پنجشنبه 8 تير 1396 - 15:24
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان تهران

 

نياز انسان به دين از ديدگاه شهيد مطهرى (ره)

 

چكيده

در اين مقاله سعى شده است نياز بشر به دين از نگاه شهيد مطهرى تبيين شود.

براى تبيين اين مسئله، دستگاه هاى شناسايى بشر معرفى و اهميت و برد هر يك از آنها بيان شده و در نهايت، مشخص گرديده است كه هيچ يك از اين دستگاه ها توانايى شناسايى و پاسخ كامل به مهم ترين و سرنوشت سازترين پرسش هاى بشر را ندارد.

اما در اين ميان، تنها دين چنين توانايى را دارد و در اين كار خود رقيبى ندارد. بنابراين، انسان براى حل حياتى ترين مشكلات خود، بايد متواضعانه خود را در اختيار دين قرار دهد.

مقدمه

دين بزرگ ترين موهبت الهى به بشر است. گرچه در علم منطق، انسان را به «حيوان ناطق» تعريف مى كنند، اما برخى از متفكران انسان را «حيوان ديندار» نيز ناميده اند. دين از روز اول خلقت بشر، همراه او بوده و نخستين انسان آفريده شده نخستين پيامبر خدا نيز بوده است. به لحاظ مطالعات تجربى نيز در طول و عرض تاريخ و جغرافيا، هرگز جامعه انسانى بدون دين مشاهده نشده است. اين خود نشانگر آن است كه هم دين با تولّد انسان متولّد شده و هم هميشه انسان خود را با دين معرفى كرده است.

حال كه اين موهبت عظيم در اختيار بشر قرار داده شده است، عقل حكم مى كند كه از ارزشمندترين هديه الهى، عالى ترين بهره بردارى صورت گيرد و چون بهره بردارى از هر چيز متوقّف بر شناخت آن است، اگر انسان تمام سرمايه خود را در مسير شناخت دين مصرف نمايد به بيراهه نرفته است.

گرچه امروزه «دين» تعاريف بسيار متفاوت و احياناً متعارضى پيدا كرده است و انواع دين، اعم از حق و باطل، محرَّف و غيرمحرّف، زمينى و آسمانى به بازار آشفته زندگى بشر عرضه مى شود، اما باز هم راه شناخت دين حقيقى و اين موهبت الهى باز است. بنابراين، اگر كسى به دنبال ارزشمندترين گوهر هستى و اساسى ترين كالاى مورد نياز بشر است، راه هاى تحقيق به روى او باز است.

اين نوشتار به دنبال آن است كه اين گوهر خلقت و موهبت عظيم الهى را تعريف، سپس نياز بشر را بدان بنمايد تا مسير عمل به آن نيز هموار گردد. همان گونه كه اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمودند: «ايها الناس، اعلموا انّ كمال الدين طلب العلم و العمل به.» (1)

بررسى واژگانى مفاهيم كليدى بحث

الف. نياز:

واژه «نياز» مفهوم روشنى دارد. وقتى گفته مى شود كسى به چيزى نياز دارد; يعنى براى او مشكلى پيش آمده است كه براى حلّ آن، به آن چيز محتاج شده است و اگر آن را به دست نياورد مشكلات و در نتيجه، توابع نامطلوب آن دامنگير او خواهد شد.

اما بايد به اين نكته توجه داشت كه نيازها دو گونه اند: يك دسته نيازهايى كه انسان به صورت طبيعى نسبت به آنها آگاهى دارد، و يك دسته آنها كه لزوماً چنين نيستند. ما وقتى از نياز انسان به دين سخن مى گوييم منظورمان نيازهاى واقعى بشر است، چه انسان آنها را به صورت طبيعى بفهمد و احساس كند، و چه آنها را احساس نكند و براى پى بردن به اين نيازها لازم باشد قدرى فعاليت كند.

وقتى از «نياز به دين» بحث مى شود، ممكن است چند مطلب مورد توجه باشد: گاهى منظور از نياز به دين، نياز به وجود نبى است، يعنى مى گويند: چون هم خود انسان مى خواهد و هم از او خواسته شده است كه در پى سعادت باشد و راه رسيدن به اين سعادت هم ارتباط داشتن با عالم بالاست و چون عموم انسان ها توان ارتباط برقرار كردن با عالم ملكوت را ندارند، پس بايد كسى وجود داشته باشد كه اين برنامه سعادت را از عالم بالا براى بشر به ارمغان آورد.

گاهى نيز منظور از «نياز به دين»، نياز به چيزى است كه داراى كاركردهاى مفيدى براى زندگى فردى يا اجتماعى انسان است. در اين رويكرد، دين دارى و فوايد مادى و دنيوى آن مثل وحدت بخش بودن و آرام بخش بودن مطالعه مى شود.

دانشمندان علوم روان شناسى، جامعه شناسى و مردم شناسى معمولا دين را با اين رويكرد مطالعه مى كنند و منشأ روانى يا اجتماعى گرايش به دين را بررسى مى نمايند و سعى مى كنند براى دين و گرايش انسان ها به آن كاركردهايى بيان كنند تا مشخص نمايند كه انسان در زندگى فردى يا اجتماعى خود، به چيزى نياز دارد كه آن را از طريق دين به دست خواهد آورد و در واقع، از دين نتيجه عملى و عينى و مادى آن را مى خواهند.

گرچه دين هم كاركردهاى اخروى دارد و هم كاركردهاى دنيوى (اعم از فردى و اجتماعى)، اما اين نوشتار بر مهم ترين كاركرد دين، كه تأمين سعادت بشر است، تكيه دارد و به كاركردهاى ديگر آن نمى پردازد.

منظور از سعادت بشر در اين مقال، برخوردارى انسان از زندگى ابدى بدون رنج مى باشد. بنابراين، در پى اثبات ضرورت برنامه اى است كه از عالم بالا براى سعادت بشر آمده. البته اين برنامه با وسيله اى به نام «وحى» نازل مى شود كه در پى اثبات ضرورت آن نيست. پس نياز به اصل دين با نياز به نبوّت تفاوت جزئى دارد.

شهيد مطهّرى اين تفاوت را چنين بيان مى كنند: «وحى، تلقّى و دريافت راهنمايى است از راه اتصال ضمير به غيبت و ملكوت. نبى وسيله ارتباطى است ميان ساير انسان ها و جهان ديگر و در حقيقت، پلى است ميان جهان انسان ها و جهان غيب. نبوّت معلول نيازمندى بشر به پيام الهى است.» (2)

ب. دين:

واژه «دين» به لحاظ لغوى به معناى جزا و پاداش و مجازات است. (3) اما به لحاظ اصطلاحى، شايد نتوان براى آن تعريفى ارائه داد كه همگان بر آن متفق القول باشند، زيرا نگاه هاى متنوّع و متفاوتى به اين واژه شده است، آن گونه كه گاهى زاويه ديد محققان نه تنها مغاير، بلكه متناقض بوده و طبيعى است كه نتوان امور متناقض را در تعريف واحد جمع كرد.

بنابراين، در اينجا، تعريف دين موردنظر، كه درصدد بررسى نياز انسان به آن هستيم، ارائه مى شود: دين عبارت است از: يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف يك كلمه است و آن عبارت است از: «اعتقادات». (4)

بر اساس اين تعريف، دين مجموعه اى است از: اعتقادات و دستورات عملى. اعتقادات آن درباره آفريننده جهان و امور مربوط به آن مثل ويژگى هاى آفريننده مى شود، دستورالعمل هاى آن هم لوازم عملى آن اعتقادات است كه ممكن است دستوراتى فقهى، حقوقى، اجتماعى، اخلاقى، عرفانى و سياسى باشد.

عناصر دين

با عنايت به تعريف دين مى توان گفت: دين داراى دو پايه، دو جزء يا دو بخش است: 1. اعتقادات 2. لوازم عملى و دستورالعمل ها.

طبيعى است كه چون دستورالعمل ها مبتنى بر اعتقادات هستند، اعتقادات حالتى اصلى و زيربنايى خواهند داشت و دستورالعمل ها حالتى فرعى و روبنايى.

بنابراين، «ديندار» به كسى گفته مى شود كه اين حقيقت را بپذيرد. پس بايد حساب دين را از دين داران جدا كرد، يعنى دين حقيقتى است كه درجه و مرتبه ندارد، ولى كسانى كه اين حقيقت را مى پذيرند در عمل كردن بر اساس اين حقيقت، داراى مرتبه و درجه هستند. به عبارت ديگر، ممكن است كسى دين را بپذيرد ولى بر اساس آن عمل نكند، مثلاً به خدا ايمان داشته باشد، اما در عمل، نماز نخواند يا دروغ بگويد.

حتى كسانى هم كه عملا ملتزم به دين هستند درجات و مراتب متفاوتى دارند. بعضى از آنها صرفاً به ظواهر مقيّدند، اما برخى ديگر به لوازم متوسط اعتقادات خود نيز پايبند هستند، و برخى حتى به لوازم بعيد اعتقادت خود هم مقيّدند. اين واقعيت چيزى است كه از آن به «مراتب دين دارى» ياد مى شود.

تذكر اين نكته ضرورى است كه هر قدر اعتقادات انسان كامل تر و دقيق تر باشد، رفتار او هم كامل تر و دقيق تر و سنجيده تر خواهد بود. بنابراين، مى توان دريافت كه لزوماً همه انسان هاى ديندار رفتار واحدى ندارند، زيرا مراتب اعتقادات آنها متفاوت است و هر كس بر اساس مرتبه اعتقادات خود عمل مى كند و در واقع، هر مرتبه اى از اعتقادات، اقتضاى رفتارى متناسب با همان مرتبه را دارد. البته اين نكته هرگز بدان معنا نيست كه دين داران نبايد رفتارهاى مشترك و همسان داشته باشند.

ممكن است افرادى اعتقادات واحدى داشته باشند، اما براى اين اعتقادات واحد، دلايل متفاوتى ارائه كنند كه به اصل دين دارى آنها لطمه اى وارد نخواهد شد، مثل دو نفرى كه به وجود خدا اعتقاد دارند، اما هر كدام به دليلى غير از دليل ديگرى. اين هر دو نفر ديندارند، اما ممكن است به لحاظ مرتبه دين دارى با يكديگر متفاوت باشند، زيرا دليل يكى متقن تر از دليل ديگرى است. پس دين دارى امرى است مشكّك و مرتبه بردار.

دين حق و دين باطل

اگر به بخش اعتقادات دين توجه كنيم و نسبت آنها را با واقعيت در نظر بگيريم از اين نظر، مى توانيم دين را به «دين حق» و «دين باطل» تقسيم نماييم، يعنى اگر محتواى يك دين مطابق واقعيت بود آن را «دين حق» و اگر مطابق با واقعيت نبود آن را «دين باطل» بناميم.

از طرفى چنان كه گذشت، فروع دين در واقع، لوازم عملى اصول دين هستند، مثلاً اگر كسى اين اصول را بپذيرد كه خداوند خالق بشر است، حكيم است، خيرخواه و عادل و عالم مطلق است و براى انسان دستوراتى صادر كرده كه با پيروى از آنها، سعادت بشر تضمين خواهد شد، بنابراين، اگر اين اصول را بپذيرد و به دنبال سعادت خود نيز باشد، بايد از يك سلسله دستورات پيروى كند. (5)

بنابراين، مى توان چنين نتيجه گرفت كه «دين حق» بيانى است از حقيقت عالم و چون حقيقت يك چيز است دين حق هم فقط يكى خواهد بود.

شهيد مطهّرى درباره «حقيقت واحد»، كه از آن به «نور» يا «راه راست» نيز تعبير مى كند، چنين مى فرمايد:

«نكته اى كه اهل تفسير به آن توجه كرده اند اين است كه قرآن همواره «ظلمات» را جمع مى آورد و همراه با الف و لام كه افاده استغراق مى كند و شامل همه تاريكى ها مى شود، حال آنكه «نور» را مفرد ذكر مى كند و معناى آن اين است كه راه راست يكى بيشتر نيست، حال آنكه مسير انحراف و گم راهى متعدد است.» (6)

نصاب دين حق و كمال آن

سؤال اين است كه آيا فقط كسى طرفدار دين حق است كه اولاً تمام حقيقت دين را به درستى درك كرده باشد و ثانياً، در مجموعه دين او هم هيچ باطلى وجود نداشته باشد؟ يا اينكه دين حق نصابى دارد كه هر كس به آن نصاب رسيد مى تواند ادعا كند كه داراى دين حق است؟

پاسخ چنين است: براى اينكه پيرو دين حق باشيم لازم نيست تمام دين را درك كنيم، بلكه اگر حد نصاب آن را واجد شويم در جرگه پيروان دين حق درآمده ايم و پس از آن بايد به كمال دين فكر كنيم و در پى كسب كمال دين باشيم. پس دين حق اولاً نصاب دارد و ثانياً، كمال.

خلاصه اينكه با تعريف ارائه شده، دين امرى است مركّب از چند عنصر كه عنصر اصلى اش بخش اعتقادى آن است. نكته ديگر اينكه خود اعتقادات را هم مى توان به دو دسته اصلى و غير اصلى (= جزئى) تقسيم كرد و بر همين اساس، ممكن است افرادى در اعتقادات اصلى با هم مشترك باشند (هم در خود اعتقاد و هم در دليل آن و يا صرفاً در خود اعتقاد)، اما در جزئيات آن با هم اختلاف نظر داشته باشند.

بر اساس آموزه هاى دين اسلام، مى توان چنين استنباط كرد كه نصاب دين اسلام آن است كه انسان به الوهيت خداوند و رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اعتقاد داشته باشد; يعنى معتقد باشد كه هيچ كس غير از اللّه سزاوار پرستش نيست و حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) نيز از سوى او به پيامبرى برگزيده شده است. اين دو اعتقاد همان محتواى شهادتين است كه انسان مى تواند با اعلام آنها، در جرگه مسلمانان وارد شود.

رابطه عناصر دين با يكديگر

دراين باره كه عناصر دين (اصول و فروع) چه نسبتى با هم دارند، مى توان نسبت هاى گوناگونى را فرض كرد كه نمونه هايى از آنها عبارتند از: رابطه گوهر و صدفى، رابطه ذاتى و عرضى، رابطه ريشه و ساقه اى.

رابطه «گوهر و صدفى» به اين معناست كه در بين عناصر دين، برخى حالت اصلى و برخى ديگر حالت فرعى دارند و منظور از «اصلى و فرعى» اين است كه آنچه مهم است اصل دين است و اگر كسى به اصل آن رسيد از فرع بى نياز است و اساساً فرع دين فقط براى اين است كه ما را به اصل دين برساند و اگر چنين شد، رسالت خود را انجام داده است و نيازى به او نيست. به همين دليل ـ مثلاً ـ از تعابيرى همچون «گوهر و صدف» استفاده مى شود; چراكه صدف ـ فى نفسه ـ ارزشى ندارد و تنها فايده اش اين است كه گوهر را در درون خود نگه دارى مى كند و اگر كسى به دنبال صدف مى رود به خاطر گوهر آن است. به همين دليل، تا به گوهر دست پيدا كرد صدف را دور مى اندازد.

رابطه «ذاتى و عرضى» هم معنايى شبيه به اين دارد. در تبيين اين رابطه، چنين گفته مى شود: دين سه جنبه دارد كه عبارتند از: شريعت، طريقت و حقيقت.

و اصل دين همان حقيقت است، اما شريعت و طريقت فقط راه وصول به حقيقت است. در تبيين افراطى و انحرافى اين رابطه، گفته مى شود: اگر كسى به حقيقت رسيد از شريعت و طريقت بى نياز است، حتى پيروان برخى از فرقه هاى انحرافى با اين مستمسك، دست از ظواهر دين نيز مى كشند و آن را به كلى كنار مى گذارند.

اما آيا واقعاً چنين است؟ اينكه مى گوييم بخشى از دين اصل است و بخشى ديگر فرع، آيا منظورمان همين است يا خير؟ چنين نيست. يعنى رابطه اى كه بين اصول و فروع دين برقرار است رابطه مقدّمه و ذى المقدّمه يا گوهر و صدف و از اين قبيل نيست، بلكه كل دين را مجموعه اى است كه اصول آن به لحاظ منطقى مقدّم هستند و فروع بايد به نحوى بر اين اصول مبتنى باشند و فروع نيز نتيجه يا اقتضائات آن اصول هستند. گرچه فروع نيز در اصول تأثير مى گذارند و بين عبادت و معرفت رابطه اى دوسويه وجود دارد.

اگر بخواهيم در اين باره به تشبيه و استعاره سخن بگوييم شايد تشبيه به «ريشه» و «تنه و ساقه» درخت تشبيهى دقيق باشد. به اين معنا، نه ريشه درخت به تنهايى وجود دارد و نه تنه بدون ريشه موجود خواهد بود. پس هيچ بخشى نمى تواند مستغنى از بخش ديگر باشد. در واقع، اين دو بخش لازم و ملزوم همديگرند. به اين معنا، لازمه اعتقاد آن است كه رفتارى خاص از انسان سر بزند و لازمه اين رفتار تقويت ايمان و اعتقاد است، درست مثل شاخ و برگ و ميوه درخت كه به صورت طبيعى، از هر ريشه اى ساقه و برگ و ميوه خاص آن رشد مى كند و بالا مى آيد و همچنين پس از رشد و نمو خود، نور و هوا به ريشه مى رساند و موجب تقويت آن مى شود.

پس مى توان چنين نتيجه گرفت كه اصول دين، پايه ها و ريشه هاى دين و فروع دين هم نتايج عملى آن ريشه ها هستند.

شهيد مطهّرى در اين زمينه مى نويسد:

«اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مى فرمايد: «اول و ابتداى دين خداشناسى است.» هر چيزى نقطه شروع و پايه و اساسى دارد و هنگامى به صورت سازمانى محكم و پابرجا و مفيد درمى آيد كه از همان نقطه آغاز شده باشد و بر روى همان پايه قرار گرفته باشد. دين هم، كه سازمانى وسيع فكرى و اعتقادى و اخلاقى و عملى است، يك نقطه شروع و يك ركن اساسى دارد كه اگر از آن نقطه آغاز شود و بر روى آن اساس بنا شود، محكم و پابرجا و مفيد خواهد شد. آن نقطه شروع و آن پايه اساسى، معرفت ذات اقدس الهى و شناسايى حضرت احديت است.» (7)

دقت كنيد! حضرت امير(عليه السلام) مى فرمايند: ابتداى دين خداشناسى است، نه انتهاى دين يا كل دين. پس اينكه مى گوييم: دين اصولى دارد يعنى: پايه هاى فكرى دارد كه رفتارهايى را از دين داران طلب مى كند، و اين رفتارها به آن پايه ها برمى گردند و آن پايه ها نسبت به اين رفتارها تقدّم رتبى دارند.

گاهى ممكن است از مسئله حسن فاعلى و حسن فعلى به «گوهر و صدف» دين تعبير شود، به اين معنا كه گوهر دين دارى ـ نه گوهر دين ـ نيّت خالص و معرفت است و صدف آن هم ظاهر عمل. با اين تعبير هم مى توان ايمان را گوهر عمل و عمل صالح را صدف آن ناميد.

ضرورت بحث درباره دين

انتخاب موضوع «دين» براى پژوهش، نشان دهنده اهميت اين مسئله است. اما اهميت چنين بحثى چگونه تبيين مى شود؟ در پاسخ به اين سؤال، بايد چنين گفت: اگر آنچه در مقدّمات گفته مى شود درست باشد، يعنى اگر بُعد مجرّد و روحانى انسانى از ابعاد اصيل او باشد و اگر انسان بايد در جهانى زندگى كند كه نامحدود است و اگر بخواهد در مجموع زندگى خود، سعادتمند باشد، در حالى كه خود او به تنهايى قادر به شناخت روابط حاكم بر دو جهان و در نتيجه، قادر به شناخت سعادت حقيقى نيست و راه رسيدن به آن سعادت را نمى داند، بديهى است به دنبال امورى برود كه ادعا مى شود چنين امكانى را فراهم مى آورند. دين نيز يكى از اين امور است.

بنابراين، اگر انسان در اين زمينه كوتاهى كند و اين كوتاهى موجب شود كه جهان آخرت خود را از دست بدهد و سعادت هميشگى از او سلب شود و دچار شقاوت ابدى گردد غير از خود، نبايد كسى را ملامت كند.

به دليل آنكه انسان ذاتاً به دنبال سعادت خود است و ارزشمندترين چيز براى او سعادت ابدى اوست، بنابراين، طبيعى است مسائلى را تحقيق كند كه راه رسيدن به اين كمال مطلوب را برايش هموار سازد، و اگر اثبات شود كه دين در ادعاهايش صادق است آنگاه تمام هستى ابدى انسان در گرو رسيدن به اين دين است. در اين فرض، پرداختن به موضوعات ديگر، كه داراى اين حد از اهميت نيستند، منطقاً سزاوار نيست.

نكته ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه نحوه زندگى انسان در اين دنيا دقيقاً بر كيفيت زندگى ابدى او تأثير خواهد داشت. پس فهميدن نحوه زندگى درست در اين دنيا بايد براى انسان عاقل در اولويت اول باشد تا زمينه سعادت ابدى برايش فراهم شود.

شهيد مطهّرى براى تبيين اين ضرورت، از راه ارتباط و پيوستگى دو زندگى دنيوى و اخروى وارد مى شود و مى فرمايد همان گونه كه در احاديث آمده است: «دنيا مزرعه اى است كه بندگان خدا در آن ترش و شيرين و خير و شر كشت مى كنند.» (8) سرنوشت زندگى ابدى انسان در همين دنياى مادى و به دست خود انسان رقم مى خورد. نه خود انسان از بين رفتنى است و نه نتيجه اعمال او، بلكه در قيامت، نتيجه اعمالى كه او در دنيا انجام داده است مجسّم خواهد شد و بايد تمام زندگى ابدى خود را با اين اعمال تجسّم يافته بگذراند كه اگر اعمالى نيك باشند او به سعادت ابدى و اگر اعمالى ناپسند باشند او به شقاوت ابدى رسيده است. (9)

مقدمات انسان شناسانه و جهان شناسانه

براى بررسى مسئله نياز بشر به دين، ذكر دو مقدّمه ضرورى است. اين دو مقدّمه درباره انسان و جهان است كه در مقدّمه اول، اشاره اى به انسان شناسى لازم است و در مقدّمه دوم، جهان شناسى، تا جايگاه دين در زندگى بشر به روشنى مشخص شود و بتوان به راحتى، ضرورت دين را براى انسان از اين مقدّمات نتيجه گيرى كرد.

الف. انسان شناسى:

شهيد مطهّرى انسان را در جهان بينى اسلامى به صورت خلاصه چنين معرفى مى كند:«انسان در جهان بينى اسلامى، داستانى شگفت دارد. اين موجود از نظر قرآن، ژرف تر و مرموزتر از اين است كه بتوان آن را با اين چند كلمه تعريف كرد. قرآن انسان را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال، از ديو و چهارپايان پست تر شمرده است.

انسان خليفه خدا،(10) داراى عالى ترين ظرفيت ها،(11) فطرتاً خداشناس،(12) داراى سرشتى ملكوتى، (13) آزاد و مختار، (14) داراى كرامت ذاتى، (15) وجدان اخلاقى، (16)خواسته هاى بى نهايت، (17) هدف ها و آرمان هاى عالى، (18)  و ... است.» (19)

ويژگى هاى مذكور را مى توان در دو محور اساسى جمع بندى كرد:

1. انسان موجودى است دارى ابعاد متفاوت، اعم از بعد جسمى، روحى، روانى، عاطفى، ملكوتى، مادى، معنوى، فردى و اجتماعى.

2. انسان موجودى است كمال جو و سعادت طلب كه از سعادت هم سعادت مطلق را مى طلبد.

 در اينكه انسان موجودى است داراى ابعاد متفاوت و متنوّع، شكى نيست و حتى در اينكه هر يك از اين ابعاد شاخه هاى جزئى ترى دارند باز هم شكى نيست.مثلاً انسان بعد فيزيكى و جسمانى دارد و در همين بعد جسمانى، شاخه هاى جزئى ترى مثل دستگاه هاى درونى، حواس و اعضا دارد كه هر كدام از اين شاخه ها داراى كمالى هستند و انسان بايد براى اينكه آنها به كمال برسند، برنامه ريزى كند. همين طور است بعد عاطفى، روانى، ذهنى و روحانى.

نكته اى كه در اينجا بايد تذكر داده شود اين است كه برخى از اين ابعاد بين انسان و موجودات ديگر مشترك است و برخى از آنها مختص انسان است، گرچه نيازى نيست كه اين ابعاد را انحصاراً از آنِ انسان بدانيم، بلكه همين قدر كافى است كه معلوم شود انسان داراى چنين بعدى هم هست، خواه ديگر موجودات هم در اين مورد با او مشترك باشند يا نباشند.

مطلب ديگر اينكه ابتداءاً هر يك از اين ابعاد و حتى هر يك از شاخه هاى آنها تقاضاى كمال خود را دارند و طالب آن هستند كه به نهايت كمال خود برسند، اما به دليل آنكه ما در جهان مادى زندگى مى كنيم و ويژگى جهان مادى محدوديت و تزاحم است، عملاً چنين كارى ناشدنى است كه انسان بتواند همه كمالات مفروض ابعاد گوناگون خود را محقق سازد. بنابراين، بايد برخى از كمالات را فداى كمالات ديگرى نمايد. در اينجا، اهميت اولويت بندى ابعاد انسان روشن مى شود تا در صورت تزاحم، كمال ناقص تر فداى كمال عالى تر شود تا كمال عالى تر محقق گردد. در نهايت، جمع جبرى مجموعه كمالاتى كه محقق مى شوند، يا عالى ترين كمالى كه براى انسان محقق شده است نشان دهنده درجه انسانيت يا ارزش انسانى هر شخص خواهد بود.

نكته آخر اينكه خود انسان در فهم كمال برخى از ابعاد خود و در فهم راه هاى رسيدن به آن كمالات، مى تواند به صورت مستقل عمل كند و بر اثر تجربه، بفهمد كه چه امورى براى به كمال رسيدن در يك بعد خاص مفيد هستند و چه امورى مضر. اما در برخى از ابعاد، اين توانايى به صورت كاملا مستقل در اختيار خود انسان نيست، بلكه نياز به غير خود هم دارد. با توجه به مقدّمه جهان شناختى كه به آن اشاره خواهد شد، اين مطلب روشن مى گردد.

هيچ شكى نيست كه برخى ابعاد شناخته شده انسان داراى زيرشاخه هايى است كه به خوبى شناخته نشده اند. همچنين شكى وجود ندارد كه انسان ابعاد ناشناخته فراوانى دارد و هيچ بعيد نيست كه تا آخر هم انسان به خودى خود نتواند همه ابعاد وجودى خود را بشناسد.

علاوه بر آن، شناخت انسان تازه قدم اول است; يعنى حتى اگر فرض كنيم كه انسان تمام نيازها، استعدادها، توانايى ها و محدوديت هاى خود را بشناسد بايد قدم مهم تر ديگرى بردارد و آن اينكه با توجه به اين واقعيت ها، برنامه اى براى خود طرّاحى كند كه اين برنامه اولاً با واقعيت هاى وجودى او سازگار و ثانياً، ضامن سعادت ابدى او باشد.

تاكنون كسى نتوانسته است براى خود چنين برنامه اى تهيه كند و بعيد به نظر مى رسد كه پس از اين هم كسى بتواند، بلكه با عنايت به محدوديت ابزارهاى شناختى انسان (بدون استمداد از وحى) اين كار غيرممكن است. به خصوص اگر به دنبال كسى باشيم كه قصد دارد براى مجموعه انسان ها چنين برنامه اى تهيه كند، زيرا زندگى بشر اجتماعى است و نمى توان بدون توجه به ديگران درباره آن برنامه كاملى طرّاحى كرد. اين كار قطعاً نشدنى است، به ويژه وقتى مسئله حيات ابدى و زندگى جاويد و روح مجرّد انسان هم مطرح شود و مشخص گردد كه نسبت به آخرت و روابطى كه بين دنيا و آخرت وجود دارد انسان توان تجربه ندارد و ابزارهاى شناخت او بسيار محدودتر از آن است كه بتواند چنين فضايى را شناسايى كند، چه رسد به طرّاحى برنامه اى جامع براى رسيدن به سعادت ابدى آن.

شهيد مطهّرى در اين زمينه مى فرمايد: «چنين مكتبى را چه كسى قادر است طرح و پى ريزى كند؟ بدون شك، عقل يك فرد قادر نيست. آيا عقل جمع قادر است؟ آيا انسان مى تواند با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود، چنين طرحى بريزد؟ اگر انسان را بالاترين مجهول براى خودش بدانيم، به طريق اولى، جامعه انسانى و سعادت اجتماعى مجهول تر است. پس چه بايد كرد؟ اينجاست كه اگر ديدى راستين درباره هستى و خلقت داشته باشيم، نظام هستى را نظامى متعادل بدانيم، خلأ و پوچى را از هستى نفى نماييم، بايد اعتراف كنيم كه دستگاه عظيم خلقت اين نياز بزرگ را، اين بزرگ ترين نيازها را، مهمل نگذاشته و از افقى مافوق افق عقل انسان، يعنى افق وحى، خطوط اصلى اين شاه راه را مشخص كرده است. » (29)

بنابراين، از مقدّمه انسان شناسانه چنين نتيجه مى گيريم:

 - انسان موجودى است داراى ابعاد متفاوت جسمى، ذهنى، روانى، عاطفى، روحانى و اجتماعى.

- انسان موجودى است كمال طلب.

- هر يك از ابعاد وجود انسان كمالاتى دارند كه اولا، اقتضاى رسيدن به آن كمال مطلوب را دارند.

- چون عملا رسيدن به تمام كمالات ابعاد گوناگون انسانى محال است پس در مقام تزاحم، بايد برخى از كمالات فداى برخى ديگر شوند.

- براى اولويت بندى كمالات انسانى، شناخت واقعى انسان و كمالات حقيقى او ضرورى است.

- خود انسان در اولويت بندى اين كمالات، مى تواند فى الجمله موفق باشد، نه بالجمله.

 ب. جهان شناسى: شناخت جهانى كه حيات و زندگى انسان در آن قرار دارد از اين نظر ضرورى است كه رفتار انسان چون در اين جهان اتفاق مى افتد، تابع قوانين ومقررات و روابط حاكم بر اين جهان است. بنابراين، اگر انسان بخواهد در اين جهان زندگى موفقى داشته باشد و به كمالات خود برسد بايد روابط حاكم بر جهانى را كه در آن زندگى مى كند دقيقاً بشناسد و از آن استفاده كند.

شهيد مطهّرى جهان بينى اسلامى را در چند اصل خلاصه مى كند كه به دليل اهميت خاصى كه دارند به بعضى از آنها اشاره مى شود: (21)

«منظور از جهان اعم از دنيا و آخرت است. ما معتقديم: زندگى انسان صرفاً آن چيزى نيست كه در اين جهان مادى مى گذرد و با مرگ به پايان مى رسد، بلكه زندگى و حيات بشر دو صورت دارد كه يكى دنيوى است و ديگرى اخروى، و انسان پس از مدتى زندگى در دنيا، به آخرت منتقل مى شود و در آنجا به زندگى و حيات خود ادامه خواهد داد.»

«دنيا محلّ ساختن كيفيت زندگى اخروى است; يعنى آخرت حتماً وجود دارد، ولى اينكه هر كس در آخرت بخواهد به چه كيفيتى زندگى كند، وابسته است به فعاليتى كه در دنيا انجام مى دهد و در اصطلاح، خانه آخرت در زندگى دنيا ساخته مى شود و دنيا مزرعه آخرت است. دنيا محدود است و سرانجام، به اتمام خواهد رسيد، اما آخرت نامحدود و پايان نيافتنى است. پس مى توان نتيجه گرفت: زندگى و حيات بشر امرى است نامحدود.»

«سعادت بشر نسبت به هر دو زندگى سنجيده مى شود، يعنى هر كس در مجموع دنيا و آخرت سعادتمند بود در نهايت، سعادتمند است، وگرنه بدبخت خواهد بود.»

- رفتارى كه در دنيا از انسان سر مى زند علاوه بر آثار و تبعاتى كه در همين دنيا دارد، داراى آثار و تبعاتى هم هست كه در آخرت مشخص مى شود.

 

- بين رفتار انسان و آثارى كه بر رفتار او مترتّب مى شود رابطه ضرورت بالقياس برقرار است، يعنى براى محقق كردن يك معلول ـ مثلاً سعادت ـ محقق كردن علت تامّه آن ضرورى است و پس از محقق كردن علت تامّه، حصول معلول ضرورى خواهد بود. بنابراين، براى رسيدن به سعادت در دنيا و آخرت، بايد اصل سعادت دقيقاً فهميده شود و راه هاى رسيدن به آن هم مشخص گردد تا انسان بتواند با محقق كردن علت تامّه سعادت كلى، به خود آن سعادت نيز نايل شود.

نياز به دين

با توجه به مقدّماتى كه گفته شد، اينك مى توان نتايج بحث را اين گونه بيان كرد:

چون انسان ذاتاً طالب كمال خود است، هميشه به دنبال رسيدن به كمالى است كه به آن نرسيده است. از همين مطلب، مى توان نتيجه گرفت كه انسان هميشه طالب كمال مطلق است،چون در كمال هاى نسبى هميشه چيزى وجود دارد كه انسان فاقد آن است و به همين دليل هم تا به كمالى مى رسد متوقّف نمى شود و مسير را پايان يافته نمى داند، بلكه به دنبال كمال جديدى مى گردد.

كمال نامعلوم چيزى نيست كه انسان را به دنبال خود بكشاند. پس بايد انسان از كمالاتى كه مى تواند بهره مند شود مطّلع گردد و سپس در او انگيزه رسيدن به آن كمال ايجاد شود. از اين رو، بايد خود و كمالات خود را به تفصيل و به روشنى بشناسد تا بتواند در پى آنها حركت كند و به آنها برسد. پس شناخت استعدادها و ابعاد وجودى، توانايى ها، ناتوانى ها و محدوديت هاى انسان مقدّمه اى است براى رسيدن به كمالات مربوط به خود. ديگر اينكه رسيدن به كمال مطلق علاوه بر اينكه مقتضى شناخت تمام جزئيات وجودى بشر است، مستلزم آن است كه اين استعدادها و امكانات و كمالات و ابعاد وجودى بشر اولويت بندى شوند تا ـ همان گونه كه در مقدّمه ذكر شد ـ كمال عالى تر فداى كمال ناقص تر نشود.

شهيد مطهّرى اين مطلب را چنين بيان مى كنند:

«رضايت تابع آرزوست و از نيل به آرزو پيدا مى شود و خود آرزو از طرفى، تابع ميزان آشنايى انسان با موضوعات سعادت بخش است و از طرف ديگر، تابع توقّع و انتظار است; يعنى انسان گاهى به علت بى خبرى و بى اطلاعى از لذات و كمالات عالى تر، لذات كمتر يا پايين تر را ايده آل و منتهاى آرزوى خود قرار مى دهد و گاهى به عللى، توقّع و انتظار برخى لذت ها در وجودش مى ميرد و يا به حال خفتگى در مى آيد. اما اگر از آن لذت عالى تر اطلاع پيدا كند و مزه آن را بچشد و يا به علل خاصى توقّعات مرده و انتظارات خفته در روحش زنده و بيدار بشوند آرزوها و ايده آل هايش فوراً عوض مى شود و ديگر به آنچه قبلا رضايت مى داد و كمال رضايت داشت رضايت نمى دهد. پس رضايت تابع سطح و ميزان آرزوست و آرزو تابع ميزان علم و اطلاع و توقّع و انتظار است.» (22)

پس از اينكه انسان كمال نهايى و هدف خود را شناخت، نوبت به شناخت وسايلى مى رسد كه مى توانند انسان را به آن كمال نهايى برسانند، يعنى شناخت وسيله قدمى است پس از شناخت هدف. بنابراين، اگر كسى بداند كه هدفش چيست، اما راه رسيدن به آن هدف را بلد نباشد يا به درستى نپيمايد باز هم از رسيدن به آن هدف عاجز خواهد ماند.

حال، سؤال اين است كه واقعاً هدف نهايى انسان چيست؟ بر اساس بينش اسلامى، هدف نهايى و كمال مطلق انسان رسيدن يا هرچه نزديك تر شدن به بى نهايت است،چون انسان طالب كمال است، آن هم كمال مطلق، يعنى بى نهايت، و چون در مجموعه هستى، بيش از يك بى نهايت وجود ندارد و آن هم وجود مقدّس حضرت احديت، پروردگار عالم و خالق هستى است، بنابراين، در واقع، انسان به دنبال خداست. در منابع اسلامى، اين هدف را به «تقرّب الى اللّه» تعبير مى كنند. پس هدف انسان اين است كه هرچه بيشتر به خداوند تبارك و تعالى نزديك شود.

چون هدف انسان تقرّب به خداست، امكانات و استعدادهايى هم كه در اختيار او قرار داده شده متناسب با اين هدف است، يعنى انسان اگر درست دقت كند و دقيقاً برنامه ريزى نمايد بايد با همين امكانات و استعدادها بتواند به هدف خود برسد. بنابراين، عقل چنين حكم مى كند كه براى پرهيز از اشتباه، در تشخيص كمال نهايى و همچنين براى پرهيز از انتخاب وسايل نادرست، براى رسيدن به اين هدف، سراغ كسى برويم كه خود او انسان، جهان، هدف ها، وسايل، استعدادها و توانايى هاى انسان را آفريده و دقيقاً بر آفريده خود آگاه است. اگر چنين كرديم آنگاه ضمانتى براى شناخت صحيح هدف و شناخت صحيح وسيله متناسب با آن را پيدا كرده ايم.

منطقاً كسى بهتر از همه مى تواند موجودى را بشناسد و براى او برنامه اى واقع بينانه طرّاحى كند كه خود، خالق آن موجود است و تمام واقعيات او را دقيقاً مى داند; زيرا خود او چنين واقعياتى را آفريده است.

ابزارهاى شناخت بشر

براى انسان، مى توان ابزارهاى ذيل را به عنوان ابزار شناخت معرفى كرد:

 1. حس: يكى از ابزارهاى شناخت بشر «حس» است. انسان داراى حواسى است كه با آنها مى تواند جهان پيرامون خود را بشناسد. به عبارت بهتر، در جهان پيرامون انسان، امورى وجود دارند كه با حس شناخته مى شوند و انسان همچنين حسى را دارد. مثلاً انسان مى تواند گرما و سرماى محيط اطراف خود را با حواس خود تشخيص دهد و اشياى پيرامون خود را ببيند.

 

2. عقل: يكى ديگر از ابزارهاى شناخت بشر «عقل» اوست، يعنى حتى اگر انسان فاقد حس تصور شود باز مى تواند برخى از مسائل را با عقل بفهمد. گزاره هايى كلى مثل «اجتماع نقيضين محال است»، «كل بزرگ تر از جزء خود است» از اين نوع شناخت ها هستند.

 

3. ادراك تجربى: از تركيب دو ابزار شناخت ذكر شده، انسان مى تواند به شناخت هاى ديگرى برسد كه از آن به «ادراكات تجربى» نام برده مى شود. براى رسيدن به اين ادراكات، انسان جهان پيرامون خود را با حواس تجربه مى كند و سپس نتايج اين تجربه ها را با گزاره اى كلى در هم مى آميزد و به شناخت جديدى مى رسد.

 

4. شهود: گاهى براى انسان شناخت هايى حاصل مى شود كه برخلاف موارد مزبور، با واسطه
صورت هاى ذهنى حاصل نشده است، بلكه بدون واسطه و به صورت علم حضورى محقق مى گردد كه در اصطلاح، به اين شناخت ها «ادراكات شهودى» مى گويند.

 

5. وحى: آخرين چيزى كه به عنوان ابزار شناخت براى بشر نام برده مى شود «وحى» است; يعنى بعضى انسان ها مى توانند برخى از واقعيت هاى جهان را با وحى بفهمد; يعنى امورى در جهان هستى وجود دارد كه وسيله شناخت آن فقط وحى است.

 روشن است كه همه انسان ها در استفاده كردن از اين ابزارها يكسان نيستند و هر كس نسبت به توانايى هايى كه دارد، مى تواند از ابزارهايى در همان سطح استفاده كند، مثلاً ادراك حسى براى كسى حاصل مى شود كه واجد حس مربوط به آن باشد. بنابراين، انسان نابينا توانايى ديدن و استفاده از اين ابزار را ندارد. پس طبيعى است كه شناختى هم از اين طريق براى او حاصل نشود. آنچه مهم است اين است كه نوع انسانى امكان استفاده از اين ابزارها را دارد. حال برخى از اين ابزارها عمومى تر و برخى خصوصى ترند. اما در مجموع، همه اين ابزارها توسط نوع انسان قابل استفاده اند.

 

بررسى ابزارهاى شناخت بشر

 الف. حس:

شناختى كه از راه حواس ظاهرى حاصل مى شود دو شرط دارد: 1. وجود ماده 2. وجود وضع خاص.

توضيح آنكه شناخت حسى فقط به ماديات تعلق مى گيرد، آن هم اگر در وضع خاصى قرار بگيرد; مثلا، اگر يك چيز مادى در مقابل چشمان ما قرار بگيرد ما مى توانيم آن را ببينيم، وگرنه به درك حسى ما درنمى آيد. پس چنين شناختى فقط مى تواند روابط بين امور مادى را، كه به تجربه حسى ما درمى آيند، تبيين كند و طبيعى است كه براى شناخت هدف نهايى و وسيله اى كه ما را به آن هدف برساند هرگز كافى نخواهد بود. البته اين شناخت براى زندگى مادى بسيار لازم و مفيد است.

ادراكات تجربى هم، كه تلفيقى است از شناخت حسى و عقلى، چون يك مقدمه آنها حسى و تجربى است، فقط امور تجربى و مادى را شامل مى شوند، چون نتيجه تابع اخص مقدّمتين است.

 شهيد مطهّرى جهان بينى علمى را، كه از طريق همين ابزار حاصل شده است، چنين نقد مى كند: مزاياى شناخت علمى دقت، جزئى نگرى و تفصيل و مشخص بودن است و چون قوانين حاكم بر يك موجود خاص را به دست مى دهد، راه تسلط و تصرف بشر در آن موجود را به او مى نماياند و از اين راه، صنعت و فن را به وجود مى آورد.

اما شناخت علمى محدوديت هاى خاص خود را نيز دارد. مثلاً دايره اش محدود است و از حدود موضوع خاص تجاوز نمى كند. بدين روى، از ارائه چهره كل جهان ناتوان است و به اساسى ترين سؤالات بشر پاسخ نمى دهد، سؤالاتى مثل اينكه جهان از كجا آمده است و به كجا مى رود؟ ما در چه نقطه و چه موضعى از جهان هستيم؟ آيا بر جهان سنت هاى ضرورى و لايتغير حاكم است؟ آيا جهان تقسيم مى شود به دو بخش مادى و غير مادى؟ آيا جهان هدايت شده است يا كور و بى هدف؟ آيا پس از اين زندگى فانى، زندگى جاويدى وجود دارد يا نه؟

علاوه بر آن، شناخت علمى، حتى در همان حدودى كه ارائه مى نمايد، وضع متزلزل و ناپايدارى دارد و اين يعنى: موقت بودن ارزش قوانين علمى از لحاظ نظرى. نارسايى ديگر اين است كه شناخت علمى الهام بخش نيست. (23)

بنابراين، شناخت علمى، اعم از حس و ادراك حسى و تجربى، با وجود تمام امتيازاتى كه دارد، نمى تواند تمام حقايق عالم را به انسان بشناساند.

 

ب. عقل:

شناخت هاى عقلى، كه به «ادراكات عقلى» هم معروفند، شناخت هايى كلى هستند كه به لحاظ كمّيت، تعداد اين ادراكات زياد نيست. اين ادراكات از بديهيات اوليه هستند و يا به نحوى به آنها برمى گردند و مى توانند مسائلى مثل وجود خدا را اثبات كنند. همچنين مشخص است كه اين ادراكات نمى توانند همه زندگى بشر را پوشش دهند و براى تمام جزئيات زندگى او برنامه خاصى پيشنهاد كنند. البته جزئيات زندگى بشر نبايد با اين كليات عقلى تعارض داشته باشد، ولى اين مطلب غير از آن است كه بگوييم: ادراكات عقلى براى بشر و تعيين سعادت او كافى هستند. بنابراين، نه حس و نه عقل هيچ كدام توان تبيين روابط غيرمادى و ماورايى را ندارند و نمى توانند روابط حاكم بر حوزه اخروى زندگى بشر را بيان كنند.

در اين باره هم شهيد مطهّرى چنين مى فرمايد:«جهان شناسى فلسفى هرچند دقت و مشخص بودن جهان بينى علمى را ندارد، در عوض، از آن نظر كه متّكى به يك سلسله اصول است و آن اصول اولاً بديهى هستند و از ارزش نظرى مطلق برخوردارند و ثانياً، عام و دربرگيرنده اند و ـ به اصطلاح ـ از احكام موجود بما هو موجودند; ثالثاً، ثابت و غيرقابل تغييرند، طبعاً اقناع كننده ذهن و قابل اعتماد و دربرگيرنده و نامحدود است.

جهان شناسى فلسفى بر عكس جهان شناسى علمى، كه مانند نورافكنى در يك ظلمت يلدايى است، مانند نور سپيده دم است كه فراگيرنده است و كران تا كران را مى گيرد. جهان شناسى فلسفى پاسخ گويى به همه آن مسائلى است كه جهان را در كل خود مشخص مى كند، قيافه و چهره جهان را مى نماياند. جهان شناسى علمى و جهان شناسى فلسفى هر دو مقدّمه عمل است، ولى به دو صورت مختلف. جهان بينى علمى به اين صورت مقدّمه عمل است كه به انسان قدرت و توانايى مى بخشد كه در طبيعت تصرف نمايد و آن را در جهت دلخواه خود به خدمت بگيرد، اما جهان بينى فلسفى به اين صورت مؤثر در عمل است كه نگرش او را به هستى شكل خاص مى بخشد، به او ايده مى دهد يا ايده او را از او مى گيرد، طرز برخورد و عكس العمل او را در برابر جهان تحت تأثير قرار مى دهد، موضع او را در برابر جهان و جامعه معيّن مى كند، به حيات و زندگى اش معناى خاص مى دهد و يا بكلى، آن را بى معنا مى سازد و خود او را به پوچى و هيچى مى كشاند.» (24)

 

ج. شهود:

شهود نيز چنين امكانى را ندارد كه بتواند مجموعه زندگى بشر، اعم از دنيا و آخرت، را كشف و تبيين كند، زيرا بسيار محدود است و صرفاً براى برخى از انسان ها حاصل مى شود و آن هم به گونه اى است كه براى ديگران قابل تعريف و بيان نيست. علاوه بر آن، احتمال خطا در آن وجود دارد و چنين نيست كه هميشه كشف و شهود، واقعى و مطابق با واقع باشد. (25)

ديگر اينكه حتى اگر برخى شهودات واقعى و صادق باشند باز هم شهوداتْ همه آن چيزى را كه انسان ها نياز دارند بيان نمى كنند و در مورد بسيارى از جزئيات و حتى كليات زندگى بشر كشف و شهودى حاصل نشده است. نكته ديگر اينكه بسيارى از كشف و شهودهاى نقل شده در اثر شناخت هدف نهايى و وسيله رسيدن به آن هدف حاصل شده است و در واقع، نتيجه شناخت است و ما به دنبال وسيله اى هستيم كه توسط آن، هدف نهايى خود را بشناسيم.

 

د. وحى:

با توجه به مطالبى كه بيان شد، چنين نتيجه مى گيريم كه هيچ يك از ابزارهاى شناخت بشر مستقلا توان شناسايى هدف نهايى انسان (هدف انسان بما هو انسان) را ندارند. بنابراين، براى شناخت اين هدف بايد دست به دامن وسيله ديگرى شد. حال كه انسان مستقلا توان شناخت خود و هدف خود را ندارد بايد براى تحصيل چنين شناختى از كسى كمك بگيرد كه داراى اين شناخت است.

حال سؤال اين است كه چه كسى اين شناخت را در اختيار دارد؟ قطعاً اين شناخت كامل فقط در اختيار كسى است كه انسان را خلق كرده، جهان را آفريده و از انسان خواسته است به دنبال سعادت باشد و آن كسى نيست جز خالق هستى و خداوند تبارك و تعالى كه هم به تمام جزئيات انسان آگاه است و هم به هدف او و مسير رسيدن به آن هدف.

شهيد مطهّرى مى فرمايد:«همه آن خصايص و خصلت ها كه لازمه يك جهان بينى خوب است، در جهان بينى توحيدى جمع است. تنها جهان بينى توحيدى است كه مى تواند همه آن خصايص را داشته باشد.

جهان بينى توحيدى با نيروى منطق و علم و استدلال حمايت مى شود و به حيات و زندگى معنا و روح و هدف مى دهد، كشش و جاذبه دارد، به انسان نشاط و دل گرمى مى بخشد، هدف هايى متعالى و مقدّس عرضه مى دارد و افرادى فداكار مى سازد. جهان بينى توحيدى تنها جهان بينى اى است كه در آن تعهد و مسئوليت افراد در برابر يكديگر مفهوم و معنا پيدا مى كند; همچنان كه تنها جهان بينى اى است كه آدمى را از سقوط در درّه هولناك پوچى گرايى و هيچى ستايى نجات مى دهد. » (26)

ايشان معتقدند: تنها مكتب وحى است كه قادر است مكتبى جامع به بشر بدهد و تنها جهان بينى توحيدى است كه مى تواند ذائقه اى براى انسان بسازد كه روح مكتبش را ـ نه مشخصات و جزئيات آن را ـ در همه مسائل درك كند و ـ به اصطلاح عرفا ـ ذوق خاص در همه مسائل به انسان مى دهد. (27)

توضيح آنكه انسان ها به دليل محدوديت هايى كه دارند طبيعتاً نمى توانند در همه زمينه ها صاحب نظر شوند، اما با اتصال به دين مى توانند درباره تمام مسائل انسانى از قبيل مسائل فرهنگى، سياسى، اجتماعى، اخلاقى و اقتصادى كلياتى را درك كنند. (28)

 سؤال بعدى اين است كه سازوكار انتقال اين شناخت از سوى خدا به بندگان چيست؟ آيا خداوند به انسان ها به صورت شخصى اين شناخت را منتقل مى كند يا براى برخى از آنها بيان مى كند تا آنها به ديگران برسانند؟

پاسخ اين است كه در بين انسان ها عده اى هستند كه از سوى خداوند انتخاب مى شوند تا اين شناخت در اختيار آنها قرار گيرد و آنها هم در اختيار ديگران قرار دهند. سازوكارى كه خداوند اين شناخت را بدان وسيله در اختيار برخى از انسان ها قرار مى دهد «وحى» است. گرچه ما شناخت دقيقى از ماهيت وحى نداريم، اما همين قدر مى دانيم كه از اين طريق، براى بشر شناختى حاصل مى شود كه قطعى و ضرورى و در عين حال، براى سعادت او كافى است.

تا اينجا معلوم شد كه اين شناخت براى برخى از انسان ها ـ كه همان انبيا هستند ـ حاصل مى شود، اما اينكه چگونه بايد اين شناخت براى ديگر انسان ها پيدا شود و براى آنها حجت باشد بايد با تكمله اى بيان شود:

براى انتقال اين شناخت از پيامبران به ديگران از مسير «تعبّد» استفاده مى شود. تعبد خود از طريق عقل و معارف بشرى قابل استناد و حجّيت و قابل اثبات است. تعبد جنبه ثانوى دارد و بر اساس شناخت قبلى «منبع قابل اعتماد» و از راه خبر دادن «مخبر صادق» حاصل مى شود. عقل هم مى پذيرد كه اگر انسان ها به منبع قابل اعتمادى دسترسى پيدا كردند و از آن منبع اطلاعاتى در اختيار ايشان قرار گرفت، به آن اطلاعات اعتماد كنند و آن را بپذيرند. نشانه عقلانى بودن آن همين است كه تمام انسان ها در زندگى خود، به چنين روشى عمل مى كنند و ديگران را هم به آن توصيه مى كنند.

بنابراين، انسان ها براى شناخت خود، شناخت هدف نهايى انسان و همچنين شناخت مسير و برنامه اى كه براساس آن مى توان از اين مسير به آن هدف رسيد هيچ چاره اى ندارند جز اينكه دست به دامن «وحى» شوند و از آن طريق به اين شناخت دست پيدا كنند.

قرآن نيز رسالت خود را چنين معرفى مى كند و مى فرمايد: «كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ؛ (ابراهيم، آيه 1) رسالت قرآن عبارت از هدايت ابناى بشر و راهنمايى آنها براى خروج از تاريكى ها به سوى نور است. بدون شك، يكى از مصاديق اين تاريكى ها، جهالت ها و نادانى هاست و قرآن بشر را از اين ظلمات به روشنايى علم مى برد. اما اگر ظلمت ها تنها در نادانى ها خلاصه مى شد، فلاسفه هم مى توانستند اين مهم را به انجام برسانند; ولى ظلمت هاى ديگرى وجود دارند كه به مراتب خطرناك تر از ظلمت نادانى اند و مبارزه با آنها از عهده علم خارج است. (29)

اين نشان دهنده آن است كه وحى بر اساس نيازى است كه نوع بشر به هدايت الهى دارد، كه از يك سو، بشر را به سوى مقصودى كه ماوراى افق محسوسات و ماديات است و خواه ناخواه گذرگاه بشر خواهد بود راه مى نمايد، و از سوى ديگر، نياز بشر را در زندگى اجتماعى، كه همواره نيازمند قانونى است كه تضمين الهى داشته باشد، برمى آورد. (30) پس نبوّت معلول نياز بشر به پيام الهى است. (31)

بنابراين، برخى شناخت ها هستند كه فقط بايد از سوى وحى به دست آيند و اگر وحى كنار زده شود هيچ چيز ديگرى توان ارائه اين شناخت را ندارد و وحى هم به همين دليل، بر بشر نازل شده است.

با اين بيان، نياز بشر به دين اثبات مى شود و علاوه بر آن مشخص مى گردد كه اين نيازمندى موقّت نيست، بلكه دايمى و هميشگى است و هيچ گاه انسان نمى تواند به وسيله اى غير از وحى دست رسى پيدا كند كه كاملا جايگزين وحى شود و بتواند انسان را از نياز به دين و نياز به وحى برهاند.

 

نتيجه گيرى

 در اين نوشتار، سعى شد نياز انسان به دين با بيانى روشن و با استفاده از آثار شهيد مطهّرى اثبات و تبيين شود. منظور از «دين» همان آموزه هاى وحيانى يا خود وحى است كه از سوى خداوند براى هدايت بشر فرستاده مى شود.

 نياز بشر به دين وقتى اثبات مى شود كه از انسان و جهان و دين تعريف صحيحى ارائه شود. بنابراين، در قدم اول، انسان تعريف شد و ابعاد گوناگون او بيان گرديد و سعادت او در سعادت مجموعه ابعاد وجودى او دانسته شد و در قدم دوم، جهان شناسى او مشخص گرديد و براى جهان نيز دو بعد دنيوى و اخروى ذكر شد كه بعد اخروى جاويد و هميشگى است.

با اين مقدّمات، مشخص شد كه انسان به دنبال سعادت ابدى خود است و براى رسيدن به سعادت، بايد اولاً خود آن سعادت و ثانياً، راهى كه انسان را به سعادت مى رساند، بشناسد. اما انسان به صورت مستقل، چنين توانايى را ندارد، زيرا ابزارهاى شناخت او بسيار محدودتر از آن هستند كه اين شناسايى را انجام دهند. فقط تنها وسيله اى كه ممكن است بتواند دقيقاً سعادت انسان را مشخص كند و راه رسيدن به آن را بيان نمايد وحى است، زيرا وحى بيانى است از واقعيت هستى و واقعيت هستى را كسى دقيق تر و بهتر از ديگران مى داند كه آن را خلق نموده است.

بنابراين، براى شناخت واقعيت انسان، سعادت او و راهى كه انسان را به سعادت ابدى مى رساند هيچ راهى جز توسل به وحى وجود ندارد و ابزارهاى شناخت بشر ذاتاً توانايى شناسايى ابعاد وجودى انسان، سعادت او و راهى را كه منجر به سعادت او مى شود، ندارند. با اين بيان، اثبات مى شود كه انسان هيچ گاه نمى تواند از دين و راهنمايى هاى آن بى نياز باشد.

پى نوشت ها:

1ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تحقيق على اكبر غفّارى، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 ق، ج 1، باب «وجوب تحصيل علم»، ح 4

2ـ مرتضى مطهّرى، ختم نبوّت، چ ششم، تهران، صدرا، 1370، ص 7

3ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1416، ج 4، ص 460

4ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه محمّدتقى مصباح، چ پنجم، قم، بنياد علمى و فكرى علّامه طباطبائى، 1370، ج 2، ص 483

 5ـ اينكه چگونه مى توان از هست ها به بايدها رسيد، نكته اى است كه اينك مجال پرداختن به آن نيست، اما براى مطالعه در اين زمينه، مى توانيد ر.ك. محمّدتقى مصباح، فلسفه اخلاق. در اين كتاب، ايشان رابطه هست ها و بايدها را از نوع ضرورت بالقياس الى الغير مى دانند.

6ـ مرتضى مطهّرى، آشنايى با قرآن، چ پنجم، تهران، صدرا، 1370، ج 1 و 2، ص 34 / همو، مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، چ هشتم، تهران، صدرا، 1373، ج 4، ص 112

7ـ مرتضى مطهّرى، حكمت ها و اندرزها، چ سوم، تهران، صدرا، 1372، ص 17

8ـ ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، تحقيق على اكبر غفّارى، چ دوم، قم، اسلامى، 1363

9ـ مرتضى مطهّرى، مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، ج 6، ص 29ـ31

10ـ سوره بقره، آيه 30

11ـ تمام اسماء را به آدم آموخت. (سوره بقره،‌آيه 31)

12ـ سوره اعراف، آيه 172

13ـ سجده، آيات 9-7

14ـ احزاب،‌آيه 72

15ـ اسراء، آيه 70

16ـ شمس،‌آيات 8 و 9

17ـ رعد، آيه 28

18ـ فجر، آيه 28

19ـ براى مطالعه بيشتر، ر.ك. مرتضى مطهّرى، مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، ج 4، ص 7ـ12

20ـ همان، ج 1، ص 56

21ـ براى مطالعه بيشتر، ر.ك. همان، ج 3، ص 107ـ115

22ـ مرتضى مطهّرى، مقالات فلسفى، تهران، حكمت، 1366، ج 2، ص 75

23ـ مرتضى مطهّرى، شش مقاله (جهان بينى الهى و جهان بينى مادى)، چ چهارم، تهران، صدرا، 1368، ص 275ـ282 / ، آشنايى با قرآن، ج 4، ص 185

24ـ مرتضى مطهّرى، شش مقاله (جهان بينى الهى و جهان بينى مادى)، ص 283ـ284

25ـ گاهى واقعاً خود مكاشفه شيطانى است نه تفسير آن، مثلا عرفا مى گويند گاهى انسان تصورات خود را شهود مى كند ولى فكر مى كند حقيقت عالم را شهود كرده است.

26ـ مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، ج 2، ص 16ـ17

27ـ استاد مطهّرى و روشنفكران، تهران، صدرا، 1372، ص 41ـ42

28ـ ر.ك. مرتضى مطهّرى، مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، ج 1، ص 65

29ـ ، آشنايى با قرآن، ج 1و2، ص 33

30ـ ، مقدّمه اى بر جهان بينى اسلامى، ج 3، ص 8

31ـ، ختم نبوّت، ص 7 / ، اسلام و مقتضيات زمان، چ چهارم، تهران، صدرا، 1373، ج 1، ص 364ـ368/، تكامل اجتماعى انسان به ضميمه هدف زندگى، چ هفتم، تهران، صدرا، 1372، ص 71

 

حجت الاسلام محمد رضا مباركي زاده ؛‌ رئيس اداره تبليغات اسلامي شميرانات

 

يكشنبه 12 آذر 1391 - 12:37


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری