يكشنبه 4 تير 1396 - 3:2
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

روايت داستاني از زندگي ملاصدرا شيرازي

 

                  نگاهي به رمان «مردي در تبعيد ابدي» نوشته نادر ابراهيمي

                                                                   

«مردي در تبعيد ابدي» عنوان رماني از نادرابراهيمي است که بر اساس داستان زندگي محمدصدرشيرازي- ملاصدراي شيرازي (صدر المتألهين) نوشته شده است. آنچه اين رمان را در بين ساير  آثار نگارش يافته در اين زمينه متمايز مي‌کند، نگاه همزمان به داستان زندگي ملاصدراي شيرازي و سير تکويني انديشه‌ها و تفکرات عرفاني فلسفي وي است.

 نويسنده در اين زمان دو موضوع و رويکرد  به ظاهر جداگانه اما به هم پيوسته را همزمان به پيش مي‌برد و مخاطب در زمان آشنايي با داستان سرگذشت و زندگي شخصي، شخصيت مرکزي رمان (ملاصدراي شيرازي) با چگونگي بروز و ظهور نطفه‌هاي اوليه تفکرات و انديشه‌هاي فلسفي عرفاني و همچنين حکمت نظري ملاصدراي شيرازي آشنا مي‌شود.

 زمان، حالت سيالي در طول رمان دارد. نويسنده سعي کرده تمام ابعاد شخصيت ملاصدراي شيرازي را هر چند مختصر در درون متن بياورد. اما زمان حال را براي روايت رمان روزهاي اوليه تبعيد ملاصدراي شيرازي از اصفهان(پاييتخت شاه عباس صفوي) به مقصد نامعلومي انتخاب کرده است. شروع خوانش ابتداي رمان در بين راه است و سطرهاي اوليه متن با ديالوگي از فاطمه همسر ملاصدراي شيرازي آغاز مي‌شود:

- آقا! خسته‌ايم و بيمار. تن دختر نو رسيده‌ام در تب مي‌سوزد.

 شکايت نمي‌کنم و تا اين لحظه مي‌دانيد. که گله نيز نکرده‌ام. با شما بودن، چون شما صبور بودن را مي‌طلبد. اما به خاطرتان مي‌آورم که ماه‌ها است آواره‌ايم آقا! از هيچ سو سکونتگاهي، راهي نيست که اگر باشد هم مسدودش کرده‌اند. مگر شما، آقا چه گفته‌ايد و چه کرده‌ايد که دشمناتان به چنين عذابي مهمان‌تان کرده‌اند؟»

کليت رمان از شانزده فصل جداگانه اما به هم پيوسته شکل گرفته است سر فصل‌هايي با عنوان مشترک «راه» زمان حال روايت رمان را تشکيل مي‌دهند.

 سر فصل‌ها هر کدام با عنوان‌هاي جداگانه و در فصلي جداگانه برهه‌هاي حساس و خاص از زندگي ملاصدراي شيرازي را به صورت فلاش بک براي مخاطب ترسيم مي‌کنند.

 در فصل« چند ورق از تاريخ نهم» نويسنده براي روشن شدن زمان و مکان وقوع حوادث

رمان به نقل وقايع مستند تاريخي همزمان با حوادث و سرگذشت‌هاي شخصيت رمان مي‌پردازد:

«چهار سلطان صفوي، معاصر قهرمان داستان ما، محمد قوامي شيرازي، ملاصدراي، صدرالمتألهين، بودند، طهماسب اول، اسماعيل دوم، محمد خدابنده و شاه عباس اول، و من درباره هر يک از ايشان به اکراه چند کلمه‌اي مي‌گويم الا شاه عباس صفوي که حريف قدر ملاي ماست و مي‌ماند شايد تا پايان داستان» نويسنده در کنار روايت سرگذشت شخصيت اصلي رمان- ملاصدراي شيرازي- گاه اطلاعات کوتاه و مختصري هم از سه فيلسوف و عارف نامدار معاصر ملاصدرا شيرازي که به لحاظ بالا بودن سن مقام استادان ملاصدرا شيرازي را داشته‌اند، به مخاطب مي‌دهد. اين سه شخصيت بزرگ که در طول رمان سخت مورد علاقه ملاصدراي شيرازي هستند و ملاي جوان همواره خود را در مقام شاگردان آن سه مي‌شمارد و از اين مقام شاگردي به خود مي‌بالد به ترتيب علاقه ملاي جوان عبارتند از:

ميرمحمد باقر استرآبادي(ميرداماد)

شيخ بهاءالدين عاملي (قاضي‌القضات)

 و ابوالقاسم ميرفندرسکي.

 در بررسي شخصيت‌هاي کارآمد در طول رمان مي‌توان از اين سه شخصيت به عنوان شخصيت‌هاي مکمل نام برد.

 چرا که زندگي ملاي جوان در روزگاري که خشم و غضب زاهدان رياکار درباري که همواره شاه جوان(شاه عباس صفوي) را عليه وي مي‌شوراندند و اين دسيسه‌چيني‌ها عليه ملاي جوان به اوج خود رسيده بود، با زندگي اين سه نفر سخت به هم گره خورده و عجين شده است. در لحظاتي از رمان مرگ و زندگي ملاي جوان به اعمال و سخنان اين سه عارف و فيلسوف نامدار زمان بستگي دارد. ملاي جوان را به بارگاه سلطان عصر(شاه عباس صفوي) مي‌برند. مرگ به لحاظ تهمت و افترايي که عليه وي به کار بسته شده است - در يک قدمي ملاي جوان ايستاده است.

 اين سه نفر به طرفداري از ملاي جوان برمي خيزند و به لحاظ جايگاه و اعتباري که بين سلطان عصر و دانشمندان و فيلسوفان زمان خود دارند از شاه جوان درخواست مي‌کنند که از خون ملاصدراي شيرازي بگذرد و وي را به مکان نامعلومي تا ابد تبعيد کند.

شاه با درخواست اين سه نفر فيلسوف و عارف معتبر روزگار خود موافقت مي‌کند، از خون ملاصدراي شيرازي مي‌گذرد و تبعيد ابدي ملاصدراي شيرازي از آن زمان و از آن مکان آغاز مي‌شود.

اطلاعات داده شده از زندگي دوران کودکي ملاصدرا شيرازي در طول رمان از وضوح

بيشتري برخوردار است. و براي مخاطب عام نير قابل درک و هضم است چرا که ملاي جوان هنوز آن پختگي لازم را کسب نکرده است، و تا حدودي با عامه مردم کوچه و بازار همسو است. اما اين ارتباط رفته‌رفته در طول رمان گسسته مي‌شود. و ملاي جوان روزبه‌روز از عامه مردم حتي پدر خود(ابراهيم قوامي شيرازي وزير عصر خود) بيشتر فاصله مي‌گيرد. در واقع درک سخنان ملاي جوان براي ديگران مشکل مي‌شود. به مراتب هر چه اکثريت عامه مردم از ملاي جوان فاصله مي‌گيرند( به دليل عدم برقراري ارتباط کلامي) بزرگان و فيلسوفانا و دانشمندان به وي نزديک‌تر مي‌شوند. بيشترين بار پيشبردي رمان بر دوش ديالوگ‌هاي بعضآ طولاني رمان است که نويسنده به عمد براي بازنمايي انديشه‌هاي ذهني شخصيت مرکزي رمان« ملاصداري شيرازي - صدر المتألهين زمان) از آن بهره جسته است. اين افراط در استفاده از ديالوگ‌هاي طولاني رمان را براي مخاطب خسته‌کننده مي‌کند. در فصل«عاشق دريا به جانب عرق» مشروح نظرات ملاصدراشيرازي در مباحثه با يکي از استادان گمنام روزگار خود به صورت ديالگي طولاني در هفت صفحه آمده است.

 نادر ابراهيم گاهي از ادامه روايت رمان باز مي‌ماند و به روايت انديشه‌ها و تفکرات ملاصدراي شيرازي در باب حکمت و فلسفه شيعي از جمله حرکت جوهري، تقدم وجود بر ماهيت و ساير مباحث مورد علاقه او مي‌پردازد.

 استقرار ملاصدرا در روستاي کهک از توابع قم تنها در فصل «از راه به منزلگاه» براي مخاطب روايت مي‌شود.

 پايان بخش رمان، رسيدن نامه حاکم شيراز به روستاي محل سکونت ملاصدرا« کهک» است که در آن از ملاصدراشيرازي خواسته شده است به شهر شيراز بازگردد و در مدرسه‌اي که براي تربيت شاگردان زيرنظر وي در نظر گرفته شده مشغول تدريس شود و ملاي فلسفه وحکمت روزگار با اين پيشنهاد موافقت مي‌کند و عازم شيراز مي‌شود.

 توضيحات نويسنده در مورد نامه حاکم شيراز از مستندات تاريخي نامه فوق مي‌کاهد و آن را تا حدودي ساخته و پرداخته ذهن مردم کوچه و بازر جلوه مي‌دهد. اما نويسنده مراجعه ملاصدرا به شيراز را با قاطعيت در پايان رمان مي‌آورد.

 

 

سه‌شنبه 19 دی 1391 - 12:6


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری