دوشنبه 25 شهريور 1398 - 13:19
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

واي چقدر قورباغه! (داستان کودک)

 

 

- واي چقدر قورباغه! (داستان کودک)

- سندي اشِر

- مترجم: صمد چيني فروشان

- تصويرگر: کيت گريوز

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 2- 554- 300- 964- 978

- قيمت: 2700 تومان

داستان «واي چقدر قورباغه» درباره­ي خرگوشي است که به تنهايي زندگي مي­کند:

«خرگوش تک و تنها، توي تنه­ي يک درخت پير زندگي مي­کرد. او مي­پخت و مي­خورد و مي­شست و تميز مي­کرد؛ و هميشه هم در آخر روز، براي خودش قصه مي­خواند.

اين، شکل بي دردسر و راحتي از زندگي بود؛ نه ريخت و پاشي، نه سر و صدايي، نه هياهويي و نه دردسري. و خرگوش اين نوع زندگي را دوست داشت . . .».

در روزي از روزها زير باران شديد در حاليکه خرگوش مي­خواست داستاني براي خود بخواند صدايي به گوشش رسيد و کسي در خانه­اش را مي­زد وقتي خرگوش در را باز کرد قورباغه­اي را ديد که از ترس توفان به او پناه آورده بود:

«. . . باز کن، نترس از اين توفان؛ اين منم، قورغوري­ام!

خرگوش در را باز کرد و گفت: مي­خواستم بنشينم و يک قصه بخوانم. و قورباغه با هيجان فرياد زد: خيلي دوست دارم بشنوم! و پريد توي لانه­ي خرگوش و گفت: راستي مزاحم تو که نيستم؟ اشکالي که ندارد ها؟

خرگوش کمي فکر کرد و گفت: نه فکر نمي­کنم.

بعد در حاليکه خرگوش قصه­اش را مي­خواند، قورباغه کنار او نشسته بود و گوش مي­داد. وقتي خرگوش به آخر قصه رسيد، قورباغه فرياد کشيد: آفرين . . . ! عالي بود . . . ! توفان هم که ديگر تمام شده از محبتي که به من کردي ممنونم قوري قوري، اين را گفت و در يک چشم به هم زدن از لانه­ي خرگوش بيرون پريد و رفت. . .».

روزهاي بعد هم که خرگوش مي­خواست براي خودش قصه بخواند قورباغه سر مي­رسيد و از او خواهش مي­کرد که بيايد و قصه­اش را بشنود و هر دفعه قورباغه کلي با خود هياهو و سر و صدا مي­آورد و خانه­ي خرگوش را بهم مي­ريخت:

«. . . قورباغه با صداي بلند گفت: مي­دانم مي­خواهي قصه بخواني من هم دوست دارم بشنوم، اما اول بيا براي خودمان يک ظرف نه، سه ظرف غذا و تنقلات آماده کنيم. اشکالي که ندارد ها؟ خرگوش کمي فکر کرد و گفت: نه فکر نمي­ کنم، اشکالي در اين کار نمي­بينم. قورباغه خوشحال شد و پريد، پوست کند و بريد، باز کرد و ريخت، هم زد و چشيد، از اين طرف به آن طرف دويد، طبقه طبقه، روي هم چيد و سيني عصرانه­اي براي دو نفر نه، براي سه نفر آماده کرد و نشست پاي قصه­ي خرگوش . . .».

اين وضع همينطور ادامه پيدا کرد تا اينکه روزي قورباغه همه­ي افراد خانواده­اش را آورد تا با هم به قصه­ي خرگوش گوش کنند. اما خرگوش که آرامش و روال طبيعي زندگي برهم خورده بود با ديدن آن قورباغه شوکه شد و ديگر اجازه نداد که قورغوري براي شنيدن قصه به خانه­اش بيايد و آرامش او را برهم بزند و خانواده­اش را هم راه نداد اما . . .

«. . . خرگوش نگاهي به پشت سر قورباغه انداخت. يک عالمه قورباغه­ي ريز و درشت، پشت در ايستاده بودند. خرگوش با خودش فکر کرد: يک دنيا قورباغه! يک دنيا الم شنگه و قشرق! يک دنيا هياهو و صدا!

و رو به قورباغه کرد و گفت: بله، از نظر من اشکالي دارد قورغوري. من هيچ وقت از شما دعوت نکردم، هيچ وقت از تو نخواستم خوراکي و تنقلات درست کني!

هيچ وقت از تو نخواستم، مرا با خانواده­ات آشنا کني! و . . .

خب معلوم است که اين کار ناراحتم کرده؛ بسيار هم ناراحتم کرده . . .».

داستان فوق براي گروه سني «ب و ج» تهيه شده است.   

 

دوشنبه 8 خرداد 1391 - 10:5


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری