پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 5:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

محمد عصاريان

 

داستان نويسي يعني خلاقيت، خلاقيت، خلاقيت

 

گفتگو با محمد کاظم مزيناني

خيلي کارها انجامشان سخت است اما برخي ديگر جسارت مي­خواهد و نوشتن رماني درباره آخرين شاه ايران شايد يکي از جسورانه­ترين گزينه­هاي يک نويسنده باشد، درست مثل غني سازي اورانيوم! حتماً مي­گوييد اين موضوع چه ربطي به غني سازي اورانيوم دارد. اين را بايد از زبان محمد کاظم مزيناني پرسيد غني سازي اورانيوم هم مراتبي دارد از زير يک درصد شروع مي­شود و وقتي به بالاي 90 درصد مي­رسد حاصل آن يک بمب اتم خواهد بود.

نمي­خواهيم ادعا کنيم آثار مزيناني از جمله (شاه بي شين) بهترين نويسنده و رمان است که مي­شود در اين دوره سراغ گرفت اما ناظران و کارشناسان و منتقدان منصف او و کتاب­هايش را در چند قدمي رسيدن به بمب اتم تلقي مي­کنند!!

محمد کاظم مزيناني متولد 1342 از دامغان و فارغ التحصيل رشته زبان و ادبيات فارسي است عمده آثار او در قالب شعر و داستان و در حوزه کودک و نوجوان است که در چندين جشنواره حائز رتبه شده است اولين تجربه­ي او در زمينه رمان بزرگسال، سه گانه شاهانه است که در دوره اول جشنواره داستان انقلاب اسلامي مورد تقدير قرار گرفت اين اثر که به عنوان (شاه بي شين) معروف است به يکي از منابع خاص تاريخي در زمينه آشنائي با اتفاقات 50 سال گذشته بدل شده است. بهتر است مزيناني را بيشتر از زبان خودش بشنويم و ببينيم:

- استاد مزيناني چگونه به وادي ادب و هنر وارد شديد؟

در دامغان به علت ويژگي­هاي زيستگاه­ها تعداد زن­ها از مردها بسيار کمتر است. چرا که نظام اجتماعي اين جوامع براساس نوعي مادر شاهي استوار و فرزندان، از مادر ميراث­بر و نام بردار مي­شده­اند. جالب اينکه اين اقوام که برخلاف نژاد آريائي کله­اي گرد دارند به شدت صلح طلب و اهل مدارا بوده­اند. براي همين است که در لايه­هاي مسکوني آنها از ابزار جنگي نشاني نيست و همچنين هيچ برج و باروئي گرد شهرستان ديده نمي­شود خانه­هايشان نيز همگي در يک سطح و جايگاه قرار دارد. اوج هنر اين قوم تمدن ساز و پر رمز و راز را مي­توان در سفال­هاي منقوش آنها به تماشا نشست. تپه حصار، يکي از سکونت گاه­هاي مهم پيش از تاريخ در فلات ايران است که در حاشيه شهر دامغان قرار دارد. بخشي از اين تپه­ها در دهه ده شمسي براي عبور ريل راه آهن تخريب و تعريض شد اين اتفاق يک بار ديگر نيز در سال­هاي پاياني دهه هفتاد براي گذر ريل دوم راه آهن رخ داد که اميدوارم براي بار سوم چنين اتفاقي روي ندهد! در جريان اين تعريض روزي من به طور اتفاقي در محلي حضور داشتم که يکي از شگفت انگيزترين حوادث عمر من در آنجا رقم خورد آن روز در کنار هيئت حفاري ميراث فرهنگي شاهد کار و تلاش حفارها بودم که مهندس را صدا زدند و من هم همراه او به سمت تراشه مورد نظر حرکت کرديم حفارها در حين خاکبرداري از يک خانه کوچک و گلين به اسکلتي برخورد کرده بودند که طبق معمول در کف اتاق دفن شده بود. کشف اسکلت در خانه­ها اتفاق جديدي نبود. اما اين اسکلت متعلق به زني بود حدوداً پنج هزار سال پيش در جريان زايمان جان سپرده بود. زن جوان واقعاً همچنان داشت درد مي­کشيد و اندام او به شکل دردناکي جمع شده بود و استخوان نازک و لطيف نوزاد درون شکم او انگار هنوز در مايع درون رحم شناور بود. اين تصويري بود ناب و زنده از لحظه شگفت زايمان يک زن در هزاران سال پيش که در برابر چشم من قرار داشت. انگشتري مفرغي به استخوان يکي از انگشت­هاي زن نشسته بود و ظرف سفالي غذائي که اقوام او برايش گذاشته بودند پر از خاک بود. غذائي که بعد از مرگ تا رهسپار شدن به دنياي مينوي مورد نيازش بود اولين سؤالي که به ذهنم رسيد اين بود که آيا او بعد از مرگ به اين غذا نياز پيدا کرده يا نه؟ کشف اسکلت زن زائو، براي من پيام مهمي در برداشت و تا مدت­ها ذهن­ام را به خود مشغول کرد. من در محيط دامغان اسکلت­هاي زيادي را ديده بودم اما اين يکي تأثير زيادي بر من گذاشت تا بفهمم که از چه جغرافيائي و زاد بومي برخاسته­ام بنظر مي­رسد که آن زن، ماه ميهن يا مادر مشترک تمام مردان فلات ايران زمين است که همچنان در حال زايش و آفرينش است مادري که عليرغم تمام هجوم­ها و ويرانگري­ها و ستم­هاي تاريخي هنوز زنده است و در حال زايمان. آري، با آن اتفاق عجيب دريافتم که من نيز از رحم اين زن برخاسته­ام زني مردان غالب و مغلوب بسياري را در گذار هزاره­ها و قرن­ها رام خود ساخته و ذخيره ژنيتيکي و ژن غالب خود را همچنان زنده نگه داشته و به نسل­هاي گوناگون انتقال داده است ما هر شکل و صورت بندي و هيبتي داشته باشيم نبايد فراموش کنيم که ژن غالب ما متعلق کجا و چه کسي است.

- شما مشغول تهيه و نگارش يک سه گانه در عرصه ادبيات هستيد سه گانه­اي که از شاه بي شين شروع شد. هدف شما از انتخاب نام آثارتان به اين صورت چيست؟

با اين کار قصد داشتم با موجزترين و فشرده­ترين شکل پيام رمان خود را به مخاطب انتقال بدهم اين حرکتي است مجازي با هدف به نمايش گذاشتن محتوا و پيام و مضمون و درون مايه اثر، به گونه­اي که مخاطب قبل از خواندن متن به شکلي چيستان وار به اندرونه رمان پي ببرد شايد بتوان کارکرد چنين عواملي را به کارکرد هشتي در معماري قديم ايران تشبيه کرد هشتي نيز مدخل و گذرگاهي بود رازآميز، براي ورود به بناي اصلي و مخصوصاً اندروني که به وسيله همين دالان مخفي مي­شد تا از چشم نامحرمان دور بماند. حرف (شين) در زبان فارسي نيز کارکرد و نقش عجيبي در فرهنگ ايران دارد. حرف شين نيز در واژه شاه يا شاهنشاه نقطه ثقل يا گرانيکاه اين کلمه به شمار مي­رود انگار با تمام شاهانگي و جلال و جبروت ملوکانه بر دوش اين حرف است از نظر فونوتيک نيز تلفظ شين خود به خود اين حس و حال را تداعي و تلقين مي­کند به اين بيت افسونگر از حافظ دقت کنيد: شاه شمشاد قدان، خسرو شيرين دهنان/ که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان/ مي­بينيد که حافظ با تکرار حرف شين چگونه با آب و تاب و رنگ و لعاب حس شاهانه را به مخاطب انتقال مي­دهد؟ خب با اين تفاضل به نظرم رسيد که با حذف حرف شين از واژه شاه به نوعي تمام جلال و جبروت و بار و بروت­اش بر باد مي­رود. مخصوصاً اين که رمان از نظر زماني دوران دربه دري و سقوط شاه را به تصوير مي­کشد با کشف اين نکته غريب به نظرم رسيد که از اين بهتر نمي­شود­ خلع و سقوط و حذف آخرين شاه را به نمايش گذاشت از ياد نبريم که کارکرد اين واژگان پيشينه­اي به درازاي تاريخ و تمدن کشور ما دارد و ردپاي اين شين را مي­توان تا اعماق تاريخ ايران زمين دنبال کرد از جمشيد و سياوش پيشدادي و کياني گرفته تا کوروش و داريوش و خشايار و اردشير هخامنشي و ارشک اشکاني زبان شناختي است و مبتني بر گزاره­هاي عيني و واقعي اما کارکرد حرف شين در رمان آه با شين، کاملاً متفاوت با شاه بي شين است. دوست دارم اين سه گانه را با رمان ديگري به پايان برسانم اما هنوز نمي­دانم که به چه نامي برايش انتخاب خواهم کرد. فقط با توجه به فکر و طرح اوليه اين رمان مي­توانم بگويم که اين شين در عنوان آن حضور خواهد داشت اما به چه شکل و هيئتي واقعاً نمي­دانم.

- براي تهيه اين سه گانه از چه منابعي استفاده کرده­ايد؟

اين دو رمان هر دو براساس مستندات و وقايع تاريخي نوشته شده­اند اما با يک تفاوت بزرگ در رمان اول هدف اصلي نشان دادن و به تصوير کشيدن شخصيت شاه بود يعني انساني که به شدت ما به ازاي تاريخي داشت شخصيتي که درباره او با حجم وسيعي از اطلاعات روبرو هستيم و از اين رو داستان پردازي حول چنين شخصيتي کار بسيار مشکلي است به ويژه اين که نمي­خواستم وقايع تاريخي را ناديده بگيرم يا به تحريفات آنها دست بزنم بنابراين در نوشتن اين اثر کاملاً به مستندات وفادار ماندم. شايد به همين خاطر است که تاکنون حتي يک مورد به اين جنبه از رمان ايراد گرفته نشده است حتي برخي انتقادات ناظر بر اين نکته است که چرا تا اين اندازه به مستندات بها مي­دهم. رمان دوم يعني آه با شين نيز بر پايه مستندات تاريخي نوشته شده اما با اين تفاوت بزرگ و آن اين که شخصيت اصلي اين داستان هويت شناسنامه­اي ندارد و با وجود اين که از يکي از مبارزان چپ الگوبرداري شده با تمام شباهت­هاي تاريخي يک شخصيت کاملاً داستاني است البته در نوشتن اين رمان نيز مستندات تاريخي فراواني را مدنظر داشته­ام. مستنداتي مانند: وقايع و شخصيت­هاي مربوط به عصر قاجار، حمله متفقين به ايران و اشغال سرزمين و سقوط رضا شاه، سير تجدد و مدرنيته در ايران از کشف حجاب گرفته تا ورودي تکنولوژي و پديده­هائي همچون شبکه آب رساني و برق و تلفن و تلويزيون، شکل گيري طبقه متوسط شهري براساس تحولات اقتصادي پيدايش و شکل گيري گروه­ها و سازمان­هاي چريکي، به ويژه سازمان چريک­هاي فدائي خلق، زندگي مخفيانه چريک­ها در خانه­هاي تيمي، سلوک فردي، نحوه مبارزه آنها و درگيري مسلحانه و زندان و شکنجه سلوک اجتماعي چريک­ها و در نهايت نقش آنها در پيروزي انقلاب اسلامي و چوني و چگونگي در افتادن­شان با نظام برخاسته از انقلاب. اين موضوعات تماماً تاريخي است و مستند با اسناد و مدارک برجا مانده از آن دوران. با اين تفاوت که تلاش شده تمامي اين واقعيت­ها در دل رمان هضم شده و موضوعي موجوديتي فراتاريخي پيدا کنند تا آنجا که هيچ واقعه و واقعيتي از ساختار اثر بيرون نزند مثل تکه سنگ­هاي عقيقي که کاملاً تراش خورده باشد و شکل هنري و زيباشناسانه پيدا کرده و بر نگين داستان نشانده شده باشد. از اين نظر رمان (شاه بي شين) به ساختماني مي­ماند که رو کار آن با سنگ­هاي تراش نخورده کوهي يا رودخانه­اي آذين بندي شده باشد. مثل همين بناهائي که معمولاً شکل ويلائي در سراسر کشور به چشم مي­خورد اما در رمان (آه با شين) تلاش شده است که تمامي سنگ­ها با همان واقعيت خام تاريخي به دقت تراش نخورند و هرکدام در جاي خود بنشينند.

- نمونه­اي از اين نوع معماري را در ادبيات فارسي را سراغ داريد؟

بهترين نوع تراش خوردگي و صورت بندي اطلاعات و مستندات تاريخي و تجربي را مي­توانيم در شعر فارسي مشاهده کنيم در زمان قديم شاعران از جمله باسوادترين و داناترين افراد بودند به بزرگترين شاعران نگاه کنيد. آنها در زمينه­هاي مختلف تحصيل کرده­اند و از دانش بالائي برخوردار بوده­اند از نجوم و طب و فلسفه و رياضيات و جغرافيا و تاريخ گرفته تا فقه و اصول. براي همين بود که به آنها حکيم مي­گفتند اما اين شاعران چگونه از مبادي علمي و تجربي استفاده کرده و چگونه تاريخ و مستندات واقعي را در شعر خود هضم کرده­اند؟ بررسي اين موضوع تحقيق دامنه داري را مي­ طلبد اما به طور خلاصه مي­توان گفت آنان با نگاه خلاقانه و قدرت آفرينشگري و با استفاده از جادوي زبان اين کار را انجام داده­اند اين شاعران افسونکار وقايع تاريخي را آنچنان با قدرت رويا آفريني و حس و ذوق زيبائي شناسانه درمي­ آميختند که آنان وقايع و واقعيت­ها هويت و معنائي فراتر از تاريخ پيدا مي­کردند به اين دو بيت حافظ افسونگر نگاه کنيد: راستي خاتم فيروزه بواسحاقي / خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود / ديدي آن قهقهه کبک خرامان حافظ / که ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود./

حافظ با اين دو بيت ديدگاه خودش را نسبت به شخصيت ابواسحاق اپنجو و دوره کوتاه حکومت او اتفاقات رخ داده، به زيباترين و گوياترين و موجزترين شکل بيان کرده و به تصوير کشيده است.

- به نظر مي­رسد فرد مي­تواند به منابع موجود در تاريخ مراجعه کند و ديگر بيان اين اتفاقات از زبان حافظ شيريني و فايده خاصي نخواهد داشت. در کل نوع بيان فايده­اي هم دارد؟

بسيار سؤال خوبي است دقيقاً در همين جاست که ارزش و اعتبار اين نگاه و منظر فراتاريخي آشکار مي­شود. اولاً اينکه خواندن متون تاريخي و دستيابي به منابع و اطلاعات کار هرکسي نيست اما اين وقايع تاريخي پس از گذر صافي ذهن و منشور زبان شاعر به شدت موجز و فشرده مي­شود و درک و فهم آن راحت­تر مي­گردد. دوم اينکه ماده خام تاريخي در اين فرآيند چنان با تخيل و احساس و غناي ادبي درمي­آميزد که به جان مخاطب مي­نشيند سوم و از همه مهمتر اينکه ما با خواندن اطلاعات و دريافت­هاي تاريخي تنها از وقايع مطلع مي­شويم و در بهترين حالت عبرت مي­گيريم اما با خوانش يک شعر گوئي دوباره آن وقايع را تجربه و زندگي مي­کنيم. اين مهمترين وجه و خاصيت شعر است ويژگي ارزشمندي که دقيقاً در رمان و داستان نيز مي­تواند اتفاق بيافتد. اگر رمان و داستان فارسي چنين روندي را پي بگيرد و ما داستان نويسان در چنين فرآيندي قرار بگيريم اتفاقي شگرف در عرصه داستان نويسي اتفاق مي­افتد اينجاست که دقيقاً نقش سواد و آگاهي و دانش ورزي نويسندگان مشخص مي­شود.

- در رابطه با جشنواره انقلاب اسلامي کداميک از دوره­هاي برگزاري اين جشنواره براي شما داراي لطف و جذابيت بيشتري بود؟

مسلماً دريافت جايزه از همه خاطره انگيزتر و جذابتر است اما براي کسي چون من که در طول عمر کار حرفه­اي­ام جوايز کمي دريافت نکرده­ام دريافت جايزه از اين جشنواره معنا و مفهوم ديگري داشته است چرا که براي اولين بار اثري را در حوزه بزرگسال به جشنواره ارائه کردم از اين نظر دريافت جايزه پاسخ و سنگ محکمي بود براي خودم تا ببينم که در اين عرصه آيا حرفي براي گفتن دارم و به اصطلاح چند مرده حلاج­ام! از اينرو خوشحالي دلنشين­تر از اين نيست که بفهمد اثرش ديده شده است يکي در مرحله پيش از چاپ از طرف داوران و کارشناسان ديگري بعد از چاپ و انتشار و از طرف مخاطبان و منتقدان و کلاً مردم. خوشحالم که براي شاه بي شين چنين اتفاقي افتاد. هرچند به دلايلي که امکان و مجال گفتنش در اينجا نيست اين کتاب در جشنواره­هاي دولتي ديده نشد. ولي اميدوارم اين اتفاق براي آه با شين رخ ندهد.              ­       

- پرداختن به چه عواملي مي­تواند آثار نسل جوان را در حيطه داستان انقلاب يک پله بالاتر ببرد؟

خلاقيت + خلاقيت + خلاقيت!  چگونه؟ 1- با مطالعه و پژوهش، همراه با نگاه نو و تازه. 2- بها دادن به ساختارمندي و اندام واره و کلاً پرداخت داستاني همراه با خلاقيت و بکار گرفتن قوه ابتکار. 3- با به کار بست زبان و لحن و کلاً تکنيک­هاي کلامي همراه با خلاقيت و قدرت آفرينندگي. رعايت اين ويژگي­ها مي­تواند آثار نسل جوان را صد پله بالا ببرد.

- چشم انداز جشنواره داستان انقلاب را چگونه مي­بينيد؟

بهتر است اين پرسش را از دست اندرکاران بپرسيد چون هدف گذاري و طراحي چشم اندازهاي آينده کاري است در حيطه و مسئوليت اين عزيزان. من تنها مي­توانم آرزو کنم که اين جشنواره افق­هاي جديدي را در عرصه داستان نويسي کشور بگشايد.

- اگر قرار باشد روزي اثري بنويسيد و براي هميشه با داستان نويسي وداع کنيد اين اثر چه ويژگي­هائي خواهد داشت؟

اين اتفاق تنها در دو صورت رخ مي­دهد. يکي با مرگ فيزيکي نويسنده و ديگري با مرگ روحي و ذهني او. مرگ روحي زماني رخ مي­دهد که نويسنده قوه خلاقيت خود را از دست بدهد مرگ ذهني هم زماني ايجاد مي­شود که نويسنده مثلاً آلزايمر بگيرد از خدا مي­خواهم که هيچ گاه به مرگ روحي دچار نشوم اما اگر قرار باشد آخرين داستانم را بنويسم داستاني مي­نويسم که سوژه آن را، چوني و چگونگي و چرائي همين وداع شکل بدهد.  

 

 

سه‌شنبه 28 شهريور 1391 - 11:52


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری