پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 22:9
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ياسر حمزه لوي

 

آيا اکنون نوبت فلسفه است؟

 

با سيري در کتاب « در آمدي بر فلسفه»

زندگي آنقدرها طولاني نيست که براي هر کاري وقت کافي داشته باشيم و آنقدر کوتاه نيست که براي انجام آنها بدون هدف زندگي کنيم. فلسفه جنبشي فکري فراي حقايق روزمره و در پي حقيقت زندگي است. نبايد تصور شود بدون آن خلقتي صورت مي گرفت، چرا که جهان براي امري مهم اينگونه شکل گرفته است. و انسان رها در سرنوشت خود به دنبال راهيست که او را به انتهاي شيرين زندگي برساند، و انسان غربي در جستجوي پلي ميان آنچه که اکنون و گذشته بوده و به سوي آينده ي نا معلوم در حرکت است، مي باشد. زماني که ندايي از مردي بر آيد، همه ي نظرها به سوي اوست چرا که مردم اميد دارند هميشه راهي براي رستگاري وجود داشته است. مادامي که نگاه انسان غربي به اميدانسان ديگريست که راهنماي او در اين دستگاه باشد نبايد تعجب کرد اين همه کوره راه بي بازگشت راه!

کتاب در آمدي بر فلسفه پاسخ گويي هيچ سوالي نيست که اکنون در پي آن باشيم و ادعاي چنين سوالي نيست که اکنون در پي آن باشيم و ادعاي چنين سخني را هم ندارد. « در آمدي بر فلسفه » بيشتر روشهاي شناخت و تفکيک فلسفه ها را بيان مي کند و نمايندگان آنها را معرفي خواهد کرد. بايد ديد اين کار تا چه حد مؤثر خواهد بود؟

اثر مورد بررسي که به قلم ادوارد گريج تأليف شده و در ايران توسط ابوالفضل حقيري قزويني ترجمه شده است. نويسنده که خود استاد فلسفه ي دانشگاه کمبريج و عضو ارشد ويرايشگران دايره المعارف فلسفه ي راتلج مي باشد. اثر ي را مورد نگارش قرار داده که با مطالعه ي آن مخاطب، آشنايي با آنچه که به زعم او فلسفه است را مورد نظر قرار مي دهد در مقدمه ي کتاب نويسنده بنا بر اقامه ي دلايلي که مطرح مي کند اهميت مطالعه ي فلسفه يا بهتر بگوييم داشتن فلسفه را مي خواهد متذکر شود و در اين امر به سوي نکاتي مخاطب را رهنمون مي سازد که لازم است در مورد برخي از آنان توضيحاتي آورده شود.

در بحث ابتدايي کتاب مي خوانيم: ( تمام ما فيلسوفيم زيرا ارزش هايي داريم که بر اساس آنها زندگي مي کنيم . ) به بيان ديگر نويسنده مي خواهد توضيح دهد هر ارزشي داراي نوعي فلسفه است بايد در مورد همين کلمه ي (هر ارزشي) توضيح کاملي وجود داشته باشد. ارزش ها مي توانند غير اخلاقي نيز باشند ولي چون قانون کلي نويسنده اين است که هر ارزشي داراي فلسفه ايست، پس ارزش هاي نا صواب و غير اخلاقي هم داراي فلسفه ي غير اخلاقي هستند. پس در ابتدا بايد فلسفه را بر دو بخش اصلي و مهم تقسيم کنيم، فلسفه ي خوب و مفيد، فلسفه ي بد و غير مفيد.

حال بايد پرسيد خوب و مفيد براي چه کسي يا کساني؟ پاسخ روشن است چنان که در کتاب آمده فلسفه باي زندگيست و مردم احتياج دارند که فلسفه را به کار بگيرند، پس قرارداد ضمني ما اين است که در مطالعه کتاب به دنبال اين نوع فلسفه برويم و فرض را بر اين مي گذاريم که منظور نويسنده نيز همين فلسفه است. نکته ي بعدي اين موضواست که نويسنده معتقد است  نحوهي تفکر هر شخصي سر چشمه گرفته شده از فلسفه اي است که او به آن معتقد است. و بايد در زندگي به کار ببندد، شيوه ي تفکر هر کسي اساسا به فلسفه ي او وابسطه است.

منطقي به نظر مي آيد وليکن اينکه نويسنده مي گويد نحوه ي تفکر جمعي اوضاع را براي همه تغيير مي دهد مبحثي است که بايد بيشتر در خصوص آن محتاط بود. اين کوچک نبودن فلسفه را شامل مي شود اصولا کليت جامع فلسفه احتياجي به اثبات ندارد ولي نويسنده بر آن بوده که کلي گرايي فلسفه را ثابت کند. و در ادامه مي خواهد بر اين امر استوار باشد که چه چيزي براي فلسفه مهم است. کجايي و چه زماني اهميت زيادي دارد و معتقد است فلسفه اي که او در پي آن است وسيله اي براي رستگاري شود حال پاسخ به اين سوال که رستگاري از چه؟ دغدغه اي براي اوست. و پاسخ او اين جمله مي باشد: « تمام فلسفه ها از نياز به شيوه اي جامع براي زندگي و مرگ حاصل نشده اند. اما اغلب فلسفه هايي که دوام آورده اند از انگيزه هاي قوي يا باوري قويا احساس شده ظهور يافته اند.» اين جمله شايد اندکي از واقعيت يا خواسته ي بشر امروزي باشد ولي نحوه ي شکل گيري فلسفه هايي که خود نويسنده مي گويد دوام نياورده اند و از بين رفته اند چيست؟ چرا بايد فلسفه اي شکل بگيرد که از بين برود؟ اصلا بدون وجود اين دلايلي که نويسنده آنها را در دوام آوردن فلسفه هاي فوق موثر مي داند چگونه آن فلسفه هاي از بين رفته به وجود آمده اند؟ پاسخ نهايي او بايد به اين جهت باشد وليکن اصولا به اين سو حرکت نمي کند.

هدف اساسي هر فلسفه از ديدگاه گريج « براي تغيير مسير تمدن وارد مبارزه شده اند. » . اين طرز تفکر چند سوال براي مخاطب پيش مي آورد. براي تغيير مسير کدام تمدن فلسفه اي شکل گرفته است؟ اصولا تمدن ها بر پايه ي فلسفه اي مربوط به خود شکل مي گيرد و يا وام دار فلسفه هاي پيش از خود است؟ هنگامي که مي گوييم وارد مبارزه شده اند منظور بيشتر مبارزه اي ميان فلسفه هاي نو ظهور با گذشتگان است به درک مي آيد منظور نظر نويسنده همين بوده است و سوال مهم تر اينکه تغييرات حاصله چقدر دوام آورده اند يا چه نتايجي را حاصل کرده اند؟ پاسخ به اين پرسش ها را در کتاب نمي توان به طور واضح جستجو کرد يافت آن بيشتر بر بينش خواننده متکي است بايد ها و نبايد هاي آن تا حدودي مشخص است ولي طرز استفاده از آن کاملا شخصي و غير قابل جمع مي باشد.

در پاسخ به سوال ابتدايي بايد گفت تمدن هايي بوده اند که بر پايه ي تمدن قبلي شکل گرفته و اصولا با فلسفه آن ظهور و بروز کرده اند شايد بتوان گفت تمدن ها داراي فلسفه هستند وليکن بي شک اين جمله تفاوت عميقي با مطلب مورد نظر پديد آورنده دارد. نمي توان نتيجه گرفت که شکل گيري هر تمدن بايد بر اساس فلسفه اي خاص باشد، مي تواند نوع فلسفه اي را که در گذشته ميان تمدن هاي ديگر مورد استفاده بود را وام بگيرد و در طول تاريخ خود تغيير شکلي به آن داده شود.

پس اين جمله به معناي آن نيست که هر تمدني ايجاد کننده فلسفه ي خاص خود مي باشد. بايد اين دو نوع جمله را از هم متمايز دانست. چون اعتقاد به هر کدام از آنها مستلزم قبول بسياري از گزاره هاي مربوط به آن است. وارد مبارزه شدن دو فلسفه مي تواند مبارزه اي در تمامي سطوح باشد به جز تفسير جنگ هاي گذشته حتما فلسفه ها را ايجاد کننده ي اين جنگ ها مي توان دانست.

هر چند هر نوع فلسفه اي نهايتا به جنگ فيزيکي نمي انجامد ولي آغاز کننده ي هر جنگي را مي توان تضاد ميان فلسفه ها دانست. در نهايت تغييراتي که نويسنده مدعي است به وجود آمده بايد مشخص شود تا چه حد موثر بوده و تا چه حد متفاوت تر از پيش شکل گرفته است. به طور مثال در زماني که دين مسيحيت در امپراطوري بيزانس به رسميت شناخته شد و دين رسمي امپراطوري قرار گرفت گزاره هاي ديني ما قبل از آن با تغيير اندکي به شکل مسيحيت گرايش پيدا کرد و بايد گفت در بسياري موارد نوع نگرش ها تغيير کرد نه ماهيت اساسي آنها در نقاشي هاي شکل گرفته در دوران مسيحيت رسمي امپراطوري نمايش حضرت مسيح(ع) به نمادي از اشرافي گري و به مانند يک امپراطور مورد توجه قرار گرفته است.

در نقاشي هاي کليساهاي بزرگ باقي مانده از دوران ابتدايي رسميت دين مسيحيت به خوبي آشکار است که ظاهر مسيح(ع) مانند يک امپراطور و در هيئت يک پادشاه مقدس به تصوير کشيده شده است در حاليکه در سده ي ابتدايي شکل گيري مسيحيت در اروپا ظاهري که براي حضرت مسيح (ع) به تصوير کشيده شده به مانند چوپاني ساده و بدون نمادهاي امپراطور گونه بوده است حال اگر به اين اساس به نظر نويسنده نگاهي عميق تر بيفکنيم نمي توان قبول کرد که تغييرات اساسي در همه ي تمدن هاي گذشته بر اساس فلسفه ي آنها بوده است و تنها قبول اين نظريه در معدود زمان هايي مورد پذيرش است و جنبه کليت گرايانه ندارد بهتر بود نويسنده در بيان آن احتياط بيشتري مي کرد.

در جايي از کتاب اين جمله از نويسنده بسيار بحث برانگيزانه مي باشد: « فلسفه را صداي انسانيتي بدانيد که تلاش مي کند تا خود را از اين بحران رها سازد.» اين سخن هم درست است هم نادرست. درست است چون همه فلسفه ها حتي فلسفه هاي ديني هم براي رهايي انسان متدين از سرگرداني راهکارهايي را پيش رو مي گذراند. گويي همه به اين نکته ي عميقا فلسفي معتقدند که نجات انسان به راحتي و بدون برنامه ي از پيش تعيين شده ممکن نيست.

با اين همه راقم اين سطور مطمئن نيست که منظور واقعي نويسنده اين نظرگاه بوده باشد بيشتر سخن دوم نزديک به مواضح کريج است. دليل نادرستي جمله بالا اين است که انسان غربي که نويسنده او را مخاطب خود قرار داده و براي وي اين اثر را نگاشته همان انسانيست که تلاش دارد از بحران رهايي پيدا کند بحراني براي تمامي نسل هاي خود که بيشتر هويت غير ديني او سرچشمه مي گيرد و طبيعي است در پي حل اين بحران به هر سو نظر کند.

هم چنان به پيش مي رويم تا به اين نقطه نظر جالب محتوايي مي رسيم: « هر کاري که انجام مي دهيد، در دام اين کاهلانه ترين و تنبلانه ترين گفته نيفتيد که (( هرکسي حق دارد عقيده ي خود را داشته باشد. کسب حق به اين سادگي نيست.)) اما، نظر کنايه آميز جرج برکلي (1685-1753) را به ياد داشته باشيد : ( مردان اندکي مي انديشند، اما همه داراي ديدگاهي خواهند بود)). »

شايد به باور آيد که نويسنده مي خواهد بگويد و يا دست کم مي خواهد مخاطب را متوجه سازد که داشتن ديدگاه به خودي خود مردود است و با تکيه به نظرات نويسنده در اين بخش مي توان نتيجه گرفت منظور نظر نويسنده اين نيست که ديدگاه هاي خوانندگان اهميت ندارد بلکه بيشتر اهميت دادن به کسب نظر کسانيکه که مي خواهد در خصوص مطلبي ديدگاهي را مطرح کنند انديشه اي را در قالب آن جاي دهند.

بيش از همه بايد گفت چيزي که از جمله نويسنده و نقل و قول آورده شده در متن به آن تاکيد مي کنند که هر انديشه اي صاحب ديدگاهي مي شود وليکن هر ديدگاهي در ادامه يک انديشه نيست در حقيقت ديدگاهي متفاوت مي توانند پس زمينه اي از انديشه ي عمق را به همراه نداشته باشد و صرفا ديدگاهي سطحي به چشم آيد اينگونه انسان ها در اطراف ما بسيار ديده مي شوند به اين همه انديشمندان هر عرصه اي حتما داراي ديدگاه هستند.

در قسمتي از متن که سخنان سقراط و کريتو آورده شده نظراتي از سقراط چنان بيان مي شود که قابل دفاع نيست و توضيحات نويسنده عموما ناقص است. تنها نکته اي که مي توان به آن توجه داشت نحوه نگرش مردم يونان باستان به دولت است که در جمله اي از متن پيداست ( شايد بهتر باشد که آن را تعهد به سپاس گذاري بدانيم يا احترامي که مخلوقي مديون خالق خود است يا هر دو. محتوي اين بند آن است که دولت آتن، که با پدر مقايسه مي شود، سقراط را به آنچه هست تبديل کرده است. و او از روشي که دولت اين کار را انجام داده ناخورسند نيست. بنابر اين به خواسته هاي آن مقيد است و اين تصور که ممکن است وي حق انتقام عليه آن را داشته باشد، مضحک است.) به جزء اين مطلب و باور به آن چيز ديگري در دسترس خواننده نيست تا نظرات سقراط را بنا بر منطق مورد بررسي قرار دهد.

يکي از سوالات مهم نويسنده اين است: چرا مولفان چنين حکمي داده اند؟ جواب اين سوال چندان واضح نيست ولي با اتکا به نظرات نويسنده مي توان دو نتيجه گرفت. در اين خلال اهميت دو عنصر بيشتر از بقيه عناصر است. نخست دلايل مولفان و سپس انگيزه هاي آنها در هر دو عنصر ارتباط بسيار تنگاتنگي با يکديگر وجود دارد که در نگاه نخست تفکيک آنها از يکديگر مشکل است. دلايل و انگيزه ها براي ابراز يک حکم نقطه اي حساس مي باشد. قرارداد هاي موجود ميان فرهنگ ها جهان مثال خوبي براي آن مي باشد جملات به هم پيوسته و يکسان در زبان هاي مختلف داراي معاني يکسان هستند شايد هم شکل ظاهري آنها نيز اين چنين باشد، تنها مطلبي که نويسنده به آن اشاره کرده قالب جملات و معاني متوسل به آن را نمي توان در بخش بندي مورد نظر او قرار داد، وليکن بيشتر توجه مخاطب بايد به سوي اين مطلب جلب شود.

خوانش ما براي مقاصد خود و به وجود آورنده ي معاني کلمات است حق مطلب نيز همين است. هدف فلسفه و مقايسه آن با اين مثال جان کلامي است که ادوارد گريج مي خواهد به آن اشاره کند نهايتا اين نحوه پاسخ به نياز هاي انساني به سوي هدف نهايي او حرکت مي کند. نتيجه حاصل از سخنان نويسنده که پس ار حذف پيچ و تاب جملات او مورد فهم واقع مي شود اين است که باورهاي ما به کلمات و اخلاقيات ما شکل مي دهد که فلسفه دروني هر فرد به باورهاي او شکل مي دهد و در نتيجه اين فلسفه اي است که مسئول رفتار و کردار ما است همچنين که معاني هستند که به کلمات جان مي بخشند اما تشخيص خوب يا بد کردارهاي انساني يا بهتر بگوييم تميز دادن بين خوب و بد در هر فرهنگي متفاوت مي تواند باشد اگر منشا همه انسان ها را در رفتار انساني آنها جستجو کنيم پس با تفاوت هاي بسياري رو در رو هستيم همان گونه که نويسنده معتقد است : ( اگر شما فکر کنيد تنها چيزي که به خودي خود خوب است، لذت است بسيار متفاوت از کسي زندگي خواهيد کرد که فکر مي کند تنها چيزي که به خودي خود خوب است معرفت است.)

اگر بيشتر به جمله گفته شده دقت کنيم چه چيزي بيشتر از همه مورد توجه واقع مي شود؟ لذت مي تواند جزئي از هدف باشد حتي معرفت. در واقع لذت بخش بودن به صورتي کاملا عميق مي تواند جزئي از هر عمل قرار گيرد اهميت آن بيشتر به شخص مورد نظر باز مي گردد. کتابي در آمدي بر فلسفه بيش از هر چيز نظرات نويسنده در مورد چگونگي فلسفه خواندن را بيان مي کند. اثر به عنوان يک رهنماي فلسفه و نه خود فلسفه به چيستي آن مي پردازد. هر چند بايد متذکر شد که چيستي فلسفه خود امري است که به باور مخاطب متوسل است.

تنها ادعايي که بايد پذيرفت آن است که اثر به مقدار زيادي قدرت تحليل گرايانه نويسنده را در خصوص ديدگاه هايي در فلسفه دارا است. به هر حا اين اثر نمي تواند به ما بگويد که فلسفه چيست و چگونه به وجود آمده است؟ تنها انتظاري که بايد از آن داشت اين است که از سخنان نويسنده ي آن استفاده کرده و بدانيم فلسفه همان چيزي است که به دنبال آن خواهيم رفت حتي اگر خود نيز از آن بگريزيم.

 

 

چهارشنبه 17 آبان 1391 - 10:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری