سه‌شنبه 2 آبان 1396 - 5:36
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

محمدرضا صادقي

 

خصلت هاي انساني در رفتارهاي يک حيوان

 

نگاهي به کتاب«خاطرات يک الاغ» نوشته ژاک پکنارد، ترجمه سهيلا صفوي

 

کتاب«خاطرات يک الاغ» نوشته ژاک پکنارد با ترجمه سهيلا صفوي از  جمله آثار منتشره براي گروه سني نوجوانان از سوي انتشارات سوره مهر حوزه هنري است که تا به حال چندين بار تجديد چاپ شد ومورد استقبال خوانندگان نوجوان قرار گرفته است.

در اين کتاب«کاديشون»الاغي است که‌ روايت‌کننده رمان است. او خاطرات خود را مي‌نويسد تا ارباب کوچولويش«ژاک»به قضاوت صحيحي درباره الاغ‌ها برسد و شرح حالش را نيز به ژاک کوچولو تقديم‌ مي‌کند. داستان از آنجا آغاز مي‌شود که«کاديشون»در شهر«لگل»به همراه صاحب خشن و بدجنسش، به‌ چهارشنبه بازار مي‌رود. ارباب بداخلاق کاديشون، از او خوب نگهداري نمي‌کند. به اندازه کافي غذا به او نمي‌دهد و هر هفته چهارشنبه‌ها،هر چه بار و بنه دارد روي الاغ سوار مي‌کند و خودش هم روي او مي‌نشيند و کاديشون مجبور است همه سختي‌ها را تحمل کند. تا اينکه روزي که ارباب، سبزي‌هاي مزرعه را براي‌ فروش به بازار مي‌آورد، او همه سبزي‌ها و محصولات‌ ارباب را مي‌خورد و او را که براي تنبيه به طرفش مي‌آيد، زير لگد مي‌گيرد و پس از خونين و مالين کردن او، از ترش شلاق خوردن مي‌گريزد. پسر ارباب،براي ادب کردن‌ کاديشون،به همراه سگ‌هاي شکاري او را تعقيب‌ مي‌کند و او هم به جنگل مي‌گريزد. کاديشون،حدود يک ماه در جنگ زندگي مي‌کند و با سرد شدن تدريجي هوا و کم شدن علوفه و علف در جنگل، از آنجا خارج شده، پيش يک زن مهربان و نوه‌اش مي‌رود. بعد از مدتي پيرزن، کاديشون را به فرد ديگري مي‌فروشد. ارباب جديد، به او زياد رسيدگي‌ نمي‌کند و کاديشون مجبور است باز هم هر هفته به بازار برود. او براي آنکه به بازار نرود، حيله‌اي به کار مي‌بندد. روز بازار که از راه مي‌رسد، کاديشون خود را داخل گودالي‌ مخفي مي‌کند و ارباب مجبور مي‌شود اسب را به بازار

بفرستد. کاديشون، يکي دو بار ارباب خود را به اين‌ صورت گول مي‌زند، ولي بالاخره بعد از چند بار ارباب پي‌ به حقه الاغ مي‌برد و او را با شلاق تنبيه مي‌کند. بعد هم‌ از فرط عصبانيت، کاديشون را به بازار برده، مي‌فروشد. صاحبان جديد کاديشون،زن و شوهري هستند که يک‌ دختربچه دوازده ساله مريض دارند. «پولين»، دختر آنها هر روز سوار الاغ مي‌شود و با او به جنگل مي‌رود.او الاغ‌ را بسيار دوست دارد و معتقد است که الاغ حرف‌هاي او را مي‌فهمد. ولي مادر پولين، از اينکه او با الاغ بيش از حد مهربان است، ناراحت مي‌شود و او را شماتت مي‌کند. «پولين»اسم الاغ را«کاديشون»مي‌گذارد؛ اسمي که‌ بعدها روي الاغ مي‌ماند. شبي اصطبل و خانه ارباب‌ آتش مي‌گيرد.«پولين»براي نجات«کاديشون»به‌ اصطبل مي‌آيد، اما خودش هم ميان شعله‌هاي آتش‌ محاصره مي‌شود و الاغ به زحمت، جان او را نجات‌ مي‌دهد.اما اين فداکاري فايده‌اي ندارد و«پولين»يک‌ ماه بعد، به علت بيماري مي‌ميرد. الاغ هم آن خانواده را ترک مي‌کند و فصل سرد زمستان را با تحمل رنج‌هاي‌ فراوان، در جنگل سپري مي‌کند.

روزي کاديشون،به روستاي حاشيه جنگل مي‌آيد و مي‌بيند که در روستا،مسابقه الاغ دواني برپاست. او هم‌ به عنوان الاغ پيرزني فقير، در مسابقه شرکت مي‌کند و اول مي‌شود. پيرزن جايزه را مي‌برد، اما بدون آن که‌ اهميتي به کاديشون بدهد، او را رها مي‌کند.«ژاک»و «ژاني»(دو برادر و خواهر خردسال)الاغ را به خانه مي‌آورند و به علت لاغري بيش از حد او، مقدار زيادي«جو»به او مي‌دهند. کاديشون بر اثر پرخوري، مريض مي‌شود، ولي با کمک دامپزشک بهبود مي‌يابد. بعد از مدتي چند نفر از اهالي روستا، با الاغ‌هايشان‌ به ديدن آثار تاريخي کنار جنگل مي‌روند. وقتي آنها سرگرم تماشاي آثار هستند، دزداني که در سرداب‌ قديمي آنجا زندگي مي‌کنند،الاغ‌هاي آن چند نفر را مي‌دزدند و داخل سرداب مي‌برند.کاديشون که ناظر اين‌ صحنه‌ها بوده،با هوشياري خاصي دزدها را به دام‌ مي‌اندازد و همه، هوش و استعداد او را تحسين مي‌کنند. يک روز ديگر، بچه‌ها به همراه والدين‌شان و«آگوست» (يکي از اقوام ژاک)به شکار مي‌روند و آگوست، به جاي‌ شکار کبک، به اشتباه،«مدور»را که دوست کاديشون و يکي از سگ‌هاي شکاري ماهر است، با تفنگ‌ مي‌کشد. الاغ از اين حادثه بسيار اندوهگين مي‌شود و کينه«آگوست»را به دل مي‌گيرد. قرار است يک گروه‌ نمايش به همراه الاغ دانايي که حرکات تقليدي جالبي‌ انجام مي‌دهد، در بازار برنامه اجرا کند. بچه‌ها به همراه‌ کاديشون به آنجا مي‌روند و او با حرکات و رفتاري که‌ از خود نشان مي‌دهد، هنرهاي الاغ دانا را بي‌اثر ساخته، آبروي صاحب نمايش و الاغش را مي‌برد و مردم به‌ جاي آنکه گروه نمايش را تشويق کنند،کاديشون را تشويق مي‌کنند. بعد از آن کاديشون همراه بچه‌ها به گردش‌ مي‌رود. در آنجا او از آگوست که اشتباه مدور(سگ‌ شکاري)را کشته بود،انتقام مي‌گيرد و او را در جوي‌ فاضلاب عميقي مي‌اندازد. بچه به زور آگوست نيمه جان را نجات مي‌دهند و او به سختي مريض‌ مي‌شود. همه، کاديشون را به دليل کار بدي که کرده‌ است، طرد مي‌کنند. کاديشون از کار بدي که کرده‌ پشيمان مي‌شود و کنار قبر پولين مي‌رود. در آنجا صاحب نمايش را مي بيند که به همراه خانواده‌اش، در کنار قبرستان نشسته است و از بيچارگي‌هايش سخن‌ مي‌گويد. کاديشون، از اينکه آنها را اذيت کرده، پشيمان‌ مي‌شود و به مرد صاحب نمايش کمک مي‌کند تا براي‌ مردم آنجا نمايش اجرا کند. نمايش با استقبال گسترده مردم مواجه مي‌شود و بعد از اينکه صاحب نمايش، به‌ قدر کافي پول از اين راه به دست مي‌آورد، کاديشون آنها را ترک مي‌کند و راه خانه«ژاک کوچولو»را در پيش‌ مي‌گيرد. در راه، به دو دزد بر مي‌خورد که مي‌خواهند از جاليز دزدي کنند. کاديشون آنها را با مهارت خاصي به‌ دام مي‌اندازد.

يک بار هم براي جبران کارهاي بد گذشته‌ آگوست را از دست سگ‌هاي وحشي نجات مي‌دهد و باز هم محبوب همه بچه‌ها مي‌شود. بچه‌ها همراه او به‌ ماهيگيري مي‌روند. آگوست بر اثر بي‌احتياطي،از قايق به داخل آب مي‌افتد و کاديشون، او را که لاي‌ تورها گير کرده، نجات مي‌دهد و به اين ترتيب، بچه‌ها بيشتر از هميشه او را دوست مي‌دارند. کاديشون در پايان رمان، دليل نوشتن خاطراتش را تغيير دادن ديد نوجوان‌ها نسبت به الاغ‌ها مي‌داند و از آنها مي‌خواهد هم‌جنسانش را بهتر بشناسند و به آنها بيشتر احترام بگذارند!

همان طور که گفته شد،«خاطرات يک الاغ»،از ديد يک حيوان(الاغ)روايت مي‌شود. بدون ترديد، حيوانات‌ در داستان‌هاي کودکان و نيز اساطير و افسانه‌ها نقش و جايگاه بارزي دارند. در افسانه‌ها هر يک از حيوانات، سمبل يکي از خوي‌هاي زشت يا زيباي انساني هستند. به عنوان مثال، شير در داستان‌هاي کودکان مظهر قدرت، شکوه و فرمانروايي است. همين طور اسب مظهر نجابت، خرگوش و لاک‌پشت سمبل دانايي و روباه، نماد مکر و حيله‌گري است. نويسنده با روايت داستان از قول‌ يک الاغ، کوشيده است تا داستان را متمايز و برجسته‌تر از ساير آثار نمايد؛ چرا که کودکان و نوجوانان مي‌توانند به راحتي با حيوانات هم‌ذات‌پنداري کنند و اين خصيصه مثبت باعث شده تا داستان در نگاه اول، خصوصيات‌ يک داستان خوب و جذاب براي مخاطبانش را داشته‌ باشد. راوي داستان(الاغ)هوش سرشار دارد و اين چيزي‌ است که در نگاه اول غيرعادي به نظر مي‌آيد. ولي در داستان کودکان، امري باورپذير است. الاغ در اين کتاب، بسيار مهربان، باهوش و داناست. او حتي فکر پولي را که‌ صاحب بداخلاقش صرف خريد او کرده مي‌کند. الاغي‌ که فواصل را بر حسب مقياس‌هاي انساني(فرسنگ) مي‌شناسد و مي‌سنجد. او حتي مي‌داند که اگر از داخل‌ نهر آب حرکت کند، سگ‌هاي شکاري نمي‌توانند ردپايش را پيدا کنند.او تلخي حيله و فريب را حس‌ مي‌کند. از انجام کارهاي بد شرمگين مي‌شود. حسادت‌ را مي‌فهمد. درد فقر را مي‌چشد و با کودک فقير کنار قبر همدردي مي‌کند.

نويسنده از ديد يک الاغ، زشتي‌هاي جامعه را نيز به نمايش مي‌کشد و تصويري عريان از جامعه‌اي که به‌ طور غيرعادلانه،انسان‌ها را به دو دسته فقير و غني‌ تقسيم مي‌کند و در معرض ديد خواننده قرار مي‌دهد. براي مثال، در قسمت پنجم، با کودکي فقير روبه‌رو هستيم که خانواده‌اش را از دست داده و از پستان يک‌ ميش تغذيه مي‌کند. همين طور دردهاي کودکان، با بياني هنري از ديد الاغ روايت مي‌شود. در قسمتي از داستان،«پولين»با الاغ درددل مي‌کند و مي‌گويد که‌ مادرش حسود است و پدر و مادرش او را درک نمي‌کنند. اين به واقع، نه تنها درد«پولين»بلکه درد بسياري از کودکان دنياست که به شکلي قابل قبول در کتاب آورده‌ شده است.

در بعضي جاها، گفت‌وگو بار عاطفي خوبي دارند و بر خواننده،تأثير مي‌گذارند:

-براي چي مي‌لنگي کوچولو؟

-براي اينکه کفش‌هايم پايم را زخم کرده!

-چرا به مامانت نمي‌گويي يکي ديگر برايت‌ بخره؟!

-من که مامان ندارم!

-کجا مي‌خوابي؟

 -هر جا را بدهند.وقتي جايي پيدا نکنم بيرون، زير يک درخت يا نزديک يک پرچين مي‌خوابم، برايم‌ فرقي نمي‌کند! (صفحه 89)

ولي اگر اين کتاب براي نوجوانان نوشته شده است، چه لزومي دارد که از ديد يک الاغ روايت شود. براي‌ نوجواني که در عصر اينترنت، ماهواره، کامپيوتر و... به‌ سر مي‌برد، اين قبيل شيوه‌ها شايد کارايي چنداني‌ نداشته باشد و نمي‌تواند داستان را براي او جذاب‌تر جلوه‌ دهد. اگر اين داستان از ديد يکي از شخصيت‌هاي‌ انساني روايت مي‌شد، داستان جا افتاده‌تر مي‌نمود و بسياري از وقايع و حوادث آن نيز توجيه‌پذير مي‌شد. راوي داستان(الاغ)در بسياري از جاها از همه چيز، حتي‌ از روان و ذهن آدم‌ها خبر دارد و ماجراهايي را که پشت‌ درهاي بسته و داخل خانه‌ها مي‌گذرد، مي‌بيند و حرف‌هايي را که بچه‌ها در گوشي به هم مي‌گويند، مي‌شنود و اين، باورپذيري داستان را براي يک نوجوان‌ سخت مي‌سازد. نويسنده در بسياري از جاها يه محدوديت‌هايي‌ برخورده است که ناشي از انتخاب الاغ، به عنوان راوي‌ است. اين محدوديت‌ها، توي ذوق خواننده مي‌زنند. مثلا براي آنکه خواننده بداند صاحب الاغ(پولين) مريض است و ناراحتي ريه دارد، اطلاعات در حد يک پزشک داخلي و عروق، ارتقاء داده شده ست!: «همان روز تب سختي کرد. او را توي تختي گذاشتند که نبايد از روي آن بلند مي‌شد. سرماخوردگي آن شب، کسالت و افسردگي او را کامل کرد. ريه‌هايش که از قبل‌ مريض بودند، ديگر کاملا گرفتار بيماري شدند.» (صفحه52) يا در قسمت ديگري مي‌خوانيم:«پايم را آهسته‌ روي آن‌[قورباغه‌]گذاشتم و گرفتمش، در جيب آگوست‌ باز بود و کار مرا آسان‌تر مي‌کرد. بي سر و صدا به او نزديک شدم و قورباغه را در جيبش گذاشتم.» (صفحه 146)

در حالي که مي‌دانيم الاغ انگشت ندارد که بتواند قورباغه را بگيرد و اگر سمش را هم روي قورباغه‌ بگذارد، چيزي از قورباغه بر جا نمي‌ماند! چه رسد به‌ اينکه بي سر و صدا نزديک کودک شود و قورباغه را در جيب او بگذارد! يا اتفاقاتي که در قسمت نوزدهم کتاب مي‌افتد و شيرين کاري‌هايي که از الاغ سر مي‌زند، کاملا غيرواقعي به نظر مي‌آيد. اينکه يک الاغ تا آن حد قدرت تميز دارد که بتواند بين زيباترين و زشت‌ترين‌ افراد، همچنين احمق‌ترين و عاقل‌ترين آدم‌ها تمايز قائل شود، دسته گلي را در بين ده‌ها نفر روي دامن‌ زيباترين فرد جمع بگذارد و کلاهي را روي سر احمق‌ترين فرد،امري است که در عالم واقع، غيرعادي‌ است و هيچ امکان عقلي نمي‌توان براي آن در نظر گرفت.

در مجموع، کتاب خاطرات يک الاغ براي گروه هاي خاصي از مخاطبان نوجوان مي تواند سرگرم کننده باشد و آنها را به نظر در برخي تجديد رفتارهايشان نسبت حيوانات پيراموني شان وا دارد.

 

سه‌شنبه 25 مهر 1391 - 13:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری