پنجشنبه 27 مهر 1396 - 7:10
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

به رنگ کودکي(خاطرات جواد صحرايي)

 

به رنگ کودکي(خاطرات جواد صحرايي)

نگارش: حسن و حسين شيردل

انتشارات: سوره مهر

نوبت چاپ: اول 1391

کتاب حاضر، برگرفته از خاطرات سالهاي دوران کودکي و نوجواني جواد صحرايي در جبهه است، وي در آن سال ها نه سال بيشتر سن نداشته و به دليل موقعيت کاري پدرش که فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) از لشکر 25 کربلا بوده مي بايست با فرماندهان ارشد گردان ها به همراه خانواده خود در پايگاه هايي در مناطق نزديک جبهه ها ساکن مي شدند.

با شروع جنگ تحميلي توسط رژيم بعثي عراق، همه اقشار و اقوام ايراني احساس کردند که تماميت ارضي کشور و انقلاب اسلامي در معرض تهديد جدي قرار گرفته است و اين خود شروع فصل جديدي از حماسه آفريني ايرانيان غيور بود. حضور کم نظير کرد و ترک و بلوچ و لر و فارس در کنار هم تجربه منحصر به فردي بود که تاريخ معاصر ما تجربه کرد.

 کتاب خاطرات جواد صحرايي که از نه سالگي به همراه خانواده در منطقه جنگي حضور داشته و برادران شيردل به خوبي توانسته اند خاطرات اين نونهال رزمنده را ثبت و ضبط کنند، مطالب بسيار خواندني در اختيار علاقمندان قرار مي دهد.

ابتداي اين خاطرات با اين جملات شروع مي شود: انگار تازه به دنيا آمده بوديم، مادرم سفت من و خواهرم، رقيه را چسبانده بود به خودش و مي گفت: فکر مي کردم منافق ها سرتان را بريدند، انداختند جوي آب. و نفسش از هق هق گريه بريده بريده شده بود، صورت من و رقيه به خاطر گريه نوچ بود، ده دوازده نفري در کوچه جمع شده بودند و به ما گوش مي دادند که مي گفتيم، رفته بوديم نان بخريم سه کوچه آن طرف تر، که گم شديم...

به خاطر شغل پدر سال 1361 به آمل کوچ کرديم، با اينکه چند ماه از واقعه ششم بهمن آمل گذشته بود و بساط مهاجمان از شهر برچيده شده بود؛ ولي هنوز کم و بيش به شکل پراکنده در شهر هزارسنگر حضور داشتند، خانه اي اجاره کرديم، صاحب خانه از زنداني هاي وابسته به گروه به اصطلاح مجاهدين خلق بود، همسر جوان اين آقا، يک سالي که آنجا بوديم بيشتر وقتها در خانه تنها بود، رابطه عاطفي خوبي با خانواده ما داشت، دادستان آن وقت، حاج آقا اصغري از آشناها و همشهري هاي ما بود، يادم هست وقتي به خانه اشان مي رفتيم محافظ هايي با اسلحه يوزي از خانه دادستان محافظت مي کردند، خانمش هر وقت به منزل ما مي آمد از ترس صاحب خانه ما نصف عمر مي شد، کلي احتياط مي کرد، يکي دو سالي از سابقه بابا در اداره اطلاعات مي گذشت، من سال 1354 در "علي شاه عوض" معروف به سعيد آباد واقع در شهريار تهران به دنيا آمدم، صاحب خانه ما از مأمورهاي شهرباني وقت تهران بود، همسر صاحب خانه، امرالله ( داماد خانواده )، توران، اعظم، اکرم و مجيد ( فرزندان خانواده ) و علي ليلا ونسرين ( نوه ها ) همه مرا دوست داشتند، نام جعفر را هم آنها روي من گذاشتند، اوج دوستي آنها با خانواده‌امان در خاطره اي که مادرم تعريف مي کند شنيدني است: عصر روزي که قرار بود مأمورها به منزل ما در سعيد آباد بريزند، آقاي احمد نيک پسند که در شهرباني کار مي کرد و از ماجرا باخبر بود، زودتر از سر کار آمد و تند و تند نوارها، اعلاميه هاي امام خميني و کتاب ها را در باغچه حياطشان دفن کرد، مأمورها که آمدند چيزي پيدا نکردند و دست از پا درازتر برگشتند، يک قلم از آنها کافي بود دخل ما را بياورند، فردا خودش دست به کار شد و هر چه را زير خاک دفن کرده بود در کيسه ريخت و فرستادش رستم کلا...

جواد در قسمتي از خاطراتش در خصوص رفتنشان به اهواز مي گويد:  خاطره جالبي که از آن روز به يادم مانده ماجراي برق گرفتگي است، ساختمان نيمه تمام ما به خاطر مشکل برقي، هر جايش را دست مي زدي، گيزگيز، برق بدنت را مي لرزاند، کافي بود يکي زنگ خانه را بزند يا وسيله برقي اي روشن شود، آن موقع بود که زير پايت مي لرزيد، اينها همه اش از برکت حضور بابا در منطقه بود! هر وقت مي خواست دستي روي خانه بکشد يک تلفن از غرب يا جنوب باعث مي شد کار را رها کند و برود...

مادرم از لحاظ سني از بيشتر خانم هاي پايگاه بزرگ تر بود، بقيه اغلب جوان و تازه عروس بودند، متوسط سن همه اشان به بيست سال هم نمي رسيد، مادرم در کنار حاج خانم بابايي سرپرستي شهرک ما را به عهده داشتند، آن شب هايي که خالي از لطف جنگنده ها و بمباران ها نبود، ترس و اضطراب همه اهل محل را زير نگاه آرام خود پاک مي کردند، از ساعت هشت تا ده شب، آسمان اهواز پر از خفاش مي شد، ميگ هاي عراقي را به دليل سياه بودنشان خفاش مي گفتيم، کمي بعد با همان فهم کودکانه امان فهميده بوديم، هواپيماهاي ايراني سفيد و هواپيماهاي عراقي سياه هستند، رد نوراني و شعله ور ضدهوايي هاي 23 ميلي متري، شهاب آسمان ما بود، تهديدات هوايي هم کم کم جزء برنامه هاي روزمره مان شده بود، گاهي يازده دوازده شب وقت خواب ناز، وحشت شکستن ديوار صوتي، کابوسمان مي شد، و هيجان تلخ آن بي خوابي ها زير خاموشي اضطراري چراغ ها افسرده امان مي کرد، نيمه شب دست مادر به صورت وحشت زده ما کشيده مي شد و ما را از گرماي تشک و رخوت پتوهاي نظامي جدا مي کرد، مادرانه به سمت بي پناهي ما مي دويد، ما که هنوز تفاوت انفجار و زلزله را نمي دانستيم، من و خواهرم خواب آلوده پرت مي شديم به گوشه نمور پناهگاه و ترس از خش خش هاي مرموزي که ممکن بود حرکت رتيل، عقرب يا هر موجود چندش آور و ترسناک ديگري باشند، بيچاره امان مي کرد، خوش به حالي براي خواهرم سميه و برادرم رضا بود که زير گرماي چادر مادر هفت پادشاه را خواب مي ديدند، انگارنه انگار که اتفاقي افتاده است.

در بخش ديگري از خاطرات خواندني کتاب با عنوان پيکان سفيد رنگ آمده است: خانم هاي آنجا اسمش را گذاشته بودند، پيک مرگ، چون حامل خبر شهادت بود، وقتي پيکان سفيد در شهرک آفتابي مي شد، رنگ از رخساره ها مي پريد و قلب ها به تندي مي زد؛ حضور پيکان مانند حضور عزراييل بود، مثل لحظه جان دادن، به دليل موقعيت مادرم بيشتر به او مراجعه مي کردند، بعضي از همسران فرماندهان شهيد مستقر در شهرک بعدها در مصاحبه هايي که از آن ها انجام شد، به اين مطلب اشاره مي کردند، پيکان سفيد رنگ مانند اجلي که سر برسد، وارد مي شد و چشم هاي مضطرب همه  ما به دنبال رد آن بود، که اين بار جلوي کدام خانه خواهد ايستاد، راننده پياده مي شد و با قدم هاي پرتشويش به سمت خانه ما مي آمد، رنگ مادرم مثل گچ ديوار سفيد مي شد، صورت ترسيده خانم ها از پنجره ي کوچک خانه بيرون مي آمد و اين بار دوباره رد رانند را دنبال مي کردند، هيچ کس نمي دانست چه سرنوشتي براي چه کسي رقم زده شده است، کمي من و من مي کرد و شمرده شمرده خبر شهادت يکي را زير لب زمزمه مي کرد، جان خبر دادن نداشت، نگاه من به بچه ها بود، که اين بار کدامشان يتيم شده است، واژه يتيم در سرم تاب مي خورد، وقتي پيکان را مي ديدم، زودتر از آن جلوي در خانه مان مي ايستادم، مادرم را صدا مي زدم، مامان پيکان سفيد آمد...

در ادامه خاطرات مي خوانيم، از کارهايي که خانواده فرماندهان انجام مي دادند، عيادت از زخمي هاي بيمارستان هاي اهواز بود، به خصوص بيمارستان شهيد بقايي اهواز که معروفتري بيمارستان شهر به حساب مي آمد، ما هم به همراه مامان به يکي از بيمارستان ها رفته بوديم، خبر مجروح شدن علي عالمي، همشهريمان را به ما داده بودند، مجروحان را پشت سر هم مي آوردند، وضعيت آنان اشک آدم را درمي آورد، گشتيم مجروحان را پيدا کرديم، فايده نداشت فقط حدود يک ساعت طول کشيد تا امداد گرها مجروحان را با برانکارد عبور دهند، وقتي برگشتيم شهرک، خانم هاي همسايه، که از حضور من در آن فضا مطلع شده بودند، به مادرم اعتراض کردند، خانم صحرايي چرا اجازه مي دهي جواد با اين سن کمش زخمي ها و مجروح ها رو ببيند؟ آن خانم ها هم از جنگ بي اطلاع نبودند، شوهرهايشان از فرماندهان جنگ بودند، ولي از کار مادرم متعجب شده بودند، که چرا اين کار را مي کند؟ آن زمان مادرم هميشه دوگام جلوتر از بقيه بقيه بود و دل شجاعي داشت، بر خلاف حالا که آدم کم دل و جرئتي شده است، فضاي اهواز در آن موقع طوري نبود که کودکي ما از بازي ها، شيطنت ها و.. سيراب شود، در محيط جنگي پايگاه شهيد بهشتي اتفاق خاصي نمي افتاد، براي همين، براي رفتن به فضاي مستقيم جبهه به مادر فشار مي آوردم، بعضي وقت ها که خلوت مي کنم، با خودم مي گويم، چرا از بين اين همه نوجوان من گلچين شدم؟

حضور در جبهه براي من تفريح به حساب مي آمد، البته قصه تنبلي و درس نخواندن من فايده اش اين بود که پدرم براي مراقبت بيشتر از من ناخواسته مجبور بود مرا با خودش به جبهه ببرد، حضور من تعجب رزمنده ها را برمي انگيخت، با اينکه کمتر مادري حاضر مي شد در آن شرايط فرزندش را به جبهه بفرستد، ولي وقتي قول نگه داري ام از من را از بابا مي گرفت، به من اجازه داد، کاري از دستم برنمي آمد، تازه بعضي وقتها براي بابا مزاحمت هايي هم به وجود مي آوردم...

بايد حرکت مي کرديم، دل توي دلم نبود، رسيدن به فضاي جبهه و جنگ براي من حکم ورود به بهشت را داشت، من هنوز جبهه را لمس نکرده بودم، ولي احساس مي کردم مي خواهم به زميني پا بگذارم که فقط بوي خوبي مي دهد، و همه آدم هايش مهربان اند، اين ها را به وضوح درک مي کردم چون مشابه بچه هاي خط مقدم را هر روز در پايگاه هفت تپه و بيگلو مي ديدم.

راوي در قسمت ديگري از خاطرات خود اين گونه روايت مي کند، در يکي از مأموريت هاي بابا به شلمچه در سال 1366، همراهش بودم، همشهريمان، آقاي جمشيد حيدري، هم با ما بود. در حال حاضر، او معلم بازنشسته است و کندوي عسل دارد، در مسير، رزمنده ها با بيلچه هاي آبي رنگ سنگر هاي انفرادي حفر مي کردند، انگار همين ديروز بود، عده اي سر گوني ها را نگه مي داشتند و عده اي هم داخل آن خاک مي ريختند، بچه ها براي پاک سازي زمان زيادي را صرف مي کردند، وضعيت بد بعضي از اجساد عراقي موجب مي شد زودتر آن ها را خاک کنند. مدت زيادي از عمليات کربلاي 8 نگذشته بود، وارد منطقه شدم در بيست قدمي من؛ پشت خاکريز جنازه دو عراقي با لباس هاي سبز کنار هم، با کلاه آهني و پوتين هايشان افتاده بود، ترسيده بودم، قلبم تند تند مي زد، چندشم شده بود، به شکم خوابيده بودند، اين اولين باربود که جنازه عراقي ها را از نزديک مي ديدم...

راوي کتاب معتقد است، اين اثر تبعات جنگ را از نگاه نوجواني که آن دوران را از نزديک درک کرده، بازگو مي کند و هدف آن نشان دادن مسائلي است که زنان و فرزندان فرماندهان با آنها دست به گريبان بوده اند.

اين کتاب به کوشش حسن و حسين شيردل تدوين شده است که پيش از اين نيز آثاري چون، زمين ناله مي کند، ماه در ميدان مين، شب موصل، و باران هاي هفت تپه، به کوشش آنها منتشر شده است.                                                                                      

 

 

يكشنبه 19 آذر 1391 - 9:37


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری