پنجشنبه 8 تير 1396 - 10:6
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

لطفا ً پنجره را ببنديد

 

 

لطفا ً پنجره را ببنديد / داستان کوتاه / روايت ديگر / 15

نوشته : منيرالسادات موسوي

چاپ و شمارگان : اول 1390 / 1000 نسخه

ناشر : کتابهاي سيمرغ وابسته به موسسه انتشارات اميرکبير

 

منيرالسادات موسوي نويسنده فيلمنامه « لطفاً پنجره را ببنديد »  متولد 1337 است . دوران دانشجويي او همزمان با التهابات دوران انقلاب بوده است . موسوي پس از پيروزي انقلاب تحصيل و تدريس در رشته ادبيات فارسي را همزمان با هم ادامه داد و نوشتن از انقلاب و جنگ به دغدغه اصلي او تبديل شد . اولين اثر او به نام پرستوهاي بي قرار برنده اولين دوره جشنواره داستان دفاع مقدس بوده است و اولين رمان او با نام ، جنگ و عشق برنده جايزه فصل پاييز سال 1386 و پس از آن برنده جايزه يکي از تکنيکي ترين کتاب هاي  همان سال را از آن خود كرد . از آثار ديگر اين نويسنده ، فصل رزهاي صورتي ، رمان طوفان و زنبق  و مجموعه داستان نيلوفر و ماه است .

شاهزاده آسماني ، شقايق ، منتظرم تا اعزام بعدي ، لطفا ً پنجره را ببنديد ،  مثل نسيم ، مادر ، فرمانده کميل ، ماهي طلايي ، کشتي بي لنگر ، يوسف و زليخا ، عروس دو قبيله ، همان لبخند ، تبسم ، يک پر سفيد ، لاله ، ساعت هشت ، احمد احمد غواص ، گلدان و آيينه ، دلمان تنگ شده ، کاش برگردي ! و همچنين يک تکه از پازل عناوين مجموعه حاضر را تشکيل  مي دهند .

داستان کوتاه احمد احمد غواص روايتگر دختري است که برادرش به جبهه رفته است و کنار حوض نشسته است و خاطرات و ياد برادرش را از ياد مي گذراند . برادر راوي داستان غواص جبهه هاي جنگ بوده است که به قول مادر براي انجام تکليف که براي مردها واجب بوده است به جبهه رفته و ديگر بازنگشته است و آب و حوض و سر در زير آب کردن  يادآور غواصي هاي گمشده داستان است .

در بخشي از داستان احمد احمد غواص مي خوانيم :

به ديواره حوض مي چسبم ، دستم  را به لبه حوض مي گيرم . مادر دست به کمر و خميده به طرف اتاق مي رود ، مي گويد : از آب بيا بيرون اگر هنوز روزه ات را باطل نکرده باشي . امروز شيطان رفته توي جلدت . مي گويم : او هم که روزه بود. خودش مي گفت حتي توي گرماي جنوب هم روزه هايشان را مي گيرند . خودش مي گفت حتي وقتي مي روند علميات غواصي باز هم روزه است .

مادر مي گويد : آنها لباسشان ضد آب بود . شايد طوري بوده که آب به دهان و بيني شان نمي رفته . شايد حکمش را مي دانسته . آنجا هم ملاها بودند تا حکم شرعي را بگويند . حتما ً او هم پرسيده . شايد در حال ضرورت اشکال ندارد .

به اطرافم نگاه مي کنم . زير تنه ام ماهي ها جمع شده اند ، دهانشان به دامن و پاهايم چسبيده مي گويند : آب ! آب ! فرياد مي زنم :

-        اين قدر نگوييد آب ! دارد از آب بدم مي آيد . 

مادر داخل اتاق مي رود  و مي گويد : اذان ظهر است بيا نمازت را بخوان . بيا دختر ...

مادر گفت : تو را دوست دارد اما جنگ براي مردها تکليف است . مهم تر از هر چيز . دشمن تو را ديده بود . آب ها را به رگبار بسته بود . تو رفته بودي زير آب  ، تا کي ؟ فقط خدا مي داند . کسي نمي داند  ، گفتند رفتي زير آب هنوز غروب بود ، هنوز اذان نگفته بودند . هنوز افطار نکرده بودي . مادر مي گويد : تو روزه ات را باطل نمي کردي حتما ً حکم شرعي اش را خوب مي دانستي و تو ديگر برنگشتي . بلند مي گويم : مادر ، بعد يادم مي رود چه حرفي داشتم . به دستم نگاه مي کنم . ماهي هنوز توي دستم است . دارد با چشم هاي باز مانده نگاهم مي کند . ماهي ها هميشه چشم هايشان باز است .

لطفا ً پنجره را ببنديد / داستان کوتاه / روايت ديگر / 15 به قلم منيرالسادات موسوي در چاپ نخست خود با شمارگان 1000  نسخه و با قيمت 13000 ريال توسط کتابهاي سيمرغ وابسته به موسسه انتشارات اميرکبير انتشار يافته است .

 

 

 

سه‌شنبه 23 خرداد 1391 - 9:34


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری