يكشنبه 30 مهر 1396 - 9:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

معرفي انتقادي امپرياليسم فرهنگي

 

معرفي انتقادي امپرياليسم فرهنگي (متون انتقادي غرب مدرن/8)

نوشته: جان تاملينسون

ترجمه: مؤسسه خط ممتد انديشه

مؤسسه انتشارات اميرکبير

نوبت چاپ: اول 1390

 

کتاب حاضر، نوشته اي است انتقادي در خصوص جامعه ي غرب، نويسنده در اين کتاب مي کوشد تا نشان دهد که چگونه امپرياليسم با در اختيار گرفتن رسانه ها و گفتمان ها سعي دارد از سوي کشورهاي تحت سلطه سخن بگويد و چگونه اين فرايند به شکلي مستمر به استعمار فرهنگي اين جوامع منتهي مي شود.

اين کتاب درآمدي گويا براي مطالعه ي امپرياليسم فرهنگي است.

تاملينسون در اين کتاب شرح ميدهد که اصطلاح امپرياليسم فرهنگي در دهه ي 60 ميلادي پديدار شد.

بر اين اساس نوشته ي حاضر در شش فصل به بررسي اين موضوع مي پردازد. که درفصل نخست چهار روش گفتگو در باره ي امپرياليسم فرهنگي در چهار وجه امپرياليسم رسانه اي، گفتمان مليت، انتقاد از سرمايه داري جهاني و انتقاد از مدرنيته توضيح داده مي شود و سپس هر کدام از آنها دربخش جداگانه اي به طور مفصل بررسي مي شود.

تاملينسون در اين کتاب مي گويد که اصطلاح امپرياليسم فرهنگي سابقه ي طولاني خاصي ندارد. به نظر مي رسد که در کنار بسياري از اصطلاحات انتقادي راديکال ديگر، در دهه ي 1960 پديدار شده و تا زمان تبديل شدن به بخشي از عرف متداول روشنفکري نيمه ي دوم قرن بيستم پيش رفته است.

از نظر وي هر کدام از چهار روش گفتگو در مورد سلطه گرايي از مفاهيم فرهنگي و موضوعات سياسي خاص خود برخوردار است؛ هر کدام از آنها در  يک موضع انتقادي قرار مي گيرند که از نظر خود درست هستند. اما با پيش رفتن از يک بحث به بحث ديگر، حيطه اختيارات به طور خاصي منبسط و گسترده مي گردد. در واقع سه روش اول، با هم وبه صورت گروهي وارد بحث انتقادي نوگرايي(مدرنيسم) مي شوند. در مورد سرمايه داري(کاپيتاليسم) دولت ملي و ارتباطات توده اي همه جزو ويژگي هاي شاخص جوامع مدرن و از عوامل تعيين کننده وضعيت فرهنگي مدرنيسم هستند.

يکي از موضوعاتي که در اين فصل به آن پرداخته شده است، چهار روش گفتگو در باره ي امپرياليسم فرهنگي است، در اين باره مي خوانيم: در واقع پنج روش، اما مي توانيم به اختصار از روش اول صرف نظر کنيم، گاهي منتقدان امپرياليسم فرهنگي از آن به عنوان سلطه فرهنگي نام مي برند. آيا موضوع بحث ذاتي در اين طبقه بندي وجود دارد؟ فکر نمي کنم چنين باشد. هر دو اصطلاح" امپرياليسم" و "سلطه" از عموميت بالايي برخوردارند، ولي هر کدام که جامع تر باشد، ارجح تر است. بنابراين ممکن است استدلال کرد که امپرياليسم شکل خاصي از سلطه را در خود دارد، که با امپراطوري همراه است. بنابراين درمورد امپرياليسم فرهنگي در جهان سوم اين اصطلاح ممکن است به پيوندهاي بين سلطه کنوني و گذشته استعماري اشاره کند. ما نقل قولي از ريموند ويليامز در مورد امپرياليسم خواهيم آوردکه اين اصطلاح بين مجموعه اي از مفاهيم اقتصادي و سياسي مبهم است؛ اين ابهام استدلال هاي مهمي در مورد طرز فکر ما نسبت به امروز جهان سوم دارد. براي حفظ نوعي از اين ويژگي ممکن بود بخواهيم اصطلاح امپرياليسم را برگزينيم، ما بايد به منظور انتخاب يک معني خاص براي اصطلاح امپرياليسم فرهنگي با اين ابهامات درگير مي شديم؛ به مثابه ي الگوي موروثي گرايش ها و رويه هاي استعماري، يا به مثابه ي تجارب و تلاش هاي نظام در حال پيشرفت مناسبات اقتصادي درون نظام سرمايه داري جهاني، به دنبال دقت بودن در اين بافت، به معني دور شدن از معاني موجود است. بنابراين سلطه ممکن است دقيقا به دليل عموميت خود طرف توجه باشد. ممکن است به دليل دعاوي در باره ي سلطه ي فرهنگي که مکررا راجع به کشورهايي که به لحاظ تاريخي استعمارگر بوده اند تا مستعمره، مناسب تر نيز باشد؛ براي مثال فرانسه تحت سلطه ايالات متحده بود...

 نويسنده در همين بخش به بحث امپرياليسم رسانه اي پرداخته است که در اين باره مي خوانيم: اکثريت عظيمي از مبحث هاي منتشر شده، امپرياليسم فرهنگي، رسانه ها، تلويزيون، فيلم، راديو، روزنامه نگاري چاپي، تبليغات، را در مرکز همه چيز قرار مي دهد، اما استدلالي در باره استفاده واقعي از امپرياليسم فرهنگي/ امپرياليسم رسانه اي وجود دارد، که ما بايد در ابتدا آن را تصديق کنيم. اين کار را با مراجعه خلاصه وار به روشي که در گزارش امپرياليسم رسانه اي" چين چوان لي" با اين تمايز برخوردار مي شود انجام مي شود، بر اين اساس لي نشان مي دهد که نئو مارکسيست ها، اصطلاح گسترده تر" امپرياليسم فرهنگي" را ترجيح مي دهند، براي آنکه آنها ديد کلي نگرتري به نقش رسانه ها دارند، آنها را لزوما مسئول کليت بزرگتر سلطه مي داند، از طرف ديگر گفته مي شود که غير مارکسيست ها سروکار داشتن با امپرياليسم رسانه اي را به همه ي چيزهايي که با امپرياليسم فرهنگي احاطه شده اند ترجيح مي دهند، چرا که آنها با دليل قبلي بافت تلويحي گسترده تر سلطه و نه وضعيت امپرياليسم رسانه اي داخل آن را نمي پذيرند، ترجيح غير مارکسيست ها در مورد اصطلاحي که درک مي شود، اين است که  طيف خاص تري از پديده هاي اين چنيني خود را به آساني معطوف آزموني دشوار مي کنند...

همچنين در خصوص امپرياليسم فرهنگي به مثابه ي انتقاد مدرنيته آمده است، آخرين راه گفتگو راهي است که بر تأثيرات امپرياليسم فرهنگي نه در مورد فرهنگ هاي فردي بلکه، ظاهرا در مورد جهان به تنهايي تأکيد مي کند، اين چيزي است که مي توان آن را گفتمان انتقادي مدرنيته ناميد، اين گفتمان حوزه ي نظريه پردازاني نيست که مدعي صحبت بي پرده درباره ي چيزي هستند که امپرياليسم فرهنگي خوانده مي شود؛ بلکه اين روش گفتگو درباره ي توسعه هاي تاريخي جهان است که ادعاهاي نظريه پردازان امپرياليسم فرهنگي را احاطه کرده و به روش هاي خاصي دوباره صورت بندي کرده اند...

مدرنيته، آن طور که ما آن را مي شناسيم به مسير فرهنگي توسعه جهاني اشاره مي کند، بنابراين حرکت به سوي نوعي همگوني جهاني تشخيص داده شد، در اين گفتمان کهبه نظر مي رسد ناشي از سلطه ي روش خاص_ مدرن_ زندگي باشد که تعيين کننده هايي متعدد دارد. اين ها شامل سرمايه داري( به عنوان مجموعه اي از شيوه هاي توليدي و مصرف گرايي به نظر مي رسند) و شهرنشيني، ارتباطات جمعي، ايدئولوژي غالب فني_ علمي_عقلاني، نظام دولت ملي( غالبا سکولار)، روش خاص سازمان دهي فضا و تجربه ي اجتماعي و طريقه ذهني وجودي خاص خودآگاهي فردي هستند، امپرياليسم فرهنگي به مثابه ي انتقاد مدرنيته به انتقاد از سلطه اين تعيين کننده هاي فرهنگي جهاني اشاره مي کند.

نويسنده در بخش سوم كتاب از گفتمان به طور گمراه کننده اي جامع و ملموس رسانه، به گفتمان تعميم يافته تري از فرهنگ قدم گذاشته است، در بسياري از بحث ها در مورد امپرياليسم رسانه اي آنچه بارزتراز همه است خطر براي فرهنگ هاي ملي است، براي مثال، نوردسترنگ و شيلر، مجموعه ي خود را در مورد امپرياليسم رسانه اي حاکميت ملي و ارتباطات بين المللي نام نهاده اند و در مقدمه ي خود از در خواست احترام به حق حاکميت فرهنگي و سياسي تمام ملت ها حرف مي زنند...

هدف واقعي نقد شيلر نظام سرمايه داري جهاني است، و گفتمان او تا اندازه ي زيادي گفتمان مارکسيستي از سلطه ي طبقاتي است. اما آشکارا هر کسي که از مسائل جهاني حرف مي زند نمي تواند از سخن گفتن به نفع ملت ها و مليت خود داري کند. در هر حال اين گفتمان دشواري براي مارکسيست هاست. همانطور که پول مي گويد: ملي گرايي دکتريني متعلق به جناح راست است که اغلب به سادگي با جناح چپ همکاري مي کند. ازنظر تاريخي آزادي خواهان و بنيادستيزان بين الملل گرا بوده اند. اين گفته مارکس که کارگران سرزمين پدري ندارند اين ديدگاه را مجسم مي کند. روشنفکران آزادي خواه براي آزادي جنبش، رهايي از سانسور، مبادله ي فرهنگي جهاني جنگيده اند و قوم مداري و پيش داوري را محکوم کرده اند.

فصل چهارم كتاب حاضر در زمينه ي فرهنگ سرمايه داري است: نويسندگاني که سلطه گرايي فرهنگي را قويا به سرمايه داري ارتباط مي دهند اغلب در نوعي مشاجره کاربردگرايانه قرار مي گيرند که در آن توليدات فرهنگي جهان سرمايه داري توسعه يافته، براي جذب فرهنگ هاي ديگر به سوي نظام سرمايه داري جهاني يا حتي براي مشروط نمودن کارگران جهت گسترش شرکت هاي سرمايه داري چند مليتي، مورد بهره قرار مي گيرند...

يکي از مباحث اين بخش سرمايه داري چند مليتي و همگن سازي فرهنگي است: .. اگرگزينه هاي جوامع فرهنگي سراسر جهان تمايل به همگرا شدن دارند، تا زماني که اين گزينه ها مستقلا ايجاد شوند، هواخواهان استقلال هيچ گله اي نمي توانند داشته باشند، اما منتقدان سرمايه داري چند مليتي مکررا از گرايش آن به همگرايي و همگن سازي شکايت مي کنند. اين انتقاد اصلي به وجود آمده در گفتمان امپرياليسم فرهنگي است که سرمايه داري را به عنوان هدف خود در نظر مي گيرد، در ادامه اين مبحث به عنوان مثال از کتاب سيز هملينک در خصوص استقلال فرهنگي در ارتباطات جهاني آمده است، موضوعات استقلال فرهنگي و همگني فرهنگي آنچه به عنوان همزماني فرهنگي نشان مي دهد را در مرکز تحليل خود قرار مي دهد، او در بي سابقه دانستن روندهاي هم زماني فرهنگي يا همگني در شرايط تاريخي و در ديدن ارتباط نزديک اين روندها با گسترش سرمايه داري جهاني تا حد زيادي حق دارد. اما در نشان دادن اينکه چرا هم زماني فرهنگي بايد مورد اعتراض قرار گيرد و به ويژه در نشان دادن اينکه بايد در زمينه استقلال فرهنگي مورد اعتراض قرار گيرد شکست مي خورد.

"رامي و نوشابه؛ کاپيتاليسم، مصرف گرايي و جهان سوم" يکي از عناويني است که در اين فصل از کتاب مورد بررسي و ارزيابي قرار گرفته است، نويسنده در اين باره مي نويسد، تنها دليلي که باعث شده است تهديد همگن سازي موجب گسترش کاپيتاليسم بشود، منطق بازارهاي چند مليتي است؛ گسترش يکنواختي و متحدالشکلي در بازاريابي محصولات يک شکل سودآور، برندهاي جهاني. با اين حال شواهد موجود نشان مي دهند که اگر چه حرکت به سوي برندهاي جهاني يک شکل ممکن است از ديدگاه کاپيتاليست چند مليتي ايدئال تلقي شود، اما در نمونه هاي محدودي مي توان آن را مشاهده کرد.

مطمئنا آگاهي از اختلافات فرهنگي ممکن است به عنصري تصميم گيرنده در بازارهاي انحصاري که توليدکنندگان کالاهاي مصرفي چند مليتي در کشورهاي مختلف به وجود آورده اند، تبديل شود. همان طور که يک اقتصاددان نشان مي دهد، هنگامي که رقابت جهاني توسط توليدات انبوه هدايت مي شود، در نقطه ي مشخصي همه ي رقبا با هم هم تراز مي شوند، سود رقابتي نصيب شرکت هايي مي شود که نسبت به توسعه هاي بازار انفرادي حساس هستند، بنابراين، برندهاي جهاني معدودي را مي توان پيدا کرد که بدون توجه به اقتصاد، فرهنگ و روش زندگي در هر ناحيه، توليد و بسته بندي و سازمان دهي شود. بنابراين منطق رقابت کاپتاليستي ممکن است به پيامدهاي فرهنگي ديگري تا همگن سازي در ساده ترين شکل، اشاره داشته باشد. يکي از صاحبنظران در اين زمينه استدلال مي کند، حتي قدرتمندترين برندهاي بين الملل مانند کوکا کولا، مالبرو و مک دونالد براي تعريف و شناساندن ابعاد فرهنگي بازارهاي اصلي خود، بسيار تلاش مي کنند، نتايج اين استراتژي هاي بازاريابي ممکن است منجر به قرار گرفتن پيام هاي آگهي هاي بازرگاني در رشته هاي ضمني که اطلاعات شامل هويت فرهنگي ملي را تشکيل مي دهند، بشود...

بخش پنجم در خصوص مدرنيته، توسعه و تقدير فرهنگي است، نگارنده در اين باره مي نويسد: ما در باره ي امپرياليسم فرهنگي در نهايت از طريق گفتمان مدرنيته ي فرهنگي صحبت مي کنيم، اين گفتماني سرشار از تناقض و ابهام است، براي شروع خود واژه مدرنيته مبهم و از نظر تاريخي انعطاف پذير است. اين واژه معمولا براي ارجاع صرف به اکنون فرهنگي استفاده مي شود، اما قصد نظريه پردازان فرهنگي و اجتماعي از آن عموما فهم يک تغيير بنيادين ، حرکت به مدرنيته است که در برهه اي از تاريخ اروپا رخ داده است. تعينات اين برهه از قرن شانزدهم تا سراسر قرن بيستم امتداد مي يابد، که انعطاف پذيري واژه را نشان مي دهد. جدا از مشکلات مکان يابي تاريخي مدرنيت، مسائل و ابهاماتي در رابطه با اين ايده در ديگر چاچوب هاي تحليل اجتماعي يا فرهنگي وجود دارد، براي مثال ، چگونه مدرنيته به تحليل طبقاتي يا، اگردريافت اوليه اي از آن را در نظر بگيريم، به نظريه هاي جامعه صنعتي پيوند مي يابد؟ به رغم اين ابهامات ايده ي مدرنيته به تحليل ايده مدرنيته به عام ترين شيوه اي بدل شده است که از طريق آن ما در غرب تجربه ي فرهنگي مان را به خود ارائه مي دهيم، پرسشي که اين فصل مطرح مي کند اين است که مدرنيته را چگونه بايد نقد کرد.

نويسنده معتقد است از آنجا که بحث گفتمان مدرنيته بسيار وسيع است، بايد موضوع را با اين بررسي آغاز کرد که در اين ادعاي شايع که مدرنيته يک شرايط فرهنگي ذاتا مبهم است، چه چيزي در معرض خطر قرار مي گيرد، اين نگرش از جهات مختلفي ميان نظريه پردازان بزرگ قرن نوزدهم مشترک بوده است، و شرايط نقد اجتماعي و فرهنگي را از آن زمان تعيين کرده است،؛ شيوه اي که در آن اين ابهامات صورت بندي و نشان داده شده اند، الزامات مهمي براي آن نوع نقد فرهنگي دارد که در گفتمان امپرياليسم فرهنگي در نظر گرفته شده است.

اگر چه ابهامات شرايط فرهنگي مدرن بايد کاملا تشخيص داده شوند، اين خطر که گفتماني نتواند از آنها فرا رود اين است که از گفتمان انتقادي بودن باز بماند. 

فصل ششم و پاياني كتاب حاضر اختصاص به نتيجه گيري دارد از سلطه گرايي( امپرياليسم) تا جهاني شدن: در فصل اول نويسنده پيشنهاد کرده بود که ايده سلطه گرايي فرهنگي نياز به اين دارد که خارج از بحث و گفتگوي خود جمع آوري شود، هر کدام از چهار روش گفتگو در مورد سلطه گرايي که در باره ي آن بحث شد، از مفاهيم فرهنگي و موضوعات سياسي خاص خود برخوردار است، هر کدام از آنها در يک موضع انتقادي قرار مي گيرند که از نقطه نظر خود درست هستند، هر چند که فرهنگ ليبرالي جامعه غرب همواره از دريچه نگاه خود به جهان اطراف و ديگر فرهنگ ها نگريسته و با رويکرد برخواسته از اين دريچه به نقد روش ها، منش ها، فرايندها و رويدادهاي آنها پرداخته است و کمتر به نقد خودش برخواسته ليکن گروهي از انديشمندان غربي نيز از ديرباز به وضعيت حاکم بر جوامع خود انتقاد داشته اند اين انديشمندان که افکار آنها ملهم از مکاتب فکري مختلفي از جمله سوسياليسم کلاسيک مکتب انتقادي فرانکفورت، حلقه مونيخ، چپ نو، بوم گراها و... است، بر نقاط ضعف انديشه ليبرالي و جامعه غربي انگشت گذاشته و درباره ي آن بحث کرده اند.

جان تاملينسون استاد جامعه شناسي فرهنگي، رئيس مؤسسه ي تجزيه و تحليل فرهنگي در دانشگاه ناتينگهام و رئيس مؤسسه ي فر هنگ ارتباطات و مطالعات رسانه است. آخرين پژوهش او که توسط انتشارات سيج در سال 2007 منتشر شده با نام فرهنگ سرعت به کاوش در جايگاه سرعت در درون فرهنگ مدرن مي پردازد.

وي را به عنوان نويسنده اي صاحب نظر در باره ي جنبه هاي فرهنگي روند جهاني شدن مي شناسند. او تا کنون به عنوان مشاور مسائل جهاني شدن، فرهنگ و سياست در نهادهاي بين المللي مانند يونسکو وشوراي اروپا و نيز به عنوان عضو شوراي مشاوران تعداد زيادي از مجلات و نشريات بين الملل است که در امر رسانه ها و جهاني شدن فعاليت مي کنند، او همچنين نويسنده دو کتاب ديگر به نام هاي "جهاني شدن و تجزيه و تحليل فرهنگي" و "منافع و هويت در سياست جهان وطني" است.

 

 

 

 

شنبه 15 مهر 1391 - 10:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری