پنجشنبه 8 تير 1396 - 13:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

محمدرضا صادقي

 

عاشقانه هاي يک زندگي کوتاه

 

نگاهي به کتاب«دختر شينا»؛ خاطرات قدم‌خير محمدي کنعان، با خاطره نگاري بهناز ضرابي زاده

 کتاب«دختر شينا»خاطرات قدم‌خير محمدي کنعان، همسر سردار شهيد حاج ستار(صمد) ابراهيمي‌هژير، فرمانده گردان 155 لشکر انصارالحسين(ع) و از فرماندهان شهيد استان همدان در دوران دفاع مقدس است که کار مصاحبه و خاطره نگاري آن را بهناز ضرابي زاده، از نويسندگان استان همدان انجام داده و اين اثر توسط انتشارات سوره مهر در تهران چا و منتشر شده است.

کتاب دختر شينا، ششصد و دوازدهمين محصول دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري است که در بخش خاطرات جنگ ايران و عراق، دويست و دومين اثر محسوب مي شود.

بهناز ضرابي زاده اين کتاب را در 19 فصل تدوين کرده که به همراه مقدمه کوتاهي از وي شکل کنوني اثر را تشکيل داده است.

اطلاعات اوليه اي که خاطره نگار درباره راوي کتاب، قدم‌خير محمدي کنعان به مخاطب ارائه مي دهد، اين است که وي در 17 اردي‌بهشت سال 1341 در روستاي قايش رزن همدان به ‌دنيا آمد. در سال 1356 و در 14 سالگي با ستار(صمد) ابراهيمي‌هژير ازدواج مي‌کند و صاحب پنج فرزند قد و نيم‌قد مي‌شود. در بيست و چهار سالگي ستار را از دست مي‌دهد و بزرگ کردن اين بچه‌ها به دوش او گذاشته مي‌شود و با گذراندن زندگي سخت و پرالتهاب، به خاطر حضور همسرش در جبهه‌هاي جنگ تحميلي، در هفدهم دي‌ماه 1388 بدون اين‌که انتشار کتاب خاطراتش(دختر شينا) را ببيند، به ديدار همسرش در ديار باقي مي‌پيوندد.

در فصل اول کتاب به تولد و دوران کودکي قدم‌خير محمدي کنعان پرداخته مي شود. راوي درباره‌ چگونگي انتخاب اسمش مي‌گويد: «پدرم مريض بود. مي‌گفتند به بيماري خيلي سختي مبتلا شده است. من که به دنيا آمدم. حالش خوب خوب شد. همه‌ي فاميل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتي پدر مي‌دانستند. عمويم به وجد آمده بود و مي‌گفت: «چه بچه‌ي خوش‌قدمي! اصلاً اسمش را بگذاريد. قدم‌خير.» (ص 15)

در ادامه خاطراتي از دوران کودکي، توجه خانواده به خاطر اين‌که آخرين فرزند خانواده هست و به نوعي عزيز‌کرده خانواده مي‌شود و همچنين بزرگ‌شدن و رسيدن به سن بلوغ، اولين روزه‌‌اش و گرفتن جايزه از طرف پدرش اشاره مي‌کند.

در فصل دوم، راوي به آشنايي خود با ستار ابراهيمي‌هِِژير اشاره مي کند و درباره اولين ديدارش با او مي گويد:« داشتم از پله‌هاي بلند و زيادي که از ايوان شروع مي‌شد و به حياط ختم مي‌شد، پايين مي‌آمدم که يک‌دفعه پسر جواني روبه‌رويم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. براي چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پايين انداخت و سلام داد. صداي قلبم را مي‌شنيدم که داشت از سينه‌ام بيرون مي‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظي دويدم توي حياط و از آن‌جا هم يک‌نفس تا حياط خانه خودمان دويدم. زن‌برادرم، خديجه،‌داشت از چاه آب مي‌کشيد. من را که ديد، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسيده بودم، گفت: «قدم! چي شده. چرا رنگت پريده؟!» کمي ايستادم تا نفسم آرام شد. با او خيلي راحت و خودماني بودم. او از همه‌ زن‌برادرهايم به من نزديک‌تر بود، ماجرا را برايش تعريف کردم. خنديد و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر نديده!»

(ص 21)

 همچنين در فصل سوم کتاب، راوي از خواستگاري مجدد صمد (ستار)، شرط و شروط پدرش براي صمد و پذيرش و تأکيد اين شرط‌ها توسط وي، مراسم شيريني‌خوران و نامزدي تعريف مي کند. در ادامه از ماجراهاي دوران نامزدي، دردسرهاي صمد براي آمدن مرخصي سربازي و ديدن وي، نقشه‌هاي خديجه ـ زن برادرش ـ براي قدم‌خير و دعوت کردن صمد به خانه‌اش براي ديدن وي به دور از چشمان برادرها و پدر قدم‌خير و از بوجود‌ آمدن دلبستگي‌اش به صمد تعريف مي‌کند:«درخت‌ها جوانه زده بودند و برگ‌هاي کوچکشان زير آفتاب دلچسب بهاري مي‌درخشيد. بعد از پشت سرگذاشتن زمستاني سرد، حالا ديدن اين طبيعت سرسبز و هواي مطبوع و دلنشين، لذت‌بخش بود. يک‌دفعه صدايي شنيدم. انگار کسي از پشت درخت‌ها صدايم مي‌کرد. اول ترسيدم و جا خوردم، کمي که گوش تيز کردم، صدا واضح‌تر شد و بعد هم يک نفر از ديوار کوتاهي که پشت درخت‌ها بود پريد توي باغچه. تا خواستم حرکتي بکنم،‌ سايه‌اي از روي ديوار دويد و آمد روبه‌رويم ايستاد باورم نمي‌شد. صمد بود. با شادي سلام داد. دستپاچه شدم. چادرم را روي سرم جابه‌جا کردم. سرم را پايين انداختم و بدون اينکه حرفي بزنم يا حتي جواب سلامش را بدهم، دوپا داشتم، دو تاهم قرض کردم و دويدم توي حياط و پله‌ها را دو تا يکي کردم و رفتم توي اتاق و در را از تو قفل کردم.» (صفحه‌ي 28)

قدم‌خير محمدي در فصل‌هاي چهارم و پنجم خاطرات خود را از مراسم‌هاي ويژه قبل از عروسي، مثل رخت‌بران، اصلاح عروس، جهازبران و خاطره روز عقدش در همدان که مصادف با روزهاي پرشور انقلاب اسلامي بود، بيان مي‌کند. در فصل ششم به مراسم عروسي قدم‌خير و صمد اختصاص پيدا کرده است.

از فصل هفتم به بعد، روزهاي خوب زندگي قدم‌خير تمام و روزهاي سختش شروع مي‌شود. او که در خانه‌ي پدري‌اش دست به سياه و سفيد نمي‌زد ولي در خانه‌ي صمد بايد کارهاي رُفت و روب کردن خانه، ظرف شستن،‌ حياط جارو کردن و قبل از همه بيدار شدن و آماده کردن تنور براي پختن نان و يا کمک به مادر صمد در بچه‌داري بعد از به‌دنيا آمدن دوقلوهايش را انجام مي‌داد.

در فصل هشتم، قدم‌خير از اتمام سربازي صمد و رفتنش به تهران براي پيدا کردن کار، گذراندن اولين عيد بعد از عروسي‌شان بدون صمد و دلتنگي‌هايش، اولين بارداري‌اش در ماه رمضان و شکستن روزه‌اش به خاطر ضعف جسماني‌اش، ساختن خانه‌ي جديدشان به همراه صمد، سخن مي‌گويد.

در فصل‌هاي نهم و دهم خاطراتي از رفتن صمد به تهران به بهانه‌ي يافتن کار و حضورش در تظاهرات، ورود حضرت امام(ره) به تهران و حضور وي در سخنراني تاريخي ايشان در بهشت زهرا(س)،‌ به دنيا آوردن اولين بچه‌اش در غياب صمد، پاسدارشدن و شروع به کارکردن در دادگاه انقلاب همدان، براي دومين بار باردارشدنش و باز هم نبود صمد در کنارش ذکر مي‌کند.

در ادامه به اسباب‌کشي کردن به شهر همدان، زخمي‌شدن صمد توسط منافقين و بستري‌شدن در بيمارستان، اشاره مي‌کند.

در فصل سيزدهم کتاب، راوي به تعريف کردن خاطرات مربوط به دوران جنگ مي پردازد. او در اين فصل از جدايي دوباره‌اش با صمد به خاطر شرکت در جنگ، ترس از بمباران شهرها توسط نيروهاي عراقي اشاره مي کند.

در فصل‌هاي چهاردهم تا شانزدهم، قدم‌خير خاطراتش را از حضور دوباره صمد در مناطق جنگي و تنها گذاشتن وي در سومين بارداريش در سال 61، تهيه مايحتاج زندگي در زمستان سرد همدان، حضور در مراسم تشييع پيکر شهدا، بمباران مناطق مسکوني توسط عراق، به دنياآمدن مهدي ـ بچه‌ي سومش ـ و باز هم نبود صمد در کنارش، مجروحيت صمد و حضور مجددش در منطقه، به‌دنيا آمدن سومين دخترش، سميه، اسباب‌کشي کردن به سرپل ذهاب و سکونت در پادگان ابوذر و بمباران پادگان، حضور در منطقه‌ي جنگي، بارداري براي پنجمين بار و به دنيا آمدن زهرا، مسافرت به مشهد، رفتن صمد براي زيارت خانه خدا بيان مي‌کند.

فصل‌هاي هفدم و هجدم کتاب، شامل خاطرات قدم‌خير محمدي کنعان از سال 1365 و عمليات کربلاي 4 است. در اين عمليات برادر صمد ـ ستار ـ شهيد مي‌شود و به دليل اين‌که صمد در اين عمليات فرمانده گردان بوده و جنازه ستار را عقب نمي‌آورد کمي مورد شماتت پدرش قرار مي‌گيرد؛ ولي صمد ماجراي آن شب را به پدرش مي‌گويد و او قبول نمي‌کند و براي پيدا کردن جنازه ستاره عازم منطقه مي‌شود.

در فصل نوزدهم، راوي خبر شهادت و تشييع پيکر صمد را تعريف مي کند.

يکي از نکات وارده به کتاب دختر شينا که در خوانش آن مخاطب را با سئوال هاي مداوم مواجه مي کند، اشاره نکردن به بعضي از نکات کليدي اثر در ابتداي آن است. در روي جلد کتاب اشاره شده که قدم خير محمدي کنعان همسر سردار شهيد حاج ستار ابراهيمي هژير است، اما در طول روايت راوي از ابتداي کتاب تا بخش هاي تقريباً پاياني اثر، نام شوهر قدم خير، صمد خطاب مي شود. تا اين که در صفحه 230 کتاب، راوي اشاره مي کند که اين موضوع به خاطر يک اشتباه در اداره ثبت احوال بوده است. اگر به همين موضوع در ابتداي کتاب اشاره مي شد، مخاظب ديگر دنبال اين کنجکاوي نبود که چرا که نام شوهر راوي خلاف نامي است که در روي جلد کتاب قيد شده است.

در مجموع کتاب دختر شينا، يکي از آثار خواندني در حوزه خاطرات دوران دفاع مقدس است که از زبان يک همسر رزمنده و شهيد بيان شده و در آن به نقش خانواده رزمندگان در سال هاي پر تلاطم دوران دفاع مقدس اشاره شده است.

در بخش پاياني کتاب دختر شينا، هجده عکس مرتبط با موضوع کتاب به اثر ضميمه شده است.

 

چهارشنبه 1 شهريور 1391 - 11:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری