جمعه 28 مهر 1396 - 16:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

ميلاد بهاري

 

اقبالِ جاويد

 

 

گفت با دکتر محمد بقايي (ماکان) درباره کتاب «اقبال که بود و چه گفت»

 

«اقبال که بود و چه گفت» عنوان ترجمه کتابي است از دکتر محمد بقايي (ماکان). کتاب نوشته «مستنصر مير» نويسنده مشهور پاکستاني است که به جمع بندي آثار و افکار اقبال لاهوري مي‌پردازد و از آنجايي که دکتر بقايي به مدت 34 سال است به بررسي انديشه‌هاي اقبال مي‌پردازد، اين کتاب را چکيده‌اي از آنچه اقبال گفت مي‌داند. براي شاعر لاهوري بيش از هر ملتي به ايران عشق مي‌ورزيد بيش از نيمي از آثارش را به فارسي سرود و آرزوهايش را در کناره‌هاي دماوند و الوند مي‌ديد. گفتني است اين کتاب در انتشارات سوره مهر مراحل آماده سازي را طي مي‌کند و به زودي منتشر خواهد شد. همين بهانه ما بود براي گفت‌وگو با دکتر بقايي (ماکان) که مي‌خوانيد.

 

از آنجايي که اقبال لاهوري به زبان فارسي شعر سرود و خود را به انديشه ايراني وامدار مي دانست، رونهادن ايرانيان به سوي او و آثارش امري طبيعي بوده است. چه چيزي باعث شد که شما به سراغ اقبال رفتيد با اقبال آشنا شده‌ايد، آيا اين آشنايي آگاهانه بوده يا راهي بوده که به صورت اتفاقي آغاز شده است ؟

قبل از انقلاب، در کنار تحصيل در دانشگاه، در حوزه ژورناليسم نيز فعاليت مي‌کردم، اين فعاليت‌ها در حوزه‌هاي روزنامه‌نگاري و خبرگزاري بود. از جمله فعاليت‌هاي من برنامه‌اي بود که هر شب از ساعات 21 تا 22  از راديو پخش مي‌شد، برنامه «فرهنگ و جامعه» نام داشت که به مسائل فرهنگي، کتاب و شخصيت‌هاي فرهنگي مي‌پرداخت. روزي مرحوم محيط طباطبايي، که به حق به محيط ادب مشهور بودند، برنامه معروف خودش «مرزهاي دانش» را که پنج شنبه ظهر پخش مي‌شد، ضبط مي‌کردند، من در داخل اتاق فرمان منتظر بودم ايشان بروند برنامه‌شان را ضبط کنند و برگردند، بعد از ايشان من بايد مي‌رفتم و برنامه خودم را در استوديو ضبط مي‌کردم. وقتي ايشان مي‌خواستند برگردند، مقداري مجله و کتاب دستشان بود. از من خواستند که مجله‌ها را نگه دارم تا برگردند. در فاصله‌اي که ايشان مي‌خواستند بروند و برگردند، نگاهي به مجله کردم. نام مجله «گوهر» بود. مجله گوهر ماهنامه‌اي بود در حد مجله  «ارمغان »، «وحيد» و يا «سخن خواندني‌ها». در آن مجله مقاله‌اي درباره اقبال را خواندم، اسم اقبال را گه گاه مي‌شنيدم، اين مقاله را براي آن خواندم که با آقاي محيط طباطبايي براي برنامه خودم يک گفتگويي داشته باشم، مقاله را که خواندم تصميم گرفتم که اقبال را بيشتر بشناسم، بعد از آن شروع کردم به خواندن ديوان آثار اقبال. بيتي در اين ديوان بود که خيلي به دلم نشست، بيت اين بود:

شاخ درخت سدره‌اي خار و خس چمن مشو            منکر او اگر شدي منکر خويشتن نشو

در آن زمان و با توجه به فضايي که در داخل کشور حاکم بود و از منظر روشنفکران و انديشمندان مورد  چون و چرا قرار مي‌گرفت، در شرايط اجتماعي آن روز، آن بيت خيلي تأثيرگذار بود و مهم اين بود که کسي به عنوان يک انديشمند اسلامي تا اين حد به انسان ارزش مي‌دهد. طبيعتاً وقتي انسان جذب چيزي مي‌شود يا آن چيز داراي همان ارزش‌هايي است که درون ما است، يا داراي ارزش‌هايي است که ما براي آن چيز قائل هستيم. بنابراين به تدريج متوجه اين چهره شدم و در برنامه‌هاي مستقلي از او صحبت کردم. در همان زمان احساس مي‌کردم چيزي شبيه آن ارزش‌هايي که در آثار اقبال وجود داشت، در من نيز وجود دارد، يا که من ستايشگر آن ارزش‌ها هستم.

بعدها فاصله‌اي به وجود آمد که براي ادامه تحصيل به خارج از کشور رفتم. در فلوريدا که بودم، رماني از هرمان هسه به دستم رسيد، وقتي آن را مطالعه کردم از منبعي مطلع شدم که اين نويسنده معروف از ستايشگران اقبال است و همچنين مقدمه‌اي بر ترجمه آلماني کتاب آن ماري شيمل از مثنوي معروف اقبال «جاويدنامه» نوشت.

از آن زمان و به مدت سه دهه به صورت تخصصي در اين زمينه کار کردم. حاصل اين تلاش دراز مدت 34 جلد کتاب، در ده هزار صفحه شد، در کنار اين پروژه، همه آثار هرمان هسه را در ده جلد ترجمه کردم. اقبال يک تنه، فارسي را شعله‌ور کرد و از ميان خاکستر استيلاي زبان انگليسي آن را بيرون کشيد. به نظرم هر ايراني وظيفه دارد، به لحاظ ديني و ملي او را ارج نهد.

 

ايرانيان اقبال را يک مصلح انقلابي مي دانند، در حالي که در  زندگي نامه او که توسط فرزندش نوشته شده است، رگه‌هايي از محافظه کاري را مي بينيم، آيا در آن شرايط سخت که بر مردم هند تحميل مي‌شد مي‌توان اين محافظه‌کاري او را توجيه  کرد، به لحاظ سياسي او را چه طور شخصيتي بدانيم؟

 

اقبال برخلاف تصور بعضي‌ها نه تنها محافظه کار نبود، بلکه مجموعه آثار او نشان مي‌دهد که مردي بسيار بي‌پروا بود. اما به دليل بعضي از مخالفت‌هاي او با ارزش‌هاي تثبيت شده در دنياي اسلام به ويژه در مورد تصوفِ منفعل، سبب شد که شورش‌هاي بزرگي در هندوستان به وجود بيايد، در مورد اينکه مسئولان بريتانيا در دانشگاه عليگره به او لقب سِر دادند ايرادي وجود ندارد، زيرا او عنوان سِر را نه تنها درباره خود به کار نبرد، بلکه سال‌هاي زيادي که شغلي براي امرار معاش نداشت از پذيرفتن منصبي در اداره بريتانيا خودداري کرد. زماني که نماينده بريتانيا در شبه قاره هند از او درخواست کرد که در ادارات وابسته به آن‌ها شغلي دهد و روغني به چراغ زندگي‌اش ريخته شود، او با همان فقر و نداري خودش ساخت و حاضر نشد با دولتي که سرزمين او را غصب کرده و مورد تاخت و تاز قرار داده همکاري نمايد. بنابراين اگر به او چنين عنواني را دادند خطايي متوجه او نيست، زيرا اين عنوان به او داده شده است. نه اينکه او تقاضاي لقب و مقام داد.

اما با وجودي که نسبت به عرفان منفعل به ويژه انديشه‌هاي حافظ و شيخ محمود شبستري انتقاد مي‌کرد او خود به وحدت وجود باور داشت و از عارفان مسلمان هندي به بزرگي ياد مي‌کرد، با اين حال در اشعارش حرکت، مبارزه و تغيير موج مي زد، چگونه مي‌توان هم وحت وجودي بود و هم انقلابي مبارز ؟

 

اقبال انسان آزادانديشي بود و تحول روحي بزرگي در زندگي خود داشت، از اين لحاظ مي‌توان او را به سنايي، نظيري نيشابوري، آگوستين قديس و يا روسو تشبيه کرد. زندگي اقبال دو بخش دارد يا به عبارتي دو اقبال وجود دارد، همان‌طور که ما با دو سنايي روبه‌رو هستيم يا با دو روسو روبه‌رويم، بنابراين مي‌توانيم دو اقبال داشته باشيم. وي در دوران جواني به تصوف وحدت وجودي اعتقاد داشت و بعد از آن، وحدت وجودي را مخالف اسلام دانست و از اين حوزه پا بيرون کشيد. بعدها که انديشه‌اش پخته‌تر مي‌شود، با سير در حکمت ايران سخناني درباره تصوف و عرفان مي‌گويد که مغاير با ديدگاه‌هاي پيشين اوست. در جواب اينکه اقبال انقلابي دوآتشه نبود، بايد گفت اقبال يک انديشمند است، برنامه‌ريز است. براي يک هدف و مقصودي بزرگ تلاش مي‌کند، روشن‌فکر است، پس نبايد گمان برد که رفتارهاي يک معترض عادي را داشته باشد، در کوره‌اي که نان حاصل مي‌شود آن کوره قابل خوردن نيست، بلکه اين نان کوره است که قابل خوردن مي‌باشد، اقبال نان انقلاب نيست، کوره انقلاب است، آتش انقلاب است. نان انقلاب مردم پابرهنه‌اي است که ابتدا انتقاد کردند و بعد انتقادشان تبديل به ناله شد و سپس ناله به فرياد. به اين منوال جنبش‌هاي اعتراضي در تمام شبه قاره پا گرفت. به باور من، نبايد انتظار داشته باشيم که متفکري چون او مانند مردم عادي رفتار کند و اعتراضي از نوع جسماني داشته باشد و به خيابان بريزد.

 

اما ديري نپاييد که دوباره عرفان منفعل بر پاکستان چيره شد و امروز با وجود تکريم و پاسداشت اقبال ردپايي از تفکر او را در پاکستان نمي‌بينيم، همچنين انديشه «دول مشترک اسلامي» که او طرح کرد شکل نگرفت، آيا درخت اقبال ثمر نداشت، يا هنوز بايد منتظر ماند؟

 

آن گونه که انديشه‌هاي اقبال در ايران مورد توجه واقعي قرار گرفته، در ديگر کشورها چنين ظهور و بروزي نداشته است. امروز اقبال در جامعه پاکستان تحريف شده است، به نظر من او در خاستگاه خودش به يک  «مولوي متحجر» تبديل شده است که از او بهره برداري‌هاي سياسي و مذهبي مي‌کنند. اين سخني است که عيناً فرزند اقبال يعني «جاويد اقبال» نيز در زندگي نامه او نقل کرده است. همان‌طور که خود او پيش‌بيني کرده بود؛ فهم درستي از انديشه‌هاي او چنان که بايد در کشورهاي اسلامي تحقق پيدا کند به وجود نيامده است، يکي از آن‌ خواسته‌ها؛ عدم فرقه گرايي است که در همان زادگاه او سبب شده است تا مسلمانان به جان هم بيفتند و بر اثر تعصبات حاصل از اين فرقه گرايي مدام زنان، کودکان، مادران و پدران بر سر هيچ و پوچ تکه پاره شوند، به اين ترتيب فضاي آشوب زده‌اي پديد آمد که جريان طبيعي زندگي را در جريان پيشرفت منحل مي‌کند. اين نمونه‌اي است از عدم فهم يکي از بارزترين ديدگاه‌هاي اقبال که خوشبختانه امروزه در بيشتر جوامع اسلامي آشکارا ديده مي‌شود.

 

 اين انديشمند بزرگ در عين حالي که اجتهاد در اسلام را باور داشت و آن را رمز حرکت در ميان مسلمانان مي‌دانست، اما از ميان نحله‌هاي فکري در سده سوم و چهارم هجري اشاعره را بيشتر مي‌پذيرفت و مي‌دانيم که معتزليان که به انديشه شيعي نزديکترند، باب اجتهاد را باز نگه داشته بودند اما اشعريون تلقي بسته‌تري از اسلام داشتند و مخالف تفسيرهاي جديد در اسلام بودند آيا اين دوگانگي در نگرش فلسفي اقبال نيست؟

من در جايي سندي قطعي مبني بر اينکه اقبال اشاعره را مي‌پذيرد، نديدم، و نيز نبايد فراموش کرد که اقبال يک فيلسوف است. پس آزادانديش است، فرقه گرا نيست و هر انديشه نيکي را که پيدا مي‌کند از آن حمايت مي‌کند و به کار مي‌بندد. به همين لحاظ اقبال را بايد بيشتر از اين نظر مورد بررسي قرار داد، اگر ديدگاه‌هاي اقبال با اشاعره مطابقت دارد، اين همان انتخابي است که يک فيلسوف دارد و فراموش نکنيم که اقبال يک حنفي بود و حنفي‌ها از ميان چهار فرقه اهل تسنن تنها گروهي هستند که به شيعه بسيار نزديکند و سران معتزله همه ايراني بودند. در بسياري از موارد در کتاب سير حکمت و فلسفه در ايران از چهره‌هاي اصلي مکتب اعتزال مانند ابوهزيل علاف، جاهز، عمر بن عبيد، ابو علي جبائي و پسرش ابوهاشم جبائي _ اين دو خوزستاني بودند_ به بزرگي ياد مي کند و مي بنيم که از جاهز نظريه «طفره» را مي‌پذيرد، اين نظريه که امروز مي‌توانيم آن را با کوانتوم مقايسه کنيم، يکي از اولين نظريه‌هايي که در اسلام مطرح مي‌شود و در مورد نور گفته شده است. بنابراين او به لحاظ اينکه يک فيلسوف و عالم بوده  و از انديشه علوم طبيعي نيز آگاهي داشته است، در افکار او مشابهت هايي با بعضي از فرقه‌ها مشاهده‌ مي شود، اين موافقت‌ها و مخالفت‌ها فقط به اين علت است.

بسياري اقبال را نظريه‌پرداز بزرگ مسلمانان بعد از ملاصدرا مي‌دانند و البته بعضي بر اين باورند که «فکر خودي» را که نظريه اوست از نيچه وام گرفته است، آيا اين نظر را درست مي دانيد؟

نه نيست به هيچ وجه، کساني که اين فرض را مطرح کردند بايد به چارچوب‌هاي انديشه اقبال مراجعه کنند تفکر اقبال را بر چهار پايه؛ انديشه اسلامي «ديدگاه مطرح درباره قرآن کريم»، فرهنگ برآمده از ايران، فلسفه غرب و شرق و دانش نوين است. بعضي‌ها فکر مي‌کنند که اقبال الگوي آرماني خود را که به اعتقاد او انسان آرماني را که به «مرد مؤمن» يا«مردحر» تعبير مي‌شود از  ابر انسان نيچه وام گرفته است، ولي خود اقبال مي‌گويد که 20 سال قبل از اينکه طرح انسان آرماني خودم را مطرح کنم، با آثار نيچه آشنا شده‌ام، مهمتر اينکه نبايد فراموش کرد که طبق اصل «توارد» که در ادبيات تطبيقي مطرح است، گاهي مشابهت‌هايي ميان دو انديشمند يا هنرمند به وجود مي‌آيد، گرچه به لحاظ مکاني و زماني از هم دور باشند، گاهي شباهت‌ها آنچنان به هم نزديک است که گمان مي‌رود که يکي از ديگري اخذ کرده است؛ مثلاً وحشي بافقي دو بيت دارد که با دوبيت از شعري از «رابرت فراست» آمريکايي شباهت بالايي دارد. اين دو شاعر چهارصد سال به لحاظ زماني و هزاران کيلومتر به لحاظ مکاني از همديگر فاصله دارند، ولي اشعار آن دو چنان شباهتي دارند که گويا شعر وحشي بافقي در قرن بيستم توسط رابرت فراست ترجمه شده است. شعر رابرت فراست چنين است: «يک شب من شراب نداشتم و رفتم از همسايه شراب بگيرم او به من شيشه‌اي لطف کرد اما مثل خود اسم شراب نصفش باد بود». شراب در انگليسي wine مي‌شود و باد در انگليسي wind مي‌شود نصفششان مانند همديگر است و شراب در فرهنگ آن‌ها مقدس است و ...  معني اين شعر است اين است که انسان نبايد نسبت به همديگر لئيم باشند. شعر وحشي بافقي اين است:

به در خانه قدح نوشي                 رفتم و کردم التماس شراب     

شيشه‌اي لطف کرد اما بود            همچو نام شراب نيمي آب

ميان دو شعر چنان شباهت بالاست به طوري که اگر اين دو در يک زمان بودند نتيجه مي‌گرفتيم که يکي از ديگري انتحال کرده است.

همين قضيه در مورد دکارت نيز صادق است. اقبال از زبان يک مورخ فلسفه مي‌گويد که «گفتار در روش» دکارت آنقدر با انديشه‌هاي محمد غزالي شباهت دارد که اگر دکارت عربي مي‌دانست به يقين او مرتکب انتحال «سرقت ادبي» شده بود. نيچه تحت انديشه‌هاي شرقي بود او تحت تأثير«آپولو» و « ديوزينوس» و اسطوره‌هاي يوناني در شرق است و خيلي از اسطوره‌هاي فلسفه يونان مثل افلاطون ريشه در انديشه ايراني «فَرَوهر» دارد که خود نيچه در آثارش مطرح مي‌کند او همچنين تحت تأثير انديشه‌هاي حافظ و سعدي قرار گرفته است. که گاه عين جمله‌هاي آن‌ها را مطرح مي‌کند. جاهايي هم که نيچه ذکر مأخذ نمي‌کند کاملاً معلوم است که از نوشته‌هاي ايراني وام گرفته است، حتي فرهنگ و ساختار اثر «چنين گفت زرتشت» همان متن اوستاست، بنابراين اقبال و نيچه هر دو تحت تأثير انديشه ايراني شباهت‌هاي فکري و فلسفي داشتند و اينکه گفته مي‌شود اقبال تحت تأثير انديشه نيچه بود ادعايي بيش نيست.

 

اقبال در سال‌هاي آخر عمر در نامه‌اي به «عطيه فيضي» مي‌نويسد که من خودم را نمي‌شناسم اين سرگشتگي به چه دليل است؟

وقتي انديشمندي مانند اقبال وقتي مي‌گويد من خودم را نمي‌شناسم به دليل آگاهي بسياري است که او در مورد انسان و دستگاه آفرينش دارد. ما در گفته‌هاي بعضي از بزرگان انديشه به اين «تحير» مي‌رسيم. آن انديشمندان به لحاظ اينکه آگاهي‌هاي زيادي که به آن‌ها رسيده دچار چنين حيرت‌هايي مي‌شدند و اين حيرت در مورد انسان و همين طور دستگاه آفرينش در گفته‌هاي بسياري از «غول‌هاي انديشه» عنوان شده است. از جمله پورِ سينا که مي‌گويد «تا بدان جا رسيد دانش من که بدانم همي نادانم» يا فارابي که عيناً عبارت «حيرت» درباره جهان را به کار مي‌برد يا «کانت» که بخشي از جهان را غير قابل فهم مي‌داند و يا مولانا که در بسياري از اشعارش دچار اين حيرت مي شود.

حقيقت اين است که هر چه در مورد عالم بيشتر تعمق کنيم، پي مي‌بريم که تا چه حد آگاهي‌هاي ما نسبت به جهاني که در آن زندگي مي‌کنيم اندک است. شبستري در گلشن راز اين کوچکي را چنين مطرح مي‌کند

جـهان در جنب اين نه طـاق مينا                        چو خشخاشي بود بر روي دريا

نگر تا خود از اين خشخاش چندي                      سزد گر بر بروت خود بخنــدي

 

با توجه به سه دهه فعاليت در آثار اقبال چه نقدهايي را بر او وارد مي دانيد؟

هيچ متفکري بي عيب نيست آنچه از عيب بري است فقط خداوند است. بنابراين در آثار و افکار همه انديشمندان جهان ايرادتي وجود دارد که احتمالاً در دوره خودشان کارايي داشته اما با گذشت زمان و دهه‌ها و سده‌ها در دوره‌هاي بعد کارايي خود و ارزش‌هاي نخستين خود را از دست داده است، اقبال نيز چنين نقصي دارد و مستثني نيست. شايد امروز بعضي از آرا و افکار او با دنياي امروز مطابقت کامل نداشته باشد. با اين حال مي‌توان گفت که او يکي از کم عيب‌ترين انديشمندان جهان اسلام است.

 

سه‌شنبه 17 مرداد 1391 - 11:17


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری