پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 13:21
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

محمدرضا صادقي

 

نگاه داستاني تازه به واقعه دشت کربلا

 

گزارش جلسه نقد و بررسي رمان«ناميرا»در فرهنگسراي ابن سينا

 نشست نقد و بررسي رمان «ناميرا» نوشته‌ صادق کرميار با حضور نويسنده و منتقدان و کارشناسان ادبي؛ محمدرضا بايرامي و ممدکاظم مزيناني و جمعي از علاقمندان به ادبيات داستاني معاصر ايران در فرهنگسراي ابن ‌سينا برگزار شد. در ابتداي نشست بحث پايين بودن تيراژ کتاب‌ها مطرح شد که کرميار درباره اين موضوع گفت:«من تاسف مي‌خورم وقتي مي‌بينم در سال 57 که جمعيت کشور ما 34 ميليون بود، ما کتاب‌هايي با تيراژ بالاي 5000 تا منتشر مي‌کرديم و حالا با جمعيت 70 ميليوني تيراژ کتاب‌هاي‌مان 2000 تاست که آن‌ها هم فروش نمي‌روند. الآن فقط در مدارس و دانشگاه‌ها، کتاب‌هاي درسي خوانده مي‌شود و به نظرم اگر مدارس و دانشگاه‌ها را تعطيل کنيم،‌ همه تشنه مطالعه مي‌شوند.»

در ادامه اين بحث، محمدرضا بايرامي گفت:« در سال 46 و 47 ما کتاب‌هايي با چاپ 11 هزار تا داشته‌ايم و الان به اين وضعيت رسيده‌ايم. به نظرم در اين شرايط بحث قيمت کتاب مطرح نيست و بحث‌هاي مهم‌تري وجود دارد. در بحث سينما و کتاب مساله اين است که ارتباط مخاطب با مولف يا سازنده به درستي برقرار نمي‌شود، چون مخاطب خودش را در آيينه آثار نمي‌بيند و براي زمانه حاضر و امروز خود کتابي پيدا نمي‌کند.» بايرامي افزود:«اگر هم کتابي در اين فضا نوشته شود‌، به سختي مجوز مي‌گيرد و چاپ مي‌شود، اما به راحتي اين کتاب‌ها جمع مي‌شوند و ما اکنون تن مي‌دهيم به حداقل‌ها و نويسنده و سازنده جسارت نمي‌کند و زوايايي خاص از زندگي را باز نمي‌کند، چون اگر به اين زوايا بپردازد، کارش سخت مي‌شود و دچار مشکل مي‌شود.» اين نويسنده با اشاره به موضوعات اجتماعي که در کتاب‌ها و فيلم‌هاي کنوني مطرح مي‌شود، گفت:«ما تصوير تمام‌نمايي از زندگي امروز را نشان نداده‌ايم و اگر اين تصوير را ارائه مي‌کرديم،‌ هنوز با قيمت اين روزهاي بازار، کتاب خوانده مي‌شد.»

بايرامي ادامه داد:«نويسنده امروز تلاش مي‌کند به گونه‌اي بنويسد که به تريج قباي کسي برنخورد. ادبيات امروز از هم گسيخته و جزيره اي است و مشخص نيست چه دغدغه‌اي دارد.»

اين نويسنده با اشاره به آثاري که مدت‌ها در انتظار مجوز نشر مي‌مانند، گفت:«ما با آثاري روبه‌رو هستيم که از نظر من که 30 سال است مي‌نويسم، مشکلي ندارند، اما سه تا چهار سال در راه‌روهاي ارشاد خاک مي‌خورند. البته من نمي‌خواهم بگويم تمام مشکل کتاب‌خواني ما در اين سمت‌وسوست، اما وقتي اين فضا ايجاد مي‌شود، نويسندگان به خلوت‌هاي خود مي‌روند و آثار داستاني ما انگار محفلي شده‌اند و براي جمع کوچکي نوشته‌ شده‌اند و گويا بخشي از کلام در ذهن نويسنده مي‌گذرد و ما نمي‌توانيم آن را بخوانيم و چون دنياي شخصي شخصي من با بقيه فرق مي‌کند اين آثار فهميده نمي‌شود.»

در ادامه اين جلسه و در نقد کتاب «ناميرا»، محمدرضا بايرامي عنوان کرد:«عمده اتفاقي که در آثاري از اين دست روي مي‌دهد، اين است که اين آثار مي‌توانند حلقه واسط باشند در بين آثار جدي محفلي و مخاطب. اين کارها مدل خوبي هستند و يک‌سري نويسندگان دارند با اين مدل کار مي‌کنند و ارتباط سالمي را با مخاطب برقرار مي‌کنند.» او افزود:«کرميار در اين کتاب داستان مي‌گويد و درگير حاشيه و فرم نمي‌شود. اين نوع از کارها مخاطب بيش‌تري دارد و مخاطب آن‌ها را زمين نمي‌گذارد. البته من از بين کارهاي کرميار «دشت‌هاي سوزان» را بيش‌تر مي‌پسندم. اما اين اثر هم مانند «دشت‌هاي سوزان» قصه مي‌گويد. ولي اين قصه‌گويي باري به هرجهت و نازل نيست.»

در ادامه، محمدکاظم مزيناني براي وارد شدن به نقد کتاب‌، سؤال‌هايي مطرح کرد و گفت:«براي من اين سؤال مطرح است که چرا براي واقعه عاشورا بايد داستان نوشت. اگر مي‌گوييم رمان و داستان پديده‌اي مدرن هستند، چگونه مي‌توان از آن‌ها براي نوشتن درباره ائمه (ع) استفاده کرد.» او افزود:«براي من اين سؤال مطرح است که آيا داستان مدرن مي‌تواند به ساحت امام حسين (ع) نزديک شود،‌ آيا مي‌توانيم وقتي سوژه‌ داستان ما لو رفته، تعليق به وجود بياوريم؟ من فکر مي‌کنم يکي از ابعاد رمان، پرداختن به نقاط منفي و تناقض‌هاست، در حالي که نويسنده وقتي از شخصيت‌هاي مقدس مي‌نويسد، دستش باز نيست و نمي‌تواند تصويرسازي‌هاي زيادي کند.»

در ادامه، بايرامي در نقد کتاب «ناميرا» بيان کرد:«در اين کار و کارهاي ديگر کرميار چون «غنيمت» و «دشت‌هاي سوزان» ما متوجه مي‌شويم که با نويسنده‌اي سروکار داريم که مهم‌ترين ابزارش قصه‌ساز بودن است. کرميار خوب مي‌تواند قصه بسازد و اين موضوع وقتي مشخص مي‌شود که داستان او لو رفته باشد و همه آن را بدانند، شخصيت‌هاي آن شناخته‌شده باشند و براي همه آشنا باشند، بنابراين يک نويسنده خام‌دست مي‌تواند در نگارش کارهاي مذهبي با ريزش مخاطب مواجه شود. کي اين اتفاق نمي‌افتد؟ زماني که نويسنده بتواند يک قصه لورفته را جذاب کند.» اين نويسنده ادامه داد:«کرميار با داستان‌هاي فرعي و غيرمستقيم و سپس وارد شدن به واقعه عاشورا توانسته مخاطب را جذب کند، در حالي که قصه ما با اصل واقعه منافات ندارد و شما نمي‌توانيد مچ نويسنده را بگيريد که اشتباه کرده است. نويسنده به حواشي بيش از حد نپرداخته و خالص و بدون زوايد سعي کرده قصه خود را بيان کند.»

او ادامه داد:«اتفاق عمده‌اي که در اين اثر افتاده، اين است که اين رمان به فيلمنامه نزديک شده است، از جهات مختلف که يکي از آن‌ها ديالوگ‌محور بودن است. نويسنده از جغرافيا و فضا مي‌گذرد و بر ديالوگ‌ها متمرکز مي‌شود.» بايرامي با روان خواندن اين کتاب گفت:«کارهاي کرميار به شدت روان است و در اين اثر هم نثر هيچ کجا مخاطب را آزار نمي‌دهد. هميشه داستان در حال حرکت است و او فضاي پرتنش را تصوير مي‌کند که اتفاق‌هاي فراواني مي‌افتد و چون تعادل بر هم مي‌خورد، مخاطب جذب مي‌شود.» او افزود:«بازي‌هاي فرمي از آن دست که امروزه مد شده، در کارهاي کرميار خيلي ديده نمي‌شود. در اين اثر پس‌زمينه کاري اهميت دارد که مشخص است در اثر اخير او به خوبي تحقيق کرده و منابع فراواني را براي نگارش کارش مرور کرده است و چون اين موضوعات مدعي دارند، اگر اشتباهي صورت بگيرد، کسي نويسنده را نمي‌بخشد.»

در ادامه، مزيناني چسبندگي بيش از اندازه اثر به تاريخ را ضعفي براي آن خواند و گفت:«چسبندگي بيش از اندازه اثر به تاريخ به چشم مي‌خورد و نويسنده بيش از اندازه به تاريخ وفادار بوده و تنها دو قسمت از کار تصويرهاي حسي ارائه داده است. البته شايد اين انتظار بيش از اندازه است که از نويسنده بخواهيم در متن تاريخي کشف و شهود کند. اما تعريف من از داستان و رمان اين است که از ظاهر واقعيت به باطن آن مي‌روم، بنابراين در اين کار من دنبال آن هستم که او از ظاهر تاريخي عاشورا خواسته به کجا برسد؟ خواننده فارغ از خواندن يک اتفاق تاريخي به کجا مي‌رود؟ آيا نويسنده حسش را با خواننده به اشتراک گذاشته است.» او ادامه داد:«البته نوشتن درباره شخصيت‌هايي که تقدس دارند، دشوار است و من خودم اگرچه از کشف و شهود حرف مي‌زنم، اما به اين فکر مي‌کنم که آيا شخصيت‌پردازي منجر به تقدس‌زدايي نمي‌شود و اين موضوع منجر به نگاهي که در ادبيات غرب به مقدسات شد، نمي‌شود، آن‌چنان که مسيح را در آثارشان به تصوير کشيدند.»

در ادامه، بايرامي درباره اين موضوع عنوان کرد:«وقتي داستاني نوشته مي‌شود و با مخاطب ارتباط برقرار مي‌کند،‌ بايد ببينيم با چه زاويه‌اي اين ارتباط را ايجاد مي‌کند. اين‌جا با نويسنده‌اي سروکار داريم که قصه مي‌گويد. اساسا در اين زمينه بين منتقدان اختلاف نظر است. برخي مي‌گويند قصه‌گويي کار نويسنده نيست؛ مي‌گويند قصه‌گويي کار سينماست، اما ضدداستان در سينما هم اين موضوع را برنتابيد. داستان‌نويس بايد کاري کند که در دل داستان نگاهي را بيافريند. در برخي از کارها اين خيلي مهم است و در برخي کارها مهم نيست. کارهايي از نويسندگاني چون سلينجر،‌ بکت و سلين سراغ داريم که هيچ چيز در آن‌ها عمده نيست جز نثر يا نوع نگاه. کلود سيمون فقط نثر دارد و به واسطه نثر با مخاطب ارتباط برقرار مي‌کند و زيبايي نثر باعث مي‌شود مخاطب جذب او بشود. در کتاب «مالون مي‌ميرد» بکت هيچ چيز مهم نيست؛ فقط حالات روحي فردي که رو به مرگ است. اما اين کار اين‌چنين نيست و ما نبايد انتظارات‌مان از ديگر کارها را سوار اين کار بکنيم. اين اثر حادثه‌يي است. من کارهاي حادثه‌يي را دوست ندارم. دوست دارم سير و نوع نگاه خودم را در آثار پيگيري کنم و در «مردگان باغ سبز» و «آتش به اختيار» همين کار را کردم. اما در «ناميرا» ما با يک اثر حادثه‌يي روبه‌رو هستيم و بايد به تعليق و جذابيت در اين کار توجه کنيم و اين‌که آيا نويسنده از پس کار برآمده؟ بايد به اين موضوع هم توجه کنيم که نويسنده با دست باز نمي‌توانسته سراغ اين کار برود. خيلي وقت‌ها داستان‌هايي از اين نوع، محدوده‌ تنگي را ايجاد مي‌کنند و نويسنده بايد دست به عصا راه برود و به کليات بسنده کند.»

در ادامه اين جلسه نقد و بررسي، صادق کرميار در پاسخ به نقدهاي مطرح‌شده درباره کتاب خود بيان کرد:«با توجه به نظرات دوستان درباره داستان‌نويسي‌، نثر، زبان و حادثه‌پردازي‌، به نظر ديدگاه آن‌ها به داستان‌نويسي اشتباه است. تمام موج‌هاي داستان‌نويسي را که از برخي از اين موج‌ها به سبک تعبير شده است، من مي‌شناسم. اما توي نوشتن اين نوع داستان‌ها چون «دشت‌هاي سوزان» و «ناميرا» من فريب اين سبک‌ها را نخورده‌ام و سعي نکرده‌ام براي يک گروه روشنفکري بنويسم. برخي نويسندگان مي‌گفتند که ما نويسنده روشنفکران هستيم و براي آن‌ها مي‌نويسيم و مردم در پرانتز مخاطب ما هم قرار ندارند. مثلا گلشيري رمان‌هاي خوبي نوشته و «شازده احتجاب» او فراموش‌نشدني است، اما به داستان‌هاي کوتاه او نقدهاي جدي روايات و زبان وارد است. در مورد «ناميرا» اين داستان تاريخي نيست و کلا تخيلي است و فقط دو واقعه مستند در آن وجود دارد که يکي کشته شدن هاني و ديگري آمدن مسلم ‌بن عقيل است. اين‌که دوستان اثر من را تاريخي دريافت کرده‌اند، نشان مي‌دهد که کار خوب انجام شده است. تنها يک جمله از عبدالله بن عمر هست و شخصيت او در اين کتاب بر اساس اين جمله شکل گرفته است. چطور مي‌شود گفت که اين کتاب نگاه ندارد و تنها قصه دارد؟» کرميار همچنين تأکيد کرد:«وقتي ما روايت را با قصه اشتباه مي‌گيريم و‌ ساختار را با فرم اشتباه مي‌گيريم، قضاوت ما اشتباه مي‌شود. ما هر کتاب را بايد در چهارچوب نويسنده ارزيابي کنيم و نه براساس قالب ما از کتاب‌ها‌. اين شيوه نقد که با قالب‌هاي خودمان با اثر هنري مواجه مي‌شويم، نه به ما کمک مي‌کند و نه به مخاطب، بنابراين برخورد ما با هر اثري بر اساس اهداف آن نويسنده شکل مي‌گيرد، نه اين‌که ببينيم نويسنده به اهداف من رسيده است يا نه.»

در ادامه اين بحث مزيناني مطرح کرد:«مشخص است که نويسنده هدف دارد، اما نمي‌شود که پشت جلد کتاب نوشت اين هدف نويسنده است. کتاب بعد از نوشتن از نويسنده جدا مي‌شود و اين مخاطب است که بايد درباره آن تصميم بگيرد. وقتي رمان نوشته مي‌شود، بايد اقتضائات و انگاره‌هاي رمان را داشته باشد. اين‌که مي‌گوييد داستان شما تخيلي است، اما با روايت رئاليستي نوشته شده است، به نظر مخاطب مي‌رسد که همه بخش‌ها جزو واقعيت هستند. آيا به نظر شما اين مشکلي ايجاد نمي‌کند و مخاطب تخيل و تاريخ را با هم قاطي نمي‌کند؟»

کرميار در پاسخ به اين سؤال که از سوي مزيناني مطرح شد، گفت:«اين مشکل من نيست و به من ربطي ندارد. اين‌که مخاطب تحليل را بيرون بياورد، کافي است و هشدار اين قضيه که کدام بخش تاريخ است و کدام تخيل، وظيفه تاريخ‌نويس است و من تاريخ‌نويس نيستم و تنها داستانم را مي‌نويسم.»

در ادامه کرميار به اين گفته پاسخ داد که چرا اثرش را ديالوگ‌محور نوشته است و به درونيات آدم‌هاي داستانش نپرداخته است. او در اين‌باره گفت:«من در اين اثر فکر کردم که آن‌قدر داستان‌هاي ديني سطحي و سخيف به اسم درونيات آدم‌هاي مذهبي نوشته شده است که ديگر نمي‌شود با نگاه دروني با اين مقوله برخورد کرد و ما بايد کنش و واکنش‌هاي آن‌ها را بشنويم. ما شخصيت را چگونه مي‌شناسيم؛‌ شخصيت را يا نويسنده توصيف مي‌کند که اين روانشناسي است و نه ادبيات و يا براساس کنش و واکنش و ديالوگ شخصيت شکل مي‌گيرد. من ترجيح دادم در اين اثر روايت نويسنده از شخصيت را کنار بگذارم و ما از کنش و واکنش و ديالوگ‌ها شخصيت‌ها را بشناسيم. ما از اين راه عبدالله و عمربن حجاج را مي‌توانيم بشناسيم. عبدالله مخالف قيام امام حسين (ع) است و عمربن حجاج موافق. ربيع جواني است که در اين ميان مي‌خواهد ببيند کدام يک درست مي‌گويند. قهرمان‌ها جلو مي‌روند و يک جايي اين دو قهرمان با هم تلاقي مي‌کنند، بعد راه‌شان جدا مي‌شود و هر کدام برخلاف فکر خود عمل مي‌کنند. حالا ربيع مي‌خواهد براساس تصور خود از اين دو شخصيت تصميم بگيرد و اين خط اصلي داستان است؛ ساير وقايع تخيل است و اين تخيل مبتني است بر تحليل نويسنده از وقايع آن روزگار.»

کرميار تأکيد کرد:«کل اين داستان بر اين استوار است که چگونه 80 هزار نفر رفتند برخلاف امام جنگيدند و 72 نفر به عنوان يار امام باقي ماندند. در بچگي پاي روضه فکر مي‌کردم اگر من بودم، حتما مي‌رفتم در لشکر امام حسين (ع). اما بعد ديدم حق اين‌قدرها هم مشخص نبوده است و فاصله بين ماه رمضان و محرم اتفاق‌هايي مي‌افتد که تصميم‌گيري‌ها عوض مي‌شود و فقط 72 نفر باقي مي‌مانند.»

در ادامه اين بحث مزيناني عنوان کرد:«آيا نمي‌شد شخصيت‌ها کمي ملموس‌تر‌، جان‌دارتر و امروزي‌تر مي‌شدند؟ آيا نمي‌توانستيد از تناقض شخصيت‌هاي منفي و مثبت استفاده کنيد، چون شخصيت‌هاي منفي به دليل نوع زندگي جذابيت بيش‌تري براي مخاطب دارند.»

کرميار در پاسخ به اين سؤال گفت:«برخي فکر مي‌کنند که شخصيت منفي جذاب است، اما به نظر من اين ضعف نويسنده است که نتوانسته جذابيت شخصيت مثبت را طرح کند. در فيلم امام علي (ع) شخصيت وليد جذاب‌تر از حضرت علي (ع) است. اين از آن‌جاست که ميرباقري نتوانسته شخصيت خودش را بالا بکشد و به اندازه امام علي برساند، اما توانسته خودش را تا حد وليد پايين بياورد.»

اين نويسنده افزود:«در داستان‌هاي مؤذني «دوستي» و «کشتي به روايت نوح» که ماجراي زندگي حضرت ابراهيم (ع) و نوح (ع) است، شخصيت منفي وجود ندارد، اما اين دو اثر بسيار جذاب هستند و در کتاب «سقاي آب و ادب» شخصيت حضرت عباس (ع) خوب توصيف شده و شجاعي خودش را تا حد حضرت عباس (ع) بالا کشيده است.»

بايرامي هم در ادامه اين بحث مطرح کرد:«شخصيت منفي جذاب است و نوشتن شخصيت مثبت سخت است. دلايل جذابيت شخصيت منفي اين است که شخصيت مثبت در معصوميت پيچيده است و ما او را دور از دسترس مي‌دانيم، اما به نظر من نوع جذابيت در شخصيت مثبت و منفي متفاوت است. قصه‌هاي آدم‌هاي مثبت طولي نيست، حرکت ندارد و در بي‌حرکتي جذاب است، اما زندگي آدم‌هاي منفي حرکت بيش‌تري دارد.»

 

چهارشنبه 6 دی 1391 - 12:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری