پنجشنبه 27 مهر 1396 - 7:18
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

سيستان پارسي (براساس زندگي يعقوب ليث)

 

- سيستان پارسي (براساس زندگي يعقوب ليث)

- محمدعلي ايزد خواستي

- تصويرگر: هاله دارابي

- شرکت سهامي کتابهاي جيبي وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1391

- شابک: 7- 363- 303- 964- 978

- قيمت: 1700 تومان

برآمدن و باليدن مردان بزرگ، که بزرگي را به اعتبار منش انساني و ويژگيهاي سترگ آسمان انديشي، به دست آورده­ اند، مديون فرهنگ، باور و بسترهاي تاريخي معرفتي است که در آن نفس کشيده­اند و از چشمه­هاي آن سيراب شده­اند. همان طور که از شوره زار چيزي نمي­رويد، از خاک حاصلخيز و دامنه­هاي پر باران که نور مهربان خورشيد را هماره بر جان خود دارند، دامن دامن ريحان و باغ باغ درخت­هايي با ميوه­هاي شيرين و آبدار قد مي­کشد و سايه مي­گستراند. مردان بزرگ، بزرگي را از فرهنگ ملي و جان بزرگ خود وام مي­گيرند. بزرگي جوهره و سرشتشان است. عاريه­اي نيست، وصله­اي نيست بر لباسشان.

ايرانيان مردمي بزرگ زاده­اند. به همين دليل بزرگان زيادي را در خود و با خود ديده­اند. از ميان همه­ي بزرگان اين سرزمين، مردان مردي وجود دارد که ايرانيان، مزه «سردار ملي» را بر سينه­ي بسترشان آويخته­اند. سرداراني که دشمنان اين مرز و بوم را سرنگون کرده­اند و مام ميهن را از عطر حضور خود آکنده­اند. اين سرداران چه در تمثال اسطوره­اي خود و چه در شمايل تاريخي خويش، نامي شور آفرين دارند و صفاتي برانگيزاننده . . . .

از ميان همه­ي بزرگان اين سرزمين، مردان مردي وجود دارند که دشمنان اين مرز و بوم را سرنگون کرده­اند و چهره­ شان در حافظه­ي تاريخ ايرانيان نقش بسته است؛ از سيماي اسطوره­اي رستم و فريدون گرفته تا چهره­ي دليراني چون آريوبزرن و سورنا، از شاه اسماعيل صفوي تا رئيس علي دلواري، از چمران و متوسليان تا کاظمي و صياد شيرازي و . . .

مجموعه­ي «سرداران ايراني» با اين انگيزه نوشته شده تا به بايستگي بتوانيم بخش اندکي از زواياي پنهان چهره­ي آنان را بنمايد و در پرتو درخشش نام و يادشان، زندگي امروز را روشن­تر ببيند و فردا و فرداها را همسنگ تاريخ ميهن رقم بزند.

پانزدهمين قسمت از مجموعه­ي سرداران ايران به زندگي يعقوب ليث اختصاص دارد که محمدعلي ايزد خواستي آن را تهيه و تنظيم کرده است.

نويسنده کتاب را با تولد يعقوب شروع کرده و عنوان فرزند شب را برايش انتخاب کرده:

«شب تاريکي­اش را بر روستايي گسترده بود که نه خاک مناسبي براي کشت داشت و نه از دست توفان شن کوير در امان بود. دو اتاق تو در توي خانه­ي رويگر گرم گرم بود به شکلي که هرکس مي­آمد مي­توانست بفهمد امشب گرم­تر از شب­هاي ديگر است. اين گرما به خاطر تشت پر آبي بود که از سر شب بر روي آتشدان قرار گرفته بود. آن شب چند بار آب جوش را براي قابله بردند و باز پيرزن گفت نيامد، فعلاً بايد صبر کنيم. در سرسراي خانه رويگر دل نگران قدم مي­زد و به پوست آهوي نصب شده بر ديوار مي­نگريست. در پايين پوست با خطي خوش نوشته شده بود ليث و در بالاي ليث، خسرو پرويز و بالايش هرمز و بالايش انوشيروان و آنقدر بالا رفته بود تا به طهمورث ديوبند رسيده بود. اين تکه پوست بود که نزد بزرگان ده براي اين خانه آبرو مي­آورد که نسبش به سلاطين ساساني مي­رسيد، و البته مهم­تر از اين پوست منش جوانمردي رويگر بود و سفره­هاي مختصري که براي عامه و ضعفا پهن مي­کرد.

ليث به اين فکر مي­کرد که بالاخره امشب پسري مي­آيد و نامش بر اين پوست ثبت مي­شود يا نه. رويگر در اين خيال بود که صداي گريه سکوت خانه را شکست. سراسيمه خود را به بالاي بستر زنش رسانيد. قابله مرد را امان ندارد و گفت: نام پسرت را چه مي­گذاري؟ ليث که ماه­ها به اين موضوع فکر کرده بود بي درنگ گفت: يعقوب.»

در بخش ديگر کتاب مؤلف به کاروان هندوها که از سيستان رد مي­شدند اشاره مي­کند و يعقوب به عياران مي­گويد بر آنها بتازند که مال کافر بت پرست بر ما رواست و کاروان را گرفتند و بين نيازمندان سيستان قسمت کردند.

برخي از عناويني که در ادامه مؤلف به آنها پرداخته و هريک داستان و ماجراي خاص خود را دارد عبارت است از:

آغاز قيام در سال 239، چاشت ابراهيم، معبد بودايي، گنجينه­ي نذورات، خواست شاهي، رزم حيله، زخم شمشير در سال 251، پارسي گويان، ارگ بم، برقي در سياهي، سگ گرگي و . . .

در ماجراي از بين بردن خوارج در داستان زخم شمشير در سال 251 مؤلف چنين مي­گويد که:

«سيستان بزرگ. سرزمين آفتاب تابان. اي هامون خروشان. بايد از ناپاکي خوارج پاک شوي. غلام عرق گونه­هاي يعقوب را پاک کرد و گفت: شما نبايد تکلم کنيد، براي زخم پيشاني­تان بد است. يعقوب گفت: نترس من نمي­ميرم، خواست دادار پاک است که شر خوارج را به دست من کم کند.

غلام گفت: عمرتان دراز باد. کسي چنين جسارتي نمي­کند. شما زخم­هاي اين چنين بسيار ديده­ايد و به لطف احديت هربار نيرومندتر ترک بستر کرده­ايد. اما امروز بايد تنها به بهبود فکر کنيد نه نبود. هرچه باشد زخمي عميق از شمشير خوارج خورده­ايد تا حدي که به استخوان رسيده است.

يعقوب گفت: بدان که اگر از بستر سالم درآمدم از خوارج چيز باقي نمي­گذارم. در خيمه باز شد. عمرو به داخل شد و به غلام گفت: حال سردار چطور است؟ يعقوب به پهلو خم شد و با چشمان بي فروغ در چشم عمرو نگاه کرد و گفت: سپاه در چه وضعي به سر مي­برد؟ عمرو گفت: شما بايد به سلامت خود فکر کنيد نه لشکر . . .

. . . لحظه­اي بعد يعقوب از چادر بيرون آمد. به آرامي نگاهي به اطراف کرد امراي لشکر همه مقابلش بودند. جلو رفت و به امرا گفت: هرچه مي­خواهيد براي نابودي فتنه­ي خوارج انجام دهيد که اگر حرب شود با همين حال ياريتان مي­کنم. بايد اين قوم که نه مهاجر بلکه مهاجمند را از سيستان بيرون کرد که اگر در سلامت بودند در ديار خود مي­ماندند و به ممالک عجم هجرت نمي­کردند. اينان با پسر عم رسول خدا چه کردند که با ما کنند.

سالها بعد آن غلام که در زمام جراحت زخم پيشاني ملازم بستر يعقوب بود براي فرزند خود چنين نقل کرد: يعقوب در آن سال از پا ننشست تا سفره­ي خوارج را جمع کرد، تا جايي که امروز براي شما خوارج به يک افسانه بدل شده­اند در حاليکه آن زمان براي ما کابوس بودند. اين جمله­ي غلام نسل به نسل در ميان سيستاني­ها منتقل شد.»

مؤلف در ادامه به جوانمردي، پايمردي، شجاعت و دلاوريهاي يعقوب ليث در جنگهاي مختلف اشاره مي­کند و اينکه وي چطور به نيازمندان و مستحقان سيستان کمک مي­کرد و با بي عدالتي و نامردي­هاي روزگار مبارزه مي­کرد و زيربار زور و بي عدالتي نمي­رفت.

اين رفتار يعقوب در تمام ماجراهايي که در کتاب آمده قابل درک است.

مهر يعقوبي، کاروان بت در سال 257، يک تير و دو نشان، خشم طبيعت در سال 260، جندي شاپور، نامه از هر سو، ديرعاقول در سال 262، از قلاده تا خلعت، ديدار برادر، دين شما براي خودتان و رويگر زاده­اي که ملک از پدر نداشت بقيه­ي عناويني هستند که در کتاب به آنها اشاره شده است.

در ماجراي آخر – رويگرزاده­اي که ملک از پدر نداشت – چنين آمده است که براي يعقوب خبر آورده­اند که يکي از نزديکان خليفه حامل نامه­اي براي اوست. وقتي فرستاده آمد و نامه را – که در آن يعقوب را به توبه از گناهان و خطاهاي گذشته هشدار داده که در آن صورت مورد بخشش خليفه قرار خواهد گرفت – خواند يعقوب با صداي بلند خنديد و گفت اول اينکه خليفه که مرا به سر فرود آوردن در برابر خواست الهي نصيحت مي­کند بايد خود در ميگساري تجديد نظر کند که خداي تعالي در کتاب خود در مذمت شرب خمر بسيار گفته است. از اين رو توبه براي خودش شايسته­تر است. دوم اينکه خليفه مي­خواهد مرا خلعت دهد به حکومت سيستان که از آن خودم هست يا مي­خواهد از مرز عراق خيال راحت کند.

سپس يعقوب به غلامش گفت که سفره­ي نانش را بياورد. غلام تکه نان خشک و پيازي آورد. يعقوب اينها را به کنار شمشيرش گذاشت و گفت: من مردي رويگرزاده­ام و از پدر رويگري آموخته­ام. خووراک من نان جوين است و ماهي و تره و پياز. اين پادشاهي و ثروت را از سر عياري و شيرمردي بدست آوردم نه از ميراث پدر نه از داده­ي خليفه. من به دولت و زور و بازو کار خود به اين درجه رسانده­ام و داعيه دارم تا خليفه را مقهور نگردانم از پاي ننشينم. اگر از بستر اين بيماري بلند نشدم و مردم که خليفه از من آسوده مي­شود و اگر برخاستم بين من و او اين شمشير حکم مي­کند . . .

يعقوب شانزده روز بيشتر در بستر نبود و سرانجام در دهم شوال سال 265 از شدت قولنج در جندي شاپور درگذشت.

آفتاب در تير ماه بر جسد سرداري مي­تابيد که در حياتش آفتاب سوخته­ي بيابانهاي خشک ايران بود . . .

نويسنده چهل عنوان و داستان از دلاوري و فتوت يعقوب ليث در کتاب ذکر کرده است که در اين مجال فقط به بخش اندکي از آن اشاره شد.  

 

 

 

يكشنبه 28 خرداد 1391 - 8:30


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری