يكشنبه 29 مرداد 1396 - 19:57
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

روز تاريک(داستان)

 

روز تاريک(داستان)

نويسنده: ليلا جعفري

ناشر: کتابهاي سيمرغ (وابسته به مؤسسه انتشارات اميرکبير)

نوبت چاپ: اول 1391

کتاب حاضر زندگي زني را روايت مي کند که در سال هاي دور آينده زندگي مي کند و به وسيله زندگي شهيد فلاحي تصميم بزرگي را در زندگي خود مي گيرد.

روز تاريک يکي از کتاب هايي است که ويژگي تازه اي را در زمينه دفاع مقدس دنبال مي کند؛ نويسنده در اين رمان 119 صفحه اي تلاش مي کند تا با نگاهي متفاوت مقوله جنگ را بررسي کند.

داستان با اين جملات آغاز مي شود، مهين سربند آبي رنگ کلاهي اش را روي سر مرتب کرد. روي صندلي کمي جابه جا شد و دوباره به استاد نگاه کرد. استاد نگاهش را روي چشم هاي دانشجويان چرخاند و ادامه داد...

در فصلي از اين کتاب مي خوانيم: هر دو نشستند کنار باغچه کوچک الکترونيکي؛ سطح باغچه کاملا مرطوب شده بود، نور خورشيد به شدت به گل هاي بنفش و قرمز که دوباره کاملا باز و با طراوت شده بودند مي تابيد.

ـ حتي بازيافت انرژي خورشيد هم به طبقه سوم نمي رسه، خيلي دردناکه.

پوريا گفت: مامان مي زاري يکي شونو بکنم؟

مادر دستي به گلبرگ هاي قرمز کشيد و سر بلند کرد.

ـ نه عزيزم! چطور دلت مي آد اين کارو بکني؟

پوريا دويد آن سوي باغچه و نشست کنار گلدان هاي سبز و با صداي بلند تر گفت:

ـ خودم ديروز توي يه فيلمي ديدم که يه مامانه داشت گل مي چيد.

مادر از جا بلند شد و به سمت راهرو راه افتاد.

ـ اون ماله توي فيلم هاست. کسي گلا رو نمي کنه. همه مي دونن که گل ها دردشون مي گيره. مگر آدمايي که مرتب فکرهاي بد مي کنن.

از جا بلند شد، نگاهش افتاد به گلداني که برگ هايش با نايلون سياه پوشانده شده بود.

ـ اصلا حواسم نبود بايد اينو ببرم تو.

گلدان را در بغل گرفت و سمت راهرو راه افتاد.

کيف دستي اش را از داخل راهرو برداشت، کفش هايش را از پا درآورد و رفت توي سالن. چهارزانو نشست روي زمين، نشست روبروي آکواريوم که سرتاسر ديوار روبروي راهرو را گرفته بود. گلدان و کيف را گذاشت روي زمين. بندهاي سربند کلاهي اش را که پشت گردن گره زده بود، از هم باز کرد. پشت دست هايش را روي زانوها گذاشت، چشم هايش را بست.

ـ خدايا کمکم کن. اگه پوريا رو ببره ... اگه ديگه برش نگردونه... خدايا ... يه راهي پيش پام بذار.

تصوير مرد قد بلند که خلبان تيمسار خطابش کرده بود، آمد جلوي نظرش.

ـ چرا بلند نشد بره توي کابين؟ اونجا که امن تر بود، زنده مي ماند.

پلاک هايش را از هم باز کرد.

ـ راستي  بايد بلند شم، بايد تحقيقو شروع کنم، روبات همراهش را از جيب درآورد، روشنش کرد. کتاب را از توي کيف کنار دستش خارج کرد.   

تصاوير مربوط به هواپيما و گفتگوي خلبان و تيمسار را باز کرد، گوشه اي از تصوير تاريخ 7/7/1360 را نشان مي داد. مشخصات هواپيما و تاريخ را وارد سيستم جستجو گر روبات کرد.

روبات بعد از چند دقيقه مشخصات هواپيما و سرنشينان آن را يکي يکي روي صفحه مانيتور کوچک به نمايش درآورد.

هواپيماي نظامي سي 130 يکي از وسايل جابه جايي نظاميان و مجروحين در سال هاي جنگ بين کشور ايران و کشور عراق.

تاريخ سقوط ساعت 5 عصر روز سه شنبه 7/7/1360

تعداد زيادي شهيد ( کشته شدگان ايراني )

تعدادي مسافر عادي و زن و کودک

فرماندهان جنگ و تعدادي سرباز نظامي...

قسمت ديگري از اين داستان را مرور مي کنيم: کتاب را گذاشت روي تخت روي زمين ايستاد، سرش را گرفت، خم شد، دستش را گذاشت لبه تخت، کمي مکث کرد، دوباره بلند شد. رفت سمت حمام، بوي عجيب در فضاي حمام پيچيده بود، کنار گلدان نشست. سر را بين برگها برد، برگهاي پهن نارنجي را بوييد، پيراهن خواب را از تن درآورد، کليد تنظيم نور را فشرد، نور ملايم آبي رنگ فضاي حمام را روشن کرد، به برگ ها نگاه کرد، خواست برود زير دوش آب، دوباره و با تعجب سر برگرداند و به گلدان نگاه کرد، چند لکه بزرگ سبزرنگ روي برگ هايش ديده مي شد، بعضي از برگ ها هم تا نيمه سبز شده بود. نشست کنار آن، دست کشيد روي لکه ها، شفاف بود، زيبا و لطيف، شانه بالا انداخت، رفت زير دوش آب..

نيز در فصل ديگري مي خوانيم، در تاريکي شب، صداي خمپاره و گلوله هاي توپ شنيده مي شد، هر چند ثانيه قسمتي از منطقه جنگي با انفجار گلوله توپي روشن مي شد، تيمسار به همراه نظامي جواني کنار هم روي زمين نيم خيز مي رفتند، تيمسار، با دست دوربين را که به گردنش آويخته بود بالا گرفت تا به زمين برخورد نکند، جوان گفت:

ـ امروز دکتر چمران هم مجروح شد. چند تا از بچه ها شهيد شدند، تيمسار مکث کرد، به اطراف نگاه کرد.

ـ بچه ها خيلي خوب کار کنين.

ـ شما بايد کلاه آهني سرتون مي ذاشتين تيمسار!

تيمسار نفس نفس مي زد و اطراف را نگاه مي کرد.

ـ گر نگهدار من آن است که من مي دانم / شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.

با صداي اصابت خمپاره اي در نزديکي آن دو، مرد جوان روي زمين دراز کشيد، تيمسار رفت جلوتر، کمي بعد مرد جوان راه افتاد و به سرعت خودش را به فلاحي رساند.

ـ تيمسار! مثلا من محافظ شما هستم، قربونتون برم، چرا وقتي صداي گلوله مي آد روي زمين دراز نمي کشين؟

تيمسار لبخند زد.

تو از من خاطرجمع باش، چون فعلا نمي ميرم، آدم وقتي مي ميره که به آرزوش برسه، منم که هنوز به آرزوم نرسيدم.

مرد جوان کلاه آهني اش را کشيد عقب تر.

ـ مگه شما چه آرزويي دارين؟

تيمسار لحظه اي مکث کرد.

ـ بربري! تو مي دوني تنها آرزوي من چيه؟

ـ آرزوي هر فرد نظامي، سربلندي وطنشه، به حرکت دراومدن پرچمش در کشورشه، اين نشون مي ده که مردم پويا، زنده و در دنيا قابل احترامند..

نويسنده داستان در جايي گفته است: به نظر مي رسد در زمينه داستان هاي دفاع مقدس توجه چنداني به تخيل و پردازش فانتزي گونه صورت نمي گيرد. رمان روز تاريک  در نگاه نخست داستاني تخيلي با موضوعي رئال است.

از اين نويسنده تاکنون آثاري همچون رمان مردي براي تمام سال ها، مجموعه داستاني زندگي در شيشه، و فرشته آب ها منتشر و روانه بازار نشر شده است.

 

 

 

 

 

شنبه 18 آذر 1391 - 9:6


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری