به سمتشان مي­آمدند بزنند. مي­دانيد که استفاده از اين موشک­ها تکنيک خاصي دارد. يعني بايد يک نفر پس از شليک موشک آنرا تا رسيدن به مقصد به کمک يک دسته هدايت کند. کل موشک­هائي که بچه­ها در آن محور داشتند به عدد ده هم نمي­رسيد. و براي اينکه تانک­هاي عراقي جرأت جلو آمدن نداشته باشند بايد بچه­ها هر ده عدد را به اهداف مي­زدند. ديديم بچه­ها پشت خاکريز دست به دعا برداشتند که براي هر موشک دسته جمعي آيه­ي شريفه­ي (و ما رميت اذ رميت) را با تضرع و اخلاص و التماس مي­خوانند و بعد با صداي الله اکبر شليک مي­کنند گفتيم که مي­خواهيم از شليک موشک­ها عکس بگيريم دوربين­مان موتور نداشت که مثل عکاسان امروزي از شليک پشت سر هم عکس بگيريم که يکي از همه مناسب­تر ظاهر کنيم. با سعيد قرار گذاشتيم هر کدام در گوشه­اي موضع بگيرد و دعاي بچه­ها را همزمان تکرار کنيم و با گفتن الله اکبر درست در لحظه­ي شليک، دکمه­ي شاتر را بزنيم. آنجا توي عکاسي کلاً حس مي­کردي که هم موفقيت به هدف خوردن موشک و هم افتادن عکس  موشک در فريم عکس هيچ کدام دست تو نيست همگي دست خداست و اوست که دارد همه­ي اين کارها را مي­کند. در واقع همه چيز از دست ما خارج بود و خود کسي هم که پشت دستگاه هدايت موشک نشسته بود خودش را کاره­اي نمي­دانست و با وجود همه­ي مهارتي که در هدايت موشک داشت تنها و تنها به دعاي بچه­هاي و آيه­ي شريفه خوش بود. درست در لحظه­اي که الله اکبر گفتيم آنها به سمت تانک عراقي و ما به سمت موشک شليک کرديم و توانستيم عکسي از اين موشک در لحظه­ي انفجار بگيريم اين عکس که در آن موشک فلو شده است ثمر چنين شرايطي است.

عکس ديگر متعلق است به بچه­هاي گردان شهادت در چند صد کيلومتري خاک عراق. بچه­هاي اين گردان خودشان را براي عملياتي در عمق خاک عراق آماده مي­کردند که زمزمه­ي قبول قطع نامه به گوششان رسيد. باورتان مي­شود؟ هيچ وسيله­اي براي کسب خبر از ايران و صحت و سقم اين خبر نداشتند به ناچار تيم فرماندهي با يک بي سيم راهي کيلومترها عقب­تر شدند تا راديوي ترانزيستوري همراهشان موج ايران را بگيرد و بتوانند اخبار ساعت دو را گوش کنند. همزمان مأمور بي سيم به بچه­هاي جلو خبر داد که شرايط تأييد شده است و بايد به داخل خاک ايران بازگردند. اين عکس تصويري از سند مظلوميت بچه­هاي ايران است در جنگ هشت ساله. نيروهائي که به دليل کمبود امکانات مجبور بودند تا اين اندازه ريسک کنند و کيلومترها در خاک دشمن پيش بروند و از منطقه و خاک عراق بيرون بکشند. و آن وقت در اواخر قرن بيستم از ساده­ترين امکانات محرومند و هيچ کشوري حاضر نيست به آنها محصولات تکنولوژيک لازم و جنگ افزار را ولو به چند برابر قيمت بفروشد. خود ما که عکاسي مي­کرديم اگر فيلم و دوربين مناسب در اختيار ما بود و آن همه خست به خرج نمي­داديم عکس­هاي به مراتب بيشتري از صحنه­هاي مختلف جنگ مي­گرفتيم.

 

چهارشنبه 27 دی 1391 - 10:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری