شنبه 3 تير 1396 - 8:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

فرهنگ متين

 

صرف ادبيت متن، ادبيات نيست

 

گفتگو با عليرضا کمره­اي

خاطره نويسي در ايران پس از انقلاب اسلامي رونق گرفت. کساني که به هر ترتيب از هر سو با انقلاب درگير بودند و در آن شرکت داشتند دست به قلم بودند. جنگ شروع شد و وقتي رو به پايان گذاشت لزوم خاطره نويسي دوباره احيا شد از اين رو مي­توان انقلاب و جنگ را دو عامل تاريخي بسيار مهم در خاطره نويسي جديد برشمرد. اين کار از مدت­ها پيش خاصه در غرب رواج داشت. اما در ايران به دلايل فرهنگي بيشتر تذکره نويسي باب بود و کمتر کسي به نقل از خودش مي­پرداخت. خاطره نويسي جنگ از جهاتي بسيار متمايز بوده و هست. اول از اين باب که به هر حال ژانري به راه افتاد و رونق گرفت ديگر از اين لحاظ که کساني در کوران جنگ درگير ماجراهاي هيجان انگيز شدند که اساساً جايگاه طبقاتي ويژه­اي نداشتند آنها در قشرهاي ممتازي نيز به سر نمي­بردند. افرادي که نه زاده شاه و وزير بودند و نه دانشمند و نويسنده درگير وقايعي شدند که در حقيقت مهم به شمار مي­رفتند. کل اين ماجرا يعني درگيري انسان­هائي که نه به جهات اجتماعي بلکه فقط از نقطه نظر قدرت شخصي وارد ماجراجوئي شده بودند. بر خاطره نويسي اثر گذاشت. مسئله بعدي موفقيت خاص و خاطره ساز بود. فرهنگ ما مدح خويش است در حاليکه خاطره نويسي مربوط به نقل مطالبي مي­شود که گويا گوينده در فراز و نشيب آن حضوري قهرمانانه داشته است. از اين رو خاطره، گوئي که نوعي رعنائي است و به بسط نفسانيت منجر مي­شود. از اين رو اغلب ايرانيان غالباً تذکري به زندگي ديگران مي­زنند و خجول پنهان مي­ شدند اما جنگ هشت ساله موقعيت خاصي داشت در اين وضعيت ويژه کساني مهمترين اقدامات را صورت دادند که نفس و نفسانيت را تا حدودي زيادي کنار زده بودند. لذا نقل خاطره نه بسط نفس، بلکه بيشتر شرح وقتي است که نفس فرد مرده بود.

عليرضا کمره­اي نويسنده و خاطره نويس جنگ مهمان امروز گفتگوي ويژه­ي ما است تا در اين راستا بتواند فضاي مخلوط شده خاطره نويسي و داستان گوئي و اهميت اين ژانر ادبي را بيش از پيش براي مخاطبان ما بازگو کند:

- شما منبع مدوني پيرامون خاطره نويسي تنظيم کرده­ايد يکي از نکاتي که ضروري است به آن توجه شود انگيزه­هاي پرداختن به اين موضوعات است وقتي در ادبيات داستاني وارد بحث­هاي نظري مي­شويم مخاطبين ما کم مي­شوند و تضميني هم نيست که نوع ادبياتي که بيرون، نوشته و خوانده مي­شود خود را با مباحث ادبي نظري تنظيم کند معمولاً در کشور ما اينگونه است که عده­اي بحث نظري مي­کنند عده­اي هم مي­نويسند و معمولاً رابطه ميان نويسنده و خواننده رابطه­اي است که يکديگر را مي­فهمند ضرورت پرداختن به اين مباحث نظري کجاست؟

شما اشاره به يک نکته آسيب شناسانه کرديد که محققان و پژوهشگران کار خودشان را مي­کنند و خلاقان آثار هم کار خودشان را و هر دو طيف هم مخاطبان خاص خودشان را دارند بي آنکه رابطه­اي وجود داشته باشد اينجا حلقه مفقوده بحث آموزش و پژوهش نقد است که بايد واسط ميان مباحث نظري و عملي باشد. به اين معنا که مشکلاتي که در حوزه ادبيات خلاق پيدا مي­کنيم از اين جهت ناشي مي­شود که معمولاً اهل قلم عرفا اين مباحث را نمي­دانند و در طرف ديگر کساني که به مبادي و مباني نظري وارد مي­شوند، بيشتر درگير مباحث انتزاعي­اند و با مصاديق روبرو نيستند اگر نويسنده­اي به اين باور برسد که صرف داشتن تواناييهاي ذاتي و تجربي نمي­تواند به آساني دست به قلم ببرد و چيزي بنويسد قدري محتاط عمل خواهد کرد و اين درهم آميختگي که الان اتفاق افتاده رخ نخواهد داد. داستان نويسان و شاعران را مي­بينيم که به مباحث نظري در باب داستان يا شعر ورود پيدا مي­کنند بي آنکه آموخته­ي اين مقولات باشند. تعداد کساني که وارد مباحث نظري مي­شوند و خودشان هم کار خلاق هنري مي­کنند زياد نيست. اگر اين دو به قدر اقل لازم با هم وجود نداشته باشد نتيجه­اش اين مي­شود که مشاهده مي­کنيم. وقتي کتابي غيرمتعارف چاپ مي­شود چقدر طول و نظرها و نقدها بسيار است اصلاً انگار دو منتقد از دو محيط و قلمرو متفاوت از يکديگر حرف مي­زنند و اين امر نشان دهنده­ي اين است که چيزي به اسم نقد و تبيين و تحليل مباحث ادبي بر طريق روشمند به درستي شناخته شده نيست و بسياري از چيزهائي که درباره­ي يک اثر گفته مي­شود بيشتر جرح است تا نقد. کسي که کارش نقد ادبي است مي­خواهد ميزان آراستگي يا کاستي­هاي يک اثر را به خواننده معرفي و به او کمک کند تا انديشه و معرفتش پخته شود تا از انديشه­هاي مندرج در يک اثر بهتر استفاده کند منفعل بدون موضع نباشد. نقد از سوئي به خواننده کمک مي­ کند و پيش پاي او را روشن مي­سازد و از طرفي به خالق اثر. در واقع بهره­اي که از مباحث تئوريک حادث مي­شود امر شناخت را محقق مي­کند اثر ادبي زيبائي محض نيست. يک صورت و يک باطن يک لفظ دارد و يک معنا. آن چيزي که اثر ادبي را موجوديت واقعي مي­بخشد معنا و محتوا است.

- اگر محتوا را وارد بحث ادبي کنيم بايد آنرا دو دسته کرد. يکي ادبيت است که برخي از آثار دارند و ديگري خير. شايد هر محتوائي که شما بپسنديد و انسان بتواند آنرا مطرح کند ادبي باشد.

مقصود من از محتوا توجه دادن به اين است که خيال نکنيم صرف به کار بستن کلمات يا چينش عبارت­ها در کنار هم يک اثر را شکل مي­دهد صرف ادبيت متن، ادبيات نيست. معتقدم کسي که مي­نويسد ناچار است فلسفه بداند. تاريخ و متون کهن را ديده باشد. قطعاً بايد ادبيات و زيست بوم فرهنگي سرزمين خودش را بشناسد. چون آنچه که بعداً به عنوان ادبيات سرزميني خاص مي­شناسيم محصول جريان کلي آن پيدا و ناپيداست.

- نويسنده براي اينکه بتواند اثري خلاق و مورد قبول بيافريند نياز است که بسياري از مسائل پايه­ اي مثل تاريخ و فلسفه را بداند و بشناسد. اما ايرادي که ممکن است بتوان بر اين گرفت اين است که علومي مثل تاريخ و فلسفه متکفل بر برخي از مسائل خاص در حوزه­اي تعريف شده هستند شايد اساساً داستان نيازي به بيان مسائل فلسفي نداشته باشد که بخواهد آنان را حل و فصل کند داستان مي­تواند شکل ساده­اي داشته باشد.

هميشه صورت داستان اين همه ساده نخواهد بود. يکي از ايراداتي که منطقاً به شيوه­ي تفکر ما وارد است اين است که امور بديهي و ساده را جزو بديهياتي مي­آوريم که نبايد درباره­اش استدلال کنيم. اصلاً فهم اينکه اگر دو چوب را کنار هم بگذاريم سخت­تر مي­شود تا يک چوب يک تجربه بشري است که قالب تمثيل و صورت استدلالي پيدا مي­کند و با يک عبارت ساده همراه مي­شود. عرض من اين است که نويسنده بايد همراه با دغدغه نوشتن دغدغه آموختن درست را هم داشته باشد وإلا آنچه مي­نويسد صورتي است از چينش کلمات و عبارات (کالبدسازي) بدون وجود روح در وراي واژگان. در عالم داستان معاصر با داستان سر و کار داريم. اما در ادبيات کهن لايه لايه­هاي انديشه را در سطر سطر متون مي­بينيم (عقل سرخ) (آواز پر جبرئيل) سهروردي شماري از اين­ها است شما در آغاز مثنوي با مبدأ و معاد و هبوط و مسائلي از اين دست روبرو هستيد. بحث نزول روح مطرح مي­شود اگرچه همه­ي اينها به صورت ايجاز مطرح مي­شود البته داستان امروز به اين شکل نيست و جهاني است در حاليکه شعر کهن ما جنبه آسماني و متافيزيکي دارد. در همين مسائل ساده زندگي مثلاً سوژه­اي نظير مرگ اگر در پشت آن فلسفه­اي نباشد شخص در لفظ وا مي­ماند. در داستان­هاي (هدايت) شما با پوچ انگاري مواجه مي­شويد فهم اين نکته زماني مشخص مي­شود که شما صاحب فکر باشيد. ادبيات صورت ديگري از انديشه شما است منتها در يک ريتم و ريختي که خواننده را از طريق فضاسازي و تصويرگري و احساس به سوي نتيجه مي­برد. بنابراين اگر نقد سالمي وجود داشته باشد مي­تواند کمک کند تا خواننده سطح آگاهي خود را ارتقا بخشد. در واقع نقد منتقد صاحب نظر به فرآيند انديشه کمک مي­کند.

- مراد شما از شناخت فلسفه صرفاً دانستن مقدمات فلسفي در کتاب و مدرسه است يا نظر ديگري داريد؟

صرفاً مراد از فلسفه به معني خاص کلمه نيست. منظور ما از مطالعه فلسفه اين نيست که الزاماً نويسنده برود منظومه حاج ملاهادي سبزواري را بخواند. بايد مبادي و مسائل فکر و فرهنگ را بشناسد فلسفه در اينجا به معني خردورزي و خردمندي روش درست به کار بردن عقل است.

- بحث را به سمت خاطره ببريم. همين بحثي که درباره داستان شد. يعني پس زمينه­اي که نويسنده بايد داشته باشد و به واسطه آن اثري را خلق مي­کند اما خاطره با اين امر متفاوت است و با تعريفي که شما آورده­ايد نويسنده ديده­ها و شنيده­ها را خودش نقل مي­کند و ممکن است هيچ تعريفي را از عالم خارج که در آن قرار دارد، ندهد. پس در اينجا حضور فلسفه ضروري نيست نويسنده بيشتر يک گزارشگر است.

در اينجا وارد بحث روايت مي­شويم که وقتي کسي درباره ديده­ها و شنيده­ها و کرده­هايش مطلبي را آشکار مي­کند اين مسئله ابتدا در ذهن او تبديل به يک واقعيت مي­شود و شکل و فرم پيدا مي­کند و بدين طريق جهان خارج در ذهن او متبلور مي­شود و سپس به زبان مي­آيد. يعني از صافي ذهن مي­گذرد و بر زبان جاري مي­شود. به عبارت ديگر واقعيت خارجي به واقعيت ذهني و زباني تبديل مي­شود.

- چقدر تفاوت ميان اين­ها هست؟

کم نيست.

- مي­تواند تفاوتي هم نداشته باشد. مثل گزارشگري که هرچه را که ديده بيان مي­کند.

ظاهراً تا حدودي بله. اما اين تفاوت گاهي بسيار بسيار ناپيداست و گاهي هويداست. مثلاً اگر کسي وارد اين اتاق بشود مي­گويد دو تا آدم با يکديگر حرف مي­زنند و طوري به يکديگر نگاه مي­کردند که انگار به هم براق شده­اند. شخص ديگري وارد مي­شود و مي­گويد مثل اينکه اينها بحث طلبگي مي­کنند شخص ديگري مي­آيد و مي­­گويد فلاني با فلاني درددل­هاي گذشته­شان را مي­گفتند هرکسي از ظن خودش و با کلمات گوناگون عرضه مي­کند.

- پس راوي بي طرف نداريم.

چيزي به اسم بي طرفي محض وجود ندارد تعريف و تلقي که در تاريخ نگاري شهرت پيدا کرده است و مي­گويند که مورخ بايد بي طرف باشد بيشتر يک تعارف است. چون به نظر برخي از جمله (توين بي) تاريخ عين مورخ است زماني که حضرت زينب را مي­برند به محفل يزيد و او به ايشان مي­گويد: ديدي که چه بلائي بر سر خانواده برادرت آمد؟! ايشان جواب مي­دهند: ما رأيت الا جميلاً. واقعاً اين جمله را بيان مي­کند. او نمي­خواهد شعار بدهد او به جز زيبائي محض چيزي نديده است از سر بريده، تن چاک چاک و آن همه بلايا زيبائي ديده و آنرا روايت کرده است. يزيد هم واقعيت را مي­گويد چون چيزي که در ذهن يزيد از عافيت و صحت است برخورداري از مواهبي است كه او دارد، معيارهايش به زبان او جاري مي­شود. در اين ماجراي عاشورا دو روايت داريم از يک واقعيت. اين بحث تا آنجا پيش مي­رود که گفته شود اصلاً چيزي به اسم واقعيت خارجي وجود ندارد. چيزي که واقعيت دارد بيان راوي است از واقعيات خارجي.

- پس ما نمي­توانيم کاشف حقايق بيروني باشيم؟

چرا مي­شود. به ازاي آدم­ها واقعيت­ها هم روايت مي­شود البته از نظر اهل تاريخ از طريق ترکيب و مزج و تحليل اين روايت­هاي متفاوت و حتي متناقض است که مي­شود به حدود واقعيت دست پيدا کرد. البته حدود و محدوده واقعيت. اما از نظر گاهي مي­توان گفت آدم کامل مي­تواند واقعيت را آنطور که هست بيان کند البته منظر بحث اينجا عوض مي­ شود.

- آدمي که مي­خواهد واقعيت را بيان کند چگونه به اين واقعيت آن طور که بوده است خودش را نزديک مي­کند؟

ما حاق واقعيت را مي­بينيم يا مي­دانيم؟ ممکن است ما اينجا با هم بحث کنيم و هم منظر و نظر باشيم اما خواننده با ما هم نظر نباشد. آن واقعيت ممکن است از بينش منصرفانه او حاصل شده باشد که حکم پيدا مي­کند و بر کل آن چيزي که در زمان و مکان شکل مي­گيرد و در لامکان.

- يعني تغيير مي­دهد؟

نه. اما فوق اين­ها بينش اوست. چون ما در زمان و ماده و مکان محصور هستيم حتي اگر خداوند هم بخواهد جلالش را براي ما توضيح دهد در تمثيلات مادي نمي­گنجد. چون ما نمي­توانيم فرض کنيم که چيزي به اسم بي زماني وجود دارد و آنرا نمي­فهميم. آيا بهشت همان چيزي است که در قرآن آمده است يا نه. بيان کننده مراتبي از عالمي است که وجود دارد و در کلمات مادي گنجانده شده است؟ کسي مي­تواند آنرا فهم کند که فراتر از زمان و مکان و محيط است. و اگر قرار است حرفي بزند زبان او زبان اشارات باشد يا سکوت. مثل نشانه­هاي ديداري که بين برخي از اهل دِل هست. او فهميده که ديگري چه چيزي گفته و ديگري چه فهميده و چه خواسته­اي داشته است و از دور يکديگر را مي­فهمند. مثل احساسي که اويس قرني  به پيامبر (ص) داشته بدون آنکه آن حضرت را ديده باشد البته اين نوع ادراکات متعارف نيست و ما مي­خواهيم درباره متعارف­ها سخن بگوييم. حافظ مي­گويد:

مرغ سبز فلک ديدم و داس مه نو  /  يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

حافظ در اينجا واقعاً مزرعه سبز فلک را ديده اما ما در مقام شناخت سخن او را در اين مرتبه نازل دريافت خودمان مجاز مي­دانيم. در حاليکه اين تعبير براي حافظ عين حقيقت و واقعيت است و براي ما مجاز. تمام کساني که به مراتبي از رقت و احساس دروني مي­رسند، اينگونه مي­شوند. مي­گويند وقتي مرحوم علامه طباطبائي به شعله آبي چراغ علاءالدين نگاه مي­کرده مدتها خيره مي­شده به لطافت و رقصاني اين شعله. ممکن است هزاران نفر ديگر اين شعله را مشاهده کنند ولي اين لحظه­ها را درک نکنند. بنابراين اين روايت­ها متفاوت است. آقاي حسن زاده آملي در کتاب (معرفت نفس) تشبيهي مي­کند از کوه دماوند و مي­گويد: گوئي يک روحاني است که نشسته است و عمامه سفيد و بر رداي خاکستري بر تن دارد و شاگردانش کنار او زانو زدند و درس تلمذ مي­کنند.

مرحوم ملک الشعراي بهار هم در اين باره کوه دماوند مي­گويد: اي ديو سپيد پاي در بند / اين گنبد گيتي اي دماوند.

تعبير ديگري به يادم آمد که متأسفانه نمي­دانم در چه کتابي ديده­ام که آورده است شب چهارده ماه پنج نفر در راهي باهم مي­رفتند براي کوتاه شدن مسير گفتند: هرکس حکايت بکند ماه را. از اين پنج نفر يکي ديلمي بود يکي کرد بود يکي معلم بود يکي زرگر بود و ديگري عاشق.

زرگر گفت: به پاره­اي زر ماند که از بوته بيرون کشيده­اند.

چون زر شرف سبقت مي­دهد زرگر شروع کرد.

در اين ماجرا آخرين کسي که حرف مي­زند معلم است. نوبت که رسيد به عاشق گفت: به روي يار مي­ماند. شخص ديلمي گفت: به سپر مي­ماند که پيشاپيش سپاه سپرداران به دست مي­گيرد. چون ديلمي­ها نظامي بودند در دوران آل بويه خصوصاً. کرد گفت: به پنيري مي­ماند که به تازگي از پارچه بيرون کشيده باشند. معلم گفت: به گرده­اي مي­ماند که شاگردان سر ماه براي حق التعليم مي­آورند. در روايت جنگ و جبهه ممکن است کسي بگويد: احمد دلاورانه جنگيد. يا فلاني در حالي که مشتش را گره کرده بود و خون چهره­اش را پوشانده بود. تکبير مي­گفت. يکي هم ممکن است بگويد بچه­هاي مردم جلوي تيربار تلف مي­شدند. همه­ي اينها يک چيز را مي­گويند منتها هردو خاطره­اي را از منظر و معبر ذهن و ضمير و زبان خودشان تعريف مي­کنند.

- شايد يکي از آنها نادرست مي­گويد؟

نه هيچ کدام کذب نمي­گويند.

- چرا؟

استخدام کلمات و به طور کلي زبان معرف وجوه انديشه گوينده است دروغ گوينده هم دلالت دارد بر وضع و حال او. ما در جنگ ارتشي، سپاهي و بسيجي داريم . . . و اگر شما مي­بينيد که به جاي بسيجي کلمه داوطلب در متني هست بايد فهميد که اصراري در بکارگيري اين نوع کلمه وجود داشته است مي­دانيد ما اصلاً چيزي به اسم (کهنه سرباز) در جنگمان نداريم. اگر کسي در شانزده سالگي به جنگ رفته باشد پس از خاتمه جنگ پس از حدود سه سال مثلاً بيست و سه تا بيست و پنج سال سن دارد. کهنه سرباز به آن بازمانده­هائي از جنگ جهاني گفته مي­شود که در يادمانهاي کشته­هاي جنگ مدال­هايشان را بر سينه مي­زنند و با عصا، لرزان لرزان رژه مي­روند و ياد آن دوره­ها مي­افتند که به اجبار در جبهه­هاي جنگ بودند. اين واژه متعلق به ما نيست بار معنائي دارد و دلالت دارد به اينکه ذهن گوينده متعلق کدام معاني است. شما نمي­توانيد به عارف بگوييد: فرارو. يا پوينده عالم غيرحس اگر من اين واژه را به کار بگيرم شما بايد احتمال بدهيد که اتفاقي افتاده است بعد متوجه مي­شويد که من از کلمات عربي مي­گريزم و شايد نگاه تحصلي به واژه­ها دارم. بنابراين مشاهده مي­کنيد که کلمه يا عبارتي که درباره واقعيت بيروني از سوي نويسنده يا گوينده به کار مي­رود معرف خود شخص است گرچه خاطرات عامل شناسائي موضوعات بيروني­اند. اساساً شناساننده موضوع دروني و نويسندگان و راويان خودشان هم هستند بلکه بعضي وقت­ها بيشتر شناساننده دروني­هاي راوي هستند تا واقعيت بيروني.

- به طور کلي برخي از اضلاع نمي­توانند تحت قانون کلي و مشخصي دربيايند. به خصوص آن واقعيت خارجي که همين الان در آن ترديد کرديم و براي افراد نسبي است. آيا اين نسبت باعث نمي­شود فرمولي که ما براي طرح خاطره بيان مي­کنيم به تعداد افراد متفاوت باشد و نشود آن را نقد کرد.

در کليات که نسبي نيست. پديده­هاي انساني که متعلق به انسان­ها هستند مثل فيزيک يا هندسه اينها قالب­هاي خيلي تنگ را نمي­پذيرند. الان بحثي درباره مطالعه تاريخ و ادبيات مطرح است که قائل به نگاه ميان رشته­اي است شما از غزل حافظ مي­توانيد به طريقه آناليز متن، دوره و زمانه را با هم تحليل کنيد. بالاخره نشاني از احوالات روزگار ما دارد. بنابراين مي­توانيم از طريق تحليل و استقراء در مصاديق به انگاره­هاي کلي برسيم. در بحث شناخت معرفت در علوم انساني اين بحث جدي است که اگر موضوع شناخت و فاعل شناس يکي شدند امکان ادراک جديد چقدر امکان پذير است بالاخره تصرف و تأثير تعلقات عامل شناسا در موضوع شناسي مسئله بسيار مهمي است به همين دليل است که مي­گوييم بالاخره مي­شود تمايزي بين حدود خاطره و داستان قائل شد حتي با حديث نفس و . . .

- آيا مخيل بودن شاه کليد تفاوت ميان داستان و خاطره است؟

خير. اينگونه نيست. در شعر چنين است که خلاصه­ترين شکل آن را اگر مي­خواهيد بيان کنيد (خيال) نام مي­گيرد. شعر يعني خيال. داستان يک اثر مصنوع است که بر اثر چينش و تصرف و سازندگي ذهن در واقعيات و از واقعيت شکل مي­ گيرد نوعي اراده ساخت در موضوع و زبان متن از سوي نويسنده وجود دارد. در پيدائي داستان نويسنده متن را بوجود مي­آورد. در حالي که خاطره صورت مکتوب غيرارادي آموخته مشاهدات و کردار و شنيدار نويسنده است. اصلاً در وضع اصطلاح (خاطره نويس) نوعي تسامح راه يافته در قياس با داستان نويس. چون اساساً و عرفاً خاطره نويس خصوصاً در خاطرات جنگ نويسنده به تعبير من نويساست. البته اين انگاره تبصره دارد و آن در جائي است که نويساي خاطره نويسنده هم باشد. خاصه داستان نويس. اينجاست که بحث التقاي خاطره و داستان پيش مي­آيد و آن ماجراي مفصلي است.

- بسياري از داستان­ها واقعيت خارجي دارند.

احسنت. اما نويسنده در واقعيت خارجي تصرف مي­کند اين تصرف در بافت متن صورت مي­گيرد و يا در جابجائي رويدادها و تصرف در آنها.

- در خاطره هم اين تصرف انجام مي­شود.

اين تصرف با آن يکي متفاوت است. بلکه بهتر است از کلمه تبعيت استفاده کنيم. فرق ميان تصرف و تبعيت در اينجا اهميت خودش را نشان مي­دهد اگر شما اين تعريف را داشته باشيد که خاطره از صافي ذهن و ضمير نويسنده عبور کند طبيعي است که بافت آن ريز نيست و بيشتر آن چيزي که در او ريخته مي­شود در بالا باقي مي­ماند. اما بنياد داستان متکي بر اراده و تصور و تصرف صانع خود است.

- الان موج خاطره نويسي قوي­تر است يا زندگي نامه نويسي؟

اين طور که ظواهر نشان مي­دهد زندگي نامه نويسي و خاطره نويسي هم گام حرکت مي­کند اما خاطره نويسي بيشتر است. چون مشتري­اش بهتر است. اما اين کار بايد پخته­تر انجام شود. براي اينکه شما در اين روايت­ها با يک فراباوري روبرو مي­شويد که الان خواندنش براي نسلي که الان مشتري اين داستان­ها است ممکن است پذيرفتني باشد اما بعدها با واقعيت­هاي اجتماعي تطابق پيدا نمي­کند. يعني مصرفش درون پيله­اي است. در محدوده­هائي خاص قابل پذيرش است. در خاطره نويسي برخي از امور مسلم را امروز بايد توضيح بدهيم مثلاً شب عمليات بچه­ها دارند هاي هاي گريه مي­کنند و براي اينکه به قلب خط دشمن بزنند از هم سبقت مي­گيرند براي نسل امروز اين پديده عجيبي است آن چيزي است که در زندگي نامه­هاي امروزي پرداخته مي­شود خواسته يا ناخواسته از نوع (تذکره الاولياء) و (اسرارالتوحيد) است. ما مي­خواستيم فرهنگمان در امور مشهود و معقول تصرف عاطفي توصيفي بکند تا آن را تبديل کند به يک گزاره فرافيزيکي. اين نوع نگاه تبعاتي دارد. از جمله اينکه معرفت تاريخي را از ما دور مي­کند يعني در مطالعات تاريخي به جاي اينکه کنش­هاي واقعي را مطالعه کنيم به کنش­هاي تقريباً فراباور مي­رسيم و ذهن ما به سمت چرائي سوق پيدا نمي­کند. چون اگر بخواهد معرفت تاريخي شکل بگيرد شما از چگونگي بايد به چرائي برسيد متن شما متن خبري نيست که متحمل کذب و صدق و قصد و کمال و نقد و نظر باشد. متن شما انشائي است گوئي از ابتدا پذيرفته­ايد که اينگونه است و تا آخر هم به همين روال پيش مي­رويد.

گزاره­هاي تاريخي محض شما را به سمت چرائي پيش مي­برد به فرامتن و معنايابي مي­رساند البته در وضع مشهود چون با منقولات بيشتر سر و کار داريم نه با معقولات. خيلي از اين حرف­ها هم محل اعتنا نيست. اگر برسيم ­به اين منطق که در ساحت عقل رخ مي­دهد و خيال نکنيم که امر نوشتن وهم است.

البته شعر از مکانتي که داشته است هبوط کرده است و داستان برخاسته است الان داستان معرف ادبيات در دنيا است. شعر و شعرائي مي­تواند بماند که تقريب کننده به داستان باشد. شعرهائي الان محل اعتنا­اند که از ساختار داستاني بهره بگيرند يعني قصه داشته باشند ما به ازاي خارجي پيدا کنند در انتزاعيات صرف باقي نمانند زميني باشند و دعوت کنند به درک همگاني. يکي از ويژگي­هاي داستان اين است که مخاطبش عموم باشد.             

 

 

چهارشنبه 10 آبان 1391 - 10:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری