جمعه 29 شهريور 1398 - 18:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

خارپشت خوشبخت (داستان)

 

- خارپشت خوشبخت (داستان)

- مارکوس فيستر

- مترجم: مهدي حجواني

- تصويرگر: جي. آليسون جيمز

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 8- 622- 300- 964- 978

- قيمت: 2400 تومان

ميکو خارپشت کوچولو باغش را خيلي دوست دارد. او با همه­ي گلها و گياهان آشناست. مي­داند که هر گياهي مي­تواند کدام بيماري را خوب کند. روزي بابابزرگ به ديدنش مي­آيد و به او مي­گويد: تو بايد کار مهمي انجام بدهي تا خوشبخت شوي. برو ببين ديگران چطور دارند زندگي­شان را مي­چرخانند.

ميکو از باغ بيرون مي­رود تا کارهاي ديگران را انجام بدهد، گرچه به نظرش مي­رسد که آنها اصلاً از زندگي­شان لذت نمي­برند. آيا ممکن است حرف بابابزرگ اشتباه باشد؟

خطوط بالا خلاصه­اي از داستان «خارپشت خوشبخت» است که براي گروه سني ب نوشته شده است در ذيل به بخشهايي از گفتگوي بين ميکو و پدربزرگش اشاره شده است:

«. . . اين صداي بابابزرگ، تارِک بود که بيرون آمده بود تا مثل هر روز قدمي بزند. پيرمرد گفت: بچه­هاي اين دور و زمانه، اصلاً به درد نمي­خورند. يادم هست بچه که بودم، يکبار نشد تمام روز را لم بدهم يا ول بگردم يا براي خودم توي هوا سير کنم. آخه پسرجان تو بايد کار کني! ميکو جواب داد: ولي بابابزرگ من که بيکار نيستم. دارم به ابرها نگاه مي­  کنم. توي گل و گياه چشم مي­گردانم و . . .

- پَه! مثلاً که چي؟! نه آقا جان، اين کارها پوچ است. وسط علف­ها ولو شدي و گل­ها را الکي بو مي­کشي و وقتت را تلف مي­کني. تو بايداز جواني­ات استفاده کني و کار مهمي انجام بدهي تا خوشبخت و عاقبت بخير شوي . . .».

در قسمتي از داستان ميکو با يک بچه لاک پشت ملاقات مي­کند که در حال راه رفتن سريع مي­باشد:

«. . . ميکو داد زد: هي خانم لاک پشته، صبر کن ببينم، واسه چي مي­دوي؟!

لاک پشت نفس زنان گفت: دارم . . . دارم آموزش مي­بينم و تمرين مي­کنم.

خارپشت کوچولو پرسيد: تمرين واسه چي؟

- واسه اينکه بتوانم از همه­ي لاک پشت­هاي دنيا تندتر بدوم.

ميکو پيشاني­اش را خاراند و گفت: با اين لاک سنگيني که روي کولت داري، يک کم سخت نيست که بدوي؟

لاک پشت گفت: معلومه که سخته! پس خيال مي­کني واسه چي موقع دويدن لاکم را روي کولم مي­کشم؟ عوضش مي­ داني، اگر من تندترين لاک پشت دونده­ي دنيا بشوم، آن وقت ديگر همه مرا مي­شناسند و من خوشبخت مي­شوم. ميکو با خودش فکر کرد که خانم لاک پشته راست مي­گويدها!

- هي بگذار تا من هم با توبدوم!

و هر دو تا از جا کنده شدند و دويدند. ولي چيزي نگذشت که خارپشت از پا افتاد و کنار کشيد. حسابي از نفس افتاده بود. اما خانم لاک پشته همانطور دويد و دويد و رفت. حتي برنگشت تا پشت سرش را نگاه کند. ميکو با خودش گفت: ول کن بابا ما نيستيم! دويدن تفريح خوبي است، ولي نه اين جوري! . . .».   

 

 

 

دوشنبه 8 خرداد 1391 - 9:57


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری