پنجشنبه 8 تير 1396 - 18:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

محمدرضا صادقي

 

کند و کاوي در مسير مرغان دريايي

 

نگاهي به مجموعه داستان« باد برگ‌ها را به سمت دره‌ها مي‌برد» نوشته علي الله سليمي

 

مجموعه داستان«باد برگ‌ها را به سمت دره‌ها مي‌برد» نوشته علي‌الله سليمي شامل هشت داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس است که از سوي انتشارات سوره مهر در تهران چاپ و متشر شده است. همه داستان‌هاي اين مجموعه درباره موضوعات مرتبط با دفاع مقدس و پيامدهاي آن هستند. آن‌چه که به طور کلي درباره نقطه قوت کتاب مي‌توان گفت، زاويه ديد نويسنده است. نويسنده توانسته با نگاهي جزئي‌نگر پاي بسياري از وقايع، شخصيت‌ها، مکان‌ها، موقعيت‌ها و نيز اشياء را به داستان‌هاي خود باز کند. منظور اين است که جنگ را از ديد اعمال قهرمانانه، برد و باخت و زدوخورد ننگريسته است. بلکه نگاه خود را از موضوع‌هاي کلي و آشنا به مواردي حاشيه‌اي، کمترشناخته شده و مرکزگريز معطوف کرده‌است. همين عملکرد باعث شده است بيشتر داستان‌ها موضوع‌ها و ايده‌هايي بکر و رندانه داشته‌ باشند. کتاب، ضعف‌هايي هم دارد که در بعضي جاها نقاط قوت داستان‌ها را کمرنگ کرده و تحت پوشش قرارداده است. از آن جمله‌اند: زبان داستان، فضاسازي و پردازش. زبان در تمام داستان‌ها يکسان، بدون لحن و شسته‌رفته است. همين موضوع از ظرافت زبان داستان کاسته‌ است و آن را به داستاني با زبان رسمي و يکنواخت تبديل کرده. نکته ديگر اين است که نويسنده نتوانسته از فضا و مکان بهره مناسبي ببرد. تاجايي که برخي از داستان‌ها انگار در خلاء روايت مي‌شوند و خواننده فضا را از دست مي‌دهد يا از موهبت مکان محروم مي‌شود. در نهايت مي‌ماند اين نکته که پردازشِ داستان‌هاي اين مجموعه ضعيف است. نويسنده گاهي سرسري و با عجله از روي مضمون‌ها رد مي‌شود. به عبارت ديگر با عجله از سر موضوع‌هايي خوب و هوشمندانه گذشته است. به‌طوري‌که جاي خالي شاخ و برگ و عمق دادن به بعضي داستان‌ها توي ذوق خواننده مي‌زند. تا به آن اندازه که مي‌توان مدعي شد تعدادي از داستان‌هاي اين مجموعه نتوانسته‌اند از طرح بودن خارج شوند. حال برويم سر داستان‌هاي کتاب.«درمسير مرغان دريايي» داستاني است که در منطقه‌اي جنگي در دوران بعد از جنگ اتفاق مي‌افتد. منطقه مذکور قرار است براي پيدا کردن پيکر شهدا حفاري شود. اما گروه جستجوگر هرچه مي‌گردند کمتر مي‌يابند.

سرانجام در اوج نااميدي جاي دقيق عمليات و پيکر مدفون شده شهدا را يک عراقي نشان مي‌دهد. داستان دوم اين مجموعه «همان ارتفاع هميشگي» نام دارد. راوي داستان رزمنده‌اي است که سال‌ها پس از جنگ ترس از ارتفاع همراهش است. وترسش از ارتفاع برمي‌گردد به سال‌هاي حضورش در جبهه. که در آن‌جا وي تصميم مي‌گيرد براي از ميان بردن مزاحمت دکل‌ها آن‌ها را باز کند. چون سيم‌هاي دکل باعث گير کردن لودرها و يا سقوط هواپيماها هنگام فرود مي‌شده. تمام دکل‌ها به جز يکي که در آن ديده‌باني مستقر شده بود، باز مي‌کند. سرانجام جاده‌اي مي‌ماند با يک دکل. لذا عراقي‌ها دکل را منهدم مي‌کنند و ديده‌بان همان بالا شهيد مي‌شود. راوي با هم‌رزمش تصميم مي‌گيرند پيکر ديده‌بان را از بالاي دکل پايين بياورند. اما هنگام پايين آوردنش از دست‌شان به پايين دکل سقوط مي‌کند. نگاه ويژه و جزئي‌نگري که دربيشتر داستان‌هاي اين مجموعه حضور دارد، در اين تک داستان به اوج مي‌رسد. درست است که نياز داستان به پردازش به قوت خود باقي‌ست، اما همين زاويه ديد طعم خاصي به داستان داده‌است. درواقع تنها رزمندگان نيستند که نقش اصلي را در اين داستان دارند، اشياء و سهل‌انگاري‌ها نيز تشخص پيدا مي‌کنند.« بادبرگها را به سمت دره‌ها مي‌برد» ماجراي کوه‌نوردي رزمنده‌اي به همراه همسرش است.مرد ضمن کوه‌نوردي خود و نحوه شهادت دوست‌اش را مرور مي‌کند. «جامانده درغبار» داستان مجروحي شيميايي و همسرش است که يک تماس تلفني زندگي‌شان را تغيير مي‌دهد. تلفن از کردستان عراق است. مردي کرد آدرس و نشاني‌هاي زني را به همسر جانباز مي‌دهد و مدعي مي‌شود شوهرش به خوبي او را مي‌شناسد. همين عمل باعث بروز ناخشنودي و نگراني زن مي‌شود. گره داستان در نهايت وقتي جانباز ماجراي آن دختر را براي همسرش تعريف مي‌کند، گشوده مي‌شود. نويسنده در اصرار خود براي تبديل حوادث و وقايع حرکتي به واکنش‌هاي روايتي، به داستان خود ضربه زده است. بيشتر داستان‌ها با تعريف کردن و يا به زبان بهتر با اقرار قهرمان داستان به سرانجام مي‌‌رسند. يعني نويسنده حرکت را فداي گفتن و بيان مي‌کند. حتي موقعيت‌هاي پيچيده را فداي شفاف‌سازي و بيان روراست مي‌کند. «چينگوي بابايي» نامِ کَلَکي است که براي سرکشي‌هاي شبانه روي هور ساخته شده‌است. رزمنده‌اي که در بخش تعاوني گردان فعاليت مي‌کند تصميم مي‌گيرد شبي را روي هور بگذارند. شب هنگام در آرامش هور، بي‌خوابي مي‌آيد سراغش. متوجه مي‌شود يکي از دوستانش قايق را ترک کرده است و سرجاي خودش نيست. صداي برخورد کسي با آب نگرانش مي‌کند. تصميم مي‌گيرد برود دنبال دوست‌اش. سرانجام دوستش را مي‌بيند که بي‌نشاني از درگيري در چهره‌اش، خيس آب، وارد قايق مي‌شود. « به نشاني چنار بلند» داستان هارموني و هماهنگي کساني است که عزيزان خود را در جنگ از دست داده‌اند. چيزي که تمام اين افراد را به هم مرتبط مي‌کند شهادت است. مادري با دخترش بر سرآرامگاه همسر خود حاضر مي‌شود. اما متوجه مي‌شود زني غريبه آن‌جاست.

درست بالاي مزار شوهرش. چيزي نمي‌گذرد که شک وناشکيبايي لحن‌اش را تغيير مي‌دهد و از زن به خاطر حضورش سوال مي‌پرسد. زن که پيرزني نابيناست مزار پسرش را اشتباه گرفته است. سرانجام هر دو خانواده برسرمزار پسر پيرزن مي‌روند. مي‌توان گفت داستان در خلق موقعيت لااقل هنگام شروع روايت، موفق بود. يعني موقعيتي نامنتظره و خلاقانه داشت. اما پايان‌بندي آن کليشه‌اي و قابل پيش‌بيني بود. «سايه بلند يک شب» داستان اعتراف فرمانده گرداني است موسوم به قائم. داستان شروع خوبي دارد و با يک ابهام چند ساله آغاز مي‌شود. فرمانده گرداني که تنها بازمانده يک عمليات است، قرار است سکوت‌اش را بکشند و جواب قضاوت‌هاي مردم مبني بر مقصر بودن‌اش را بدهد. اما داستان که خوانده مي‌شود نه لزوم اين ابهام و گره و نه گشايش آن براي خواننده جا نمي‌افتد. اصلاٌ گره‌اي گشوده نمي‌شود. داستان به يک "نمي‌دانم" خشک و خالي بسنده مي‌کند. درواقع اگر مضمون يک داستان پرده برداري از يک راز باشد، نويسنده دو عمل عمده پيش رو دارد؛ اول اين که آن حساسيت و کنجکاوي را براي خواننده ايجاد کند که پي‌گير داستان باشد. ايجاد علاقه هم مي‌تواند نسبت به قهرمان داستان باشد، يعني خواننده به خاطر علاقه‌اي که به قهرمان دارد سرگذشت‌اش را دنبال کند و برايش مهم باشد. هم مي‌توان با بغرنج کردن موقعيت و شرايط اين علاقه و کنجکاوي را در مخاطب برانگيخت.

که نويسنده در هر دو مورد ناموفق بود. مضاف برآن‌ که زبان داستان هم نشاني از اعترافِ چندين و چند ساله يک نفر نداشت. به عبارت ديگر براي اين موقعيت بيش از اندازه رسمي بود.« مزرعه مين‌هاي گوجه‌اي» آخرين داستان کتاب و خواندني‌ترين آن است. داستان درباره دو دوست است که تصميم مي‌گيرند باز هم در عملياتي شرکت کنند. بعد از اعزام به منطقه و چند روزي بلاتکليفي به دليل عقب افتادن عميلات، به واحد خود که شناسايي است منتقل مي‌شوند. در ماموريت خود براي شناسايي خط، متوجه مي‌شوند که در مسيرنيروها يک زمين مين‌گذاري شده وجود دارد. واحد شناسايي مجبور مي‌شود برگردد و منتظر رسيدن تخريب‌چي‌ها بشود. اما چون دو دوست مزه بلاتکليفي را چشيده‌اند تصميم مي‌گيرند خودشان مين‌ها خنثي کنند. موضوع جالب توجهي که در اين داستان وجود دارد آرامش و سکون آن است. آن هم درست وقتي انتظار فضايي پر زد و خورد داري.

 

يكشنبه 19 آذر 1391 - 9:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری