دوشنبه 1 آبان 1396 - 0:44
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

پيشنهادهاي راوي «پايي که جا ماند» از ميان کتاب‌هاي حوزه دفاع مقدس

 

سيد تاصر حسيني‌‍‌پور راوي کتاب «پايي که جا ماند» در گفتگو با پايگاه اطلاع‌رساني دفتر مقام معظم رهبري به بيان بخشي از خاطرات، دلمشغولي‌ها و علايق خود پرداخته است. حسيني در کتاب «پايي که جا ماند» خاطرات دوران اسارت خود در اردوگاه‌هاي عراق را روايت کرده و در اين گفتگو هم زوايا و خاطرات جالبي را نقل مي‌کند. مشروح اين گفتگو به شرح زير است:

 گفت‌گو با مردي که پايش را در اسارت جا گذاشته ولي دلش را به عصايش تکيه داده و آورده است، کار چندان سختي نيست. کافي است بخواهي برايت تعريف کند که چقدر دلش براي اسارت تنگ شده و حالا چه آرزويي دارد تا مصاحبه آغاز شود. سيد ناصر حسيني‌پور، نويسنده‌ي کتاب «پايي که جا ماند» يک روز قبل از اين‌که به ديدار رهبر انقلاب برود و با خانواده‌اش نماز را به امامت ايشان اقتدا کند مهمان ما بود. يکي از مهم‌ترين نگراني‌هاي حسيني‌پور، ثبت خاطرات دوران اسارت آزادگان و خاطرات رزمندگان دفاع مقدس است. خاطراتي که از نظر او ثبت نشدنش ظلم به آينده‌ي ايران است.

 

به عنوان نخستين پرسش لطفاً بفرماييد که قضيه‌ي حضور شما در تيم مذاکره‌ي شوراي عالي امنيت ملي (در نشست بغداد) چه بود؟

 من در بخش جنگ نرم و به‌ويژه در ميز ادبيات مقاومت در شوراي عالي امنيت ملي کار مي‌کنم تا از ظرفيت ادبيات پايداري در داخل و خارج از ايران استفاده کنيم. در جنبه‌ي داخلي، استفاده از ادبيات مقاومت يک ظرفيت است براي بازدارندگي و تربيت انسان‌هاي انقلابي. مي‌توان گفت که ادبيات مقاومت هنوز با درصد بالايي از افراد جامعه ارتباط برقرار نکرده است و اين‌گونه ما ظرفيت عظيمي براي الگوسازي و الگودهي را از دست مي‌دهيم.

يکي از کارهاي ويژه‌ي شما در جنگ و حتي در روزهاي اسارت، ‌ديده‌باني بوده و اين ديده‌باني را هم به نحوي شايسته انجام مي‌داديد. گزارش‌هاي اين ديده‌باني‌ها هم در جنگ مورد توجه قرار مي‌گرفت که فرماندهان و طراحان از آنها استفاده‌ مي‌بردند و هم در دوران اسارت که حاصلش شده اين کتاب. شما آيا الان هم ديده‌باني مي‌کنيد؟

 الان در حوزه‌ي جنگ نرم و ادبيات پايداري ديده‌بان هستم؛ از اين منظر که بدانيم کجاها مي‌توانستيم ادبيات مقاومت را تزريق کنيم و نکرده‌ايم. فکرم الان شناسايي اين درد است. من به عنوان يک ديده‌بان، از بالا که نگاه مي‌کنم، مي‌بينم خيلي از فيلم‌هاي سينمايي ما نتوانسته ادبيات و زندگي رزمندگان ما را به تصوير بکشد. قهرمانان جنگ ما دست‌يافتني بودند، اما در اين فيلم‌ها آنها را دست‌نيافتني‌ نشان مي‌دهند. من از بالا مي‌بينم که يک رزمنده و يک گروهان و يک گردان تا بتواند يک خط عراق را بشکند، چقدر بايد تلفات بدهد. اغلب عراقي‌ها آدم‌هايي جنگجو بودند، اما ما با آنها مي‌جنگيديم و پيروز مي‌شديم.

 مديريت بحران در زمان جنگ با دست خالي و سلاح ايمان در مبارزه با همه‌ي دشمنان اين ملت کارساز بود و اين ملت را به بالاترين قله‌هاي افتخار و کمال و استقلال رساند. امروز آن مديريت و آن شيوه در بحث غني‌سازي اورانيوم توانسته ايران را در جرگه‌ي کشورهاي استفاده‌کننده از اورانيوم قرار دهد. همين مديريت مي‌تواند مشکلات امروز جامعه را هم يکي پس از ديگري حل کند و با وجود تحريم ما مي‌توانيم روي پاي خودمان بايستيم.

شما در کتاب به نوجواني و جواني خودتان اشاراتي داريد و از پدر و برادرهايتان ذکر خيري مي‌کنيد. الان اوضاع زندگي چطوره است؟

 الحمدلله ما پنج برادر به‌اضافه‌ي پدرمان در جبهه بوده‌ايم. مي‌توانستيم برويم و رفتيم. هرکدام مشوق ديگري بود و اين خيلي باارزش است. ما برادران سه نفرمان جانباز هستيم، دو نفر آزاده. من آزاده‌ي جنگ ايران و عراق هستم و برادرم آزاده‌ي سياسي. يک شهيد در سبد دفاع از نظام و ارزش‌هاي انقلاب اسلامي داريم و الحمدلله هرکدام از برادرها در جايگاهي که مشغول خدمت هستند، موفقند.

تا حالا دلتان براي اسارت تنگ شده است؟

 من خيلي دلم براي دوران اسارتم تنگ مي‌شود! زياد! به بچه‌ها هم مي‌گويم. بر خلاف دوستانم من آرزو دارم بروم و در همان زندان‌ها يک شب بخوابم. دوست دارم بروم آن زندان‌ها را ببينم و در آن جاهايي که خاطراتي برايم اتفاق افتاده، چشم‌هايم را ببندم و به آن خاطرات فکر کنم. من دلم براي آن دژبان‌هاي بعثي تنگ شده است. اين هم فقط يک علت دارد؛ آن خاک‌ها و آن اردوگاه‌ها زيبايي‌هاي کمالات انساني را توليد مي‌کرد. آن جا محل پرورش زيبايي بود؛ محل پرورش معنويت و کمال‌خواهي و آرمان‌خواهي. خاکريزهاي جنوب، خاکريزهاي طلاييه و شلمچه به‌تنهايي يک وزارتخانه فرهنگ و ارشاد اسلامي است و حتي بيشتر از وزارت ارشاد هم کار مي‌کند، چرا که وزارت ارشاد نتوانسته به اندازه‌ي يکي از خاکريزهاي طلاييه و شلمچه انسان انقلابي پرورش بدهد.

 حتي بيشتر خطباي ما هم به اندازه‌ي آن خاکريزها نتوانسته‌اند انسان انقلابي پرورش دهند. وقتي آدم در خاکريزهاي طلاييه و شلمچه و فکه مي‌نشيند، آنها خودشان سخنران‌اند. خودشان دل‌ها را تغيير مي‌دهند. حتي اردوگاه‌هاي عراق هم همين شکلي‌اند. آن‌جا محل توليد زيبايي‌ها و کرامت‌ها و ارزش‌هاي متعالي فرزندان روح‌الله رضوان‌الله‌عليه بود. من دلم براي آن زيبايي‌ها تنگ شده است.

عراق امروز با عراق ديروز چه تفاوتي در چشم شما دارد؟ در سفري که داشتيد، آيا توانستيد به اين مناطق خاطره‌ساز گذشته سر بزنيد؟

 من بيشتر خاطراتم از اردوگاه‌هايي است که خارج از بغداد بود. آن‌جاها را نتوانستم بروم. اگر مجالي پيش مي‌آمد، مي‌رفتم. بيمارستان الرشيد بغداد را رفتم که با بولدوزر صاف کرده بودند! ديدن آن آدم‌ها شايد شدني نباشد. بعد از بيش از بيست سال من اسم‌هاي بسياري به سفير ايران در عراق دادم. در عراق امروز کسي مثل نوري مالکي جاي صدام نشسته که زيباترين تعابير را از امام خميني رضوان‌الله‌عليه دارد. برايم خيلي زيباست که وقتي نوري مالکي يا جلال طالباني در مورد امام خميني رضوان‌الله‌عليه يا مقام معظم رهبري صحبت مي‌کنند، انگار يکي از چهره‌هاي سياسي ايران صحبت مي‌کند. در سالگرد امام زيباترين تعابير و بهترين تحليل‌ها را از نوري مالکي در صداوسيماي جمهوري اسلامي شنيدم و اين آدم جاي صدام نشسته است. پس وقتي براي ديدن اين آدم به کاخ صدام رفتم، هر لحظه احساس مي‌کردم که الان صدام از يکي از درها وارد مي‌شود و مي‌گويد: آهاي ناصر استخباراتي! اين را بگيريد ببريد در زندان‌هاي تکريت! اين نبايد اين‌جا باشد!

به عنوان يک نويسنده کي و چطور مي‌نوشتيد؟

 از عراق که آزاد شدم، سخنراني‌هايم شروع شد. من از ۱۹ سالگي خيلي از مدارس راهنمايي و دبيرستان شهرم را مي‌رفتم. جوري شد که به استان‌هاي ديگر و شهرهاي ديگر هم کشيده شد. ديدم که اينها را مي‌شود نوشت. البته برادرم خيلي تشويقم کرد که شما چرا اينها را پياده نمي‌کنيد؟ جرقه‌ي نوشتن کتاب را برادرم زد. من شروع کردم به نوشتن، هر روز را نوشتم. خوب در فاصله‌ي سه تا چهار سال خوب نوشته شد. من خيلي از آدم‌ها را بايد پيدا مي‌کردم. وضعيت امروز آدم‌ها را بايد در پانوشت‌ها مي‌نوشتم. خيلي از خاطرات و اطلاعات کتاب من جوري بود که بايد آدم‌ها را پيدا مي‌کردم و بعضي ابهامات را مي‌پرسيدم. اين باعث شد که کار همين‌جور بماند و من بادقت بنويسم تا شما که اين کتاب را مي‌خوانيد اطمينان کنيد که اين آدم‌ها در دسترس هستند و مي‌شود آنها را ديد و مصاحبه کرد. کسي که پول چند کيلو ميوه و خوراک خانواده‌اش را مي‌دهد تا اين کتاب را بخرد، نبايد پشيمان شود که چرا هفده‌هزار تومان داده براي خريد اين کتاب. طبيعي بود که من بسيار وسواس داشته باشم براي دقت در جزئيات.

 پرسيدن ابهامات و آوردن پانوشت‌ها کار مفصلي بود. وقتي آقاي مرتضي سرهنگي اين اثر را ديد به ياسوج سفر کرد و يک سال و نيم کتاب را مي‌خواند و به من مي‌گفت اين را بيشتر توضيح بده! اين را از متن اصلي در بياور! و در پانوشت توضيح بده! من را به عنوان يک استاد راهبري کرد. چون من تجربه‌ي کار در اين قد و قواره را نداشتم.

شما اين کتاب را در ۱۵ فصل تنظيم کرده‌ايد. فکر مي‌کنيد چند فصل آن هنوز نانوشته مانده است؟

 اصلاً فصول دفاع مقدس اين کتاب هنوز نوشته نشده است. اين کتاب يک روز من از جنگ را نوشته و خاطرات اسارت بنده است. اين کتاب کتاب جنگ نيست. کتاب خاطرات اين سوي خاکريز نيست. يک کتاب ۸۰۰ صفحه‌اي از خاطرات اين سوي خاکريز من مانده است. آنها هم يادداشت‌هاي روزانه‌ي من بود که در سنگر اطلاعات، اسير عراقي‌ها شد. من قبلاً يادداشت روزانه مي‌‌نوشتم.

اين صراحت و شفافيت که در روايت کتاب هست، از کجا آمده است؟

 ما لرها در گفتار و نوشتار‌مان صداقت داريم. معمولاً لرها اين‌جوري‌اند که اهل حيله و اغراق نيستند. دوستي مي‌گفت چرا اين‌جا نوشتي که همه براي امام حسين عليه‌السلام گريه کردند؟ اما من براي دل خودم گريه کردم! خوب مي‌نوشتي براي امام حسين گريه کردم. من به او گفتم من کم‌آورده بودم و دنبال فرصتي بودم که از امام حسين عليه‌السلام استفاده کنم و يک دل سير براي خودم گريه کنم. من آن روز و آن شب براي سيدالشهدا عليه‌السلام گريه نکردم، براي دل خودم گريه کردم.

براي اين کتاب چه آرزويي داريد؟

 آرزوي خاصي ندارم. همين که اين کتاب من را ۱۶ ساله کرده، برايم کافي است. من براي هميشه در تاريخ ۱۶ ساله مانده‌ام. من اگر پير بشوم و بميرم، باز هم ۱۶ ساله‌ام و اين پاداشي است که ادبيات جنگ و اسارت به من داده است. ممنونم و خدا را شکر مي‌کنم. به بچه‌ام گفتم يک روز ۶۰ ساله و ۷۰ ساله مي‌شوي و مي‌ميري، اما من که پدر تو هستم، ۱۶ ساله مي‌مانم.

به نظر شما چرا آزادگان ما تاکنون نگارش کتابي در اين حجم و کيفيت را تجربه نکرده‌اند؟

 بنده جزء آن آدم‌هايي هستم که بچه‌هاي آزاده را به نوشتن ترغيب مي‌کنم. من به بعضي آزاده‌ها که قلمي دارند و تحصيلات عاليه‌اي دارند، به دوست عزيزي که دکتري مديريت استراتژيک داشت، پيشنهاد نوشتن کتابي را دادم و گفتم من حاضرم براي کتاب شما وقت بگذارم و تجربيات خودم را منتقل کنم. به اين دليل که خاطرات اين دوستان من فقط مربوط به خودشان نيست؛ مربوط به تاريخ يک ملت است. ادبيات بازداشتگاهي مربوط به نسل‌هاي آينده است.
 اگر جنگ را به چند سکانس تقسيم کنيم، در بحث شهدا دين‌هايي ادا شده. در مورد جانبازان نويسندگان بسياري دست به قلم برده‌اند. رزمندگان ما کتاب‌هاي بسياري نوشته‌اند. فرماندهان همين‌طور. اما موضوع آزادگان به عنوان سکانس بعد و گونه‌اي ناياب از خاطرات جنگ است که در دنيا هم پرطرفدار است. مثل يادداشت روزانه که ناياب است، ادبيات بازداشتگاهي در دنيا بسيار طرفدار دارد. در جنگ جهاني اول يا دوم يا جنگ کره‌ي شمالي و کره جنوبي يا ديگر جنگ‌ها، خاطرات اسيران جنگي براي دنيا يک گونه‌ي شناخته شده است.
 
چه توصيه‌اي داريد براي آزادگاني که مي‌خواهند سرگذشتشان را مکتوب کنند؟

 در موضوع ثبت خاطرات خيلي زود دير مي‌شود. ما نهايتاً ۲۰ سال وقت داشتيم براي نوشتن و ثبت کردن، اما نظام فرهنگي ما بايد بيشتر مايه مي‌گذاشت که نگذاشت. يک رزمنده‌ي ۴۰ ساله يا فرمانده گردان ۴۰ ساله بعد از پايان جنگ در سال ۶۷ سينه‌اش مملو از خاطرات بود. امروز مجيد کريمي که فرمانده يکي از گردان‌هاي خط‌شکن فاو بود، رفته زير خاک و تمام خاطراتش را هم با خود برده. نه‌تنها مجيدکريمي، که مجيدهاي کريمي در سراسر اين کشور رفته‌اند يا در حال رفتن‌اند با ده‌ها و صدها کتاب «بابانظر»، «دا»، «کوچه‌نقاش‌ها» و «پنهان زير باران». نظام بايد قدر اين ادبيات را مي‌دانست و به جاي يک پل يا چند متر آسفالت جاده، بايد مي‌گفت اين هزينه‌ را بگذاريد تا ادبيات جنگ ساري و جاري شود روي کاغذ. آدم‌هاي جنگ ما يا به مرگ طبيعي يا با اثرات ناشي از جنگ مي‌ميرند و حرف‌هايشان ناگفته مي‌ماند. فرمانده‌ گرداني که سايت موشکي فاو را فتح کرد، وقتي سال ۸۹ با هم حرف مي‌زديم، مي‌گفت فلاني کي بود؟ من يادم رفت! خودش مي‌گفت ۱۰-۱۵ سال پيش خاطراتم را مي‌توانستم بنويسم، ولي نيامدند سراغم. ظلمي که به ادبيات مقاومت شد، جبران‌ناپذير است. آنهايي که در نهادهاي فرهنگي و نهادهاي مرتبط با ادبيات جنگ قرار گرفتند و اين ديدگاه و اين بلندنظري را نداشتند، نتوانستند آن دور دورها را ببينند و اين ديدگاه را نداشتند و براي اين موضوع هزينه نکردند.
 
 شايد اگر شما هم مي‌خواستيد منتظر بمانيد تا کسي خاطرات شما را ضبط کند، اين کتاب الان روي ميز نبود!
 بله. و صحبت شما را اين‌گونه تکميل مي‌کنم که بخش عظيمي از رزمندگان و آزادگان ديدگاهي دارند که آن نگاه سم ادبيات مقاومت و آفت ترويج ادبيات دفاع مقدس است. خيلي از اين بچه‌ها مي‌گويند براي خدا رفتيم جنگيديم و چيزي هم نمي‌نويسيم. شما اين را از خيلي‌ها مي‌شنويد. من عرضم به اين بچه‌ها اين است که شما براي خدا رفتيد جنگيديد و آن شرايط و زمانه را بيمه کرديد. ما ها که مُرديم، آنها که بعد از ما ايران را تحويل مي‌گيرند، به پشتوانه‌ي چه فرهنگ و منشي ايران را اداره کنند؟ آيا امروز جوان مسجدي و هيئتي که اين کتاب را مي‌خواند و براي من اس‌ام‌اس مي‌دهد يا پيام مي‌گذارد که سيد با شما در زندان‌ها کابل خوردم، با شما گريه کردم، با شما خنديدم. خوب اين بچه پيام ما را گرفته و مسئوليتش بيشتر و شخصيتش شکل‌گرفته‌تر شده است. آن سم و آفتي که گفتم، موجب ثبت‌نشدن بخش عظيمي از خاطرات جنگ شده است و من به دوستان عزيزم که چنين نگاهي دارند، بايد بگويم مبادا شما به آينده‌ي ايران ظلم ‌کنيد. به آينده‌ي اين کشور که مي‌توانيد و مي‌توانيم فرهنگ و روش و منش‌مان را منتقل کنيم.
 
 چه نکته‌اي پس از انتشار اين اثر باقي مانده که در بازنگري‌ها متوجه شديد در کتاب نيست؟

 من يادداشت‌هايم را در قالب کاغذهاي کوچکي مي‌فرستادم براي دوستان که در صفحه‌ي فلان و خط فلان اين را اضافه کنيد، اما برخي از آنها از قلم افتاده‌اند. يا برخي خاطراتم ماندند لاي دو سه کتابي که گذاشته بودم. مي‌خواستم آنها را بعداً در کتاب وارد کنم که بعد ديدم نشده است. برخي نکات چندخطي که هر کدامش محوري مهم محسوب مي‌شده؛ مثلاً ماجراي آن خلباني که پسرعمويش برايم مي‌گفت خانم و دخترش در تصادف کشته شدند و معتقد بود اين نتيجه‌ي بمباران مدارس دزفول است. بعد در همان بيمارستان يک خلبان ايراني بود که آمده بود يک پل را در الاماره بزند، اما وقتي ديده بود زنان و کودکاني‌ روي اين پل هستند، دور گرفته بود آن سوتر که آنها رد شوند و بعد پل را زده بود. پدافند هوايي عراق هم او را زده بود و همين که افتاده بود، عراقي‌ها رفتند و تکه‌پاره‌اش کردند! آن خلبان عراقي به من مي‌گفت: خلبان ما را ببين و خلبان شما را ببين! آدم‌هايي او را مي‌زدند که مي‌توانست پل شهرشان را بزند و زن و بچه‌شان را بکشد. دنيايي از حرف و حديث هميشه در اين نوع آثار جامي‌افتد. البته بسياري از اينها در چاپ جديد اصلاح شده و ان‌شاءالله به انتشار خواهد رسيد.
  
 شما چه کتاب‌هايي در حوزه‌ي دفاع مقدس را پيشنهاد مي‌دهيد؟

من يکي از طرفداران پر و پا قرص چند کتابم. قبل از خواندن «پايي که جاماند»، به آنهايي که دنبال عشق واقعي در ميان کوچه و خيابان و اينترنت و فضاي مجازي مي‌گردند و آنها که دنبال عشقي هستند که بتواند آدم را آرام کند، کتاب «نامه‌هاي فهميه» را پيشنهاد مي‌کنم. خانمي که بسيار اهل قلم است و شوهرش هم قلم بسيار زيبايي دارد. شوهرش دانشجوي مهندسي کامپيوتر دانشگاه صنعتي شريف آن زمان بوده است. بعد اينها در نامه‌هايي که ‌نوشته‌اند، چه قدر عارف‌اند، چه ادبيات قشنگي دارند. در موضوعات ديگر کتابي که بسيار مغفول مانده و بسيار زيبا و اثرگذار است، از همين انتشارات سوره‌ي مهر است؛ کتاب «پنهان زير باران». من مردم و جوان‌ها را به خواندن کتاب‌هاي «دا»، «بابانظر»، «کوچه نقاش‌ها» و «پنهان زير باران»، «احمد احمد»، «عزت ‌شاهي» و «دختر شينا» دعوت مي‌کنم.

 يکي از محورهايي که در حاشيه‌ي تقريظ رهبر انقلاب بر اين کتاب منتشر شده، توصيه به ترجمه‌ي کتاب به زبان‌هاي عربي و انگليسي است. براي انجام اين دستور چه اقدامي صورت گرفته است؟

 وقتي اين دستور صادر شد و به سمع و نظر مسئولان حوزه‌ي هنري رسيد، ۳ يا ۴ جلسه برگزار کردند. من اطلاع دارم که ظرف همين چند روز، ترجمه‌ي عربي و انگليسي را در دستور کار قرار داده‌اند و فکر مي‌کنم کمتر از هشت ماه تا يک سال آينده اين اتفاق بيفتد.
 
مي‌توانيد کتاب را در يک پاراگراف خلاصه کنيد؟
 «پايي که جا ماند» در خاک کشور عراق و در شهر بغداد جا ماند تا يک وجب از خاک اين کشور در دست دشمن جا نماند تا رزمنده‌ي ديده‌بان ۱۶ساله‌ي ديروز بگويد: مرگ بر پادشاهان بزدل و ترسوي ديروز اين مملکت و ننگ بر آدم‌هايي که کوتاهي کردند و از دل تاريخ، حماسه‌ي عاشورا و منش عاشورا و تفکر امام حسين عليه‌السلام را بيرون نکشيدند که در مقابل‌ هر دشمني با چنگ و دندان و با دست خالي بجنگند تا عهدنامه‌هايي مثل گلستان و ترکمانچاي به اين مملکت تحميل نشود. دشمنان قلدر ما در قرن بيستم قوي‌تر و بيشتر از سال ۶۱ هجري قمري بودند، دست ما هم همان ميزان خالي بود، ولي اين بچه‌ها تحت رهبري آيت‌الله امام خميني رضوان‌الله‌عليه و با تأسي به فرهنگ عاشورا توانستند همه‌ي معادلات پيچيده و نقشه‌هاي شوم دشمنان را به هم بريزند تا ما يک وجب از خاک ايران را به دشمن ندهيم.

 

شنبه 18 شهريور 1391 - 12:2


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری