يكشنبه 26 آذر 1396 - 23:9
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

قله فرياد

 

قله فرياد / براساس زندگي سردار شهيد ذبيح الله عاصي زاده- قصه فرماندهان 24

نويسنده : محمدعلي آقاميرزايي

چاپ و شمارگان : اول 90 / 10000 نسخه

ناشر : سوره مهر

 

براده هاي خورشيد ، نورائمه ، خادم کوچک، ماجراي آن عکس ، سگ ديده بان ، مهرتاييد ، ناجي ، پيشاني قله 290 گلدسته هاي ضدانقلاب  و همچنين خورشيد در خون عناوين اصلي کتاب حاضر را تشکيل مي دهند . ناشر درباره مجموعه قصه فرماندهان بيان مي کند که از اين مجموعه تاکنون بيش از يک و نيم ميليون نسخه به فروش رفته است . ناشر در ادامه مي افزايد وقتي مي خواهيم از سرزميني بهتر بدانيم بايد قصه زندگي آدم هايش را بخوانيم . اگرچه مي دانيم ورق ورق تاريخ شرح حماسه هاي مردم اين سرزمين است ، اما شايد هيچ دوراني را مثل سالهاي دفاع مقدس تجربه نکرده باشند  انگار در اين سالها فرماندهان به تنها چيزي که فکرنمي کردند پاداش هاي دنيوي بود .  نه مدالي به سينه داشتند و نه حرف هاي عجيب و غريب مي زدند . باورکردني نيست که گاه تا آخرين لحظات زندگي براي عده اي ناشناس باقي  مي ماندند . انتشارات سوره مهر در پايان بيان مي کند که قصه فرماندهان قصه واقعي مردان پارسا و شجاع اين سرزمين است .

در بخش « سگ ديده بان » مي خوانيم :

عباس جلوتر حرکت کرد و بقيه بي حرف و سوال پشت سرش راه افتادند . تند و بي وقفه راه چندساعته را در يک ساعت طي کردند. چنان جلو مي رفت و توي تاريکي مسير را پيدا مي کرد که براي ديگران مسلم شد که او بارها و بارها اين راه پيموده است .جايي که تپه ماهورها بيشتر شد ، عباس پا کند کرد و آرام به اطراف نگريست کمي جلوتر ، يک دفعه سگي جلو پريد و شروع کرد به پارس کردن . عباس نشست روي زمين و با دست اشاره کرده که همه بنشينند . همه نيروهاي اطلاعاتي مي دانستند سگ ها نزديک سنگر کمين جمع مي شوند . ته مانده غذاي سربازان سگ ها را به سنگر نزديک مي‌کرد . چندبار بلند شدند اما سگ ، با صداي واق واق خود ، آنها را مجبور به نشستن کرد . منتظر بود آنها بلند شوند تا پارس کردن را آغاز کند .

نشستن در اين وضعيت روي دو پا ، همه شان را خسته کرده بود . نمي توانستند بلند شوند . جواد خنده اش گرفت ؛ يک سگ اينطور زمين گيرشان کرده بود. پاي خود را تکان داد و دراز کرد که يک دفعه صداي خفيفي بلند شد و نوري مثل درخشش فشفشه ، زير پوتين او شعله کشيد . عباس به سرعت برگشت و آرام به همه دستور داد بي حرکت بمانند. به آرامي گفت : « اينجا ميدان مين است . تکان نخوريد ... تخريب چي ... »

تخريب چي پامرغي جلو آمد . کنار جواد زانو زد و روي خاک و با نوک سرنيزه ، ميني را که فقط چاشني آن عمل کرده بود  از کار انداخت . بعد آهسته اطراف را نگاه کرد و با سرنيزه راهي گشود تا بقيه دنبالش از ميدان مين بيرون آيند . بيست متري توي ميدان مين رفتند و معجزه آسا جان به در بردند . جواد گفت : « اين سگ جانمان را نجات داد . »

به فرمان عباس همه عقب کشيدند و از ميدان مين بيرون آمدند . به سنگري متروک رسيدند که به ميدان مين اشراف داشت . عباس توي سنگر را وارسي کرد و رو به جواد گفت : « به لطف اين سگ ميدان مين را پيدا کرديم . تو با مهدي از توي سنگر هواي اينجا را داشته باشيد . مطمئنم سنگرهاي کمين همين اطراف هست . اگر آنها را پيدا کنيم ، قفل اين محور باز مي شود . تا فردا شب بمانيد و همه تحرکاتشان را زير نظر بگيريد .» با اطمينان و محکم حرف مي زد . جواد مي‌دانست عباس بدون حساب حرف نمي زند . همه نيروهاي اطلاعات عمليات به تدبير او ايمان داشتند . حتي بچه هاي ديگر او را کليد محورهاي سخت مي دانستد . جيره هاي خشک را براي آن دو گذاشتند و برگشتند .

تا صبح ، نگهباني دادند ولي خبري نشد . کوچک ترين تحرکي ديده نمي شد . آفتاب پهن شد توي تپه ماهورها . باد روي ميدان مين تنوره مي کشيد و خس و خاشاک را با خود از اين سو به آنسو مي برد . با دوربين مي شد سنگرهاي انفرادي و اجتماع عراقي ها را ديد .ولي انگار متروکه بود و مدت ها کسي از آنها استفاده نمي کرد . مهدي گفت : « انگار عاصي زاده اينبار اشتباه کرده .  اينجا متروکه است . ميدان مين و سنگرها مال گذشته است . »

قله فرياد / براساس زندگي سردار شهيد ذبيح الله عاصي زاده- قصه فرماندهان 24 در چاپ نخست خود به قلم محمدعلي آقاميرزايي به قيمت 1500 تومان توسط انتشارات سوره‌مهر انتشار يافته است .

 

 

 

سه‌شنبه 23 آبان 1391 - 9:33


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری