شنبه 29 مهر 1396 - 6:33
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

در جستجوي زمان از دست رفته

 

نقد يک فيلم مشهور و معناگراي سينماي روسيه: «سولاريس»(آندري تارکوفسکي، 1972)

 در آغاز فيلم سولاريس از طرف ايستگاه فضايي اعلام خطر مي شود و كريس كلوين را براي حل مشكل به ايستگاه فضايي اعزام مي کنند. به تدريج در طول فيلم اقيانوس انديشمند سولاريس با توانايي متافيزيكي ويژه اش، عذاب وجدان را در كريس بيدار مي‌كند و ...

استانيسلاو لم، نويسنده لهستاني رمان سولاريس، از نويسندگان مشهور ادبيات افسانه-علمي در اروپاي شرقي است. او كتاب سولاريس را در سال 1961 نوشت، كه معروف‌ترين و پرفروش‌ترين كتابش به شمار مي‌آيد.

تاركوفسكي در سال 1972 رمان لم را به فيلم برگرداند. البته تغييراتي هم در رمان داد به گونه‌اي كه مي‌توان گفت فيلم اقتباس وفادارانه‌اي از رمان لم نيست ولي از سويي ديگر نمي‌توان فيلم را كاملاً‌ جدا و منفك از رمان دانست.

لم در كتابش بعد علمي داستان را در مقابل بعد انساني آن پررنگ مي‌كند؛ ولي تاركوفسكي عشق و عواطف انساني و معنويت را در مقابل سويه علمي- تخيلي داستان قوت مي‌بخشد.

در ابتداي فيلم تاركوفسكي تأكيدي زياد و در زماني نسبتاً طولاني به زندگي كريس در زمين و به خصوص گذر او در دل طبيعت (به عنوان نشانه‌اي معنوي از حضور خداوند) مي‌شود.

به ياد بياوريم كه در آغاز فيلم كريس به درون نهر و خزه‌هايش و سپس به درختان در مسير حركتش خيره مي‌شود و در صحنه‌اي دستش را با آب مي‌شويد.

تارکوفسکي درباره طبيعت در کتاب پيکر سازي مي نويسد: «باران همواره در ميهن من مي بارد. در روسيه روزهاي طولاني، باراني بي امان مي گذرد. من طبيعت را دوست دارم و به شهرهاي بزرگ بي علاقه ام. باران، آتش، آب، برف، شبنم، تندباد، همه بخشي از آن زمينه مادي هستند که در آن خانه داريم، حتي بايد بگويم که حقيقت زندگي ما هستند.

جوانه ها، درخت ها و علف ها همه به سوي آسمان مي روند. آسمان هيچ نيست جز فضايي که همه آن زاده هاي دل خاک به سوي آن مي روند.

... طبيعت بايد با وفاداري کامل در سينما نمايش داده شود. هر چه اين وفاداري بيشتر باشد اعتماد به آن نيز بيشتر خواهد شد و در همين حال تصوير آفريده در هر واحد، زيباتر به نظر خواهد آمد.»

تاركوفسكي همچنين در مورد تغييراتي که در رمان لم انجام داده، مي‌گويد: «داستان لم در فضا و آسمان سولاريس مي‌گذشت، اما من به آن دو فصل زميني افزودم. من به زمين نياز داشتم تا تضاد را برجسته كنم. مي‌خواستم تماشاگر زيبايي زمين را ستايش كند و آن را در برابر سولاريس به ياد آورد تا آن درد آشناي غم غربت را بيشتر احساس كند.»

دو فصل زميني که تارکوفسکي به رمان لم افزوده و همچنين فضا سازي خاص ايستگاه فضايي، به گونه اي عمل مي کنند که فضاي فيلم مانند بسياري از آثار افسانه-علمي؛ انتزاعي، غريب و پر از اغراق به نظر نمي رسد و رنگ و بويي از زندگي معاصر را دارد .

تارکوفسکي درباره ساخت سولاريس در ژانر افسانه-علمي مي گويد: «برخلاف بسياري از فيلم هاي اين نوع که مي کوشند تا از راه اختراع جزييات نامتعارف بر ذهنيت تماشاگر تاثير بگذارند، در سولاريس تلاش کردم تا فضايي مشابه فضاي زندگي روزمره بيآفرينم.»

 تاركوفسكي در فصول مذكور(فصل هاي زميني) در فيلم، همچنين بر تضاد نشانه‌هاي مادي و معنوي تاکيد مي کند. نمونه شاخص اين تاکيد، قطع ناگهاني نمايي از حركت پرشتاب ماشين‌هاست به نمايي از آرامش طبيعت.

تارکوفسکي در سولاريس در مقابل پيشرفت علمي و تکنولوژيک بشر؛ او را در گمگشتگي معنوي نشان مي دهد. تارکوفسکي در اين باره مي گويد: «سولاريس حکايت مردماني است که در فضا رها شده اند و ناگزير شده اند (چه بسا بيرون از خواست خود) دانش بيشتري به چنگ آورند. جستجوي بي پايان آدمي در پي دانش، سرچشمه تنش هاي بسيار نيز هست. چرا که همراه خود دلهره اي دائمي، اندوه و نا اميدي مي آورد. چرا که حقيقت نهايي هرگز شناخته شدني نيست.»

سولاريس هم مانند ساير آثار تارکوفسکي، بيشتر متكي بر نماهاي طولاني و پلان- سكانس‌هاست. مثلاً در فيلم او صحنه‌اي داريم كه در كتابخانه‌ سفينه فضايي، حالت بي‌وزني حكمفرما مي‌شود و ما نمايي اسلوموشن و طولاني داريم كه كريس داخل كتابخانه معلق است و از كنارش كتابي شناور در فضا مي‌گذرد و اين تصاوير همراه مي شود با موسيقي پرلود در فامينور براي ارگ اثر باخ. تارکوفسکي در اين نما، تعالي انسان را در تلفيق عشق و معنويت و دانايي معنا مي كند. يا مثلا به ياد بياوريم پلان- سكانس پاياني فيلم و استفاده از نمايي هوايي را.

يکي از موارد استفاده از نماي هوايي که بسيار متداول است در پايان فيلم هاست که ما را از فضا و مکاني که فيلم در آن به سرانجام رسيده دور مي کند. گاه اين عمل همراه با ارائه نکته پاياني فيلم است که تنها در نماي هوايي قابل مشاهده است و در نماهاي نزديک تر ديده نمي شود.

در پايان سولاريس هم چنين تمهيدي را شاهديم. کريس به ايستگاه فضايي در دل اقيانوس انديشمند سولاريس مي رود. سولاريس به فرصت هاي از کف رفته گذشته که امروز چون خاطره اي تلخ به ياد مي آيند تجسم مادي مي بخشد. کريس هم همسرش را که چند سال قبل در پي اختلافي با او خودکشي کرده است در آن جا زنده مي يابد.

ابتدا به سبب احساس گناه مي خواهد او را از خود دور کند ولي بعد خود را عاشقانه وقف محبت به همسرش مي کند. پس از چندي به سبب تغييراتي در سولاريس، زن ناپديد مي شود.

کريس به زمين باز مي گردد در حالي که نيروي بخشايشگر عشق عذاب وجدان او را از بين برده است. در نماي عمومي پايان فيلم مي بينيم که کريس زانو مي زند و پاهاي پدرش را در آغوش مي گيرد.

دوربين به تدريج از آنها دور مي شود و تبديل مي شود به يک نماي هوايي که در آن، کريس و پدر را بسيار کوچک و در دل اقيانوس سولاريس مي بينيم. با اين نما تارکوفسکي مي گويد که مرز ميان خاطره و واقعيت جاري زندگي قابل تفکيک نيست.

زيرا خاطره گناه(برآمده از سولاريس) براي زندگي کريس راهي روشن و مثبت گشوده و اين نکته بديهي را براي اولين بار به صورتي شگفت آور با تمام وجود لمس مي کند که واقعيت جاري امروز فردا چونان يک خاطره رخ مي نماياند و آن خاطره تا انتهاي زندگي اش با او همراه است چونان خود زندگي.  

تاركوفسكي با پلان- سكانس پاياني فيلم، اين برداشت نهايي را در ذهن تماشاگر ايجاد مي کند كه کريس در آينده به سوي يک زندگي كامل‌تر همراه با عشق و معنويت حركت خواهد كرد.

 

 

سه‌شنبه 11 مهر 1391 - 9:12


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری