پنجشنبه 27 مهر 1396 - 23:46
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

جاسوس (قصه­هاي انقلاب)

 

- جاسوس (قصه­هاي انقلاب)

- محمدرضا سرشار

- انتشارات سوره­ي مهر، چاپ دوم 1389

- شابک: 5- 883- 506- 964- 978

- قيمت: 1600 تومان

محمدرضا سرشار نوشتن براي کودکان و نوجوانان را از سال 1352 آغاز کرد، و چهار کتاب او در اين زمينه، در دوران قبل از پيروزي انقلاب اسلامي منتشر شد. پس از آن نيز، بيش از صد عنوان کتاب از وي، در مقوله­ي داستان و نقد و مباحث نظري داستان (اعم از تأليف و ترجمه) براي کودکان و نوجوانان و بزرگسالان به چاپ رسيد.

آثار سرشار، با استقبال چشمگير مخاطبان و نيز اهالي فن روبرو بوده؛ به گونه­اي که عمده­ي اين کتابها، به چاپهاي مکرر (گاه تا چاپ هجدهم و شمارگان بيش از چهارصدهزار نسخه براي يک عنوان) رسيده است.

شمارگان کل آثار او، بالغ بر پنج ميليون نسخه است؛ و اين آثار، بيش از سي جايزه در سطح کشور را به خود اختصاص داده است. محمدرضا سرشار، در سال 1385، بخاطر مجموعه آثار و فعاليتهاي ادبي­اش، به دريافت نشان درجه­ي يک هنري (معادل دکتري) از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، نايل شد.

«جاسوس» ششمين داستان از سري مجموعه داستانهاي انقلاب است که شامل چهار داستان مي­باشد؛ عناوين اين داستانها عبارت است از: اولين نقش من، جاسوس، مجسمه و نقشه.

داستان «اولين نقش من» نوشته علي آقا غفار مي­باشد و ماجرا درباره­ي دو جوان است که قصد دارند با نقشه­اي اعلاميه­هاي امام را پخش کنند و گير مأموران نيفتند و در ذيل به گفتگوي بين احمد و مصطفي درباره­ي پخش کردن اعلاميه­ها اشاره شده است:

«. . . مصطفي دستي به بسته کشيد و گفت: بله، مي­داني. اما خبر نداري که من چه نقشه­اي دارم. فهميدم که چه مي­ خواهد بگويد. پريدم وسط حرفش و گفتم: برو بابا! دلت خوش است ها! فکر مي­کني اعلاميه­ها را به دست ما هم مي­ دهند که پخش کنيم؟! کور خوانده­اي. چند شب پيش يادت نيست؟ هرچه گفتيم، حاج آقا قبول نکرد، و گفت که ما سيزده – چهارده ساله­ها، تحمل مشت و لگد ساواکيها را نداريم.

مصطفي گفت: خوب، راست مي­گويد. وقتي ما همين طوري بخواهيم اعلاميه­ها را برداريم و ببريم و پخش کنيم، حتماً گير مأمورها مي­افتيم ديگر! واسه همين، اين بسته را آورده­ام که نشان حاج آقا بدهم؛ شايد قبول کند . . .».

بهر حال مصطفي نقشه­ي خود را به حاج آقا گفت و او هم قبول کرد که شب احمد و مصطفي با هم بروند و اعلاميه­ هاي امام را پخش کنند . . .

مجيد درخشاني نويسنده­ي داستان جاسوس مي­باشد و ماجرا درباره­ي شيخي است که بر روي منبرها عليه شاه و حکومت شاهي حرف مي­زند و حکومت بدنبال دستگير کردن وي مي­باشد و در اين ميان نوجواني بنام حميد سعي دارد به عمويش – شيخ فتح الله –کمک کند تا گير حکومت نيفتد اما . . .

داستان با اين جملات از زبان حميد نقل مي­شود:

«عمو، شيخ بود؛ شيخ فتح الله. با اينکه مادربزرگم مي­گفت که او شش سال از بابا کوچکتر است، اما عمو پيرتر از بابا بنظر مي­رسيد: ريشهايش سفيد شده بود و کمرش داشت خم مي­شد . . .

وقتي رفتم توي اتاق، بابا را ناراحت و گرفته ديدم. داشت با مادربزرگ حرف مي­زد. فکر کردم کمي صبر کنم، ببينم اوضاع از چه قرار است. آن وقت خبر را بدهم.

گوشم را سپردم به بابا که به مادربزرگ مي­گفت: دعا کن اين روزها کسي روضه نداشته باشد. وگرنه، ديگر روي منبر هم به شاه بد مي­گويند.

مادربزرگ، همان طور که توي رختخواب خوابيده بود، گفت: چرا اينجا نشسته­اي! برو باهاش حرف بزن. بگو اگر روي منبر از شاه حرف بزند، مي­آيند مي­گيرندش . . .».

در قسمتي از داستان حميد خبر گرفتن عمويش را که از سربازها شنيده بود به خانواده مي­دهد:

«. . . بالاخره به خانه رسيدم. رفتم توي اتاق و گفتم: عمو . . .؛ عمو را مي­خواهند بگيرند! نفسم بند آمد و نگاهم افتاد به عمو، که کنار رختخواب مادربزرگ نشسته بود. هرچه را شنيده بودم، گفتم. مادربزرگ مثل هميشه به گريه افتاد و گفت: چرا بيکار نشسته­ايد؟ تا نيامده­اند کاري کن نصرالله! بابا که خيلي ناراحت بود، گفت: چه کار کنم؟ توي سرم بزنم؟ بعد رو کرد به عمو و گفت: غروب هم شده. چيزي وقت نداري. فرار کن برو ده بالا، پيش عمه. فردا هم برو شهر. يکي دو هفته آنجا بمان، تا ببينيم چه مي­شود. عمو، بيخيال نشسته بود. من، از نترسي او حظ کردم . . .».

يکروز که حميد مي­خواست به مدرسه برود يکي از اهالي به خانه­ي آنها آمد و خبر داد که شيخ فتح الله را گرفتند و همه بسيار ناراحت بودند و نصرالله به حميد گفت که سراغ دايي و بقيه برود تا ببينند چه بايد بکنند که حميد در راه خانه­ي دايي چيزي ديد که باورش نمي­شد . . .

«عده­اي از مردم به خانه­هايشان رفته بودند، اما ميدان هنوز پر از جمعيت بود. غلغله­اي برپا شده بود. مردم روبروي مجسمه ايستاده بودند و محکم و باحرارت شعار مي­دادند: تا شاه کفن نشود، اين وطن، وطن نشود . . . اين شاه آمريکايي، اعدام بايد گردد.

مجسمه سرد و بي صدا، روي پايش ايستاده بود. خورشيد داشت غروب مي­کرد. شور و هيجان مردم، هر لحظه بيشتر مي­شد . . .».

خطوط بالا قسمتي از بخشهاي اوليه­ي داستان «مجسمه» نوشته­ي محمدحسين کيانپور مي­باشد. ماجرا درباره­ي براندازي مجسمه­ي شاه است که مردم ناراضي از حکومت شاه قصد داشتند با تجمع در خيابانها مجسمه­ي شاه را پايين بکشند و مخالفت خود را اعلام کنند، داستان نيز از زبان دو نوجوان تعريف مي­شود:

«. . . رضا گفت: حالا فهميدي قضيه چيست؟ با خنده گفتم: بله، کاملاً فهميدم!

جمعيت يا علي گويان طناب را مي­کشيد، اما مجسمه قرص و محکم سرجايش ايستاده بود.

گفتم: لعنتي اصلاً تکان نمي­خورد!

رضا گفت: چرا تکان نمي­خورد. وقتي طناب به ماشين بسته شد، کنده مي­شود. آنجا را نگاه کن. دارند طناب را به پشت يک ماشين باري مي­بندند.

رضا راست مي­گفت: چند متر آن طرف­تر، کاميوني ايستاده بود و عده­اي داشتند طناب را به عقب آن مي­بستند.

کاميون حرکت کرد. به رضا گفتم: من نگران آن آقايي هستم که کنار مجسمه ايستاده.

رضا با تعجب پرسيد: چرا نگراني؟

در حاليکه به گوشه­ي ميدان اشاره مي­کردم، گفتم: آن تانک و سربازها را ببين! ممکن است او را با تير بزنند . . .­».

در قسمتي از داستان گفتگوي نوجوان با پدر و مادرش درباره­ي قضيه­­ي براندازي مجسمه آمده که در ذيل بخشي از آن اشاره شده است:

«. . . پدر زل زده بود توي چشمهايم. گفت: ديشب وقتي آمدي خانه، حال خوشي نداشتي. رنگ به صورتت نبود انگار از چيزي ترسيده بودي. موضوع چه بود؟

مادر هم که انگار منتظر همين بود، همانطور که آب توي سماور مي­ريخت، گفت: شام درست و حسابي هم نخوردي و زود رفتي خوابيدي.

بابا گفت: توي خواب هم همه­اش هذيان مي­گفتي. به در اتاق تکيه دادم و گفتم: ناراحتِ رضا بودم.

مادر گفت: رضا کيست؟

- پسر زينت خانم، همکلاسي­ام است.

بابا چيني به پيشاني­اش انداخت و پرسيد: مگر چه اتفاقي براي رضا افتاده؟

گفتم: راستش، نمي­دانم. الان هم براي همين مي­خواهم بروم سراغش، مادر گفت: نمي­خواهي بگويي چه شده؟

ماجرا را گفتم. پدر و مادرم وقتي فهميدند که مردم مجسمه­ي شاه را پايين کشيده­اند، گل از گلشان شکفت. چروکهاي صورت پدر باز شد وگفت: چرا اين را زودتر نگفتي؟!

مادر در حاليکه اشک توي چشمهايش جمع شده بود، گفت: خدا را شکر! خدا را شکر! خدا به اين مردم خير بدهد . . .».

مدتي بعد رضا زنگ خانه­ي دوستش را مي­زند و از او مي­خواهد که باهم به سمت ميدان بروند چون رضا شنيده که قرار است دوباره مجسمه­ي شاه را بالا ببرند و هردو نگران از اين موضوع به سمت مجسمه مي­روند تا ببينند که آيا او را به جاي اولش برگردانده­اند؟!

حسين عبدي نويسنده­ي داستان چهارم کتاب با عنوان نقشه مي­باشد. مانند سه داستان پيشين کتاب اين قصه هم درباره­ي انقلاب و دو نوجوان به نامهاي علي و مجيد است که چون پدرانشان آنها را با خود به تظاهرات نمي­برند، مي­ خواهند خودشان کاري کنند و يک ضربه­ي حتي کوچک به حکومت بزنند و با هم نقشه مي­ريزند که به سراغ سربازي که در کوچه­ي آنها کشيک مي­دهد، بروند و او را بزنند:

«. . . حالا اين نقشه­ي تازه و خوب، چي هست؟

- ببين! اين سرباز حکومت نظامي که هرشب توي کوچه کشيک مي­دهد، درست از کنار ديوار ما رد مي­شود. امشب ما مي­رويم روي پشت بام. وقتي که آمد رد بشود مي­پريم روي سرش؛ و حسابي لَت و پارَش مي­کنيم. يک ضربه­ي کوچک هم به اين حکومت ظالم، خودش يک ضربه است؛ و ارزش دارد.

- ولي اين شدني نيست.

- خوب؛ بگو مي­ترسم ديگر! اينکه ولي ندارد.

- نه خير؛ نمي­ترسم اما . . .

- اي بابا . . . تو چقدر ولي و اما قورت داده­اي! فقط يک کلام بگو آره يا نه!

به ناچار گفتم: باشد. قبول مي­کنم!

قرار شد همان شب، ساعت دوازده، روي پشت بام­هايمان، که به هم راه داشت، حاضر باشيم . . .»

همانطور که از متن و خلاصه­ي داستانها پيداست هر چهار قصه­ي کتاب درباره­ي انقلاب است و از زبان نوجواناني نقل مي­شود که هرکدام مي­خواستند با شجاعت و دليري خودشان و با نقشه­هايي که مي­کشند در براندازي حکومت شاه نقش داشته باشند. گردآورنده و ويراستار کتاب محمدرضا سرشار مي­باشد.

 

سه‌شنبه 13 تير 1391 - 13:25


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری