شنبه 29 مهر 1396 - 10:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان مازندران

 

نقش بصيرت در قيام عاشورا

 

 

چکيده

اين نوشتار در بدو امر به ماهيت بصيرت نظر دارد که نه تنها در ادبيّات سياسي رايج کشور بلکه به عنوان مفهومي فلسفي، عرفاني و حديثي مورد توجه است و در حد توان به اين سؤال پاسخ مي­دهد که مراد از بصيرت به عنوان واژه­اي ديني چيست؛ سپس به نقش بصيرت در قيام عاشورا مي­پردازد.

کليدواژه

امام حسين(ع)، ابوالفضل(ع)، عاشورا، بصيرت ديني

درآمد

عقل وسيله تحصيل علم و وسيله­اي جهت ادراک معقولات يعني صورت­هاي ذهني­ است که فرد، آنها را از عالم وجود مي­گيرد و تبيين خواهد شد که بصيرت نيرويي در نفس براي کسب معرفت است که البته با عقل ارتباط دارد. انسان با تأمل عقلاني در علوم نظري و همنشيني با اهل علم و معرفت، همراه با تصفيه باطن و قطع دلبستگي به دنيا و تقويت و تربيت اراده، مي­تواند به بصيرت برسد.

در واقعه کربلا، خيمه­گاه لشکر امام حسين(ع) محل اجتماع افرادي بصير از همه اقشار حتي بانواني مثل ام­وهب[1] است که وظيفه خويش و موقعيت تاريخي اين قيام را به درستي درک کردند. دانستند که چه مي­خواهند و براي رسيدن به هدف خويش جانفشاني نمودند.

اين نوشتار بعد از تبيين مفهوم بصيرت ديني، به نقش آن در قيام عاشورا مي­پردازد. البته توجه شود که آنچه در اينجا آمده، تنها ورق زدن تاريخ نيست بلكه بيان نمودهاي بصيرت و صبر در نهضت عاشوراست بلكه بالاتر، بيان اين ادعا كه رمز ماندگاري كربلا اين است كه اهل كربلا، با بصيرت كامل اين راه را برگزيدند و خلاصه آنكه محور قيام عاشورا بينش ديني بوده و هدف از اين قيام، تزريق پيام عاشورا در رگ خشكيده جامعه بوده است.

1.     تعريف بصيرت

بصيرت واژه­اي عربي است که در لغت به معناي علم[2]، عبرت[3] و حجت[4] و در فرهنگ قرآني[5]  به معناي رؤيت قلبى و ادراك باطنى[6] است. جمع بين اين معاني هم ممکن است. حجت و علم را از آن جهت بصيرت گويند که نام سبب را بر مسبب نهادند.[7] بصيرت، نوعي عبرت و عبور کردن از ظاهر به باطن است به اين صورت که در اثر تفکر، نوري در قلب شخص ايجاد مي­شود که او در پرتو روشنايي آن نور، به حقيقت اشياء پي مي­برد.[8]  همين معنا در شعر مولوي آمده است که:

     چشم حس همچون کف دستست و بس

                                               نيست کف را بر همه او دست رس

     چشم  دريا  ديگرست  و   کف  دگر

                                              کف  بهل   و  ز  ديده   دريا   نگر[9]

در اصطلاح عرفاني، هم مراد از بصيرت همين معناست.[10]

2.  تعريف بصيرت ديني

بصيرت ديني _ يعني بصيرتي که دين معرِّف آن است و در پرتو دين براي اشخاص حاصل مي­شود[11]_  با علم متفاوت است اما علم زمينه­ساز چنين بصيرتي است؛ امام­علي(ع) در توصيف علماي رباني مي­فرمايد: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ [12] يعني اينها افرادي­اند که علم به آنها هجوم کرده و به سوي آنها آمده است؛ در نتيجه حقيقت بصيرت را پيدا کرده­اند. در واقع علم همانند نوري در قلب آنها شروع به تابيدن کرده[13]و دلهايشان را به سوي مفاهيم عاليه هدايت مي­کند.

مثالي ساده براي آشنايي با مفهوم بصيرت ديني و تمايز آن از علم، اين است که فرض کنيد شخصي خاک باغش را زير و رو مي­کند و در اين هنگام در­مي­يابد که اگر ريشه­هاي علف هرزي را که در آن نزديکي است، از خاک در نياورد، ريشه­ها رفته رفته پيشروي کرده، سبزي­ها را از بين مي­برند. اين، علم و آگاهي است. آنگاه شخص مي­تواند اين پديده را ببيند و از روي آن، نسبت به نحوه پيشروي گناه و تسلط آن بر خود بصيرتي پيدا ­کند.

بدين ترتيب شايد بتوان بصيرت ديني را انتباه ديني ناميد. وجود آدمي با صيقل دادن آيينه دل و تخلق به سجاياي اخلاقي به مرتبه­اي مي­رسد که قابليت دريافت انوار قدسي و رؤيتي شفاف­تر از قبل را پيدا مي­کند. لذا از بصيرت تعبير به روشن­دلي و روشن بيني مي­شود. مولوي مي­گويد:

               هر کسي    اندازه    روشن   دلي                     غيب را بيند به قدر صيقلي

              هرکه صيقل بيش کرد او بيش ديد                   بيشترآمد به صورت او پديد[14]

چنين صفاي باطن و درك بالايي، نتيجه تقواي الهي[15]، زهد نسبت به دنيا[16]، آينده­نگري[17] و تفكر[18] است. انسان مؤمن در طريق دينداري، بايد بارها با ريزبيني به پديده­ها بنگرد و به عقلش رنج و سختي بدهد تا بتواند از دل حادثه­ها و تجربه­هاي آميخته با ريب و ظن، با بصيرت سر­برآورد.[19] به اين ترتيب بصيرت همانند قطب­نما عمل مي­كند تا انسان مؤمن، راه را به بيراهه نرود.[20] در نتيجه کسي که داراي بصيرت و بينش ديني است با درايت و ديد وسيعي كه نسبت به امور پيدا كرده، در معرکه­هاي فتنه همانند شتر بچه­اي عمل مي­کند که نه بار مي­کشد و نه شير مي­دهد[21] ولي کسي که صاحب بصيرت و درايت کافي در درک مسائل نباشد در دو راهي­هاي زندگي که دو­راهي­هاي سعادت و شقاوتند، خواهد ماند.

 بصيرت ديني ـ که با حفظ تقواي الهي حاصل مي­شود ـ به آدمي قدرت مي­دهد تا به تمييز صاف از ناصاف و حق[22] از باطل[23] بپردازد؛ همانگونه که قرآن مي­فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً [24]

 اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر از خدا بترسيد، خداوند قوه تشخيص حق از باطل روزيتان مى‏كند.

انسان بصير مي­تواند در وقايع خارجي حق را که به مثابه آب صاف و پربرکت است از باطل که در حکم کف سطح آب است،[25]جدا کند. باطل همچون کف _ که روي آب را مي­پوشاند_ ­ بدون آنکه اصالت داشته باشد، نمود بيشتري دارد پس مايه فريب مي­گردد و بر موج حق سوار مي­شود و خود را به پيش مي­برد؛ چنانکه عمر سعد براي تحريک مردم به قتل امام حسين(ع) مي­گفت : يَا خَيْلَ اللَّهِ ارْكَبِي وَ بِالْجَنَّةِ أَبْشِرِي[26] يعني اي سواران الهي سوار شويد و بهشت بر شما بشارت باد. چنين است که حقّ با باطل آميخته مي­شود و باعث اشتباه و گمراهي مي­گردد و آنگاه بصيرتي كه انسان مؤمن در اثر تفكر و تدبر در خود ايجاد كرده است، چراغ راه او خواهد بود.

البته گاه غبارآلودگي فتنه چنان بالا مي­گيرد كه حتي مردم حقّجو هم اگر محور و معيار تشخيص نداشته باشند، منحرف مي­گردند. در عرصه­اي كه گمراه كنندگان، باطل را در لباس حقيقت و به صورت ناخالص و ممزوج با حق عرضه مي­كنند گاه حق براي طرفداران حق هم مشتبه مي­گردد،[27] و در­اين­صورت تنها راه رهايي از انحراف، پناه بردن به دامن صاحبان بصيرت ناب است.[28]

3.  صاحبان بصيرت ناب

در ميانِ اهل بصيرت، کساني حضور دارند که در قرآن از آنها تعبير به اهل اعراف شده است.[29] اينها کساني­اند که در امر دين و شناخت نسبت به خداوند و صفات و اسماء الهي و آگاهي نسبت به احوال دنيا و آخرت به آگاهي و بصيرت کامل رسيده­اند.[30] بزرگواراني که بر اقامه نافله­ها[31] مواظبت مي­کنند و آن را وسيله تقرّب به پروردگار عالم قرار مي­دهند تا در اثر انجام کارهايي که خدا دوست دارد خود آن اشخاص هم محبوب خدا قرار گيرند پس به درجه­اي مي­رسند که خداوند متعال درباره آنها مي­فرمايد:

كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ.[32]

من شنوايي او مي­شوم که با آن مي­شنود و بينايي او مي­شوم[33] که با آن مي­بيند و زبان او مي­شوم که با آن حرف مي­زندو دست او مي­شوم که با آن قدرتمندانه آنچه را که مي­خواهد به دست مي­آورد. اگر او مرا بخواند او را اجابت مي­کنم و اگر چيزي بخواهد به او مي­دهم.

اينها که چشم، گوش، دست و زبانشان خدايي شده است، در ايمان به کمال رسيده­اند و صاحبان بصيرت ناب ديني هستند. اين افراد همان کساني هستند که در قرآن از آنها تعبير به «متوسّمين» شده است[34] به اين بيان که خداوند متعال برايشان علامت­ها و نشانه­هايي بر سر راه قرار داده است تا با استفاده از اين علائم هم خود راه را بيابند و هم به هدايت ديگران بپردازند.[35] اين بزرگان راهنماي ما در تشخيص حق از باطل هستند که هيچ­گاه زمين از وجودشان خالي نخواهد بود؛ ابوبصير از يكي از دو امام (امام محمد­باقر يا امام جعفر­صادق(ع)) نقل مي­كند كه فرمود:

إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحقّ مِنَ الْبَاطِل[36]

خداوند زمين را يله و بدون عالم رها نمي کند وگرنه حقّ و باطل شناخته نمي شد.

اينها اولياء الهي هستند[37] که در حديث قدسي آمده است:  اگر کسي براي خوار کردن آنها گامي بردارد گويا خود را براي جنگ با من تجهيز کرده است.[38] وظيفه کساني که در وادي کسب بصيرت گام نهاده­اند ولي هنوز به سرچشمه زلال بصيرت ناب نرسيده­اند، اين است که با فهم درست، صاحبان بصيرت ناب را بشناسند و از آنها تبعيت کنند و جرعه نوش جام صاحبان بصيرت باشند.[39]

در حکومت اسلامي، ولي­خدا قطب و محور است که علم و فضيلت از دامن کوهسار وجودش جاري مي­شود،[40] بايد توجه قطب­نماي دل مؤمن به سوي انگشت اشاره ولي خدا باشد؛ چرا که ولي­خدا با نور خدا به مسائل نگاه مي­کند که رسول گرامي اسلام(ص) فرمود:  اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ؛ تقوا پيشه کنيد نسبت به زيرکي و تيزبيني انسان مؤمن که او با نور خدا نگاه مي­کند (و حقيقت امور را درک مي­نمايد).[41]

امام علي(ع) در سخني، مردم را به سه دسته تقسيم کرده، مي­فرمايد:

النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ[42]

در تفسير کلام ايشان مي­توان گفت: اگرچه جامعه ايده­آل­اسلامي، جامعه­اي است که همه اعضاي آن خواص و صاحب قدرت تجزيه و تحليل مسائل باشند و از عوام­زدگي و ظاهربيني بپرهيزند ولي به فرموده آن حضرت(ع)، سرچشمه زلال بصيرت در دست عالمان رباني است که ديگران براي شناخت راه هدايت و نجات، بايد در مقابل آنها زانوي ادب بر زمين بزنند. اين علماء که مصداق اتمّ آنها ائمه(ع) هستند، نقطه اتکاي جامعه اسلامي هستند و خواص و عوام جامعه بايد منتظر پيام آنها بوده، درپي آنها روان ­گردند. اما دسته سوم که حتي بصيرت اطاعت از علماي رباني را هم ندارند، جاهل و موج­نگرند به گونه­اي که امام(ع) آنها را به موجوداتي تشبيه مي­کند که درپي هر آوازي به راه مي­افتند و هر بادي آنها را به سويي مي­برد. اينها از نور خورشيد علم بهره نمي­گيرند و به ستون استواري تکيه ندارند.

در روايت است که خداوند براي همه مردم چهار چشم آفريد دو تا در سر و دو تا در دل. آنگاه براي شيعيان دو چشم دل را هم گشود تا صاحب بصيرت گردند و براي غير(به دليل کفرشان)، چشم دلشان را بست تا حقّ را نبينند.[43]

 اينگونه اشخاص که خداوند در اثر عصيانشان، فرصت معرفت را از آنها سلب کرده است، افرادي سرگردانند که گاه در مقابل افراد بصير بلکه در مقابل ولي خدا مي­ايستند و _ چنانکه در قيام عاشورا نمود گسترده آن را شاهد هستيم _ مشکلات بسياري را به وجود مي­آورند. آنگاه صاحبان بصيرت در مقابل اين افراد جاهل، جلوه­هاي صبوري را به نمايش مي­گذارند.

 صاحبان بصيرت ناب در صبوري هم زبانزد خواهند بود؛ چنانکه حضرت زينب(س) پس از مصائب کربلا و در حال اسارت در مقابل ابن زياد فاجر، محکم و استوار ايستاد و فرمود: مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلاً[44] من (در کربلا) جز زيبايي نديدم. بي­شک اگر بخواهيم همگام با زينب(س)، تصويرهاي زيباي کربلا را ورق بزنيم، زيباترين تصاوير، مربوط به صبوري­هايي است که در پرتو بصيرت به وقوع پيوست. روشن است که بصيرت با صبر رابطه­اي تنگاتنگ دارد. چگونه ممکن است کسي قدرت تشخيص حق را نداشته باشد و بتواند صبوري پيشه کند؟[45] ژرف­نگري و صبوري دو بازوي پرچمداران حقيقت­اند. از­اين­رو اميرالمؤمنين علي(ع) سفارش فرمود: (در جنگ­هاي داخلي که بين گروه­هاي مسلمين اتفاق مي­افتد) لواي جنگ تنها بر دوش کساني قرار مي­­گيرد که بينا به امور و شکيبا باشند.[46]

4.    اهل بصيرت در کربلا

يکي از حوادث تاريخ اسلام قيام عاشوراست که نمي­توان از نقش بصيرت ديني در خلق اين نهضت غافل بود. بر اساس شاخصه بصيرت، امام حسين(ع) صاحب بصيرت ناب، اصحاب و بني­هاشم که از نقطه آغاز تا پايان راه با امام خويش همراه بودند و ذره­اي در اراده آنها خلل ايجاد نشد و آنها که اگرچه دير ولي به هر حال راه صحيح را يافتند، اهل بصيرت در کربلا هستند. نکته­اي که در قيام عاشورا مي­درخشد، انتخاب آگاهانه شهداي کربلاست که ناشي از بصيرت و دينداري است. آنها مي­دانستند که براي چه آمده­اند و مي­فهميدند که به کجا مي­روند و لذا براي رسيدن به مقام شهادت از يکديگر سبقت مي­گرفتند.[47] اين نوشتار سعي در تبيين نقش بصيرت آنها در قيام عاشورا دارد.

1-4.       امام­حسين(ع) صاحب بصيرت ناب

تأملي در سخنان نوراني امام­حسين(ع) در طول نهضت عاشورا حکايت از حضور آن حضرت در اوج قله بصيرت دارد چرا که آن حضرت درد کم­رنگ شدن دينداري در جامعه را حس کرده و براي امر­به­معروف و نهي­از­منکر و زنده کردن سيره رسول اعظم(ص) قيام کرده است.[48]آن حضرت(ع) فرمود:

أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا يُنْتَهَى عَنْهُ[49]

آيانمي­بينيد که به حق عمل نمي­شود و از باطل نهي نمي­گردد.

 بررسي عميق عوامل  کم­رنگ شدن دينداري در آن جامعه، يکي از مهمترين درس­هاي نهضت عاشوراست. امام­حسين(ع) با جامعه­اي روبرو است که در آن دين لقلقه زبان­ها و بازيچه دنيازدگي سياست­بازان شده[50] و ترديد و تحير نسبت به مباني ديني عموميت يافته و استحمار، عابدان ظاهربين را آنگونه مسخ کرده بود که همواره در يک­جا مي­چرخيدند و گامي به پيش نمي­رفتند.[51] در زماني که زمام دين و حکومت به دست كسى رسيد كه حتّى ظواهر اسلام را هم رعايت نمى‌كرد و شُرب­خَمر و فسادهاى جنسى را به صورت علني انجام مى‌داد.[52] حاکمي که فسادش مثل چشمه‌اى كه از آن آبِ گنديده تراوش کرده، همه‌ دامنه را پر مى‌كند، همه‌ جامعه‌ى اسلامى را پر مي­کرد و با وجود چنين بليه­اي به زودي بر اسلام مهر ختم زده مي­شد.[53] امام­حسين(ع) در چنين شرايطي تصميم گرفت تا در مقابل جاهليت نو[54] و حزب نفاق بايستد. آن حضرت(ع) در تبيين هدف خويش از اين قيام چنين مي­فرمايد:

أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي ص أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ أَبِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (ع‏).[55]

من براي سركشي و عداوت و تبهكاري و ستمگري از مدينه خارج نشدم بلكه جز اين نيست كه براي اصلاح در امت جدم به پا خاستم اكنون من مي­خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و بر روش جدم (رسول الله(ص)) و پدرم علي­بن­ابيطالب(ع) راه بروم.

امام حسين(ع) با بصيرت كامل خويش به مسلمانان همه اعصار نشان داد كه هرگاه دستى يا حادثه‌اى، قطار جامعه اسلامي را از خط سير كمال خارج كرد، تكليف چيست. اگر جامعه‌ اسلامى منحرف شد و اين انحراف به جايى رسيد كه ترس انحرافِ كلّ اسلام و معارف اسلام بود، تكليف چيست. آنگاه که حكومت و علما و گويندگان دين فاسد مى‌شوند و قرآن و حقايق را تحريف کرده، خوبها را بد، بدها را خوب، منكر را معروف و معروف را منكر مى‌كنند، تکليف آن است که جامعه‌ اسلامى به خطّ صحيحش بازگردانده شود. امام­حسين(ع) قيام كرد تا آن واجب بزرگ يعني تجديد بناى نظام اسلامى و ايستادگي در مقابل انحرافات بزرگ در جامعه‌ اسلامى را انجام دهد. در آن برهه از زمان اين امر، تنها از طريق قيام كه خودش يك مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منكر است، امکان­پذير بود.[56]

در فرازي از زيارت اربعين امام­حسين(ع) مي­خوانيم:

 بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ.[57]

(اين بنده تو) خونش را نثار تو کرد تا مردم را از جهالت نجات دهد و از سرگرداني گمراهي برهاند.

اين عبارت از زيارت اربعين اباعبدالله(ع) بيانگر فلسفه فداکاري امام حسين(ع) است. آن­حضرت(ع) آگاهانه و براي انجام تکليف، راه قيام را برگزيد و خطرها و مصيبت­ها را به جان خريد تا جامعه اسلامي يک­بار ديگر ـ بعد از پيامبراکرم(ص) ـ مهندسي فرهنگي گردد و دُمَل­هاي چرکين فساد به تيغ جراحي برداشته شود.

آگاهي بصيرانه امام حسين(ع) از مسير و هدف، در نحوه برخورد آن امام(ع) با سختي­ها به تصوير کشيده مي­شود؛ از جمله آنکه در برخي روايات آمده است که هر چه حسين­بن­علي(ع) به ظهرِ­عاشورا نزديک­تر مي­شد چهره­اش افروخته­­تر و درخشنده­تر مي­شد و آرامش آن نفس مطمئنه، نمود بيشتري مي­يافت.[58]

2-4.    « ماه هاشمي» در رکاب شمس بصيرت[59]

در رواياتي که در جوامع روايي[60]  از ائمه عليهم‌السلام راجع به حضرت ابوالفضل­(ع) رسيده، بر خصلت بصيرت ايشان تأكيد شده است. امام صادق(ع) فرمود:

کانَ عَمُّنَا العَبَاسُ­بنُ­عَلِيٍّ نَافِذَ البَصِيرَةِ صُلبَ الاِيمَانِ جَاهَدَ مَعَ أَبِي­عَبدِاللهِ وَ أَبلَي بلاءً حَسَناً وَ مَضَي شَهِيداً.[61]

عموي ما عباس داراي بصيرتي نافذ و ايماني محکم بود. او در رکاب برادر بزرگوارش اباعبدالله با دشمنان پيکار کرد و خويش را به بلاي نيکويي افکند و به خوبي از عهده امتحان الهي برآمد تا شربت شهادت را نوشيد.

همه‌ ياران امام حسين(ع)، صاحب بصيرت بودند؛ اما بصيرت حضرت ابوالفضل­(ع) بُرد بيشتري داشت. ديدگان نافذ او پرده­ها را مي­شکافت و به اعماق حقايق راه مي­يافت. او توانست با خلاصي خود از حجاب طبيعت مادي به عالي­ترين مقام بصيرت در دين راه يابد.[62] دامنه بصيرت، چنان قابليتي در قمر­بني­هاشم ايجاد کرد که در کربلا پرچم چنين جنگي بر دوش او نهاده شد.[63]

در فضيلت ابوالفضل(ع) همين بس كه سيدالشهداء(ع) او را چنين خطاب مي­فرمايد: بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي! برادر، جانم به فدايت![64]

او اولين كسي است كه در شب عاشورا بيعت خويش با مولايش حسين(ع) را تجديد كرد و عرضه داشت: هرگز تو را ترك نخواهيم كرد. آيا بعد از تو زنده بمانيم؟ خداوند هرگز چنين روزي را نياورد![65] مسلّم است آنچه كه انگيزه چنين گفتاري شد، صرف برادري نيست؛ چنانكه امام صادق(ع) در زيارت آن بزرگوار مي­فرمايد:

أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ (ص) الْمُرْسَلِ[66]

شهادت مي­دهم كه نسبت به جانشين رسول­اكرم(ص) در مقام تسليم بودي، حضرتش را تصديق نمودي و در شأن وي وفا و خيرخواهي كردي.

اين فراز از زيارت و تعبير «براي جانشين پيامبراكرم(ص) چنان كردي» نشان مي­دهد كه آن حضرت(ع) به علت آنكه برادرش امام واجب­الطاعه بود، در راهش جانبازي نموده است و اين صفتي است كه جز صاحبان بصيرت به آن آراسته نيستند.

نمونه ديگري از بصيرت نافذ حضرت عباس(ع) رد امان­نامه­ شمر بود. هنگامي­که شمر براي جدا ساختن ابوالفضل(ع) و برادرانش از حضرت سيّدالشهداء(ع) فرياد زد: خواهرزادگان من[67] عبدالله، جعفر، عباس کجاييد؟ قمر­بني­هاشم(ع) و برادرانش ساکت و با کمال ادب چشم به اشاره يار داشتند تا چه حکم فرمايد؛ تا آنکه اباعبدالله(ع) فرمود: جوابش را بدهيد اگرچه فاسق است. آنگاه بعد از اجازه امام(ع) از خيمه بيرون آمدند و هنگامي­که شمر آنها را به گرفتن امان­نامه بشارت داد، عباس(ع) بر شمر نهيب زد و فرمود:

خدا تو و امانت را لعنت کند! آيا ما را امان مي­دهي و فرزند رسول­خدا را اماني نباشد؟[68] آيا به ما فرمان مي­دهي که برادرمان و سرورمان حسين پسر فاطمه را رها کنيم و در اطاعت ملعونين و ملعون­زاده­ها قرار بگيريم؟[69]

حضرت عباس(ع) در روز عاشورا پس از آنكه شاهد شهادت جوانان اهل­بيت(ع) بود، به برادران خود رو كرد و گفت: پسران مادرم! پيش بتازيد، تا شما را ببينم كه خالصانه، خدا و رسولش را ياري كرده­ايد. بعد رو به برادرش عبدالله كرد و گفت: پيش برو تا تو را كشته ببينم و نزد خدايت به حساب آورم.[70] ابوالفضل مي­خواهد اجر شهادت برادر را درك كند و درد به خاك و خون كشيده شدن جگرگوشه­هاي خود را حس نمايد.[71]

اينك، قمر­بني­هاشم كه وجود او و شمشيرآخته­اش و پرچم در اهتزازش مايه آرامش دل خاندان ­حسين(ع) است، در مقابل خود، آل­الله را مي­بيند كه به خون غلطيده­اند و اهل حرم را كه از عطش خويش خبر مي­دهند و غربت و تنهايي حسين(ع) در ميان موج دشمنان. سينه عباس(ع) تنگ شده، طاقت از دست داد و براي طلب اذن ميدان به سوي برادر شتافت و لحظاتي بعد، عباس(ع) به امر برادرش حسين(ع) براي طلب آب روانه شد.[72] ابوالفضل جوان[73] در هواي گرم صحراي نينوا پس از جنگي خسته­كننده با انبوه سپاه دشمن، وارد شريعه فرات شد و سردي آب را با دستانش حسّ كرد. داغي خورشيد، زره آهنين، خستگي و گرماي نبرد، لبهاي تشنه و اينك، آب خنک. منطقي آن است تا از اين آب بنوشد يا لااقل خُنُکاي آن را با صورت خويش آشنا کند تا جان دوباره براي نبرد بيابد؛ اما دل نوراني­اش، عطش امام حسين(ع) و لب­هاي خشكيده كودكان حرم را به ياد آورد و آب ننوشيد. مشك را پر از آب كرد و روانه شد[74] که قوت عباس براي رفتن حاصل از بينش اوست.[75] باور هوشمندانه قمر­بني­هاشم است كه آرامش را بر جان او چيره كرده است؛[76] پس آنگاه با اطمينان رجزي خواند كه نشان از وفا و ايثارگري ناشي از بصيرت او دارد؛ پيغامي براي همه عالم كه عباس(ع) اين چنين از خورشيد تابان امامت، نورانيّت گرفته است[77] :      

اي نفس(ابوالفضل)! بعد از حسين خوار باشي. نمي­خواهم كه بعد از حسين زنده بماني

اين حسين است كه دل از حيات شسته (و با لب تشنه ايستاده) و تو آب سرد بياشامي

به خدا قسم اين شيوه دين من نيست.[78]

وجود چنين بينشي در عباس(ع) است كه تحمل درد فراقش را براي سيدالشهداء(ع) سخت مي­كند و پشت برادر در فراق برادر بصيري چون عباس(ع) مي­شكند.[79]

3-4.  بصيرت در خاندان بني­هاشم(ع)

در واقعه عاشورا همه اهل­بيت(ع) ويژگي­هاي اهل بصيرت را به تصوير كشيده­اند، اما به جهت اختصار، به برخي از اين بزرگواران و روش ايشان اشاره مي­شود:

الف_ حقّ محوري: حضرت علي­اكبر(ع) نه فقط در ركاب پدر بلكه بر مدار حقيقت نوراني امام مي­گردد. بعد از آنكه اباعبدالله(ع) در عالم رؤيا از شهادت خويش مطلع شد، آيه إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ[80] را خواند. علي­اكبر(ع) سبب استرجاع را پرسيد و حضرت(ع) رؤياي خويش را نقل فرمود. عكس­العمل علي­اكبر(ع) درس­آموز است. وي پرسيد:

_ آيا ما برحق نيستيم؟

_ چرا، سوگند به خدا كه بازگشت بندگان به سوي اوست، ما برحقّيم.

_ پس ما باكي نداريم كه در راه حق جان بسپاريم.

ب_ شهادت­طلبي: قاسم فرزند امام حسن(ع) در شب عاشورا شهادت را از عسل شيرين­تر مي­داند.[81] نوجواني چون تكه­اي از ماه،[82] كه براي كسب اذن ميدان بر دست و بازوي عموي خويش بوسه مي­زند.[83] خداوند، قلب او را به سبب ايمان چنان نوراني كرد كه آرزويي جز شهادت ندارد.[84] 

ج_ مقام رضا: عارفان بلا را نشانه لطف الهي و سبب پاكي روح مي­دانند.[85] اين اعتقاد كه خداوند هرگاه بنده­اي را دوست داشته باشد او را غرق در بلا مي­كند[86] نشانه وصول به مقام رضاست. عملكرد زينب(س) در واقعه عاشورا و حوادث بعد از آن، نشانه تسليم و رضاي وي در برابر اراده الهي و برخاسته از بصيرت اوست. حضرت زينب(س) آخرين سفارش برادرش سيدالشهداء(ع) را به جان مي­گيرد كه فرمود:

اِستَعِدُّوا لِلبَلاَءِ وَ اعلَمُوا أَنَّ اللهَ ... يُعَوِّضُكُم عَن هَذِهِ البَلِيَّةِ أَنوَاعَ النِّعَمِ وَ الكَرَامَةِ فَلاَتَشكُوا[87]

خود را براي بلا آماده كنيد و بدانيد كه خدا ... در عوض به شما انواع نعمت­ها و كرامت­ها را ارزاني مي­كند پس شكوه نكنيد.

 زينب(س) هنگاميكه كنار بدن مطهر برادر خويش _سيدالشهداء(ع)_ قرار گرفت، دست­هاي خود را زير بدن بي­سر برادر انداخت و به سوي آسمان بلند كرد و عرضه داشت: إِلَهِي! تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقُرْبَانَ[88]

4-4.   بصيرت اصحاب امام حسين(ع)

حضرت اباعبدالله(ع) در شب عاشورا در وصف يارانش فرمود:

 فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي[89]

من ياراني وفادارتر و بهتر از ياران خودم نمي­شناسم.

با اين وجود، امام(ع) مي­خواهد يارانش آگاهانه راه را برگزينند؛ از­اين­رو به آنها مي­فرمايد كه بيعتم را از گردن شما برداشتم. آنها همه با درايت بهترين انتخاب را كردند و آمادگي خود را براي جانفشاني اعلام كردند.[90] اين باور هوشيارانه عاشوراييان است كه آنها را با داشتن اطلاع از شهادت، به مقتل خويش مي­كشاند. ياراني كه همانند سلطان عشق _ حسين(ع) _ مرگ را چون گردنبندي بر گردن دانسته، انتظارش را مي­كشند.[91] آنها اهل شوخي نبوده­اند؛ اما در شب عاشورا مزاح مي­كنند، غسل شهادت كرده و آخرين رازونياز با خداوند را به همراه مراد خويش انجام مي­دهند.[92] ياراني كه خود را وقف خدا كردند و با سختى‏هايى كه در راه خدا به آنها رسيد هرگز بيمناك و زبون نشدند و سر در برابردشمن فرود نياوردند و صبر و ثبات پيش گرفتند كه خدا صابران را دوست مى‏دارد.[93]

نتيجه گيري:

بصيرت از نظر دين، چشمي است در درون جان آدمي که انسان به کمک آن، امور الهي را درک مي­کند و تا حدي اوج مي­گيرد که امور عادي زندگي را الهي مي­بيند.

بشر، هميشه دستخوش فتنه و شيطنت شيطانهايي است كه براي تأمين هدف­ها و مطامع خود با تبليغات همه­گير و متراكم، توده­هاي مردم را در تاريكي قتلگاه جهالت قرباني مي­كنند. در اين هنگام تنها راه نجات از فتنه نفاق، بصيرت و روشنگري  است.

در واقعه عاشورا حسين(ع) جان خود را قرباني كرد تا بندگان خدا را از ضلالت و جهالت نجات دهد. [94]

در داستان عاشورا و فضاي کربلا، سه دسته افراد حضور دارند:

1.      آنهايي كه مثل حضرت عباس(ع) از ابتدا تا انتها با وليّ خدا همراه بودند و از چشمه سار زلال بصيرت بهره بردند.

2.      آنها كه در ميانه راه با چشمه معرفت آشنا شدند و به حبيب خدا پيوستند مثل زهير­بن­قين، وهب نصراني و حربن­يزيد­ رياحي كه نحوه تقربشان و انتخاب درست و به موقع ايشان، در نوشتاري مستقل قابل بررسي است.

3.                  آنها كه از اين فرصت تاريخي بهره نبردند و با وجود روشنگري سيدالشهداء(ع) و با وجود يقين به حقانيت راه، بصيرت لازم براي از دست ندادن اين فرصت طلايي را نداشتند مثل طِرِمّاح­بن­حَكَم که به عنوان بحثي جداگانه قابل طرح است.


[1] وهب جواني نصراني است که او و مادرش به دست امام حسين(ع) مسلمان شدند و با حضرت در کربلا حضور داشتند. پس از شهادت وهب مادرش شمشير او را برداشت و قصد نبرد کرد. امام(ع) فرمود: ام وهب برگرد که خداوند تکليف جهاد را از زنها ساقط کرد. (علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه­الوفاء، 1404ق، 44/320-321؛ شيخ صدوق، الأمالي، کتابخانه اسلاميه، 1362ش،161-162).

[2] جوهري، صحاح اللغه.

[3] فراهيدي، العين،قم، دارالهجره، 1410ق، 7/118.

[4] ابن منظور، لسان العرب، بيروت، دارصادر، بي­تا، 4/65، ماده بصر.

[5]  يوسف:108و قيامت:14 واژه بصيرت؛  آل عمران:13و نور:44 و ص:45 و حشر:2 واژه صاحبان بصيرت.

[6] قرشي، قاموس قرآن، ماده (بصر)؛ راغب اصفهاني، المفردات، بيروت، دارالمعرفه، بي­تا، 49؛ علامه طباطبايي(ره)، الميزان، قم، جامعه مدرسين، 1417ق، 20/107.

[7] قاموس قرآن، 1/195.

[8] احمد نگري، دستورالعلماء، بيروت، مؤسسة الأعلمي، 1395ق، 1/251؛ شاهد بر ارتباط معناي لغوي و قرآني آن است که برخي لغويين بصيرت را به معناي عقيده قلبي گرفته­اند.(براي نمونه: لسان العرب،4/65).

[9] مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات 1279-1280.

[10] ر.ک. به:  تهانوي، کشاف اصطلاحات الفنون، تهران، خيام، 1967م، 1/123، البصيره؛ سجادي، مصطلحات عرفا، تهران، 1339ش، 88-89.

[11] گرچه هر انساني مي­تواند از راه­هاي عقل، تجربه ديني و شهود عرفاني نيز بصيرت پيدا کند ولي هيچ­گاه عقلانيت اعتدالي ، در کسب بصيرت از انبياء و اولياء الهي بي­نياز نيست. (خسروپناه، کلام جديد، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1379ش، 303).

[12] نهج البلاغه، قم، دارالهجره، 497، خطبه 147؛ در نقل ديگري از خصال صدوق به جاي عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ عبارت عَلَى حَقَائِقِ الْأُمُورِ آمده (شيخ­صدوق، الخصال، قم، جامعه مدرسين، 1403ق،1/187) که جمع بين اين دو روايت، در تبيين مفهوم بصيرت کمک مي­کند.

[13] اشاره به سخن امام صادق(ع) که فرمود: علم نوري است که خدا در قلب کسي مي­اندازد که قصد هدايت او را دارد. در ادامه روايت، امام(ع) راه رسيدن به اين علم را نشان مي­دهد که منحصر در عبوديت است و در مرحله بعدي آن حضرت(ع) سه راه رسيدن به حقيقت عبوديت را بيان مي­فرمايد. ( ر.ک. به: بحارالانوار،1/224-227؛ طبرسي، مشکاة الانوار، نجف، حيدريه، 1385ق، 325-328).

[14] مثنوي معنوي ، بيت 2908و2909.

[15] حديد:28؛ مضمون آيه اين است با تقواي الهي است که خداوند براي مؤمن نوري قرار مي­دهد تا با آن حرکت کند و گام بردارد.

[16]امام علي(ع) فرمود: ازْهَدْ فِي الدُّنْيَا يُبَصِّرْكَ اللَّهُ عَوْرَاتِهَا زاهد در دنيا باش تا خداوند تو را به زشتي­ها بينا کند. (نهج­البلاغه، 545، حکمت 391؛ تميمي آمدي، غررالحکم، قم، دفتر تبليغات، 1366ش، 276، حکمت 6085).

[17]اميرالمؤمنين علي(ع) فرمود: الْمُؤْمِنُونَ هُمُ الَّذِينَ عَرَفُوا مَا أَمَامَهُم انسان­هاي مؤمن کساني هستند که آنچه پيش رو دارند را بشناسند. (بحارالانوار، 75/25، ح 90).

[18] حضرت علي(ع) فرمود: رَأسُ الإِستِبصارِ الفِکرَةُ اولين قدم در راه رسيدن به بصيرت، تفکر است. (غررالحکم، 57،ح578).

[19] امام علي(ع) فرمود:  فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ انْتَفَعَ بِالْعِبَرِ ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِي الْمَهَاوِي انسان بصير کسي است که بشنود و سپس بيانديشد. نگاه کند و ببيند. از عبرت­ها بهره گيرد؛ آنگاه راه­هاي روشني را بپيمايد و بدين ترتيب است که از افتادن در پرتگاه­ها دوري کند. (نهج­البلاغه، 213، خطبه 153).

[20] برگرفته از فرازي ازسخنان مقام معظم رهبري در ديدار با مردم چالوس، 15/7/88.

[21] اشاره به روايت اميرالمؤمنين علي(ع) که فرمود: كُنْ فِي الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ در فتنه همانند بچه شتر باش که نه کوهاني دارد که سواري بدهد و نه شيري دارد که دوشيده شود. (نهج البلاغه، 469، حکمت 1) منظور آن است جوري عمل کن که نه بار جرم ديگران را بر دوش بکشي و نه خود مجرم باشي وحتي اگر سکوت تو باعث سوء­استفاده دشمنان مي­شود از آن پرهيز کن. (برگرفته از سخنان مقام معظم رهبري در ديدار با اعضاي مجلس خبرگان، 2/7/88).

[22] حقّ نقيض باطل و دراصل به معناي وجوب وثبوت است و بقيه معاني آن از: مطابقت با واقع، عدل، صدق و ... با عنايت خاصّ به همين معناست.(لسان العرب، 10/49، واژه حقّ؛ العين، 3/6، واژه حقّق) اين واژه در عرف کاربردهاي مختلف دارد از جمله : راه حقّ، حکومت حقّ، اهل حقّ، امام حقّ و ... . مراد از راه حقّ راهي است که فاعل را به مطلوب حقيقي و کمال نهايي و قرب الهي برساند(نمل:79)، حکومت حقّ حکومت بر اساس مقررات عادلانه و منطبق با قوانبن الهي است(نور:55)، اهل حقّ آنهايي هستند که حقّ را ميفهمند و بدان معتقدند(قصص:52-53) و مراد از امام حقّ رهبري است که انسانها را به سوي کمال مطلوب انسان هدايت مي کند (توبه:33).

[23] باطل به معناي امري است که با تحقيق، بي ثباتي اش معلوم شود مثل شرک(اعراف:173)، دنيا پرستي(هود:15-16)، حرام خواري(بقره:188) و ... .

[24] انفال:29.

[25] تشبيه حق به آب صاف و باطل به کف روي آب در آيه قرآن آمده است. )رعد:17).

[26]  شيخ مفيد، ارشاد، 2/89؛ بحارالانوار، 44/391.

[27] امام علي(ع) فرمود: وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَيَجِيئَانِ مَعاً فَهُنَالِكَ اسْتَحْوَذَ الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِه اما شيطان قسمتي از حق را با قسمتي از باطل مي­گيرد و با هم در مي­آميزد تا درهم عرضه شود و به اين ترتيب شيطان بر دوستانش مسلط گردد. (نهج­البلاغه، 88، خطبه 50).

  [28] َ امام رضا(ع) در حديث سلسلة الذهب فرمود: يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي خداوند عزّوجلّ فرمود: ولايت علي­بن­ابيطالب(ع) دژ من هست پس هرکس در اين دژ وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود. (بحارالانوار، 39/246).

[29] اعراف:46 و 48؛ علامه طباطبايي پس از بحث گسترده مي­فرمايد: اعراف يكى از مقامات عالى انسانيت است كه خداوند آن را به حجابى كه حائل بين بهشت و دوزخ است مثال زده و معلوم است كه هر حائلى در عين اينكه مرتبط به دو طرف خود هست، طبعا از حكم دو طرف خود خارج است و از اين رو فرمود: اين حجاب داراى اعراف و بلندى‏هايى است و بر آن اعراف رجالى هستند كه مشرف بر جميع اهل محشر از اولين و آخرينند و هر كسى را در مقام مخصوص خودش مشاهده مى‏كنند. (الميزان، 8/132).

[30] احسائي، شرح العرشيه، کرمان، سعادت، 1361ش، 3/220.

[31] مراد از نافله در اينجا نماز، دعا و هر فعل يا گفتاري است که خداوند دوست دارد انجام شود.(همان،3/220).

[32] کليني، الکافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1365ش، 2/352؛ وسائل­الشيعه، 4/72؛ بحارالانوار، 67/22؛ نزديک به همين مضمون است: شعيري، جامع الاخبار، قم، انتشارات رضي، 1363ش، 81.

[33] در ترجمه اين فراز از روايت دقت شود که مراد از سمع و بصر آنگاه كه به خدا نسبت داده مي­شود، گوش و چشم نيست؛ از­اين­رو نفرمود: كُنتُ اُذُنَهُ  ... وَ عَينَهُ. (ر.ک. به: ابن­عربي، فصوص الحکم، تهران، انتشارات الزهرا، 1366ش، 55؛ حسن زاده آملي، تعليقه بر شرح منظومه، قم، باقري، 5/51) براي توضيح مفهوم صفات سميع و بصيرمراجعه کنيد به: الکافي، 1/107-109و1/117؛ توحيد صدوق، 188.

[34] إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِين‏ و در اين عذاب، هوشمندان را عبرت و بصيرت بسيار است‏. (حجر:75).

[35] وَ إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً يَعْرِفُونَ النَّاسَ بِالتَّوَسُّم همانا خدا بندگاني دارد که با نشانه هاف راه را به مردم نشان مي­دهند. (بحارالانوار، 24/123).

[36] الکافي، 1/178.

[37] مصداق اتمّ صاحبان بصيرت ناب و متوسمين، ائمه(ع) هستند. (الکافي، 1/218).

[38] الکافي، 2/352.

[39] برگرفته از اين فراز دعاي ندبه:  وَ اسْقِنَا مِنْ حَوْضِ جَدِّهِ ص بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً رَوِيّاً هَنِيئاً سَائِغاً لَا ظَمَأَ بَعْدَه (خداوندا!) ما را از حوض کوثر جدش پيامبر(ص) با جام و دست او سيراب کن چنانکه همه سيراب شويم با گوارايي و خوشي که از آن به بعد تشنگي به ما روي نياورد.

[40] (امام علي(ع)فرمود: أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ  من در گردش حکومت اسلامي همچون محور سنگ­هاي آسيايم (که بدون آن آسيا نمي­چرخد) و سيل­ها (و چشمه­هاي علم و فضيلت) از دامن کوهسار وجودم جاري است. (نهج­البلاغه، 48، خطبه 3).

[41] الکافي، 1/218؛ وسائل­الشيعه، 12/38؛ بحارالانوار، 24/128.

[42] نهج­البلاغه، 496، خطبه147.

[43] ­الکافي، 8/215؛ بحارالانوار، 65/37؛ عياشي، تفسير عياشي، تهران، علميه، 1380ق، 2/244؛ در همين مضمون روايت ديگري هم وارد شده که دو چشم را به امر دنيا و دو چشم را به امر آخرت نسبت داده است. (ر.ک. به: بحارالانوار، 58/250؛ الخصال،1/240).

[44] بحارالانوار، 45/116؛ سيد بن طاوس، اللهوف، تهران، جهان، 1348ش، 160.

[45] خضرنبي(ع) در مقابل اصرار موسي(ع) به همراهي _ در حاليکه وي از پيامبران اولوالعزم است_ فرمود: وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً چگونه در مورد چيزهايى كه از راز آن واقف نيستى شكيبايى مى‏كنى‏. (کهف:68) مراد از «خُبراً» در اين آيه علم به معناي قدرت تشخيص و تمييز است. (الميزان، 13/343).

[46] وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ (نهج­البلاغه، 248، خطبه 173).

[47] اللهوف، 112.

[48] بحارالانوار، 44/329.

[49] همان، 75/116-117؛ ابن­شهرآشوب، مناقب، قم، انتشارات علامه، 1379ق، 68. 

[50] امام حسين(ع) فرمود: الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُم دين بر سر زبان­هاي آنها آويزان است که آن را بر محور زندگي خود مي­چرخانند. (بحارالانوار، 44/383؛ حراني، تحف العقول، قم، جامعه مدرسين، 1404ق، 245).

[51] امام علي(ع): الْمُتَعَبِّدُ عَلَى غَيْرِ فِقْهٍ كَحِمَارِ الطَّاحُونَةِ يَدُورُ وَ لَا يَبْرَحُ عابدان بي­علم همچون خر آسياب­اند که همواره در يک جاي مي­چرخند و قدمي به پيش نمي­نهند.(بحارالانوار، 1/208؛ غررالحکم، 41، ح9).

[52] وقتي معاويه از زياد مي­خواهد که براي يزيد بيعت بگيرد، زياد چنين نوشت: مردم چه مي­گويند هرگاه آنها را به بيعت کسي دعوت کنيم که با سگ­ها و ميمون­ها بازي مي­کند؛ جامه­هاي رنگين مي­پوشد و پيوسته شراب مي­نوشد و شب را با ساز و آواز مي­گذراند. (تاريخ يعقوبي، بيروت، دارصادر،1379ق، 2/220).

[53] عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيدَ وقتي امت به سرپرستي مثل يزيد دچار بشود بايد فاتحه اسلام را خواند. (اللهوف، 24؛ مقرم، مقتل الحسين، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، 1399ق، 133).

[54] جاهليت نو در مقابل جاهليت اولي(احزاب:33) آورده شده است.

[55] مقتل الحسين، 139؛ بحارالانوار، 44/329-330.

[56] برگرفته از خطبه­هاي مقام معظم رهبري در نماز جمعه عاشوراي 1416، 19/3/1374.

[57] طوسي، التهذيب، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1365ش، 6/113؛ بحارالانوار، 98/331؛ البته در برخي منابع با کمي تفاوت روايت شده است. (براي نمونه: ابن­قولويه­ قمي، کامل الزيارات، نجف، مرتضويه، 1356ق، 298).

[58] بحارالانوار، 6/154؛ شيخ صدوق، معاني­الاخبار، قم، جامعه مدرسين، 1361ش، 288.

[59] او(عباس(ع)) که در شناخت مولاي خويش صاحب بصيرت است همچون ماه در پي خورشيد حرکت مي­کند وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها سوگند به ماه وقتى كه دنبال خورشيد مى‏رود (شمس:2).

[60] براي نمونه ر.ک.به: التهذيب، 6/65-66؛ کامل­الزيارات،256-257.

[61] ابن عنبه، عمدةالطالب، نجف، حيدري، 1380ق، 356.

[62] ر.ک. به: مقرم، قمر­بني­هاشم، نجف، حيدريه، 1369ق، 40-44.

[63] بحارالانوار، 45/41؛ ابي­الفرج اصفهاني، مقاتل­الطالبين، بيروت، دارالمعرفه، بي­تا، 85.

[64] شيخ مفيد،الارشاد، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ق، 2/90؛ طبري، تاريخ طبري، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1879م،4/315.

[65] تاريخ طبري، 4/318؛ الارشاد، 2/91؛ اللهوف، 91.

[66] بحارالانوار، 98/277؛ كامل­الزيارات، 256.

[67] شمر از قبيله ام­البنين بود لذا با هم نسبت داشتند. (ر.ک. به: شهيد مطهري(ره)، مجموعه آثار، تهران، صدرا، 1377ش، 17/98).

[68] الارشاد، 2/89؛  تاريخ طبري، 4/315؛ بلاذري، انساب­الاشراف، بيروت، دارالفکر، 1417ق، 3/391.

[69] اللهوف، 88-89.

[70] مقتل الحسين، 266؛ الارشاد، 2/109؛ مقاتل­الطالبين، 82.

[71] ر.ك. به: مجموعه آتارشهيد مطهري(ره)، 17/242.

[72] ر.ك. به: بحارالانوار، 45/41.

[73][73] سن ايشان در هنگام شهادت 34 سال بود. (عمدة الطالب، 356؛ قمر­بني­هاشم، 18).

[74] بحارالانوار، 45/42؛ مقتل­الحسين، 268.

[75] در روايت از اميرالمؤمنين(ع) است كه فرمود: از نشانه­هاي مؤمن قوت او در دين است. (غررالحکم، 90، ح1552).

[76] امام صادق(ع) فرمود: ديندار مي­انديشد و در نتيجه آرامش بر جان او چيره مي­شود. (شيخ مفيد، الأمالي، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ق، 52؛ محدث نوري، مستدرك­الوسائل، قم، مؤسسه آل­البيت، 1408ق، 11/175).

[77] در روايت است كه امام جوادالائمه(ع) فرمود: به خدا فسم نور امام در دل مؤمنين از نور خورشيدِ تابان در روز روشن­تر است. (كليني، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365ش، 1/194).

[78]  يَا نَفسُ مِن بَعدِ الحُسَينِ هُونِي    وَ بَعدَهُ لاَ كُنتِ إِن تَكُونِي

    هَذَا  الحُسَينُ  وَارِدُ   المَنُونِ       وَ  تَشرَبينَ  بَارِدَ  المَعِينِ

                           تَاللهِ مَاهَذَا فِعالُ دينِي  

(مقتل الحسين، 268؛ قمر­بني­هاشم،110؛ دربندي، اكسير العبادات في اسرارالشهادات (چاپ جديد از كتاب اسرارالشهاده)،بحرين، شركةالمصطفي، 1415ق، 508؛ البته در كتاب اسرارالشهادات اندكي تفاوت ديده مي­شود: هيهاتَ مَاهَذَا فِعَالُ دِينِي   وَ لاَ فِعَالُ صَادِقِ اليَقينِ؛ ر.ك. به : مجموعه آثار شهيد مطهري، 17/99-100).

[79] بحارالانوار، 45/42؛ محدث قمي، نفس­المهموم، بيروت، دارالمحجةالبيضاء، 1412ق، 307.

[80] بقره:156.

[81] نفس­المهموم، 208

[82] راوي مي­گويد: نوجواني وارد ميدان شد كه صورتش چون پاره­اي از ماه (نوراني و زيبا) بود. (الارشاد، 2/107؛ اللهوف،115)

[83] بحارالانوار، 45/34؛ نفس­المهموم، 292

[84]ثمره بصيرت، شهادت­طلبي و حركت در راه خداست. در روايت است كه جواني از اهل يقين خدمت رسول اكرم(ص) آمد و از حال يقين خود و آنچه از احوال بهشتيان و جهنميان مي­ديد، گزارش داد. پيامبر اكرم(ص) او را تأييد فرمود كه هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ. سپس به او فرمود چه درخواستي داري؟ آن جوان تقاضا كرد كه حضرتش براي او دعا كند تا به مقام شهادت برسد. روايت در ادامه دارد: چندي نگذشت كه او در غزوه­اي به شهادت رسيد.(الكافي، 2/53)

[85] امام عارفين علي(ع) فرمود: هُوَ الَّذِي ... تَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ او خدايي است كه ... رحمتش نسبت به دوستانش در شدت بلا ظاهر مي­شود. (نهج­البلاغه، 123، خطبه 90

[86] إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً. (الكافي، 2/253)

[87] موسوعة كلمات الامام الحسين، قم، معهد تحقيقات باقرالعلوم، 1373ش، 491؛ مقتل­الحسين، 276

[88] مقتل­الحسين، 307

[89] بحارالانوار، 44/392؛ الارشاد، 2/91

 [90] ر.ك. به: نفس­المهموم، 205.

[91] امام حسين(ع) فرمود: مرگ براي فرزند آدم زينت قرار داده شده است چنانكه گردنبند براي دختر جوان. (بحارالانوار، 44/366؛ اللهوف، 60-61.

[92] ر.ك. به: مجموعه آثار، 23/551-552.

[93] اشاره به آيه: وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُواوَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ‏. (ال­عمران، 146).

[94] طوسي، التهذيب، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1365ش، 6/113؛ بحارالانوار، 98/331؛ زيارت اربعين.

 


تهيه و تنظيم : آمنه شکري
 

 

چهارشنبه 13 دی 1391 - 11:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری