جمعه 28 مهر 1396 - 1:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان هرمزگان

 

به مناسبت شهادت محمدحسين فهميده و روز نوجوان و بسيج دانش‌آموزي

 

 

 بنام آنکه بينايي داد تا تاريکي جهل را با نور ايمان پس زنيم و به روشنايي و شکوفايي دل و عقل رسيم.

دنيا بر آنها قفسي بيش نبود بايد از خاک گذشت و به افلاک رسيد

قفس خاک دگر يار و مددکار نبود جاي ما خاک نبود و تن ما خاکي بود

با تن خاکي خود از قفس آزاد شديم باعث فخر دل مردم دنيا شديم

مي گويم از شهادت مي نويسم از شهيد آنکه جاويد بماند و نروند از يادها

براي تو مي نويسم اي روح حماسه

مرا ببخش، شرمنده ام، سالهاي سال است که دست روزگار ميان من و تو فاصله انداخته است. در شبي تاريک و ظلماني، در شبي مه آلود، در شبي که سکوت سرتا سر آن را فرا گرفته نام تو را تکرار مي کنم. مي خواهم از تو بگويم، از تو بنويسم، از تو بسرايم، اما هرگز نمي دانم . تو کيستي که نمي توانمت نوشت، نمي توانمت خواند، نمي توانمت سرود؟ تو را دوست دارم تنها من نيستم که تو را با سکوتي فصيح، شانه هايي صبور مي شناسم که پير و جوان و کوچک و بزرگ با نام مقدس تو آشنايند و در مقابل روح بلند تو سر تعظيم فرود مي آورند.

تو را در حديث زندگي آسماني ديدم که در زمين مي زيستي، دلت لبريز از شوق بود شوق رسيدن به امواج درياي سرخ حماسه. آن گاه که دست آفرينش نماد زندگي تو را ترسيم کرد به افق چشم دوخته بودي، به قبله عشق و به مسلخ شهيدان کوي عشق.

خواهم آموخت زنخل آنکه ايستاد و قدمي پيش نشد

سر او خم زخجالت ولي دل ريش نشد

خواهم آموخت زفداکاري آن فهميده

که کمر بست به شهادت ولي تسليم نشد

و آن روز که در کنار دروازه خرمشهر خون مظلومان به زمين مي ريخت، تو در چشمه خون غسل شهادت کردي و با نارنجک به سوي دشمن رفتي .

اکنون تو را مي شناسم با آتشي مقدس در درون، و لبخندي جاويد در چهره. من مانده ام با آشتي تضادها مانده ام در اين کوير پر ابهام، تو کيستي اي کوچک بزرگ اي مرد، اي روح حماسه! سالهاست که تصوير دل آراي تو در قالب نگاه مي بينم.حضور تو پيداست در تمام سرزمين هاي حماسه، زمين غرور گام هاي تو را هنوز بر شانه هاي صبور خويش دارد. رودها از خروش چشمان تو جريان مي يابند و استواري کوهها همچنان از صلابت توست.

تو فراتر از همه خوبي ها بودي که هرگز در وسعت سرزمين واژه هاي من نمي گنجي و من بي بضاعت مي خواهم حماسه جاويد تو را بسرايم اما هرگز نمي توانم . تو نجات محض بودي و من بيچارهِ حضيض و درمانده از وصف لحظه هاي سرشار و مقدس زندگي تو وامانده ام .

تو شکوفه اي بودي که نشکفته و زير تانک دشمن پرپر شدي، تا راه بر حراميان ببندي و حماسه کربلا را براي هميشه در تاريخ تکرار سازي، تو مي گويي اين عشق نيست؟

حرفهايت که از نگاه هاي هميشه خاموش شده قابل درک است و اين را فقط مردان جبهه جهاد مي دانند و بس! مگر نه آن که تو درس ايثار و مقاومت به فرزندان اين آب و خاک دادي؟!

تو در آزمايشگاه بزرگ تاريخ بر فراز و نشيب انقلاب اسلامي در بوته امتحان ياران فداکار حسين(ع) و در کشاکش نبرد خونين فرزندان علي(ع) چه زيبا آيه استقامت را تلاوت کردي و براي هميشه جاودانه شدي!

تو اي رهبر عشق! اي دل پاک و صميمي، اي چليک کوچک و نفس مطمئنه دست ما بگير ما را مرهون شفاعت خود کن. اي بلند انديش شهر شهيدان ،عشق ما را در کهکشان ها همراه خود کن اي خوب، اي صميمي .

وقتي ما جوانان از بسيج ياد مي کنيم يادمان مي آيد از جنگ،از تير و تفنگ،ازخون،از يا حسين گفتن ها از چفيه ها که بر گردنهايشان بود اما ما اينها را نديده ايم ولي جوانان قبل از ما بودند که اين لحظات را لمس کرده اند پس چفيه نمادي از کمر بستن براي جان فدا کردن است،براي پاک کردن عرق شرم از پيشاني که نکند برادرم هم رزمم به شهادت برسد و من شرمنده اش بمانم.ولي ما جوانان امروز هنوز چفيه بر گردن مي نهيم که بگوييم ما هم براي جان فدا کردن براي کشور و دين و ناموسمان آماده ايم ولي با اين همه حال باز هم شرمنده ي شمائيم اي شهيدان خدايي ، اي دلاور مردان يادتان سبز.

تو همچون غنچه هاي چيده بودي که در پرپر شدن خنديده بودي

مگر راه حيات جاودان را تو از فهميده ها فهميده بودي

 

تنظيم : مريم سالاري

 

دوشنبه 8 آبان 1391 - 9:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری