دوشنبه 27 آذر 1396 - 0:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

نقاش بزرگ (داستان کودک)

 

- نقاش بزرگ (داستان کودک)

- محمد کرم زاده

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 1- 548- 300- 964- 978

- قيمت: 2600 تومان

داستان «نقاش بزرگ» براي گروه سني ب و ج تأليف شده است و داستان درباره­ي پسربچه­اي بنام حامد است که نقاشي کردن بلد نيست اما مي­خواهد در مسابقه­ي نقاشي مدرسه­اش شرکت کند و جايزه­ي اول را نصيب خود کند:

«. . . بالاخره آقا معلم برگه­هاي سفيد نقاشي را بين بچه­ها پخش کرد و مسابقه شروع شد. چند دقيقه­اي گذشت. باز هم حامد کاغذ نقاشي­اش را مچاله کرد و زير لب گفت: اَه چهارمي هم خراب شد. اما فکر جايزه­ي مسابقه، دست از سرش برنمي­داشت. با خجالت يک کاغذ ديگر از آقا معلم گرفت . . .».

حامد قصد داشت که نقاشي­اي را که از قبل از مجله کنده بود را بجاي نقاشي خودش به آقا معلم تحويل بدهد ولي همين که نقاشي را بيرون آورد بادي وزيد و نقاشي را انداخت جلوي پاي آقا معلم بعد حامد فکر ديگري کرد و به آقا معلم گفت که مي­خواهد بيرون از کلاس نقاشي کند:

«. . . اول از همه يک خورشيد! حامد کاغذش را بالا گرفت و خورشيد را گذاشت زير دستش و از رويش يک خورشيد خيلي قشنگ کشيد. بعد دو تا ابر تپلو! کاغذ را به طرف ابرها چرخاند و از روي آنها دو تا ابر نرم پنبه­اي کشيد. بعد هم چند کوه ساکت اخمالو را گذاشت زير دستش. ولي چون مداد قهوه­اي نداشت، آنها را صورتي کشيد. و بعد يک رودخانه­ ي پر سر و صدا. حامد دويد طرف رودخانه و آن را گذاشت زير دستش.

- چقدر کشيدنش سخت است! همه­اش وول مي­خورد. تازه بايد مواظب باشم که کاغذ هم خيس نشود.

ناگهان صدايي شنيد، قور قور، قور قور.

- چه قورباغه­ي کله گنده­اي! تو را هم مي­کشم.

اما قورباغه عجله داشت و تالاپي پريد توي آب و حامد فقط توانست کله­ي سبزش را بکشد . . .».

حامد خوشحال از نقاشي­اي که کشيده بود سر کلاس رفت و با خود گفت هيچ نبايد بفهمد که من نقاشي­ام را از رو انداختم. زنگ آخر همه در تب و تاب اين بودند که ببينند چه کسي اول مي­شود و معلم سر کلاس آمد و بعد از توضيحاتي، حامد را برنده اعلام کرد و جايزه­اش را که يک بسته مداد رنگي سي و شش رنگي بود به او داد.

حامد بسيار خوشحال شده بود و چند روز بعد آقا معلم نقاشي حامد را براي مسابقات استاني فرستاد و بعد هم کشوري و حامد در همه­ي آنها اول شد و انواع و اقسام مداد رنگي به او جايزه دادند و هرجا که مي­رفت برايش دست مي­زدند و به او آفرين مي­گفتند.

چند روز بعد آقا معلم به حامد گفت که فردا آقاي مدير به کلاس نقاشي مي­آيد تا نقاشي کشيدن حامد را از نزديک ببيند:

«. . . حامد از شنيدن اين حرف چشمانش سياهي رفت، دستش شل شد و مداد رنگي­هايش تلق تلق روي زمين افتادند، انگار رنگ همه­شان سياه شده بود. فردا صبح، اتاق حامد پر از کاغذهاي مچاله شده بود. مداد رنگي­ها پخش و پلا شده بودند و حامد پشت ميزش خوابش برده بود. خورشيد خانم از پنجره حامد را چند بار قلقلک داد تا بيدار شود. يک کاغذ سفيد به دستش چسبيده بود. با نااميدي گفت: از دست اين کاغذهاي سفيد. امروز هم حتماً آبرويم را مي­برند و همه مي­ فهمند که من نقاشي کشيدن بلد نيستم . . .».

حامد با خودش فکر مي­کرد نقاش بزرگ – خدا – چقدر خوب خورشيد و ماه و کوه و درختان را کشيده و با صداي بلند مي­گفت مي­دانم که اين جايزه­ها متعلق به تو است چون من از روي دست تو کپي کردم اگر مي­شود به من هم نقاشي کردن ياد بده و من همه­ي مدادرنگي­هايم را به تو مي­دهم او دم يک کوه بلند رفت و مدادرنگي­هايش را به او داد و بعد يادش افتاد که بايد به مدرسه برود چون همه منتظر او هستند اما . . .

 

 

 

دوشنبه 12 تير 1391 - 9:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری