پنجشنبه 27 مهر 1396 - 12:26
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

باشناس نامه­ها (داستان)

 

 

- باشناس نامه­ها (داستان)

- محبوبه زارع

- انتشارات سوره­ي مهر، چاپ اول 1390

- شابک: 8- 115- 175- 600- 978

- قيمت: 2200 تومان

اين خود «من» است که بي واهمه از افشاي راز، در دل نيمه شب، چفت در را مي­اندازد و از خانه دور مي­شود. اين خود «من» است که از بلنداي خانه­اي که بر تمام روستا مشرف است، خانه خاموش «او» را مي­نگرد. اين خود «من» است که تنگناي کوچه باغ را در وسعتي آرماني طي مي­کند تا قدم­هايش را به چشمه پيوند دهد. آهنگ چشمه در گوش شب طنين انداخته است؛ شفاف­ترين صداي روستا! شب، عميق مي­شود؛ اما گويي در ميانه­ي ظهر، به تماشاي جريان آب بر لب چشمه نشسته باشي. يعني صدا از تاريکي عبور کرده. پس شفاف است . . .

. . . و بغض تنها پاسخ اين وسوسه­ي پريشان است . . . ديگر چه اميدي؟ وقتي ماه­ها باشد که از آن شب­هاي عاشقانه خبري نيست. مي­داند «او» ديگر زماني براي تکرار آن خلسه­ها ندارد. نمي­تواند. نمي­خواهد. هيچ وقت نتوانسته اين فاصله­هاي ارادي را به بي وفايي نسبت دهد. «او» را مظهر تمام خوبيها يافته است. پس چگونه مي­تواند اين همه نخواستن، نبودن، و نيامدن را حمل بر بي وفايي «او» کند؟ . . .

خطوط بالا بخشي از فصل اول داستان «باشناس نامه­ها» نوشته­ي محبوبه زارع مي­باشد. داستان درباره­ي دو شخصيت – دختر و پسر – به نامهاي «من» و «او» مي­باشد که يکديگر را دوست دارند و از عشق زميني به عشق آسماني مي­ خواهند برسند ولي هر دو آنها در بيان اين عشق ناتوان هستند و آن را همچون رازي در سينه­ي خود نگه داشته­اند:

«صداي زنگوله­ها از طويله به گوش مي­رسد و اين بر سرعت قدم­هاي «او» افزوده است. «من» مي­رود تا هيجان خاموش خود را در نفس محبوسش دفن کند. شايد امشب هم مرض دام، از گله قرباني گرفته باشد . . .

صداي زنگوله­ها براي «من» آهنگ عشق بود؛ تداعي انتظار! در اين سالها، هر صبح با صداي زنگوله­ها بيدار شده بود. وقتي «او» براي بردن گله به صحرا، به سمت طويله مي­آمد، «من» بر پشت بام مي­ايستاد و رفتن «او» را دزدانه از دور تماشا مي­کرد. «او» گوسفندها را آب مي­داد و به چرا مي­برد. بعد از رفتن «او»، «من» مي­کوشيد اولين کسي باشد که خود را به چشمه مي­رساند. کنار چشمه مي­نشست و ميان خاک­ها دنبال ردپاي «او» مي­گشت. «من» يک نقاش بود؛ با انگشتان سحرآميزي که بي اختيار درونش را به ترسيم ثانيه­ها برمي­انگيخت . . .»

اما «من» يک روز فهميد که «او» بي خبر گذاشته رفته و «من» بسيار افسرده و ناراحت که چرا اين اتفاق افتاده است و «او» کجا رفته است:

«اولين غروب رفتن «او» بود. غروبي دلگير و مرگبار. آن روز مصيبت بارترين ثانيه­ها را پشت سر گذاشته بود. موهايش را روي شانه­ها پاشيد و پشت به مادر، بر زيلو نشست. مادر دستش را زير موهاي بلند «من» برد و آنها را سه قسمت کرد. «من» در حالي که از لاي در، تپه­هاي دوردست را مي­نگريست، آرام و مخفيانه اشک را از پلک­هاي خود زدود. مادر که لرزش نامحسوس شانه­هايش را حس کرده بود، کنجکاوانه پرسيد: من! غمگيني . . . چيزي شده؟!

«من» مي­کوشيد غم سنگيني را که بر شانه­هايش نشسته بود، زير تاب موهايش پنهان کند. دقايق به کندي مي­گذشتند تا اينکه مادر دستش را از روي شانه­ي «من» عبور داد و رو به رويش نگه داشت. تار موي سفيدي ميان انگشت­هاي مادر بود. «من» حيرت زده صورتش را برگرداند و به مادر نگاه کرد. مادر گفت: ديروز اين تار سفيد در سرت نبود. به من بگو چه اتفاقي افتاده؟ چه غصه­اي روي زمين است که بتواند دختر مرا يک روزه پيرکند؟! . . .».

اما بعد از چند ماه مردم روستا تن نيمه جان «او» را به روستا آوردند و «من» با خود فکر مي­کرد که به خود بقبولاند به اين بازگشت دل نسپارد و رنج­هاي اين چند ماه به او آموخته بود که بايد پس از اين «او» را در اين رفتن­ها بجويد:

«. . . ناگاه پس از تقلايي بي قرار، ميان حلقه­ي مردم، از پشت پنجره اتاق، ديد مرداني را که زير بازوي «او» را گرفته­ اند ديد سر «او» را که معلق بر روي شانه­هايش جابجا مي­شد. ديد هياهوي زني را که به اشاره­ي شوهرش کاسه­ي آب را روي صورت «او» مي­پاشيد. ديد تن نيمه جان «او» را که روي شانه­هاي مردان روستا به سمت خانه­اش برده مي­شد. ديد تقلاي کدخدا را براي پراکنده کردن حلقه­ي جمعيت. ديد جواني را که به فرمان کدخدا، سوار بر اسب به سمت روستاي مجاور مي­شتافت. جواني که بي ترديد مي­رفت تا با حکيم بازگردد.

اشک اميد بر گونه­هاي «من» سرازير شده بود. زير لب زمزمه کرد: او هنوز جان در بدن دارد . . .».

و بعد از مدتي که «او» خوب شد دوباره ماجراي جديدي براي «من» اتفاق افتاد که «من» را در راه رسيدن به «او» دچار مشکل مي­کرد . . .

نويسنده داستان را در 40 فصل کوتاه به نگارش درآورده است.   

 

 

 

دوشنبه 19 تير 1391 - 9:56


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری