سه‌شنبه 2 آبان 1396 - 5:35
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ياسر حمزه لوي

 

ديروز، فردا، پايان

 

ديدگاهي اجمالي به کتاب خلاف جريان 2

اثر حاضر که به قلم ارزشمند دکتر سعيد زيبا کلام به رشته ي تحرير در آمده است، شامل مصاحبه ها، سخنراني ها و مقالاتي است که در طي سالهاي پيش از نشر کتاب ايشان انتشار يافته است. کتاب در ابتدا مخاطب جدي را به ياد کتابي با عنوان خلاف جريان 1، که از همين نويسنده و با همين سبک و سياق پيش از اين انتشار يافته بود مي اندازد وليکن در بسياري از موارد فاقد آن سبک و روش کتاب اول است. از هر نظر نمي توان اين کتاب را ادامه دهنده ي مباحث کتاب خلاف جريان 1 دانست چرا که در برخي عناوين ذکر شده در کتاب مي توان نوآوري هايي نسبت به کتاب اول را مشاهده نمود. با نگاهي به فهرست مطالب متوجه ي مطلبي جالب مي شويم، زيرا در واقع اکثر عنوان هايي که در فهرست مطالب به آنها اشاره و نويسنده راجع آنها سخن به ميان آورده موضوع يکساني ندارند و از پراکندگي عجيبي برخوردارند.

بر فرض مثال نويسنده در ابتدا به موضوعاتي مانند: انقلاب فرهنگي و جنبش نرم افزاري، جريان روشن فکري، انتخابات رياست جمهوري، کتاب الله. عترت رسول الله، حوزويان و دانشگاهيان، آرمان طلبي و عدالت خواهي دانشجو، انديشه هاي غربي و مطرح کردن آنها با نام دين، مخالفت برخي از افراد با احياي تشيع علوي اشاره نمود چنان که ملاحظه مي شود گستردگي موضوعات باعث شده در هر صورت کتاب فاقد موضوع و محتوايي يکپارچه باشد. واين دقيقا همان خط مشي است که در کتاب خلاف جريان 1 با آن روبرو هستيم.

در ابتدا و مدخل کتاب نويسنده به سوالي پر ابهام و چالش برانگيز اشاره مي کند که چرا انقلاب فرهنگي و جنبش نرم افزاري بايد به وجود بيايد. در اين چهار چوب نويسنده در سه محور موضوع را مورد مطلعه قرار داده، در اولين محور وضعيت و جايگاه انقلاب اسلامي را جهان امروز به بحث مي گذارد. در گام دوم وضعيت جمهوري اسلامي ايران را در سطح ملي و داخلي از نظر مي گذراند و در گام سوم مقايسه اي ميان فرهنگستان هنر و علوم آمريکا با شوراي عالي انقلاب فرهنگي و فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران به عمل مي آورد.

نويسنده انقلاب اسلامي را چالشي براي فرهنگ و تمدن غربي اعلام مي نمايد و عوامل داخلي مواجه با انقلاب اسلامي را در اين مبارزه بي اثر نمي داند از اين اعتقاد چند بحث به وجود مي آيد. نخست، عواملي که باعث مي شود انقلاب اسلامي ايران را تبديل به چالش براي فرهنگ و تمدن غربي کند چيست؟ و آيا اصولا بايد انقلاب اسلامي براي فرهنگ غرب چالش برانگيز باشد يا نه؟ دوم عوامل داخلي که نويسنده به آنها اشاره مي کند کدام سطح از جامعه قرار دارند و چگونه مي توان آنها را شناسايي کرد و در انتها اين نحوه ي بررسي عوامل ديگري که کمک کننده و ياري گر و عامل اصلي هستند را بيان نمي کند.

در واقع منظور نظر اصلي نويسنده از بيان اين مطالب و چالش برانگيز بودن انقلاب اسلامي بيشتر اين است که تمدن و فرهنگ جمهوري اسلامي ايران براي غرب چالش برانگيز است نه اصولا نظام سياسي آن. زيرا آنچنان که مي دانيم نظام سياسي کشورهاي ديگري نيز با نام جمهوري اسلامي وجود دارند ولي نويسنده معتقد است اين هويت فرهنگي و تمدني باعث شده که مواجه ي غرب با جمهوري اسلامي ايران به وجود آيد و الا حفظ ارزش هاي فرهنگي غربي مي توانست تا حدودي اين حجمه را کمتر کند.

به تغيير ديگر نويسنده مي خواهد چالش هاي پيش روي نظام جمهوري را بيشتر متوجه ي برخورد ناعادلانه ي غرب بداند و حتي عواملي که در داخل و بعضا جداگانه براي نيل به اهداف خود در پي ضعيف ساختن نظام هستند را نيز به نوعي مرتبط با جوامع غربي بداند. از دو منظر مي توان به اين ديدگاه نگريست، ابتدا قبول کنيم که تمامي مشکلات پيش روي کشورمان در تمام زمينه ها و به خصوص زمينه هاي حياتي مانند سياست و اقتصاد و فرهنگ منشايي بيروني دارد و اينگونه متصور باشيم که عوامل داخلي خاطي وجود خارجي ندارند و منحصرا تمامي مشکلات را بايد با ديدگاهي توطئه آميز از سوي غربيان و غرب زدگان دانست، و يا به تعبير ديگر تمامي افرادي که در داخل به نوعي مشکل ساز هستند را محصول پرورش مستقيم و يا غير مستقيم غرب بدانيم.

البته اين ديدگاه نمي تواند جامع و مانع باشد. زيرا چنان که مي دانيم برخي از قانون شکني ها و حجمه في النفسه از درون کساني شکل مي گيرد که در پي سود و زيان شخصي هستند و اصولا نفع عمومي براي آنها مفهومي ندارد خواه اين نفع به سود جامعه ي اسلامي باشد و يا جامعه ي غربي، دوم: ديدگاهي که هر چند تاثير غرب را در مشکلات به وجود آمده براي جمهوري اسلامي ايران موثر مي داند ولي عوامل داخلي را به کلي وابسته ي غرب نمي انگارد و سطح مبارزاتي را در دو جهت داخلي و خارجي مورد بحث مي داند، از اين منظر بايد راهکارهايي دوگانه براي مشکلات يافت.

روش هايي که در اصطلاح داخلي و خارجي باشند و ديدگاه هايي که درون نگر و برون نگر باشند مي توانند تحليل خود را براي کسب راه حل هاي حل اين مشکلات ارائه دهند. در بررسي وضعيت انقلاب اسلامي در عرصه ي داخلي نويسنده در سه سطح اقشار تاثير گذار بر جامعه را به نقد مي کشد؛ ابتدا حاکمان و مسئولان- عالمان و تاجران يا صاحبان ثروت.

 در هر سه محور بحث نويسنده الگوگيري اين سه قشر مورد بررسي را از غرب اصلي ترين نابهنجاري آنها مي داند. وليکن برخلاف مبحث قبلي نيز راهکارهاي رفع اين مشکلات را بيان مي کند که همان بومي سازي سياست، علم و اقتصاد است. اين ديدگاه کلي از سوي نويسنده چندان روشن نيست در جايي اينگونه آورده است: « اين سه گروه عموما از وضعيت و نسبتي که وضعيت آنها با درآمدهاي نفتي مملکت دارند، راضي هستند.»

اشاره به سياست هاي نفتي و محوريت نفت بر امور اقتصادي، سياسي و حتي علمي داراي دو جنبه متفاوت است، که نويسنده در اينجا به آنها اشاره نکرده است. ابتدا با توجه به اينکه منابع نفتي کشور، به طريقي که نويسنده به آن اذعان داشته در اختيار اين سه گروه جامعه قرار مي گيرد، بايد در تعاملات اجتماعي اين سه گروه نيز تاثير گذار باشد که با توجه به وضعيت موجود فرض قريب به يقين اين است که آنها سهمي از اقتصاد نفتي را در دست دارند.

اما نکته ي مهم تر آن است که چگونه ساختارهاي اجتماعي و ديني موجود اجازه ي چنين دست اندازي را به اين اقشار داده است، سوالي که اگر به آن پاسخ داده شود بخش قابل توجهي از مشکلات موجود در اين سه عرصه را حل خواهد نمود. ديدگاه دروني اشاره به سياست هاي مالي غربي، از سوي نويسنده هرچند که به وضوح مطرح نمي شود ولي اصولا با جملاتي که در کتاب بيان مي کند، به آن معتقد است.

 به تعبير ديگر هرچند که ايشان در ظاهر امر به سياست هاي مستقيم و غير مستقيم غرب در ايجاد چنين ساختار اقتصادي، سياسي و اجتماعي اشاره نمي کند ولي از پس سخنان ايشان، چنين استنباط مي شود که سياست هاي غربي هر چند با دخالت مستقيم صورت نپذيرفته اما به حد کافي موثر بوده است. نکته ي مهم در اين مبحث جايي است که نويسنده تاثير روحانيت در پيشبرد انقلاب را چندان موثر نمي داند و اينگونه مي نگارد: « حوزويان، از طلوع انقلاب اسلامي تا به امروز، سر رشته ي همه ي امور را در دست گرفته اند و وضع موجود، محصول و مولد مستقيم و طبيعي نقش دين در امور اجتماعي و سياسي است، اين قضاوت بسيار متداول از جهتي که اهميت خاصي ندارد، درست مي نمايد و متاسفانه از آن جهت که اهميت فوق العاده اي دارد، بسيار نادرست است.»

طرح اين ديدگاه هم مي تواند نقدي باشد بر عملکرد روحانيون و هم دفاعيه اي باشد از عملکرد آنها. اولا، با ذکر اين نکته نويسنده به صورت ذهني به مخاطب مي خواهد اين گونه القا کند که در ساخت و پرداخت جامعه ي فعلي ايران روحانيت هيچ نقشي ندارند و به خصوص وجود مشکلاتي که هم اکنون ملاحظه مي شود منبعي خارج از بطن جامعه ي ديني دارد. در واقع با بيان اين مطلب جامعه ي روحانيت دين مدار ايران از به وجود آمدن چنين مشکلاتي که امروز گريبان گيرمان است مبرا مي کند، ثانيا: از منظر ديگر به نوعي جامعه ي روحانيون را براي ورود نکردن به اين عرصه مورد سرزنش قرار مي دهد و در واقع آنها را به بي عملي متهم مي نمايد. زيرا در هر صورت وظيفه ي ديني هر مسلماني است که در قبال جامعه ي اسلامي احساس مسئوليت نمايد و در تحقق رشد و سعادت آن جامعه بکوشد. البته ديدگاه دوم بيشتر مي تواند منظور نظر نويسنده باشد وليکن کاملا روشن نيست که هدف او از بيان اين مطلب کدام جهت گيري است. شاهد مثال مطلبي است که در ادامه نويسنده به آن اشاره مي کند « سياست گذاري هاي خرد و کلان در سه دهه ي گذشته، هيچ ربط و نسبت مستقيمي به دين و آموزه هاي مسلم و آشکار ديني نداشته و به ترويج و تحکيم انديشه ها و بينش هاي ديني منجر نشده است؟ آيا يافتن و پذيرش اين امر که حوزويان صاحب منسب در بسياري ازسياست گذاري هاي غربي بوده اند، امر شاق و صعب الفهمي است.»

با تامل به اين مطلب سه سوال مطرح مي شود. يک، قصور از کجاست؟ و چگونه مي توان اين کوتاهي را برطرف نمود؟ دو، جايگاه روحانيون صاحب نسبت چگونه بايد باشد و چگونه مي توان از اين همراهي ناآگاهانه جلوگيري کرد و سه، چرا نويسنده روشن بيان نمي کند که منظور نظر او چه الگو برداري ها و سياست هايي از ديدگاه او اينگونه بوده است. با اين همه نويسنده چنان نظري را که تمامي الگوبرداري ها و سياست ها به نوعي برگرفته از غرب است را به مخاطب ديکته مي کند حال در اينجا بايد به اين مسئله اشاره کنيم اگر به فرض چنين باشد چرا غرب بايد به مواجهه ي مستقيم دست بزند؟

در حقيقت اين توفيقاتي را که نويسنده براي غرب در نظر گرفته است که تمامي سياست هاي اجرايي در ايران برگرفته از غرب باشد چگونه بايد موفقيت هاي ايران را توجيه کنيم؟ براي مثال غرب اين همه توفيقات و موفيقت ها را بدست آورده باشد، بر فرض مثال اگر اين گونه هم باشد پس چه نياز به مواجهه ي رو در رو با ديگر کشورها است؟ پس اگر چنين نتيجه اي هم درست باشد غرب توفيقات و موفقيت هاي خود را بدست آورده است، و يک چنين پيروزي که حاصل کار فرهنگي، سياسي و اقتصادي غرب در ايران باشد از نگاه نگارنده غلو بيش از اندازه از توانايي هاي توطئه گران غربي است.

در هر حال به سختي مي توان باور کرد که تمامي سياست هاي موجود در ايران يکسره برگرفته از سياست هاي غربي باشد. وليکن نويسنده با بيان اين مطلب مي خواهد توجه ي مخاطب را به اين نکته جلب نمايد که در متن اثر اينگونه به آن اشاره کرده: « انقلابي فرهنگي و جنبش نرم افزاري ضرورتي حياتي براي انقلاب اسلامي است، انقلاب و جنبشي که نقش ها و نسبت فوق را به کلي دگرگون کند.»

و در حقيقت نويسنده با بزرگ نمايي خطرتوطئه گران غربي مي خواهد خطر ضرورت يک انقلاب فرهنگي همه جانبه را به مخاطبان نشان دهد وليکن از آن جملات مفاهيم ديگري نيز برداشت مي شود که همان سياست انبساطي را شامل مي شود. در ابتدا بايد به سه نکته توجه کرد زيرا اگر عقايد نويسنده را بپذيريم بايد اين سه نکته را نيز مطرح نماييم که در هر حال اين انقلاب فرهنگي مقدماتي را نيز بايد داشته باشد ابتدا بايد علومي در داخل موجود باشد که بر پايه آنها بتوان به دستاوردهاي تکنولوژيکي، علم و ساير علوم برسيم و در حقيقت اين علوم نبايد منشا غربي داشته باشد و بايد وابسته به داخل بماند.

نکته ي دوم اينست که برپايه ي علومي که به صورت کاملا بومي درآورده باشد بايد بتوان تکنولوژي، فرهنگ، اقتصاد و ديگر علوم را به صورت بومي توليد کرد. در واقع اين علوم بايد ظرفيت اين را داشته باشد که به دستاوردهاي بومي و ساخت و ساز در تمامي سطوح بينجامد و سومين نکته ي مهم ديگر آنست که توانايي به وجود آوردن دو نکته ي قبلي باشد.

يعني بايد بتوان گنجايش و نيروي مورد نياز براي توليد علم بومي و رسيدن به دستاوردهاي علمي و اشکال توليدات اقتصادي، صنعتي و معرفتي را داشته باشيم تا به اهداف فوق نائل شويم. هريک از اين سه عامل مقدماتي را دارند که وجود آنها را به خود وابسته مي نمايند. در ادامه که نويسنده در مقايسه ميان فرهنگستان هنر و علوم آمريکا و فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران و شوراي عالي انقلاب فرهنگي به وجود آورده اشاره به حقايقي دارد وليکن از ديدگاه ديگر بايد اشاره نمود که اين قياس تنها در حد دو سازمان گوياي حقيقت نيست. زيرا بايد به اين نکته توجه کرد که در کشوري که از نظر پيشرفت علمي و اقتصادي با کشور ما کاملا متفاوت است. مسلما تاثيرات اين تفاوت در سازمان هاي دولتي و غير دولتي به خوبي نمايان است در واقع اگر نويسنده به اين نکات توجه مي نمود تفاوت ميان آنها را بهتر درک مي نمود به طور مثال در قسمتي از متن اينگونه مي خوانيم: « فصلنامه ي فرهنگستان علوم را با فصلنامه دد لوس فرهنگستان هنر و علوم آمريکا مقايسه کنند، و خود نتيجه بگيرند که فصل نامه ي فرهنگستان علوم تا چه ميزلن به دد لوس نزديک است و چه ميزان به فصلنامه هاي گزارشي- ترفيعي ( موسوم به علمي- پژوهشي) ساخت و طبع خانگي شباهت و قرابت دارد.»

از اين سخن اينچنين تعبير مي شود که او خواسته اين مقايسه را فعل به فعل در دو سازمان انجام داده و مخاطب را ميان آنها قاضي نمايد ولي بايد توجه داشت انجام مقايسه بايد همه جانبه و عدالت مندانه باشد در حقيقت بايد ميان پيشرفت علوم و فنون و نگاه به اين دو کشور، امکانات لازم براي گسترش و بسط آنها، تحصيلات و نحوه ي نگرش به تحصيلات، توليدات دو کشور، منابع دو کشور و توجهاتي که از مقامات دو کشور نسبت به اين دو موضوع مي شود را مورد توجه قرار دارد و به هر ترتيب آنگونه که برمي آيد چنين مقايسه اي در حال حاظر قابل انجام نيست. زيرا بايد از منابع گوناگون و با صرف وقت و هزينه ي بسيار به نتيجه اي برسيم که تفاوت ميان اين دو معلول، علت هاي ديگر است و تنها قصور را نمي توان به گردن پديد آورندگان و توليدکنندگان دو سازمان دانست. در هر حال اگر بتوان اينگونه مقايسه را انجام داد و جميع جهات را در نظر گرفت در حد اعلا بايد بگوييم که هر سازمان يا جامعه ي که شکل مي گيرد به مقدار بسيار زيادي مديون ديدگاه هاي موجود در تمدن و فرهنگ همان کشور است و نمي توان يک علت را در اين موضوع دخيل دانست و ديگر علت ها را بي تاثير.

اين ديدگاه يک جانبه و درون گرا تنها در برخي موارد پاسخگوست ولي زمانيکه موضوع از جزئي نگري به کلي نگري تغيير يابد بايد ديدگاه نويسنده نيز تغيير يابد اين بدين معنا نيست که عقايد و گفتارهاي نويسنده به خطا رفته است. وليکن منظور نظر راقم اين سطور اينست که توجه ي بيشتر به همه ي علت ها مي تواند پاسخ گوي بهتري به معلول ها باشد. به هر کيفيت پديد آورنده در مبحثي که به روشن فکري و مدرنيسمي در ايران اشاره دارد نکته اي را بيان مي کند که نبايد ناديده انگاشته شود. در قسمتي از کتاب اينگونه مي نويسد: « به اين علت که هرکس چهارچوب ارزشي و بينشي خاص خود را دارد و نظر خاص خود را بيان مي کند. بنا براين ما با يک پديده خاص در جامعه مواجه هستيم.»

در حقيقت مخاطب بايد به ژرفاي مفهومي که نويسنده در پي آنست راه پيدا کند و همان اصالت معنا و مفهوم در نظر افراد تشکيل دهنده ي يک جامعه است. بر فرض واژه ي روشنفکر در ايران به معنايي متفاوت تعبير مي شود درحاليکه اين معنا واژه اي بر همگان روشن است و طرز تعلقي معناي آن بر اساس برداشت افراد. بايد گفت هر لغت به معناي ظريفي است براي نگاه داري معنا، شايد هر معنا در زمان خاصي مورد نياز باشد. به طور مثال واژه روشنفکر در کشور ما داراي معناهايي متفاوت است ولي در کشورهاي غربي معنايي مستقيم و غير ابهام آميز دارد. به هر کيفيت نمي توان به دليل اينکه اين واژه در ايران به معناهاي مختلف استفاده مي شود را دليلي براي مشکلات روشن فکري در ايران دانست ولي همچنان که نويسنده بيان مي کند مي خواهد به اين موضوع اشاره نمايد چون اين واژه در اينجا به معناهاي مختلف استفاده مي شود و روشن فکران ايران نيز اين چنين نامفهوم و سردرگم هستند و در واقع تشخيص آنها از غير مشکل است.

نتيجه اي که به اتکا و نظرات نويسنده بدست مي آيد اينگونه خلاصه مي کنيم دو گونه ي روشن فکري در ايران وجود دارد. روشن فکري مدرنيستي و روشن فکري ديني. روشن فکري مدرنيستي نشانه هايي دارد که اهم از آن غرب گرا بودن مي باشد و همين معنا به گونه اي در ايران مشاهده مي شود.

اولين کساني که به روشني مدافع اين نظرات غربي بوده و از آن دفاع مي کند و ديگر کساني که غير علني مدافع بوده و مي خواهند تدريجا نظرات خود را به جامعه تزريق نمايند که نويسنده گونه ي دوم را مهلک تر و خطرناک تر مي داند و عقيده دارد بسياري از روشنفکران در ايران در اين غالب هستند وليکن روشنفکران ديني در ايران دو دسته مي باشند: روشن فکران کم اثر و بي اثر.

روشنفکران کم اثر بدليل حضور کم در جامعه سکوت کرده و ميدان را به ديگران واگذار مي نمايند. به واضح در متن نويسنده تيغ قلم خود را به سوي اينگونه روشنفکران نشانه مي گيرد، و آن به دليل ضربه ي محکمي است که آنها به بدنه ي جامعه وارد مي نمايند. در حقيقت اگر آگاهانه تر به اين مطلب بنگريم پيام نويسنده نيست که سر رشته ي امور به دست روشنفکران مدرنيستي غرب زده ي غير علني افتاده است و خطر عظيمي جامعه اسلامي را تهديد مي کند، تلاش هاي نويسنده نيز بر اين پايه استوار است که مخاطب را به اين سو هدايت کند.

اين موضوع در تضاد با مطلب فصل بعد قرار مي گيرد که در آن آشفته بازاري که پديد آورنده ي کتاب از ابتدا تا به اينجا براي مخاطب ترسيم نموده است با رسيدن به اين فصل تا حدي تحليل مي رود زيرا اگر با ديدگاه او به جامعه اخلاق، سياست، اقتصاد و حکومت بنگريم اصولا نبايد اميدوار باشيم که روشنفکران سياسي مستقل و خادم مردم وجود داشته باشند که او خصوصيات آنها را در اين فصل بيان مي کند.

در جايي که نويسنده در مصاحبه با مجله ي سفير در مورد تعريف فلسفه سخن مي راند معتقد است که تعريفي براي فلسفه نمي توان قائل شد. بايد اشاره نماييم که بشر بدون فلسفه اصولا نمي تواند به زندگي ادامه دهد و بدون تعريف فلسفه شناخت آن ناممکن مي نمايد. به هر حال اگر نتوان در خصوص تعريف فلسفه آراي يک پارچه اي ارائه نمود ولي بايد به اين اذعان داشته باشيم که هر فردي در خصوص فلسفه تعريف خاص خود را مي تواند داشته باشد چه در مقام يک فيلسوف باشد و يا در مقام مردم عادي وجود تعريف فردي را نمي توان انکار کرد البته پديد آورنده ي مجموعه نيز به روشني به اين موضوع اشاره نکرده است.

مبحثي که تا حد بسيار زيادي بصيرت انگيز است پاسخي است که نويسنده به سوال مجله ي سفير در باب عقل خود بنياد مي دهد. نگارنده هرگز از اين ديدگاه به اين موضوع ننگريسته بود و اصولا اين موضع گيري نويسنده به طور خاص براي خوانندگان نيز جذاب است. اگر از پيچ و تاب عبارات ذکر شده در پاسخ به اين سوال بگذريم و به طور خلاصه جان کلام او را بيان کنيم، اينگونه نتيجه مي گيريم که، عقل ناب، خود بنياد و يا عقل اعظم اصولا موجودي است افسانه اي زيرا وجود چنين خردي که با عنوان باب مطرح مي شود در مخلوقي به نام انسان که يکي از حقايق وجودي او ناقص بودن است غير قابل تصور است و نويسنده اين موضع منطقي را بيان مي کند که اصولا وجود عقل ناب در موجودي مانند انسان همانند اينست که بگوييم «مستطيل دايره» يا «سياه سفيد» و به همان اندازه غير قابل باور است.

در مبحث حوزويان و دانشگاهيان تعارض يا تعاون؟ که متن مصاحبه اي است با نويسنده از سوي خبرگذاري فارس، در پاسخ به سوال خبرنگار که مي پرسد چرا اعضاي اين دو مجموعه بدبيني عميقي به يک ديگر دارند نويسنده با ديدگاهي دروني به علت هاي بيروني آن اشاره اي نمي کند و اينگونه پاسخ مي گويد: « اين بدبيني عميق عمدتا معلول نوعي خودپسندي و يا خود منزه بيني و در نتيجه، طفره رفتن و شانه خالي کردن از بار خطاهاي بزرگ و کوچکي است که هريک از دو صنف در تاريخ معاصر مرتکب شده اند. اين قبيل خصائل باعث مي شود تا هر ضعف بار شکست ها و خسارت هاي جبران ناپذير ملي و بزرگ گذشته را به گردن ديگري بياندازد.»

اين ديدگاه هر چند علت دروني اين اختلافات را بيان مي کند وليکن تمامي حقيقت تنها با اين ديدگاه مطرح نيست و علت هاي بيروني نيز در به وجود آمدن اين مجادله موثرترند. به طور مثال در زمان مشروطه که هر دو گروه در پي شکل گيري آن همراه با مردم بودند تقابلات و همچنين همکاري هايي ميان اين دو مجموعه وجود داشت. در جايي جهت گيري هايي بعضا متضاد با يکديگر داشتند و در مسائلي نيز همپاي يکديگر گام بنهاده اند. وليکن نطفه ي اين بدبيني در همان دوران شکل گرفته است و اين يکي از علت هاي بيروني اين مسئله است. در ادامه نويسنده مقصر اصلي اين جدايي را در دو منبع جستجو مي کند. ابتدا توطئه هاي فرنگيان و سپس خود باختگي نيروهاي داخلي و معتقد است گرفتن حق اختصاصي از هر دو گروه مي تواند مشکل گشا باشد. البته نبايد اين نکته را نيز ناديده گرفت که اين تقابل در حول چند دهه ي اخير پستي و بلندي هاي زيادي را به خود ديده و تنها بايک راهکار نمي توان تمامي اين مشکلات را به يکباره از بين برد.

در فصل بعد نويسنده در خصوص جنبش دانشجويي و خصوصيات آرام طلبي و عدالتخواهي دانشجو تعبير شمشير دو لبه مي کند. قصد و نيت او از اين مضمون عنواني مطرح مي شود اينگونه مي توان کمک کرد که نويسنده به طور ضمني معتقد است دانشجو و جنبش دانشجويي اگر تحت کنترل عناصر غرب زده قرار گيرد مي تواند ضربه زننده به دستاوردهاي انقلاب باشد وليکن اگر در اختيار دلسوزان انقلاب قرار گيرد مي تواند عدالت جو آرمان طلب شود. او در خصوص شکل گيري اين جنبش سه نکته ي منحصر به فرد را مطرح مي کند که همان آرمان طلبي، نداشتن تعلقات اقتصادي و همچنين نداشتن تعلقات دنيوي است. چنان چه در جايي اينگونه مي خوانيم:

« تشکل هاي دانشجويي دست به علت بسيار ناچيز بودن تعلقات اقتصادي و تعهدات سازماني و نهادي سياسي ايشان و گوش به فرمان اين يا آن حزب و جمعيت و شخصيت سياسي نبودن است که عزت و اجري منحصر به فرد دارند. همين وضعيت قلبي به مراتب آزادتر و رهيده تر از تعلقات دنيوي است که از دانشجو هنگامي که پا به عرصه ي مبارزات و آرمان طلبي هاي فضيلت مآبانه مي گذارد، موجودي بسيار شجاع تر، حقيقت طلب تر، صادق تر، پاک تر و سازش ناپذيرتر مي سازد.»

سودمند و مفيد خواهد بود که نگاهي اجمالي به اين مطلب بياندازيم که در حال حاضر دانشجويان در اکثر دانشگاه هاي کشور درگير حفظ حق سياسي خود هستند و هنوز پايه و اساس اين نگرش که نويسنده به دانشجو دارد در ايران بسيار نوظهور است. چه بسا کساني در سطوح مديريتي و اجرايي کشور مي باشند که هيچ يک از حقوقي که نويسنده براي دانشجويان متصور بوده است را در واقع مورد پذيرش نمي دانند.

در ادامه پديد آورنده در گفتگويي با خبرگذاري ايسنا درباره ي معرفي سيماي دين در جامعه مي گويد:

« امروزه در جامعه، آراء، آيين ها و مکاتب گوناگوني به نام اسلام مطرح مي شوند. مدرنيسم با نام اسلام يا با مختصر پوشش اسلامي با تمام قوا تبليغ و ترويج مي شود و بسياري از انديشه هايي که به نام دين، تاويل متن، هرمنوتيک ديني، حکومت ديني، دموکراسي ديني، معنويت و عقلانيت، مطرح شده و در جامعه سيطره و استيلاي آشکار دارند، اساسا هيچ ارتباطي با دين ندارند.»

اين پاسخ داراي پيامي است که نتايج نظرات پديدآورنده را بهتر نمايان مي کند. اصولا دليل اين نگرش نويسنده را اينگونه مي توان تفسير کرد که چگونه مي شود دموکراسي ديني را مورد قبول دانست در حاليکه جمع اين دو کاملا متناقض است. اين تناقض از آن جهت واضح و روشن مي شود که اصولا دين ريشه در باورهاي الهي و فلسفه ي خدا محور دارد. در صورتيکه به نگاه دقيق به دين بنگريم فرد ديندار خود را مقيد به قبول احکامي مي داند که از سوي خدا براي او تعيين شده و از سوي پيامبران و رسولان فرستاده شده براي بشر تبيين گرديده است و اعتقاد فردي و ايمان به خداوند اصل اوليه ي دينداري محسوب مي شود.

البته نبايد جاي تفکر و تعقل در دين را کم اهميت بدانيم زيرا در بسياري از احکام ديني، تفکر و تعقل به نوعي راهبردي و ياري گر عمل مي کند ولي در نقطه ي مقابل هم دموکراسي را داريم که منشايي از سوي تفکر انساني محض است و اصولا پايه و اساس تمدن غرب بر اومانيسم بوده است و واژگان استفاده شده در اين تمدن يکسره منشايي انساني دارند و نه الهي. به تعبير ديگر هنگامي که نويسنده معتقد است انديشه هاي غربي با نام دين در ايران مطرح مي شود به نوعي اشاره اي بايد به اين موضوع نيز بکنيم که جمع اضداد غير ممکن است و امکان ندارد انديشه هاي غربي در غالب دين جاي بگيرند و يا عکس آن اتفاق بيفتد.

در انتها با تشکر از نويسنده ي صريح و شجاع که به دليل نگاه عميق خود نسبت به مسائل مطرح شده از خود سعي و تلاش فراواني براي تبيين واقعي حقايق موضوعات درون اثر و قدرداني از ايشان يادآور مي شويم که علت يابي تمامي اين موضوعات در جهت نيل به اهداف وسيع و خالص انقلاب اسلامي ضرورت داشته و از خداوند منان براي ايشان و انتشارات سوره ي مهر اميد موفقيت را مسئلت مي نماييم.

 

 

چهارشنبه 6 دی 1391 - 12:3


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری