شنبه 25 آذر 1396 - 20:26
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

جمال الدين بانج فروزش

 

علي(ع) کيست؟(6)

 

 

عن جابر بن عبدالله الانصاري انه قال: سمعت رسول الله (ص) يقول ان في علي خصالا لو کانت واحده منها في جميع الناس لا کتفوا بها فضلا (البحار38/94)

از جابربن عبدالله انصاري نقل شده است که گفت:از رسول خدا(ص)شنيدم که مي فرمود:خصالت هايي در علي (ع) وجود دارد که اگر يکي از آنها در همه مردم بود به آن بسنده مي کردند.

در ادامه مباحث گذشته فضايل ومناقب امام علي (ع) با عنوان علي (ع) کيست؟در اين بخش نيز بمناسبت فرارسيدن مولود کعبه ، به تعداد ديگري از فضيلت هاي آن امام همام (ع)اشاره مي گردد. اميد است مقبول آن حضرت و مورد استفاده علاقمندان قرار بگيرد.

 

آزادي وآزادخواهي

آزادي و آزادي­خواهي بزرگترين موهبت الهي و از متعالي­ترين ارزشهاي انساني است. اين نعمت و ارزش پس از حيات، برترين فضيلت است و هر مکتب و دين و شخصيتي که از آن دفاع کند، يا به دنبال تحقق آن در جامعه انساني باشد، ارزش و فضيلت خود را به همان اندازه متعين مي­سازد. اديان براي آزادي و آزادسازي انسانها از قيود مادي آمدند و بندگي و عبوديت انسان، در حقيقت باعث آزادي و رهايي انسان از غير خدا مي­باشد. در اهميت و عظمت اين فضيلت همين بس که در طول تاريخ همه جنگها و نبردها براي تحقق آزادي به وجود آمده و قرباني ها و خونهاي فراواني در اين راه نثار شده است.

در کلمات اميرالمؤمنين (ع) نيز اين عبارت گويا است:

يا ايها الناس ان آدم لم يلد سيدا و لا ا مة و ان النّاس کلّهم احراراً.

(اي مردم، هيچ­يک از آدميان آقا يا برده ديگري آفريده نشده­اند. بلکه تمامي انسانها به طور يکسان، آزاد به دنيا آمده­اند و کسي را بر ديگري امتيازي نيست.)

از نظر اميرالمؤمنين (ع) آزادي داراي شاخصه­هاي زير است:

1- از حقوق انساني است.

2- اين حق را خداوند به انسان اعطا کرده است.

3- حق آزادي ريشه در خلقت انسان داشته و لازمه وجودي اوست.

4- در حاليکه خداوند انسان را آزاد آفريده است، سزاوار نيست انسان خود را چه در درون و چه به لحاظ بيروني، در اسارت غير درآورد.

همچنين از نظر امام علي (ع) آزادي به چند نوع تقسيم مي­شود:

1-    آزادي معنوي: در اين رابطه آن حضرت مي فرمايد:

«آري همانا ترس از خدا کليد درستي کردار است و از هر بندگي موجب رهايي و آزادي از هر تباهي است.»

2-    آزادي مدني: مانند آزادي در انتخاب شغل، مسکن و ساير آزادي هاي مشروع در سايه توحيد و دين.

3-  آزادي اقتصادي: شامل امنيت اقتصادي و توليد و توزيع و مصرف است که بر مبناي آن هيچ­کس حق ندارد، آزادي ديگري را در امور اقتصادي، تا زماني که حقوق و آزادي او، يا ديگران را سلب و محدود نکرده است، سلب نمايد.

4-    آزادي سياسي: آن حضرت در خطبه 216 نهج البلاغه مي­فرمايد:

«همانا خداوند بر شما براي من حقي قرار داد، چون حکمراني شما را بر عهده­ام نهاد و شما را نيز حق است بر من، مانند حق من که شما راست. بر گردن کسي حقي نيست، جز آنکه بر او نيز حقي است و بر او حقي نيست، جز آنکه او را حقي بر ديگري است و اگر کسي را حقي بود که حقي بر او نبود، خداي سبحان است نه ديگري از آفريدگان.»

رفتار و سيره آن حضرت در برخورد با خوارج، که نمونه­اي از آن نقل شد، به خوبي بيانگر اين نوع آزادي است. چنانکه تا آنها دست به قتل و شمشير نبردند، حضرت در کمال آزادي به آنان حق ابراز نظر و انتقاد داد و حتي سهميه آنان را از بيت المال را قطع نکرد، که نظير آن در ميان هيچ ­يک از رهبران جهان ديده نشده است.

5-    آزادي فرهنگي: اميرالمؤمنين (ع) در اين خصوص فرمود:

رحم الله امراً تفکر فاعتبر فأبصر.

(خدا بيامرزد مردي را که بينديشد و پند گيرد و پذيرد...)

و يا اينکه مي­فرمايد: «اي مالک! فروتن باش و به نيروهاي مسلح خود اجازه حضور مده، تا سخنگوشان بي هيچ لرزشي و لکنتي، به روشني کامل با تو سخن بگويد که من از رسول خدا (ص) شنيدم که بارها و بارها مي فرمود: هيچ امتي که در آن با صراحت و بي لکنت، حق ناتوان از زورمند بازگرفته نشود، از ستم پاکسازي نخواهد شد.«1»

آسان­گيري و مسامحه

هرچند اين دو صفت، به ظاهر معنايشان با هم متفاوت مي­نمايد، اما در اصل به يک معنا هستند. در حديثي از پيامبر اسلام (ص) در اين مورد نقل شده که فرمودند:

بعثت علي شريعة سمحة و سهلة.

(من بر شريعت آسان­گيري و سهل­گيري مبعوث شدم.)

گاهي به جاي واژه « آسان­گيري» معادل عربي يعني «تساهل» و «تسامح» استعمال مي­شود که از باب تفاعل بوده و معناي دوسويه دارد، يعني دو نفر نسبت به هم آسان­گير باشند. تساهل و تسامح گاهي معني منفي نيز پيدا مي­کند و آن در مواردي است که از باب سماحت و سهولت (آسان­گيري و نرم­خويي) سنت و شعائر ديني کنار گذاشته شود و به اصطلاح اصل فداي فرع شود؛ زيرا اين دو صفت هرچند يک فضيلت انساني هستند، اما به هر حال نسبت به اصل شريعت و قوانين ديني و سنت محمدي (ص) فرع به شمار مي­روند و نبايد باعث شوند که اصل سنت به خاطر آنها ترک شوند. در واقع هنگامي از اين دو صفت به عنوان فضيلت ياد مي­کنيم که به تقويت سنت و شريعت منجر شوند و اگر باعث تضعيف آن شوند، نه تنها فضيلت نيستند که دو صفت نکوهيده به شمار مي­روند. لذا در اين مورد معمولاً دأب، سيره و روش اولياء الهي و علما و دانشمندان اسلامي اين بوده که با ظرافت و دقت خاصي خود را متصف به اين فضيلت مي­کردند.

سهل­گيري و نرم­خويي در اصل، از قرآن نشأت مي­گيرد. در اين مورد خداوند در پنج موضع قرآن کريم با اختلاف اندکي در لفظ فرموده است:

لا تکلف نفس الا وسعها. (بقره/286)

(خداوند هيچ­کس را به غير از آنچه در توان اوست، تکليف نمي­کند.)

به اين معنا تفسير شده که دين اسلام اصولاً آداب و مقررات شديد و سختي ندارد و خداوند بر بندگان خود تکاليف آسماني و سهلي وضع نموده است، چنانکه خداوند در آيه ديگري مي­فرمايد:

يريد الله بکم اليسر و لا يريد بکم العسر. (بقره/185)

(خدا  به شما آسان اراده کرده و سخت و شديد اراده ننموده است.)

مسامحه و آسان­گيري ريشه ديني و اجتماعي دارد و از اصل قرآن نشات گرفته است:

ما جعل عليکم في الدين من حرج.(حج/78)

 (خدا در دين بر شما تنگنايي قرار نداده است.)

 يعني هرجا که انجام تکاليف ديني توأم با مضيقه و در تنگنا واقع­شدن گردد، آن تکليف ملغا مي­شود و از اين موضوع در فقه اسلامي، تحت عناوين و قواعد اضطرار و لاضرر و رفع نيز بحث مي­شود.

صرف نظر از بحثهاي علمي، استدلالي و نظري، چنانکه به رفتار اميرالمؤمنين (ع) نظر کنيم به خوبي شاهد نمونه­هايي عملي از آسان­گيري و مسامحه خواهيم بود.

برخي از نمونه­هاي عملي در قضاوت اميرالمؤمنين (ع) آشکار شده و برخي نيز در سخنان آن حضرت، هنگامي که به حکومت رسيدند، آمده است که در باب فضيلت مداراي اميرالمؤمنين (ع)  نمونه­اي نقل شد، اما در دوران حکومت، روزي آن حضرت از کوچه­اي مي­گذشت مشاهده کرد که پيرمردي مشغول تکدي است. حضرت از اصحاب خود پرسيد: اين کيست؟ و چرا گدايي مي­کند؟ ياران عرض کردند:

او پيرمردي نصراني است که از کار افتاده و اکنون براي گذران زندگي به گدايي روي آورده است. حضرت فرمود: عجب! تا وقتي که توانايي داشت از او کار کشيدند، اکنون او را به حال خود گذاشته­اند. سوابق اين مرد حکايت مي­کند در مدتي که توانايي داشته کار کرده و خدمت انجام داده، بنابر اين بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است، او را تکفل نمايند. سپس دستور داد از بيت­المال براي او مستمري اختصاص دهند.

با توجه به اينکه اين پيرمرد نصراني بوده، رفتار حضرت با وي بيشتر بر مدارا حمل مي­شود. اما در امر حکومت و عبادت براي ديگران، رفتار آن حضرت به گونه­اي است که حمل بر مسامحه و آسان­گيري مي­گردد. استاد شهيد مطهري (ره) نيز اصل تساهل و تسامح را به عنوان يک ويژگي برجسته و اصل مهم نظام اسلامي مي­داند و مي­نويسد: در اسلام به تعبير رسول اکرم (ص) شريعت، سمحه سهله است. در اين شريعت، به حکم اينکه «سهله» است تکاليف دست­وپاگير و شاق و حرج­آميز وضع نشده است. ما جعل عليکم في­الدين من حرج.

(خدا در دين تنگنايي قرار نداده است.) و به حکم اينکه «سمحه» باگذشت است، هرجا که انجام تکاليفي توأم با مضيقه و در تنگنا واقع­شدن گردد، آن تکليف ملغي مي­شود.«2»

جاذبه و دافعه

در مورد دو صفت انساني «جاذبه» و «دافعه»، چهار صورت منطقي، قابل تصور است:

الف: جاذبه بدون دافعه

ب: دافعه بدون جاذبه

ج: نه جاذبه، نه دافعه

د: هم جاذبه، هم دافعه (توأمان)

بي­ترديد نوع (ب) و (ج)، نه تنها يک فضيلت اخلاقي نيست که يک رذيلت به شمار مي­رود، اما در مورد نوع (الف) و (د) مي­توان گفت: جاذبه بدون دافعه يک فضيلت است، اما جاذبه با دافعه، به صورت توأمان، يک فضيلت بزرگتر اخلاقي است که در کمتر کسي به نحو تمام، عينيت مي­يابد. اما در مورد شخصيت اميرالمؤمنين (ع) جاذبه بر دافعه، يا دافعه بر جاذبه غلبه ندارد، بلکه هر دو به يک درجه در شخصيت او شکل گرفته است. اولين کسي که به خوبي متوجه اين صفت مرکب (جاذبه+ دافعه) در شخصيت اميرالمؤمنين (ع) به عنوان يک فضيلت بزرگ گرديد، استاد شهيد مرتضي مطهري (ره)، بود که کتابي نيز در اين زمينه نوشته است. جاي تعجب نيست که اين کتاب، اگر نگوييم در رديف بهترين، اما از مشهورترين آثار استاد شهيد مي­باشد.

البته از لحاظ منطقي، سه فرع ديگر به تقسيم­بندي فوق در مورد جاذبه و دافعه انسانها، قابل تصور است. مانند اينکه بگوييم در برخي انسانها:

-        جاذبه بر دافعه غلبه دارد: (جاذبه 70%، دافعه 30%)

-        در برخي بالعکس، دافعه بر جاذبه غلبه دارد: (دافعه 70%، جاذبه 30%)

-        نه جاذبه غلبه دارد و نه دافعه (اما هر دو در انسان موجود است)

اما نوع چهارم را که جاذبه و دافعه توأمان در شخصيت انسان، به طور مساوي وجود داشته باشد، در تقسيم­بندي قبلي ذکر کرديم و گفتيم که اين نوع، به نحو اتم در شخصيت اميرالمؤمنين (ع) ظاهر شده و تجلي و عينيت يافته است.

مصاديق اين فضيلت، در سيره عملي و شخصيت ويژه آن حضرت فراوان است و استاد مطهري (ره) به پاره­اي از آنها اشاره کرده است. اما در اينجا شايسته است به نقل جمله­اي از استاد شهيد در اين رابطه بپردازيم:

«کمال انسان در برخورداري از دو بعد جاذبه و دافعه است و برخورداري از اين دو صفت به داشتن دوست و دشمن است، پس اگر کسي فقط دوست داشته باشد، دافعه ندارد و اگر فقط دشمن داشته باشد، جاذبه ندارد. از جمله ويژگي­هاي اميرالمؤمنين (ع) قدرت جاذبه و دافعه قوي، جهت­دار و ارزشي آن حضرت است که داراي جاذبه و دافعه صالح، قوي، حقيقي و بر اساس حب و بغض الهي است.«3»

حديث ثقلين 

واژه ثقل با دو فتحه، هر شيء نفيس و گران قيمت را گويند که بايد در حفظ آن اهتمام شود. در حديث مشهور «ثقلين»: اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي. (همانا من بين شما دو چيز گرانبها را باقي   مي گذارم. (کتاب خدا و عترت خود را.) و نيز حديث: ان لکل نبي اصلاً و ثقلاً و هولاء الاعليا، فاطمه و الحسن و الحسين، امل بيتي و ثقلي. (هر پيغمبري را اهلي و کالاي نفيس و گرانبهايي است و اينان (علي (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسين (ع) اهل بيت من و کالاي گرانبهايي هستند. ثقل به همين معناست.)

حديث ثقلين، حديثي است صحيح که نزد علماي همه مذاهب اسلام معتبر اسلام و شيعيان آن را از دلايل و براهين همه امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) مي­دانند.

زيد بن ارقم حديث ثقلين را اينگونه بيان مي کند: رسول الله (ص) فرمود: من چيزي بين شما بر جاي مي­نهم که اگر بدان چنگ زنيد، بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد. يکي از آن دو از ديگري عظيم­تر است. کتاب خدا رشته اي است که از آسمان به زمين کشيده شده است و ديگري عترت که اهل بيت منند. اين دو هرگز از هم جدا نمي گردند تا بر سر حوض (کوثر) نزد من وارد شوند. پس بنگريد بعد از من با ايشان چگونه رفتار مي کنيد.)

سيوطي در الدر المنثور در تفسير آيه مودت (شوري/ 23) نيز اين حديث را روايت کرده است.

محدثين شيعه در روايت اين حديث و تواتر آن اجماع دارند و آنرا از طريق ائمه اطهار (ع) از رسول الله (ص) روايت کرده اند و اين حديث را از دلايل استوار و روشن خلافت و امامت بلافصل اميرالمؤمنين (ع)مي دانند و گويند اگر شيعيان براي اثبات خلافت آن حضرت حجتي جز همين حديث نداشتند ايشان را بسنده بود.

حديث ثقلين حديثي است صحيح، بلکه متواتر، سند آن محکم و دلالت آن واضح و غير قابل انکار است. بزرگان صحابه مانند علي بن ابيطالب (ع)، ابوذر غفاري، جابربن عبدالله انصاري و... آن را روايت کرده­اند.

کمتر حديثي در صحاح و مسانيد به اين قوت و اعتبار وجود دارد. دلالت آن نيز واضح و در اعلي مراتب قوت است. اين حديث در حجة الوداع بر زبان رسول الله (ص) جاري شده است. اما بين اهل بيت و عترت تنها فردي که صلاحيت خلافت رسول الله (ص) را داشته است، حضرت علي (ع) بوده است. خود حضرت رسول اکرم (ص) اين حقيقت را ضمن حديث ثقلين با صراحت روشن کرد. يعني دست علي (ع) را گرفت و فرمود: (هرکه را من ولي و سرورم و هرکه را من از جان به او نزديکترم، پس علي نيز بايد که مولاي او و ولي او و سرور او باشد.) بدين ترتيب به استناد حديث ثقلين شکي در تقدم علي (ع) بر اهل بيت و ساير مسلمانان و تعيين او براي خلافت و امامت بلافصل باقي نمي­ماند.«4»

ساده­زيستي و قناعت

ساده­زيستي يکي از صفات برجسته و فضائل اميرالمؤمنين (ع) است که از صفات متقين و پرهيزگاران است. ساده­زيستي هرچند به زندگي دنيا برمي­گردد، اما از طرز تفکر و جهان­بيني شخص و ميزان اهميتي که براي دنيا و مافيها قائل است، بر مي­خيزد. اميرالمومنين (ع) در نهج­البلاغه، بارها به اهميت ساده­زيستي و قناعت در زندگي متقين و فرمانروايان و امرا اشاره کرده و در فرازي مي­فرمايد: طوبي لمن ذکر المعاد و عمل للحساب و قنع بالکفاف و رضي عن الله. (خوشا به کسي که قيامت را ياد کند و براي روز حساب و بازخواست، تلاش نمايد و به اندک قانع گردد و از خدا - تقدير الهي- راضي باشد.)

همچنين در نهج­البلاغه، طي خطبه­اي وقتي صفات انبياء بزرگ الهي را بر مي­شمرد، به صفاتي اشاره مي­کند که همه دلالت بر ساده­زيستي و قناعت آنان دارد. در مورد حضرت موسي (ع) مي­فرمايد: «حضرت موسي (ع) جز قرص ناني که گرسنگي را رفع کند، چيز ديگري نخواست. حضرت داوود با دستان خود، از ليف خرما، زنبيل و با بهاي آن به خوردن نان جويي قناعت مي­کرد. حضرت يحيي سنگ را بالش خود قرار مي­داد و لباس پشمي خشن بر تن مي­کرد و نان خشک مي­خورد.

پيامبر اسلام (ص) بر روي زمين مي­نشست و غذا مي­خورد و همچون بندگان، ساده مي­نشست و با دست خود کفشش را وصله مي­زد و جامه خود را با دست خود مي­دوخت و بر الاغ برهنه مي­نشست.»

اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد: «به خدا سوگند! آن قدر اين پيراهن پشمين را وصله زدم که از پينه­دوز آن، شرمسارم.»

مجموع اين بيانات و نيز سيره عملي آن حضرت نشان مي­دهد که ساده­زيستي و قناعت در نظر اولياء الهي و شخص اميرالمؤمنين (ع) يک فضيلت و برتري اخلاقي در زندگي به شمار مي­رود. البته اين نوع زندگي اگر با عرفان و آگاهي و شناخت کامل، همراه باشد، ارزش دارد. در غيراين­صورت ممکن است آدم فقير و مسکيني نيز از روي ناچاري و فقر مادي، چنين زندگي اختيار کند، يا آدم خسيسي، با وجود ثروت زياد بر اثر خساست نفس ساده­زيستي و قناعت را پيشه کند که در اين صورت نمي­توان زندگي آنان را مصداق آن ساده­زيستي و قناعتي که پيامبران و اولياء الهي سفارش نموده­اند، دانست. آنچه مهم است نوع نگرش فرد نسبت به دنيا و جهان­بيني اوست که با وجود مکنت و ثروت، او را به ساده­زيستي و قناعت سوق مي­دهد.

ابواسحاق نقل کرده: «يک روز جمعه من بر دوش پدرم سوار بودم و امير مؤمنان (ع) در حالي­که خطبه مي­خواند، آستين خود را حرکت مي­داد. به پدرم گفتم: حضرت احساس گرما مي­کند؟ پدرم گفت: نه احساس گرما مي­کند و نه احساس سرما، بلکه پيراهنش را شسته و مرطوب است و چون پيراهني ديگر ندارد، آن را حرکت مي­دهد، تا خشک شود.»

همچنين نقل شده از اسود و علقمه که: «بر امير مؤمنان (ع) وارد شديم، ديديم طبقي بافته­شده از برگ خرما نزد او قرار داد و يک يا دو قرص نان جو که سبوس در آن نمايان بود، روي آن قرار دارد. علي (ع) نان را با سر زانو مي­شکست و با نمک نيم­کوب مي­خورد. به کنيز سياه پوست آن حضرت که نامش فضه بود، گفتيم: چرا اين آرد را براي امير مؤمنان (ع)، نپخته اي؟ کنيز گفت: آيا علي (ع) غذاي گوارا بخورد و گناهش به گردن من باشد؟

در اين هنگام اميرالمؤمنين (ع)، تبسم کرد و فرمود: من به او گفتم آرد را الک نکند. گفتيم: چرا؟ حضرت فرمود: اين براي خوار داشتن نفس سزاوارتر است و مؤمنان از من پيروي مي­کنند و من نيز به يارانم مي­پيوندم.»

عبارت مشهور آن حضرت، در نامه­اي که به عثمان بن حنيف مي­نويسد، به خوبي ديدگاه اميرالمؤمنين (ع) ‌را نسبت به قناعت و ساده زيستي نشان مي­دهد، مي­فرمايد:

«امام شما در دنيا به دو جامه کهنه و از طعام خود به دو قرص نان اکتفا کرد. اگر من مي­خواستم غذاي خود را از عسل مصفي و مغز گندم قرار دهم و جامه­هاي خويش را از بافته­هاي حرير و ابريشم کنم، ممکن بود، ليکن هيهات (دور باد) که هوي و هوس بر من غلبه کند و من طعامم چنين باشد و شايد در حجاز، يا در يمامه کسي باشد که نان نداشته باشد و شکم سير بر زمين نگذارد، آيا من با شکم سير بخوابم و در اطراف من شکمهاي گرسنه باشند؟ قناعت مي­کنم به همين مقدار که مرا امير مؤمنان مي­گويند..«5»

شکرگزاري

از نشانه­هاي ايمان، شکرگزاري در برابر نعمات و داده­هاي خداوند است. اما همه­کس مؤمن نيست و لذا شکرگزار نيز نيست. بنابراين شکرگزاري وابسته به ميزان ايمان افراد است؛ اگر ايمان يک فضيلت است، شکرگزاري که بارزترين صفت مؤمن است، نيز يک فضيلت است که با توجه به قدرت و مرتبه ايمان فرد، تفاوت مي­کند. بخشي از شکرگزاري در برابر بندگان خداست که چون مخلوقات، بندگان خداوند هستند، سپاسگزاري در برابر خدمات آنان نيز به خداوند برمي­گردد. چنانکه در روايتي آمده است:

من لم يشکر المخلوق لم يشکر الخالق.

(هرکس در مقابل احسان و نيکي بندگان خدواند شکرگزاري نکند، خدا را شکر نگفته است.)

بنابراين شکر خداکردن، يک فضيلت بزرگ است و در بسياري روايات، نسبت به آن سفارش شده است.

اميرالمؤمنين (ع) در روايتي مي­فرمايد:

«حمد و سپاس مخصوص خداوندي است که حمد را به نعمتها و نعمتها را به شکر پيوند زده و در مقابل نعمتها حمد را واجب کرده و شکر را سبب فراواني آنها قرار داده است. به نعمتهايش او را حمد مي­کنيم، چنانکه بر بلاهايش سپاسگذاريم.»

اميرالمؤمنين (ع) در تمام دوران زندگي خود، چه در هنگامي­که غريبانه و مظلومانه سکوت اختيار کرد و چه در زمان حکومت کوتاه و پربرکت خويش، همواره شکرگزار نعمتهاي پروردگار بود و لحظه­اي از شکر حق، غافل نبود. شاهد اين سخن آن است که بنابر روايات، خداوند در دو موضع از آيات قرآن از حضرت اميرالمؤمنين (ع) به عنوان يک شاکر حقيقي ياد کرده است و از آن حضرت تشکر کرده است.

در آيه­اي مي­فرمايد: سيجزي الله الشاکرين.( آل عمران/ 144)

(يعني خداوند به زودي به سپاسگزاران پاداش مي­دهد)

و در آيه­اي ديگر مي­فرمايد: و سنجزي الشاکرين. ( آل عمران/ 145)(و به زودي شاکرين را پاداش مي­دهيم.)

هرچند مخاطب اين آيات، عام است و شامل همه انسانهاي شکرگزار مي­شود، اما بايد دانست که بر طبق روايات اميرالمؤمنين (ع)، به عنوان مصداق کامل و تمام شکرگزاران، مخاطب و مصداق خاص اين آيه مي­باشد.

در روايتي آمده است، هنگامي­که در جنگ احد، همه نيروهاي اسلام فرار کردند، اميرالمؤمنين (ع) ايستادگي کرد و از پيامبر اسلام (ص)، جانانه دفاع کرد، به طوري­که حدود نود جراحت در بدن او ايجاد شد. پس از اين واقعه، پيامبر (ص) و گروهي از اصحاب، به عيادت او آمدند و حضرت، از علي (ع) تمجيد کرد. اميرالمؤمنين (ع) در پاسخ به سخنان ستايش­آميز رسول خدا (ص) عرض کرد:

«خداوند را سپاس که مرا از فرار و پشت کردن به دشمن مصون داشت.»

مصداقهاي شکرگزاري اميرالمؤمنين (ع) در تاريخ زندگي ايشان، فراوان است. برخي از اين  نمونه­ها، در تمجيد و سپاسگزاري از اصحابش جلوه­گر شده است، چنانکه در مورد مالک اشتر مي­فرمايد:

«کاش در ميان شما دو نفر مثل مالک اشتر داشتم، مالک براي من همانگونه بود که من براي پيامبر (ص) بودم. خداوند به او خير دهد که کژي­ها را راست کرد و به درمان بيماريها پرداخت. سنت را به پا داشت و آشوب را پشت سر گذاشت و از آزمايشها و امتحانها سربلند بيرون آمد. به خدا سوگند! اگر او کوه بود، کوهي منحصر به فرد بود و اگر سنگ بود، چنان سخت و بلند بود که پاي هيچ کوهنوردي به دامنه آن نمي­رسيد.»

در مورد مقام شکرگزاري اميرالمؤمنين (ع)، از شعبي نقل شده که علي (ع) فرمود: «رسول خدا (ص)، به من فرمود: مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواي پرهيزکاران!» به علي (ع) گفتند: چگونه بر اين نعمت سپاسگذاري مي­نمايي؟

فرمود: «خدا را بر آنچه به من ارزاني داشته است، سپاس مي­گويم و از او خواسته­ام که توفيق شکر نعمت­هايش را به من ارزاني دارد و نعمتهاي خود را بر من افزون کند.«6»

صداقت و راستي

حضرت اميرالمؤمنين (ع)، راستگويي را مايه صلاح هرچيز مي­داند؛ الصّدق صلاح کلّ شي­ء. صلاح و اصلاح ضد فساد و به معني خوب ساختن و سالم­سازي است. مصلحت هم که مصدر آن است، به معني روش و شيوه­اي است که به سالم­سازي و ضد مفسده منتج مي­شود. صالحين و صادقين در کتاب خدا، در کنار هم در يک آيه آمده و از فضائل و صفات کساني شمرده شده که خداوند و رسولش را اطاعت کرده و نعمت خداوند شامل حالشان شده است و با انبياء و شهدا رفيق و دوست مي­باشند:

و من يطع الله و الرسول فاولئک مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئک رفيقاً. ( نساء/ 69)

(و کسي که خداوند و رسول را اطاعت کرد، آنها با کساني هستند که خداوند به آنان نعمت بخشيد، از انبياء، راستان، شهداء و صالحان و آنها خوب رفيقاني هستند.)

بنابراين راستگويي و صداقت فضيلت بسيار بزرگي است که خود به تنهايي منشأ فضائل بسيار بزرگ ديگري مي­باشد.

اميرالمؤمنين (ع) از صادقين بزرگ است، به شهادت تاريخ او هرگز در دنيا جز صداقت و راستي پيشه نکرد و به فرمايش حضرت رسول اکرم (ص) مصداق حقيقي صادقين در اين کلام پروردگار که مي­فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقين( توبه/ 119)

(اي کساني که ايمان آورده­ايد، از خدا پروا کنيد و با راستان باشيد.)

چنانکه رسول گرامي اسلام (ص) پس از نزول اين آيه در پاسخ سؤال سلمان فارسي که پرسيد: اين آيه شريفه مربوط به همه است، يا مخصوص عده­اي است؟ فرمود:«امر و دستور آيه متوجه همه مؤمنان است، اما مقصود از صادقين، تنها برادرم علي (ع) و اوصياي من، پس از او تا روز قيامت مي­باشند.»

حسکاني از امام باقر (ع) نقل کرده که فرمود: «مقصود از «کونوا مع الصادقين»، يعني با علي بن ابيطالب (ع) باشيد.»

امام علي (ع) در فضيلت صدق، کلام زيبايي دارد که نشان از اهميت اين صفت در مکتب اسلام دارد، مي­فرمايد:

الصدق عماد الاسلام و دعامة الايمان.

 (راستي ستون مسلماني و پايه ايمان است.)

البته دروغگويي، ريشه همه مفاسد مي­باشد و اگر به دقت به نتيجه و پيامد اين صفت مذموم نظر کنيم، درمي­يابيم که چرا اسلام اينقدر بر راستي و راستگويي، تأکيد دارد. برخي دزدي و سرقت را ريشه همه گناهان مي­دانند، زيرا به خاطر توجيه آن، انسان ناچار به دروغگويي و ساير جرمها هم مي شود. اما واقعين اين است که دروغ رذيلتي است که به خاطر آن انسان به دزدي و ساير جرمها هم کشانده مي­شود؛ واقعيات نشان مي­دهد. لذا مي­توان گفت پايه همه مفاسد دروغ است. اينجاست که اميرالمؤمنين (ع) صفت متضاد و مقابل آن يعني «صدق» را، ستون دين اسلام و اساس ايمان مي­داند.

امام صادق (ع) در روايتي خطاب به عبدالله بن ابي يعفور فرمود:

«نظر کن به جهتي که علي (ع) را نزد پيامبر (ص) از موقعيت ويژه و جايگاه عظيم برخوردار نمود و به آن جهت پايبند باش! به تحقيق، علي (ع) به سبب صداقت و امانتداري نزد پيامبر (ص) به آن مقام والا دست يافت.«7»

عينيت ديانت و سياست

در اسلام، دين عين سياست و سياست عين ديانت است .اين جمله مرحوم مدرس در واقع يکي از شعائر و فضائل بزرگ در مکتب رهايي بخش اسلام است و کسي راکه واجد اين خصوصيت باشد، مي توان حامل دين و واجد اين فضيلت دانست.

اميرالمؤمنين (ع) نمونه بسيار کامل و سرمشق اعلاي اميري بودکه در دوران حکومت کوتاه خويش، دين را کاملاً با سياست آميخت و يک نمونه کامل و سرمشق و الگوي عيني و عملي از نوع حکومت و سياست به همراه دين به جهانيان ارائه کرد که تا قبل از او هيچ حاکم و خليفه اي توان آن را نداشت.

اين سخن اميرالمومنين (ع) که پس از جنگ صفين بيان شده و در نهج البلاغه آمده است، به خوبي بيانگر نوع حکومت همراه با ديانت اميرالمرمنين (ع) از منظر آن حضرت مي باشد. مي فرمايد:

«اي مردم! وفا همراه راستي است که سپري محکمتر و نگهدارنده تر از آن سراغ ندارم. آن کسي که از بازگشت خود به قيامت آگاه باشد، خيانت و نيرنگ ندارد. اما امروز در محيط و زمانهايي زندگي مي کنيم که مردم حيله و نيرنگ را زيرکي مي پندارند و افراد جاهل آنان را اهل تدبير مي­خوانند.»

اين سخن نشان مي دهد، آن حضرت در هنگام حکومت کردن و زمامداري هرگز به خود اجازه نداده از حيله و نيرنگ استفاده کند، زيرا در سياست توحيدي امام علي (ع)، هدف وسيله را توجيه نمي کند. اينجاست که صفت فضيلت، شکل مي گيرد. درست در جايي که زمامدار راستين، در شديدترين مقاطع نبرد عليه دشمن، فريضه نماز را ترک نمي کند و به اقامه نماز مي پردازد و مي فرمايد: ما براي همين با دشمن مي جنگيم. نشان مي دهد که اين نوع سياست داري با سياستمداري ديگران، تفاوت ماهوي دارد و از همين رو اين نوع سياستمداري را که عين دين مداري است، فضيلت مي دانيم. مصاديق اين نوع سياستمداري در کلام و سيره اميرالمؤمنين (ع) فراوان است و نياز به بررسي جداگانه دارد، زيرا همچنانکه سياست و سياستمداري داراي حوزه هاي مختلف، اقتصادي، فرهنگي، نظامي، مديريتي و غيره مي باشد؛در هريک از اين حوزه ها نيز ديانت نقش اساسي دارد و با ورود دين در آنها، نوع، شيوه، موضوعيت، کيفيت آنها متناسب با مکتب اسلام تغيير پذير مي باشند. به عنوان مثال در حوزه نظامي آن حضرت، با اينکه خدعه امري مباح است، در جايي که با شريعت و دين مغايرت  مي­يابد، آن حضرت هرگز از آن استفاده نمي­کند. چنانکه در جريان نبرد صفين، هنگامي که عمروعاص را در گوشه­اي در حال قضاي حاجت مشاهده کرد، به او نزديک نشد و اجازه داد با توسل به اين حربه بگريزد و نجات يابد. در اين خصوص اميرالمؤمنين (ع) سخني رسا و بسيار زيبايي دارد، مي فرمايد:

(اگر به دشمنت دست يافتي، بخشيدن او را شکرانه پيروزي قرار ده.)

واقعيت اين است که بسياري از زمامداران، در چنين هنگامي، براي جلوگيري از تجهيز دشمنانشان و حفظ حکومتشان و ديگر ملاحظات معمول، به جاي عفو و گذشت، بلافاصله اقدام به مجازات دشمن خود مي­کردند، اين تنها اميرالمؤمنين (ع) بود که با دخالت دادن به موقع دين در سياست، بخشش دشمن خود را در اولويت قرار داد و اجازه جدايي دين از سياست را در حوزه نظامي نداد.

دکتر طه حسين، دانشمند مصري سخن جالبي در اين زمينه دارد، مي گويد:

«فاصله ميان علي (ع) و معاويه در سيره و سياست بسيار عميق است، علي (ع) به خلافت الهي ايمان داشت و گسترش عدل و داد را يکي از حقوق واجب خود در عمل حکومت مي دانست و تصميم داشت که هيچ کس را بدون علت بر ديگري ترجيح ندهد و حقوق مسلمانان را حفظ کند و اموال مسلمين را جز به به جا و درست صرف ننمايد و کليه سياست علي (ع) در اين سخن اوست که: «هرگز در دين خود سستي و سازي کاري نمي کنم و پستي و زبوني را در کارها روا نمي دارم.»

به تعبير نهج البلاغه مفهوم سياست در اسلام اجراي عدالت و احقاق حق و ابطال باطل است.«8»
فاتح خيبر

در شجاعت و دلاوري، اميرالمؤمنين (ع) يگانه عصر و اعصار است، همچنانکه اين صفت، در همه دورانها، يک فضيلت اساسي انساني بوده و ارسطو يکي از چهار فضيلت بزرگ آدمي را که فضائل بسياري ديگر از آنها سرچشمه مي­گيرد، شجاعت  مي­داند.

شجاعت مراتب و درجات و نيز اقسامي دارد که علماي علم اخلاق، به­قدر کافي در اين­باره بحث کرده­اند، اما مصداق اصلي و عيني اين صفت، همان واقعه­اي است که اميرالمؤمنين (ع) در طول جنگهاي صدر اسلام از خود نشان داده و دژها و قلعه­هاي مهمي را فتح کرد. يکي از اين دژها «وطيح» نام داشت و ديگري «سلالم»، فرماندهان قبلي که بعدها به خلافت هم رسيدند، نخستين بار از سوي پيامبر اسلام (ص) براي فتح اين قلعه­ها اعزام شدند، اما نتوانستند و نااميد و مغلوب برگشتند. آنها از شجاعت و دلاوري رئيس اين دژها «مرحب» که فوق­العاده پهلوان و دلير بود، تمجيد کردند که در تضعيف روحيه برخي اصحاب نيز مؤثر افتاد. در اين هنگام پيامبر (ص) سران و دلاوران ارتش خود را گرد آورد و اين جمله تاريخي را به آنها فرمود: لا عطين الراية غداً رجلاً يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، يفتح الله علي يديه ليس بفرار.

(اين پرچم را فردا به دست کسي مي­دهم که خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند و خداوند اين دژ را به دست او مي­گشايد. او مردي است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمي­کند.)

بنا به نقل طبري و حلبي جمله آخر پيامبر (ص) چنين بود: کرار غير فرار.

(حمله کننده­اي که هرگز فرار نمي­کند.)

اين جمله پيامبر (ص)، شادي توأم با دلهره در ميان سرداران سپاه اسلام برانگيخت. هر فردي آرزو مي­کرد که اين مدال بزرگ نظامي نصيب وي گردد. اما وعده به نام اميرالمؤمنين (ع) افتاد و سکوت پرانتظار مسلمانان با اين جمله پيامبر (ص) شکست که فرمود: «علي کجاست؟» اصحاب در پاسخ گفتند: «او دچار درد چشم است و در گوشه­اي استراحت مي­نمايد.»

حضرت فرمود: «علي را بياوريد» و به او دستور پيشروي داد و اين جمله را فرمود:

لئن يهدي الله بک رجلاً واحداً خير من ان يکون لک حمر النعم.

(هرگاه خداوند يک فرد را به وسيله تو هدايت کند، بهتر از اين است که شتران سرخ موي مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف کني.)

در اين لحظه در خيبر باز شد و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند. حضرت اميرالمؤمنين (ع)، يورش برد، نخست «حارث» برادر «مرحب» به دست آن حضرت کشته شد، سپس مرحب که براي انتقام­گرفتن به ميدان آمده بود، پا به صحنه کارزار گذاشت که او هم با شمشير اميرالمؤمنين (ع) دو شقه شد. دلاوران يهود که شجاعت آن حضرت را مشاهده مي­کردند، پا به فرار گذاشته و به دژ پناهنده شدند. عده­اي هم ماندند و تن به تن با حضرت جنگيدند که همه کشته شدند. يکي از جنگجويان يهود با شمشير خود ضربه­اي بر سپر اميرالمؤمنين (ع) کوفت که حضرت از فرصت استفاده کرده، فوراً متوجه دژ شده و در آن را از جا برکند و تا پايان نبرد به عنوان سپر، از آن استفاده کرد. سپس اين رجز را برخواند:

«ما در برابر لشگر بزرگ يهود و دژهاي آهنين آنها قرار گرفتيم. دلاوران آنها هر روز از دژها بيرون آمده، مبارزه مي­طلبيدند و گروهي را مي­کشتند. در اين لحظه، پيامبر خدا (ص) به من دستور داد تا برخيزم و به سوي دژ بروم. من با قهرمانان آنها روبرو شدم، گروهي را کشتم و گروهي را عقب راندم. آنان به دژ پناهنده شدند و در را بستند. من دژ را کنده و تنها وارد دژ شدم. کسي در برابر من مقاومت نکرد و من در اين راه ياوري جز خدا نداشتم.«9»

کار و تلاش

از آنجا که در اسلام، کار و کار کردن، يک ارزش و فضيلت مي­باشد، هرکس کار کند، داراي فضيلت است و در اين زمينه روايات فراواني وجود دارد. زندگي و سيره عملي و فردي و اجتماعي اميرالمؤمنين (ع) نيز، به گونه­اي بود که پيوسته در حال کار و فعاليت بودند. با اينکه معمولاً زهاد به عبادت و انزوا اشتغال دارند، اميرالمؤمنين (ع) برخلاف اين باور، کار و تلاش را از لوازم زهد و تقوي مي­داند و خود به عنوان يک زاهد و عابد بزرگ، همواره در حال کشاورزي و درختکاري و رفع حوائج خود و خانواده خويش و ساير مردم بود. البته اين يکي از فعاليتهاي اميرالمؤمنين (ع) بود. کارهاي اقتصادي، فرهنگي، تبليغي، کتابت و... آن حضرت، در کنار جهاد در راه خدا، بي­شمار بوده، به طوري­که ريشه نخلستان فعلي اطراف کوفه را محصول زحمات و تلاشهاي زراعي آن حضرت مي­دانند و نيز مشهور است که در مقابل کار مزد نيز مي­گرفت؛ به طوري­که از حاصل دسترنج خود، هزار بنده خريده و آزاده نمود. از آن حضرت نقل شده که فرمود:

«زماني را به ياد مي­آورم که در حضور رسول خدا (ص) از گرسنگي سنگ بر شکم  مي­بستم، در حالي­که اکنون صدقه مال من، ساليانه به چهل هزار دينار مي­رسد.»

مرحوم مجلسي، در روايت ديگري از سيد بن طاووس نقل مي­کند که اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «اگر صدقه من امروز ميان بني­هاشم تقسيم شود، همه را کفايت خواهد کرد.» مراد در اين روايات، زکات نيست، بلکه وقفهايي است که آن حضرت با کار و تلاش خود، صدقه جاريه قرار داده و حاصل غله آنها اين مقدار مي شد.

اين روايت، بيانگر کار و تلاش اميرالمؤمنين (ع) است، زيرا بدون کار و تلاش امکان اعطاي اين مقدار صدقه جاريه براي آن حضرت فراهم نبود.

زراره در روايتي از امام باقر (ع) نقل مي­کند که فرمود:

«مردي اميرمؤمنان (ع) را ديد که روي يک کيسه هسته خرما نشسته است، از حضرت پرسيد: يا ابوالحسن! اين که روي آن نشسته­اي چيست؟ حضرت فرمود: يکصد هزار نخله خرما است. انشاء الله.

آن مرد مي­گويد: علي (ع) آنها را کاشت و يکدانه نيز تباه نشد و نخلستاني پديد آورد.»

از امام خميني (ره) نيز نقل شده که: «کار از نظر امام علي (ع) به قدري اهميت داشت که بعد از اخذ بيعت از مردم فوراً بيل و کلنگ در دست گرفت و سراغ کار رفت.«10»

 

 مسئوليت­پذيري

هر انساني که در قبال وظايف و تعهداتي که نسبت به ديگران دارد، از خود اهتمام و جديت به خرج دهد، انسان مسئوليت ­پذيري است و اين صفت يعني: مسئوليت­پذيري، نوعي فضيلت است. مسئوليت­پذيري در جايي مصداق دارد که وظيفه و حقوقي در کار باشد و نيز شخص در حوزه اختيارات خود، داراي قدرت بوده و قوه تميز و ادراک داشته باشد. به همين منظور اميرالمؤمنين (ع) مي­فرمايد: «دشمن­ترين مردمان در نزد خدا، بنده­اي است که خدا او را به حال خود واگذار کرده است.»

از سويي هرکس مسئول اعمال خويش است و در حوزه فردي و علاوه بر خداي خود، نسبت به خود نيز وظايف و مسئوليتهايي بر عهده دارد که در قيامت هم به دليل همين مسئوليتها مورد بازخواست قرار مي­گيرد، يعني اگر در قبال خود و خداي خود و ساير مردم، کوتاهي کرده، معاقب خواهد بود. خداوند در قرآن کريم مي­فرمايد: و قفوهم انهم مسئولون( صافات/ 24)

 (همانا ايشان مسئول هستند.)

و نيز مي فرمايد: و لا تزرو وازره و زر اخري.(انعام/ 16)

يعني: (هيچ­کس -در قيامت- بار کسي را بر دوش نمي­کشد. -به جاي او پاسخگو نخواهد بود-)

به عبارت ديگر هرکس فقط مسئول اعمال خويش خواهد بود، اکنون سؤال اين است که با وجود مضمون اين آيه شريفه، آيا ما در مقابل ديگران مسئوليتي نداريم؟ پاسخ تا حدي روشن است، تا وقتي ما قدرتي نداريم در قبال ديگران مسئوليتي نداريم.

آيه شريفه: لا يکلف الله نفساً الا وسعها (خدا کسي را جز در حد وسع او تکليف نمي­کند.) «سوره اعراف، 85. هود 85 و 86» بر اين مضمون دلالت دارد و از سويي آيه: «و لا تزروا و ازرة و زر اخري»، معنايش فقط اين است که انسانها در قبال گناه و کوتاهي و کشيدن بار ديگران توسط خودشان، مسئوليتي ندارند و به دليل اختياري که در هر انساني قرار داده شده است، هرکس دقيقاً مسئول اعمال خويش است.

بنابراين موضوع مسئوليت پذيري در قبال ديگران، در حد اختيارات شخص معنا مي­يابد.

به همين منظور ما حتي در کمترين وضعيت اختياري، در قبال افراد تحت امر خود در خانواده و اجتماع، همسايگان، شهروندان و حتي محيط زيست، حيوانات و نباتات، مسئول مي­باشيم. اميرالمؤمنين (ع) در اين مورد مي­فرمايد: اتقوا لله في عباده و بلاده، فانکم مسئولون حتي عن البقاع و البهائم.

(از خدا نسبت به بندگان و شهرهايش پروا کنيد، زيرا داراي مسئوليت هستيد، حتي نسبت به زمينها و حيوانات.)

حال با اين مقدمه اگر فردي مانند اميرالمؤمنين (ع) داراي قدرت حکومتي باشد، قطعاً در قبال گروه بيشتري از مردم داراي مسئوليت است و طبيعي است که در صورت عمل به مسئوليت اين صفت براي او يک فضيلت و ارزش است، زيرا حاکماني هم هستند که نسبت به وظايف و مسئوليتهاي خاص و عام خود بي­تفاوتند و يا اينکه اصلاً درکي از اين وظايف و حقوق ندارند. اميرالمؤمنين (ع) به اين فضيلت و ارزش کاملاً پايبند و ملتزم بود، چنانکه در نهج­البلاغه مي­فرمايد: ذمتي بما اقول رهينه و انا به زعيم.

(آنچه مي­گويم در عهده خويش مي دانم و خود آن را پايبندم.)

سيره عملي آن حضرت نيز گواه اين موضوع است:

سوده همداني نقل کرده که: «امير مؤمنان (ع) مردي را به حکومت ما گماشت و ميان ما و حاکم برخوردي پيش آمد، لذا به نزد علي (ع) رفتم تا از حاکم شکايت کنم. آن حضرت در حال نماز بود، پس از نماز با کمال رأفت و توجه پرسيد:

آيا تو را حاجتي است؟ من شکايت خود را به اطلاع او رساندم. امام (ع) تا آن را شنيد، گريست و فرمود: خدايا تو شاهد باش بر من و اين جماعت! من در حکومت و امارت به آنان فرمان ستم بر مردم و ترک حق تو را نداده­ام.

آنگاه ورقه­اي از جيب خويش بيرون آورد و بر آن چنين نوشت:

در حقيقت شما را از جانب پروردگارتان برهاني روشن آمده است، پس پيمانه و ترازو را تمام نهيد و اموال مردم را کم مدهيد و در زمين به فساد سربرمداريد. اگر مؤمن باشيد باقيمانده حلال خدا براي شما بهتر است و من بر شما نگهبان نيستم، چون نامه من به دستت رسيد، آنچه را که تحت اختيار داري حفظ کن، تا کسي بيايد آنها را از تو تحويل بگيرد. سوده مي گويد:

اين نامه را گرفتم و به نزد کارگزار حضرت بردم و به او سپردم. بي­درنگ همانگونه شد که حضرت فرمان داده بود.«11»

مظلوميت

در يک تقسيم­بندي کلي ،انسانها يا مظلومند يا ظالم، غير از اين دو صفت را نمي­توان اختيار کرد، زيرا آنها که نه مظلومند و نه ظالم، قطعاً يا طرفدار ظلمند يا مظلوم. بنابراين باز هم اين جهت­گيري متقابل در انسانها وجود دارد و حد ميانه­اي هم اگرباشد، فقط در شدت و ضعف، حد اقل و حد اکثر متفاوت است.

اميرالمؤمنين (ع) مظلوم بود، همه ائمه (ع) چنين بودند. روايت مشهور: «ما منا الّا شهيداً و مظلوم» بهترين گواه نقلي است و تاريخ نيز به خوبي نشان مي­دهد که ائمه اطهار (ع) همه در کمال مظلوميت زيستند و مظلومانه نيز به شهادت رسيدند.

اميرالمؤمنين (ع) واجد فضيلت مظلوميت است؛ از آن­رو که در طول دوران زندگي خود، از مظلومان دفاع کرد، مظلوم زيست و مظلومانه به شهادت رسيد.

از همان ابتدا که به بهانه واهي جواني، حق زمامداري و ولايت آن حضرت را که خداوند و پيامبر (ص) در غدير خم بر آن مهر تأييد زده بود، غصب کرده و زير پا نهادند و در جريان «ثقيفه» به افراد ديگري براي حکومت رأي دادند، تا زمکاني که به حکومت رسيد، يعني 25 سال بر آن حضرت ستم روا داشتند و تازه به محض رسيدن به خلافت، علي­رغم اينکه رأي اکثريت مسلمانان را همراه داشت، سه جنگ متوالي و فرسايشي بر آن حضرت تحميل کردند و سرانجام ابن ملجم مرادي مظلومانه او را به شهادت رساند. آن حضرت حتي بعد از شهادتش مظلوم بود و افرادي که در اقصي نقاط جهان اسلام، مي­شنيدند، آن حضرت در محراب عبادت به شهادت رسيده، چنان تحت تأثير تبليغات سوء دشمنانش بودند که به يکديگر مي­گفتند: «مگر علي نماز مي­خواند که در محراب به شهادت رسيده باشد.»

صب و دشنام آن حضرت تا ساليان مديد، پس از شهادتش بر فراز منابر مرسوم بود و در دوران عمربن عبدالعزيز، خليفه عباسي، برداشته شد و قبرش در نجف نيز تا سالها پنهان مانده بود.

علامه اميني، در «الغدير» مي­نويسد:

«لعن و ناسزاگويي به امام علي (ع)، سنت جاريه­اي شد و در دوران امويان هفتاد هزار منبر برپاداشتند که در همه آنها اميرالمؤمنين (ع) را لعن مي­کردند و اين کار را مانند عقيده­اي راسخ و فريضه­اي ثابت و سنتي قابل پيروي مي­دانستند.»

جريان به آتش­کشيدن در خانه آن حضرت در زمان خليفه دوم را همگان شنيده­اند و علامه فيض کاشاني آن را به تفصيل نقل نموده است.

روايت شده که حضرت امام هادي (ع)، بر سر قبر اميرالمؤمنين (ع) به زيارت آمد و خطاب به آن حضرت فرمود:

«سلام بر تو اي ولي خدا! گواهي مي دهم تو اولّين مظلوم در اسلام و نخستين کسي هستي که حقش را که (خلافت بود) غصب کردند و صبر پيشه کردي و به حساب الهي واگذار کردي، تا مرگت فرا رسيد...»

از خود آن حضرت نقل شده که فرمود:

«از زماني که رسول خدا (ص) از دنيا رفت، پيوسته مظلوم بوده­ام.»

مشهور است که اميرالمؤمنين (ع) از کمال مظلوميت و به خاطر اينکه همدمي براي درد دل گفتن نمي­يافت، سر به چاه مي­گذاشت و چنين مي­فرمود:

«دردهايي در سينه دارم که وقتي از آن در فشار قرار مي­گيرم و سينه­ام تنگ  مي­گردد، دست بر زمين مي­کوبم و سر خود را با آن در ميان مي­گذارم؛ پس هر گياهي که از زمين برويد، آن از کشت من است.»

خطبه «شقشقيه» نيز، در نهج­البلاغه گواه روشني بر مظلوميت آن حضرت است که در فرازي از آن مي­فرمايد:

صبرت و في العين قضي و في الخلق شجي...

(صبر کردم در حالي­که در چشم خار داشتم و در گلو استخوان.)«12»

نسب

در ميان اعراب، نسب از فضائل به شمار مي­رود. اين فضيلت هرچند اکتسابي نيست، اما به جهت ميزان خلوص و شرف و مجد و نژاد و اينکه انسان از نژادي باشد که همواره در زندگي خود به شايستگي زيسته و به نيکي و راستي مشهور و زبانزد بوده­، يک فضيلت است، تا اينکه از نژاد پست و فرومايه و ستمگري باشد.

-          اميرالمؤمنين (ع) داراي نَسَب شريف و بزرگي بوده است، پدرش ابوطالب، سيد بطحاء و شيخ قريش و رئيس مکه معظمه بوده است و تا او زنده بود کسي جرأت آزاررساندن به رسول اکرم (ص) را نداشت. مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم، نيز داراي چنان منزلتي بود که پس از مرگ، رسول اکرم (ص)، خود با رداي خويش اقدام به تکفين و تجهيز او نمود.

-   پسر عموي اميرالمؤمنين (ع) رسول گرامي اسلام (ص) است و برادرش جعفر طيار ملقب به ذوالجناحين (داراي دو بال) و عمويش حمزة بن ابيطالب «سيد الشهداء» مي باشد. به طور کلي، پدران اميرالمؤمنين (ع)، پدران رسول خدا (ص) و مادرانش، مادران آن حضرت بوده­اند، از آدم تا صلب عبدالمطلب و سپس در صلب عبدالله و ابوطالب از يکديگر جدا شده و دو سيد عالم به وجود آمده­اند. يکي از اين دو سيد پيامبر اسلام (ص) و ديگري اميرالمؤمنين علي (ع) است.

-    اصبغ بن نباته نقل کرده از اميرالمؤمنين (ع) شنيدم که فرمود:

-    «به خدا سوگند! نه پدرم و نه جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف، هرگز بت نپرستيدند. از آن حضرت پرسيدند: پس چه چيزي را پرستش مي­کردند؟ فرمود: به دين ابراهيم به سوي کعبه نماز مي­گذاردند و به همان دين معتقد بودند.»

-   در مورد اين فضيلت، نقل گفتاري از شارح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد در وصف حضرت ابوطالب (ع) نيز جالب توجه خواهد بود، مي­گويد:

-    «در اينجا روا نداشتم که از گراميداشت ابوطالب (س)، چشم­پوشي کنم؛ چرا که من به خوبي مي­دانم که اگر او نبود، ستون اسلام استوار نمي­گشت و نيز آگاهم که حق ابوطالب (ع) بر هر مسلماني تا قيام قيامت، واجب است و اگر ابوطالب (ع) و فرزند بزرگوار او نبودند، هرگز دين مبين اسلام عينيت و تحقق نمي­يافت.»

-    حضرت امام صادق (ع) نيز در اين مورد مي­فرمايد:

-    «همانا فاطمه بنت اسد، مادر اميرالمؤمنين (ع) نخستين بانويي است که به سوي رسول خدا (ص) هجرت کرد و با پاي پياده از مکه به مدينه رفت و از مهربانترين مردم نسبت به رسول خدا (ص) بود.«13»

«ادامه دارد»

 

منابع:

 1-  شرح نهج­البلاغه، ابن ابي الحديد، جلد 2، صفحه 311.، - نهج البلاغه،خطبه 230ونامه25و23- حقوق اساسي- قاسم شعباني                                                         

2- نهج­الفصاحه، ابوالقاسم پاينده- شرح غراالحکم و درر الکلم، جمال خوانساري-خشونت وتساهل،نقد آيت الله مصباح يزدي

3- جاذبه ودافعه استاد  شهيد مطهري- سايت امام علي (ع)

4-  مجمع البحرين، صفحه 427،اعيان الشيعه 1/376

5- نهج البلاغه، حکمت 43و44خطبه 192- حلية الاولياء، 1/106 -

6-اصول کافي جلد4 –نهج البلاغه خطبه 113

7-  شواهد التنزيل، حسکاني، جلد 1، صفحه 26- اصول کافي، جلد 2، صفحه 104- سفينة البحار، شيخ عباس قمي،

8-نهج البلاغه، خطبه 200 و 41 و 126 و 15 و نامه 53 و حکمت 11-

9-مناقب آل ابي طالب.

10-وسائل الشيعه، جلد 12.- البحار، جلد 41.- صحيفه امام خميني (ره)، جلد 16.- فضائل اميرالمؤمنين (ع) علامه حلي .

11-تفسير نمونه، ناصر مکارم شيرازي نظريه حقوق اسلام، محمدتقي مصباح يزدي-نهج­البلاغه، خطبه 103، 167، و حکمت 382 و نامه 18-

12- ، الغدير، 1/26، کتاب سليم صفحه 91- الفصول الماته 5/409.      

13- منتهي الامال، شيخ عباس قمي (ره)،. الغدير، علامه اميني،

 

چهارشنبه 10 خرداد 1391 - 13:43


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری