پنجشنبه 27 مهر 1396 - 18:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

بررسي رابطه­ي فقه و اخلاق

 

- بررسي رابطه­ي فقه و اخلاق

- اعظم شفيعي

- مؤسسه انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 6- 1419-00- 964- 978

- قيمت: 2200 تومان

اعظم شفيعي داراي مدرک سطح دو از حوزه­ي علميه و داراي مدرک کارشناسي ارشد در رشته­ي فقه مقارن و حقوق عمومي از دانشگاه مذاهب اسلامي تهران مي­باشد کتاب حاضر – بررسي رابطه­ي فقه و اخلاق – پايان نامه­ي کارشناسي ارشد ايشان است که حاوي اصلاحاتي جديد در ساخت و محتواست و بر آن است تا مشخص کند ميان فقه و اخلاق رابطه­ي جداناپذيري وجود دارد. البته در اين زمينه تلاش­هايي صورت گرفته و جاي خالي فقه الاخلاق به خوبي احساس مي­شود. زيرا ما در فقه الاحکام و فقه قضايي و اجتماعي پيشرفت خوبي داشته­ايم ولي فقه الاخلاق هنوز مورد بي مهري است.

علم اخلاق عبارت است از دانش به صفات مهلکه و منجيه و چگونگي موصوف و متخلق شدن به صفات نجات بخش و رها شدن از صفات هلاک کننده مي­باشد. فقه در لغت نيز به معني فهم و در اصطلاح، علم به احکام و مقررات فرعي شرعي از روي ادله­ي تفصيلي آن است.

بنابراين همان طور که اشاره شد سوال اين است که آيا ميان اين دو علم رابطه­اي وجود دارد يا از يکديگر جدا بوده و رابطه­اي ميان آنها برقرار نيست؟ نويسنده اذعان مي­دارد که در پايان اين پژوهش به اين نکته مي­رسيم که اگرچه اين دو عين يکديگر نيستند ولي در موضوع، منابع، هدف، روش فقيه و عالم اخلاقي در برخورد با سنت يک سري شباهتهايي دارند گرچه تفاوت­هايي نيز ميان آنها وجود دارد؛ و به اين نتيجه خواهيم رسيد که فقه مقدمه­ي اخلاق است و تا فردي واجبات را انجام ندهد به پله­هاي بعدي از جمله مستحبات و مکروهات فقهي، که اکثراً اخلاقي­اند، نخواهد رسيد. در واقع اين مستحبات و مکروهات را فقه توليد و اخلاق استفاده مي­کند. از طرفي مسائلي مانند غيبت و دروغ و . . . هستند که اخلاق آنها را توليد و فقه حکم آنها را که حرمت است بيان مي­کند. در واقع مي­توان گفت اخلاق اصل و فقه فرع است و نماز، روزه، حج، پرهيز از محرمات و انجام همه­ي واجبات براي پاک شدن از رذائل اخلاقي در رسيدن به کمالات انساني است. بنابراين کسي که قائل به جدايي اين دو علم است در واقع به معناي عميق اين دو علم پي نبرده است. مؤلف به اين نکته اشاره مي­کند که در بررسي اين دو علم بيشتر از کتب فقهي اصولي و اخلاقي بهره برده است.

پس از پيشگفتار و مقدمه­اي کوتاه نويسنده کلياتي را درباره­ي تعريف و تبيين موضوع، ضرورت و اهداف نوشتار، پيشينه­ي پژوهش و تعريف مفاهيم اساسي بيان مي­دارد. نويسنده در فصل اول به بيان مفاهيم و کليات اين دو علم از قبيل تعريف اخلاق و فقه در لغت و اصطلاح پرداخته است؛ سپس با اشاره­ي کوتاهي به تاريخ آنها و همچنين بيان ديدگاه­ها در مورد اينکه آيا رابطه­اي ميان اين دو علم برقرار است يا نه مي­پردازد که گروهي مخالف هستند و در اين فصل به بررسي و نقد ديدگاه آنها مي­پردازد. از سوي ديگر رابطه­ي بين علوم را نيز مطرح کرده که در بين اين دو علم مطرح است.

مؤلف در ابتدا درباره­ي تعريف اخلاق در لغت چنين مي­گويد:

اخلاق در اصل، واژه­اي عربي است و در لغت به معناي سرشت و سجيه به کار رفته است، اما در اصطلاح چنين است که اخلاق مجموعه صفات روحي و باطني انسان را شامل مي­شود و گاه به بعضي از اعمال و رفتاري که از خلقيات دروني انسان ناشي مي­شود، نيز اخلاق گفته مي­شود. اما فقه در لغت به معناي فهم است و در اصطلاح معنايي نو به خود گرفته و از آن مفهوم لغوي عام و گسترده در مفهومي اخص مصطلح شده است.

در اصطلاح قرآن و سنت، فقه علم وسيع و عميق به معارف و دستورهاي اسلامي است و اختصاص به قسمت­هاي خاص ندارد ولي تدريجاً در اصطلاح علما، اين کلمه اختصاص يافت به فقه الاحکام.

مؤلف در فصل دوم با بيان رابطه­ي مقايسه­اي و هم سنجي اين دو علم، موضوع، هدف و غايت هر دو علم را مطرح کرده و به بيان تفاوت­ها و شباهت­هاي ميان آنها پرداخته و در اين راستا روش فقيه و عالم اخلاقي در برخورد با سنت را مطرح کرده و به تبيين قلمرو اين دو علم پرداخته و نتيجه گرفته است که رابطه­ي نيت با فقه بصورت عموم و خصوص من وجه و با اخلاق به صورت عموم و خصوص مطلق است. در مورد حداقلي و حداکثري بودن فقه و اخلاق نيز به حداکثري بودن آنها پي برده و در بحث اينکه ضمانت اجرايي در فقه و اخلاق چيست؟ ضمانت اجراي اخلاق را صرفاً نيروي دروني و ضمانت اجرايي فقه را علاوه بر نيروي دروني، نيروي خارجي قانون دانسته است. در فقه نيز به اين موضوع رسيده که يک سري راه­هاي گريز در آن وجود دارد که شرعي­اند ولي در اخلاق چون امري اختياري است هيچ راه فراري وجود ندارد. وي درباره­ي منابع فقهي چنين مي­گويد: منابع فقه امري يا اموري هستند که از طريق آنها احکام و مقررات اسلامي کشف و در اختيار افراد و جامعه گذاشته مي­شود. و اين منابع عبارتند از:

1- قرآن: همان معجزه­ي پيامبر است که بصورت کتاب در دسترس عموم مردم است و هيچ ترديدي در آن نمي­باشد. پس قرآن حجتي قاطع ميان ما و خداي متعال است که هيچ شک و شبهه در آن نيست.

2- سنت: سنت از نظر فقهاي اماميه عبارت است «گفتار يا رفتار يا تقرير معصوم» ولي در اصطلاح فقها عبارت از «گفتار و رفتار با تقرير پيامبر (ص)» است.

3- اجماع: اصول دانان اماميه اجماع را دلايل مستقلي در برابر کتاب و سنت نمي­دانند، بلکه تنها در صورتي آن را دليل معتبري مي­دانند که کشف از قول معصوم باشد. پس اجماع عبارت است از اتفاق فقها مسلمان بر يک حکم شرعي به شرطي که کاشف از قول پيامبر يا امام باشد.

4- عقل: دليل عقلي حکمي است که بوسيله آن به حکم شرعي مي­رسيم. مثلاً هرگاه عقل بگويد که انجام واجب به همان شکلي که واجب شده است موجب امتثال و سقوط تکليف مي­شود پي مي­بريم که شرع نيز همين را مي­گويد . . .

اما مؤلف منابع اخلاق در اسلام را قرآن، سنت معصومين، عقل و فطرت مي­داند. در مورد قرآن و سنت و عقل در قسمت منابع فقه بحث شد و در مورد فطرت نيز بايد گفت منبع علم اخلاق در واقع به مثابه­ي دستگاه دقيقي در اندرون انسان است که به وسيله­ي آن موجبات صلاح و سعادت خويش را از اموري که او را به شقاوت و بدبختي منتهي مي­ کند بازمي­شناسد که اسم اين دستگاه را قانون قلب ناميده­اند که اموري را به خودي خود درک مي­کند.

مؤلف درباره­ي هدف علم فقه مي­گويد: غرض از تشريع فقه در يک مطالعه­ي اجمالي در وضع جهان هستي نشان مي­ دهد که همه چيز براساس، هدف حکمت، نظم و برنامه آفريده شده است. بنابراين ما انسانها مانند حيوانات رها نيستيم بلکه يک سري تکاليف و وظايفي داريم و آفرينش ما براي تحقق آن هدف­هاست.

با توجه به اينکه در جهان هستي خداوند همه چيز را براي تحقق هدفي برنامه ريزي کرده است در مورد علم فقه مي­ توان گفت که اين علم در بخش­هاي مختلف آن که همه زمينه­هاي زندگي فردي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي و ديني و دنيوي انسان را فرا مي­گيرد، هدفي جز اصلاح و تربيت و تزکيه فرد و جامعه را در بر ندارد. پس غايت فقه رسيدن به مراحل عالي کمال است . . .

اما درباره­ي هدف علم اخلاق نويسنده سه نظريه را مطرح مي­کند:

الف) اينکه بايد باطن و نفس خويش را اصلاح نموده، ملکات نفساني را تعديل کرد تا صفات پسنديده، اوصافي که مردم و جامعه آن را مي­ستايند حاصل گردد. براي وصول به اين مقام، دو مرحله را بايد سپري کرد: نخست تلقين علمي و مرحله بعدي تکرار عملي است.

ب) نظريه­ي دوم همانند قول اول است ولي در هدف و غايت با آن تفاوت دارد. از ديدگاه گروه اول، هدف از اصلاح و تهذيب نفس جلب توجه به حمد و ثناي مردم است؛ ولي در نظريه­ي دوم هدف را سعادت حقيقي و ايمان واقعي به آيات الهي مي­داند.

ج) نظريه سوم، روش مشابه دو قول مذکور است، ولي در هدف با آن دو متفاوت است و اين گروه معتقدند که غرض از تهذيب اخلاقي صرفاً رضاي الهي است نه آراستن خويش براي جلب نظر مردم و حمد و ثناي آنان . . .

نويسنده در فصل سوم به بيان رابطه تأثير و تأثري فقه و اخلاق پرداخته که خود در سه قسمت است: در قسمت اول مشخص مي­شود که فقه مقدمه­ي اخلاق است و تا واجبات صورت نگيرد به اخلاق نخواهيم رسيد. در قسمت دوم خواهيم ديد که در برخي مسائل است که فقه آنها را توليد و اخلاق مصرف مي­کند؛ مانند تمام مستحبات و مکروهات فقهي؛ و يکسري مسائلي هم هست که اخلاق آنها را توليد مي­کند و در فقه حکمشان مشخص مي­شود، مانند غيبت و دروغ و . . .

در قسمت سوم نيز به اين نتيجه رسيده است که اخلاق اصل است و فقه فرع. و احکام فقهي را براي رسيدن به مدارج بالاي کمال انجام مي­دهيم نه اينکه تنها آفريده شده باشيم که عبادت کنيم و نماز بخوانيم و روزه بگيريم و ديگر هيچ. نويسنده در پايان به اين نتيجه مي­رسد که فقه و اخلاق جدايي ناپذيرند گرچه تفاوت­هايي نيز با هم دارند؛ اما هر دو براي رسيدن به کمال مکمل يکديگرند. زيرا با وجود آنکه در منابع، اهداف، موضوع تفاوت­هايي با هم دارند ولي شباهت­هاي آنها نيز کم نيست و همانطور که به آن پرداختيم، دانستيم نيت در هر علم نقش اساسي داشته و هر دو حداکثري هستند نه حداقلي و مي­توان گفت فردي اخلاقي است که اول توجه کامل به فقه و واجباتش داشته باشد، زيرا تا از پله­ي واجبات گذر نکنيم به پله­ي مستحبات و مکروهات فقهي، که اکثريت اخلاقي­اند، نخواهيم رسيد . . .

بنابراين فقه نزد خداوند ادراک جلال و عظمت اوست و اين دانشي است که خوف و هيبت و خشوع را بجا مي­گذارد و لباس تقوا را بر انسان مي­پوشاند و شناخت صفات ناپسند و دوري از آنها و صفات پسنديده و آراستگي و عمل به آنها و کوشش در فهم و درک خوف و برانگيختن حزن را در پي خواهد داشت.    

 

 

 

 

يكشنبه 1 مرداد 1391 - 13:9


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری