دوشنبه 1 آبان 1396 - 4:15
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

مولودى پرخير و بركت‏

 

 

در خانواده امام رضا - عليه السلام - و در محافل شيعه، از حضرت جواد - عليه السلام -، به عنوان مولودى پرخير و بركت ياد مى‏شد. چنانكه «ابو يحياى صنعانى» مى‏گويد: روزى در محضر امام رضا - عليه السلام -، فرزندش ابو جعفر را كه خردسال بود، آوردند. امام فرمود:«اين مولودى است كه براى شيعيان ما، با بركت‏تر از او زاده نشده است»(1)

گويا امام، به مناسبتهاى مختلف، از فرزند ارجمند خود با اين عنوان ياد مى‏كرده و اين موضوع در ميان شيعيان و ياران امام رضا - عليه السلام - معروف بوده است، به گواه اينكه دو تن از شيعيان بنام «ابن اسباط» و «عبّاد بن اسماعيل» مى‏گويند: در محضر امام رضا - عليه السلام - بوديم كه ابو جعفر را آوردند، عرض كرديم: اين همان مولود پرخير و بركت است؟ حضرت فرمود: «آرى، اين همان مولودى است كه در اسلام بابركت‏تر از او زاده نشده است»(2)

باز «ابو يحياى صنعانى» مى‏گويد: در مكه به حضور امام رضا - عليه السلام - شرفياب شدم، ديدم حضرت موز را پوست مى‏كند و به فرزندش ابو جعفر مى‏دهد. عرض كردم: اين همان مولود پرخير و بركت است؟ فرمود:«آرى، اين مولودى است كه در اسلام مانند او، و براى شيعيان ما، با بركت‏تر از او زاده نشده است»(3)

شايد در بدو نظر تصور شود كه مقصود از اين حديث اين است كه امام جواد از همه امامان قبلى براى شيعيان، با بركت‏تر بوده است، در حالى كه چنين مطلبى قابل قبول نيست، بلكه بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قرائن، نشان مى‏دهد كه ظاهراً مقصود از اين حديث اين است كه تولد حضرت جواد در شرائطى صورت گرفت كه خير و بركت خاصّى براى شيعيان به ارمغان آورد، بدين معنا كه عصر امام رضا - عليه السلام - عصر ويژه‏اى بوده و حضرت در تعيين جانشين خود و معرفى امام بعدى، با مشكلاتى روبرو بوده كه در عصر امامان قبلى، بى سابقه بوده است، زيرا از يك سو پس از شهادت امام كاظم - عليه السلام - گروهى كه به «واقضيه» معروف شدند، براساس انگيزه‏هاى مادى، امامت حضرت رضا (ع) را انكار كردند و از سوى ديگر امام رضا (ع) تا حدود چهل و هفت سالگى داراى فرزند نشده بود و چون احاديث رسيده از پيامبر حاكى بود كه امامان دوازده نفرند كه نه نفر آنان از نسل امام حسين خواهند بود، فقدان فرزند براى امام رضا - عليه السلام -، هم امامت خود آن حضرت، و هم تداوم امامت را زير سؤال مى‏برد و واقفيه اين موضوع را دستاويز قرار داده امامت حضرت رضا - عليه السلام - را انكار مى‏كردند

گواه اين معنا، اعتراض «حسين بن قياما واسطى» به امام هشتم در اين مورد، و پاسخ آن حضرت است. «ابن قياما» كه از سران «واقفيه» بوده است(9)، طى نامه‏اى به امام رضا - عليه السلام - او را متهم به عقيمى كرد و نوشت: چگونه ممكن است امام باشى در صورتى كه فرزندى ندارى؟!

امام در پاسخ نوشت: از كجا مى‏دانى كه م داراى فرزندى نخواهم بود، سوگند به خدا بيش از چند روز نمى‏گذرد كه خداوند پسرى به من عطا مى‏كند كه حق را از باطل جدا مى‏كند(4)

اين شگرد تبليغى از طرف «حسين بن قياما» (و ديگر پيروان واقفيه) منحصر به اين مورد نبوده است، بلكه اين معنا به مناسبتهاى مختلف و در موارد گوناگون تكرار مى‏شده و امام رضا - عليه السلام - همواره سخنان و دلائل آنان را رد مى‏كرده است(5)، تا آنكه تولد حضرت جواد به اين سمپاشيها خاتمه داد و موضع امام و شيعيان كه از اين نظر در تنگنا قرار گرفته بودند، تقويت گرديد و اعتبار و وجهه تشيّع بالا رفت(6)

وسوسه‏هاى واقفيه و دشمنان خاندان امامت در اين مورد، به حدى بود كه حتى پس از ولادت حضرت جواد كه واقفيه را خلع سلاح كرد، گروهى از خويشان امام رضا - عليه السلام - طبعاً بر اساس حسد ورزيها و تنگ نظريها - گستاخى را به جايى رساندند كه ادعا كردند كه حضرت جواد، فرزند على بن موسى نيست!!

آنان در اين تهمت ناجوانمردانه و دور از اسلام، براى مطرح كردن انديشه‏هاى پنهانى خويش، جز شبهه عوام فريبانه عدم شباهت ميان پدر و فرزند از نظر رنگ چهره! چيزى نيافتند و گندمگونى صورت حضرت جواد را بهانه قرار داده گفتند: در ميان ما، امامى كه گندمگون باشد وجود نداشته است ! امام هشتم فرمود: او فرزند من است. آنان گفتند: پيامبر اسلام (ص) با قيافه‏شناسى داورى كرده است(7)، بايد بين ما و تو قيافه شناسان داورى كنند. حضرت (ناگزير) فرمود: شما در پى آنان بفرستيد ولى من اين كار را نمى‏كنم، اما به آنان نگوييد براى چه دعوتشان كرده‏ايد

يك روز بر اساس قرار قبلى، عموها، برادران و خواهران حضرت رضا - عليه السلام - در باغى نشستند و آن حضرت، در حالى كه جامه‏اى گشاده و پشمين بر تو و كلاهى بر سر و بيلى بر دوش داشت، در ميان باغ به بيل زدن مشغول شد، گويى كه باغبان است و ارتباطى با حاضران ندارد

آنگاه حضرت جواد - عليه السلام - را حاضر كردند و از قيافه شناسان درخواست نمودند كه پدر وى را از ميان آن جمع شناسايى كنند. آنان به اتفاق گفتند: پدر اين كودك در اين جمع حضور ندارد، اما اين شخص، عموى پدرش، و اين، عموى خود او، و اين هم عمه اوست، اگر پدرش نيز در اينجا باشد بايد آن شخص باشد كه در ميان باغ بيل بر دوش گذارده است، زيرا ساق پاهاى اين دو، به يك گونه است! در اين هنگام امام رضا - عليه السلام - به آنان پيوست. قيافه شناسان به اتفاق گفتند: پدر او، اين است!

در اين هنگام على بن جعفر، عموى حضرت رضا از جا برخاست و بوسه برلبهاى حضرت جواد زد و عرض كرد: گواهى مى‏دهم كه تو در پيشگاه خدا امام من هستى(8). بدين ترتيب بكبار ديگر توطئه و دسيسه مخالفان امامت براى خاموش ساختن نور خدا، با شكست روبرو شد و خداوند آنان را رسوا ساخت

 

امامِ خردسال‏

از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، طبعاً نخستين سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مى‏تواند مسئوليت حساس و سنگين امامت و پيشوايى مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟

در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت: درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بوده‏اند كه از اين قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شده‏اند

براى اينكه مطلب بهتر روشن شود ذيلاً مواردى از اين استثناها را ياد آورى مى‏كنيم:

1 - قرآن مجيد درباره حضرت يحيى ورسالت او و اينكه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مى‏فرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم»(9)

بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در آيه بالا به معناى هوش و درايت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مى‏كند و مى‏فرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «يا يَحْيى‏ خُذِ الْكَتابَ بِقُوٍّْوَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»:«اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم»(10)

2 - با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانيم كه حضرت عيسى - عليه السلام - در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و ياوه‏هاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اين گونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مى‏كند:

(عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زنده‏ام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است»(11)

با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مى‏رسيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است

گفتار امامان در اين زمينه‏

از برسى تاريخ زدگانى امامان استفاده مى‏شود كه اين مسئله در زمان خود آنان مخصوصاً عصر امام جواد - عليه السلام - نيز مطرح بوده و آنان هم با همين استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روايت در اين زمينه جلت مى‏كنيم:

1 - على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد - عليهما السلام - مى‏گويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم(12)

درست در همين لحظه امام جواد - عليه السلام - كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت يحيى - عليه السلام - مى‏فرمايد: «ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم»(13)/

و درباره حضرت يوسف - عليه السلام - مى‏فرمايد: «هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم».(14)

و درباره حضرت موسى - عليه السلام - مى‏فرمايد:«و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم»(15)/

بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند(16)/

2 - يكى از ياران امام رضا - عليه السلام - مى‏گويد: در خراسان در محضر امام رضا بوديم. يكى از حاضران به اما عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پيش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنيم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر(17). در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد - عليه السلام - را كم شمرد، امام رضا - عليه السلام - فرمودند: خداوند عيسى بن مريم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پيامبر و صاحب شريعت تازه قرار داد(18)/

3 - امام رضا - عليه السلام - به يكى از ياران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشين خود قرار دادم، ما خاندانى هستيم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند»!(19)

گرداب اعتقادى‏

اما بر رغم تمام آنچه در مورد امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد، نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا - عليه السلام - و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان - بويژه شيعيان عامى - با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.

«ابن رستم طبرى»، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نويسد:

«زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به قتل رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابو جعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند»(20)/

به همين جهت، شيعيان اجتماعاتى تشكيل دادند و ديدارهايى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اينكه او داراى علم امامت است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.

مورخان در اين زمينه مى‏نويسند: چون امام رضا - عليه السلام - در سال دويست و دو رحلت نمود، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، ازينرو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيى»، «محمد بن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در يكى از محله‏هاى بغداد به نام «بركه زلزل»(21) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند... يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهده دار مى‏گردد؟ و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟

در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مى‏كنى و شكّ و شرك خود را پنهامى مى‏دارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اين باره تأمّل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند (22).

و در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابو جعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق - عليه السلام - كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام عبدالله بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. يك نفر بپا خاست و گفت: اين پسر رسول خداست، هركس سؤالى دارد از وى بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتى كردند كه وى پاسخهاى نادرستى داد!...(23) شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!

در اين هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه مى‏آيد، همه بپا خاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبدالله چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پيشگاه او بايستى و به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!(24)

«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مى‏گويد:

من نيز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏كنم كه دعا كند خداوند بچه‏اى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپا خاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال اين قضيه همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (25).

اين ديدار و بحث و گفتگو و ديدارهاى مشابه ديگرى كه با امام جواد - عليه السلام - صورت گرفت (26) مايه اطمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت گرديد و ابرهاى تيره ابهام و شبه را از فضا فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشيد حقيقت را آشكار ساخت.

 

پي نوشت ها:

1- شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم مكتبْ بصيرتى، ص 319 - طبرسى، اعلام الورى، الطبعْ الثالثْ، المكتبْ الاًّسلاميْ، ص‏347 - فتّال نيشابورى، روضْ الواعظين، الطبعْ الأولى، بيروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 261 - كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص‏321 - على بن عيسى الاًّربلى، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص‏143/

2-مجلسى، بحار الانوار، الطبعْ الثانيْ، تهران، المكتبْ الاًّسلاميْ، 1395 ه'.ق، ج‏50، ص 20/

3- كلينى، فروع كافى، الطبعْ الثانيْ، تهران دارالكتب الاًّسلاميْ، 1362 ه'.ش، ج‏6، ص‏361 - قزوينى، سيد كاظم، الاًّمام الجواد من المهد اًّلى اللحد، الطبعْ الأولى، بيروت، مؤسسْ البلاغ، 1408 ه'.ق، ص‏337/

4- شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، مكتبْ بصيرتى، ص‏318 - على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص‏142 - تسترى، محمد تقى قاموس الرجال، تهران مركز نشر الكتاب، ج‏3، ص 37/

5-كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1،ص‏320 - طبرسى، اعلام الورى، الطبعْ الثالثْ، المكتبْ الاًّسلاميْ، ص‏346 - على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب، ص 142 - شيخ مفيد، همان كتاب، ص 318/

6-على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب، ص 142 - تسترى، همان كتاب، ص 316 - كلينى، همان كتاب، ص‏321 - طوسى، اختيار معرفْ الرجال (معروف به رجال كشّى)، تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348ه'.ق، ص 553، حديث شماره 1045/

7- قزوينى، سيد كاظم، الاًّمام الجواد من المهد اًّلى اللحد، الطبعْ الأولى، بيروت، مؤسسْ البلاغ، 1408 ه'.ق، ص‏337/

8- معتبر شناخته شدن قيافه‏شناسى از طرف پيامبر اسلام (ص) ادعائى بود كه صرفاً از طرف آنان مطرح شد و هرگز به معناى تأييد آن از طرف امام رضا - عليه السلام - نبود، و اگر حضرت به اين پيشنهاد تن در داد، يا از روى ناگزيرى به اين دليل كه مى‏دانست اين كار در نهايت، به روشن شدن واقعيت، و اثبات پوچى ادعاى آنان تمام مى‏شود/

قيافه شناسان كسانى بودند كه از روى شباهت اندام، نسب اشخاص را تعيين مى‏كردند. قيافه‏شناسى نزد اعراب جايگاه مهمى داشت. علماى اماميه تعليم و تعلّم و گرفتن مزد در قبال انجام دادن اين عمل را حرام مى‏دانند. برخى از علماى اماميه اين عمل را مطلقاً حرام شمرده‏اند و برخى در صورتى آن را حرام مى‏دانند كه موجب فعل حرام يا منجر به اظهار نظر قظعى گردد. هر كس كه از فقه اسلامى آگاهى داشته باشد، عدم جواز اين عمل و استفاده از آن را مسلّم مى‏داند، چه رسد به اين كه به استناد آن، مسائل مربوط به ارث و نكاح و امثال اينها حل گردد! (ر.ك به مقّرم، سيد عبدالرزاق، نكاهى گذرا بر زندگانى امام جواد - عليه السلام -، ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370ه'.ش، ص‏35)/

9- كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص‏322 - مقرّم، سيد عبدالرزّاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد - عليه السلام -، ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس دضوى، 1370 ه'.ش. ص‏.36 به همين جهت بود كه امام رضا - عليه السلام - خود را به رسول خدا، و فرزندش جواد را به ابراهيم فرزند پيامبر تشبيه مى‏كرد، زيرا پس از تولد ابراهيم از ماريه قبطيه برخى از همسران رسول خدا از روى حسد، چنين تهمتى به وى زدند و گفتند: اين نوزاد از «جريح» خادم رسول اكرم است!! ولى پس از تحقيق و كاوش روشن شد كه اصولاً «جريح» فاقد عضو تناسلى است! و به اين ترتيب خداوند دروغ آنان را آشكار ساخت و ماريه را از اين تهمت تبرئه كرد (ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم المطبعْ العلميْ، ج‏4، ص 387 - الطبرى، محمد بن جرير بن رستم، دلائل الاًّمامْ، الطبعْ الثالثْ، قم منشورات الرضى، 1363 ه'.ق، ص 201 - 204)/

10 -وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً (مريم: 12)/

11- اصول كافى، تهران، مكتبْ الصّدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص 382 (باب حالات الأئمْ فى السّنّ)/

12- قالَ اِنّى عَبْدُالله آتنِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِى مُبركاً أيْنَما كُنْتُ و اَوْصنِى بِصّلوْ وَ الزّكاِْ مادُمْتُ حَيّاً وَ بَرّاً بِوالِدَتِى وَ لَمْ يَجْعَلْنِى جَبّاراً شَقِيّاً (مريم: 30 - 32)/

از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه حضرت عيسى - عليه السلام - در آن زمان كه سخن گفت، «نبى» بوده و هنوز منصب «رسالت» نداشته است و در سن هفت سالگى به مقام رسالت نائل گرديده است. بنابر اين هيچ استبعادى ندارد كه ائمه - عليهم السلام - هم در سنّى همانند سنّ حضرت عيسى‏ به منصب امامت برسند (كلينى، اصول كافى تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص 382)/

13- از سخن بن اسباط استفاده مى‏شود كه آن حضرت در آن زمان پيروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه‏مند بوده‏اند با خصوصيات جسمى حضرت آشنا شوند/

14- وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صبِيّاً (سوره مريم:12)

15- وَ لَما بَلَغَ أَشدّهُ حُكْماً وَ عِلْماً (سوره يوسف:22)/

16- وَ لَما بَلَغَ أَشُدّهُ وَاسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً (سوره قصص:14)/

17- كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج‏1، ص 384 (باب حالات الأئمْ فى السّنّ) و ص 494 و نيز ر. ك به: قزوينى، سيد كاظم، الاًّمام الجواد من المهد اًّلى اللحد، الطبعْ الأولى، بيروت، مؤسسْ البلاغ، 1408 ه'.ق، ص 232 - مسعودى، اثبات الوصيْ، الطبعْ الرابعْ، نجف، منشورات المطبعْ الحيدريْ، 1374 ه'.ق، ص 211/

18- ابو جعفر كنيه امام جواد - عليه السلام - است، ايشان را براى تمايز از امام باقر - عليه السلام - ابو جعفر ثانى مى‏نامند/

19- كلينى، همان كتاب، ج‏1، ص 322 و 384 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، مكتبْ بصيرتى، ص 319 - فتّال نيشابورى، روضْ الواعظين، الطبعْ الأولى، بيروت، مؤسسْ الأعلمى، 1406 ه'.ق، ص 261 - على بن عيسى الاًّربلى، كشف الغمّْ، تبريز، مكتْ بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 141 - طبرسى، اًّعلام الورى‏، الطعْ الثالثْ، المكتبْ الاًّسلاميْ، ص 346/

20- شيخ مفيد، همان كتاب، ص 318 - طبرسى، همان كتاب، ص 346 - على بن عيسى الاًّربلى، همان كتاب، ص 141 - مجلسى، بحار الأنوار، تهران، المكتبْ الاًّسلاميْ، 1395 ه'.ق، ج‏50، ص 21 - همان كتاب ص 320/

21- دلائل الاًّمامْ، الطبعْ الثالثْ، قم، منشورات الرضى، 1363 ه'.ش، ص .204

22- در برخى از منابع «بركه زلول» آمده است، ولى گويا «زلزل» صحيح است، زيرا برخى مى‏نويسند: اين بركه را «زلزل» غلام «عيسى بن جعفر بن منصور» حفر و آن را براى مسلمانان وقف نمود و از اين جهت به وى منسوب گرديد (مقرّم، سيد عبدالرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد - عليه السلام -، ترجمه دكتر پرويز لولاور، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس، 1370 ه'.ش، ص 109، پاورقى).

ياقوت حموى مى‏نويسد: ابراهيم موصلى نوازنده، «برصوما» و «زلزل» را از اطراف كوفه به بغداد آورد و به آن دو، موسيقى و آواز عربى آموخت و آنان از اين طريق به دربار راه يافتند و مورد توجه خلفا واقع شدند. نام اصلى زلزل، منصور، و خواهر او همسر ابراهيم موصلى بوده است (معجم البلدان، بيروت، دار اًّحيأ التراث العربى، 1399 ه'.ق، ج 1، ص 402).

23- يونس و همچنين صفوان بن يحيى از اصحاب اجماع اند يعنى دانشمندان اماميه بر درستى و صحت روايات و احاديث آنان اتفاق نظر دارند. يونس از نظر جلالت قدر و عظمت معنوى در رتبه بسيار والايى قرار داشته و از طرف پيشوايان ما، مورد تمجيد فراوان واقع شده است و دانشمنداان علم رجال، در ستايش او داد سخن داده‏اند . با اين اوصاف ، وقتى شخصيت بزرگ و استوارى مانند او چنين اظهاراتى بكند، وضع توده مردم و عوام شيعيان روشن است! از اين نظر بعضى از دانشمندان معاصر نتوانسته باور كند كه وى چنين بگويد، ازينرو گفتار او را بدين گونه توجيه كرده كه مقصود او از جمله «گريه را كنار بگذار» امتحان و آزمايش حاضران در مجلس بوده تا آنان كه در مقابل حق معرفتى استوار دارند شناخته شوند تا شايد او بتواند در ارشاد و راهنمايى كسى كه از امام منحرف شده است، تلاشى كرده باشد! (نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد - عليه السلام - ص 110، پاورقى)

24-در اينجا مورخان سؤالها و جوابها را نوشته‏اند، ولى ما به منظور رعايت اختصار از نقل آنها صرف نظر كرديم.

25- مجلسى، بحار الأنوار، الطبعْ الثانيْ، تهران، المكتبْ الاًّسلاميْ، 1395 ه'.ق، ج 50، ص 98 - 100 (به نقل از عيون المعجزات) - محمد بن جرير الطّبرى، ابن رستم، دلائل الاًّمامْ، الطبعْ الثالثْ، قم منشورات الرّضى،، 1363 ه'.ش، ص 204 - 206 - مسعودى، اثبات الوصيْ، الطبعْ الرابعْ، نجف، المطبعْ الحيدريْ، 1374 ه'.ق، ص 213 - 215 (با اندكى اختلاف در عبارات) قرشى،، سيد على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، دار الكتب الاًّسلاميْ، 1368 ه'.ش، ص 642 - 644 - مرتضى العاملى،، جعفر، نگاهى به زندگانى سياسى امام جواد - عليه السلام - ترجمه سيد محمد حسينى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، 1365 ه'.ش، ص 27 - .29

26- مسعودى، همان كتاب، ص .215

 

http://www.deabel.ir//

 

چهارشنبه 10 خرداد 1391 - 14:31


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری