سه‌شنبه 28 اسفند 1397 - 18:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

دلاوران قلعه­ي خورشيد (داستان)

 

- دلاوران قلعه­ي خورشيد (داستان)

- محمد ميرکياني

- انتشارات سوره­ي مهر، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 062- 175- 600- 978

- قيمت: 1300 تومان

«شب هنوز از راه نرسيده بود. خورشيد فروزان در آسمان آبي نورافشاني مي­کرد که اين خبر به شهر رسيد:

مغولان در راه­اند!

با اين خبر دل کوچک و بزرگ لرزيد، و ترس و نگراني در دل خانه­هاي شهر جا گرفت. در کوچه و بازار و سر گذرها هرکس هرچيزي درباره­ي مغول­ها مي­دانست بر زبان مي­آورد:

- مغول­ها به پير و جوان رحم نمي­کنند.

- از کشته­ها پشته مي­سازند.

- سگ و گربه را هم از دم تيغ مي­گذرانند . . .».

خطوط بالا بخشي از قسمتهاي ابتدايي داستان «دلاوران قلعه­ي خورشيد» مي­باشد؛ همانطور که از سطور بالا پيداست ماجراي داستان درباره­ي حمله­ي مغولان است که وقتي مردم خبر آن را شنيدند خيلي ترسيدند و همه در فکر فرار و گريز از شهر و کاشانه­ي خود بودند. اما پهلوان شهر – پهلوان سعيد – که در ميان مردم بود نظر ديگري داشت:

                                                                                                                             

«. . . شنيديم و شنيده­ايد که لشکر دشمن در راه است؛ از اين خبر شهر ما بر خود لرزيده؛ چون هر آدم عاقل و بالغي مي­داند که سرباز مغول چه کاره است و چه مي­کند؛ پس بايد فکري کرد. ما نبايد دست روي دست بگذاريم و تماشا کنيم که خاک ولايتمان زير سم اسب­هاي دشمن لگدکوب شود و زمين از خون مردم بي گناه سرخ . . .

يکي از جوان مردها گفت: پهلوان! سرت بلند باد و عمرت دراز! حرفي نيست. همه­ي ما يک جان که بيشتر نداريم. پس بهتر که اين جان را در راه خدا بدهيم. ما نيز با تو هم عقيده­ايم که هيچ چيز بهتر از عزت و شرف و زندگي با افتخار نيست . . .».

هريک از جوان مردهاي شهر راه حلي را پيشنهاد مي­کردند تا بتوانند به نقطه نظر مشترک برسند. يکي از جوانها گفت در باغهاي اطراف شهر کمين کنيم و به محض ديدن سربازها آنها را بکشيم. اما پهلوان گفت بدليل کمبود نيرو نمي­ توانيم اين کار را انجام دهيم.

در اين اعيان و اشراف شهر قصد داشتند با دادن پول و مال خود را تسليم مغولان کنند تا جانشان را نجات دهند، پهلوان به همراه جوانها از اقدام آنها آزرده خاطر شده بودند و معتقد بودند بايد جلوي مغولان ايستادگي کرد نه اينکه تسليم آنان شد که ناگهان زني از ميان جمعيت گفت:

«چه کار بايد کرد پهلوان؟ از دست ما چه کاري ساخته است؟ مردها سر به عقب برگرداندند و نگاهي به زن انداختند. پهلوان گفت: خواهر! اي کاش غيرت تو را بعضي از مردها داشتند. عمرت دراز و روزگارت به کام. ما جوان مردهاي شهر به پيروي از مولايمان علي (ع) تصميم به مقاومت داريم. هرکس نمي­خواهد در مقابل دشمن به خاک بيفتد، به قلعه­ي شهر پناه بياورد. ما در آنجا مي­مانيم و تسليم دشمن نمي­شويم. کسانيکه به قلعه مي­آيند، بايد با خودشان غذا و آب بياورند. خدا يار ماست! . . .».

خلاصه تصميم بر اين شد که عده­اي از جوانها بيرون از شهر مغولان را سرگرم کنند تا اينکه مردم شهر به همراه پهلوان سعيد و بقيه به قلعه پناه ببرند و در آنجا به مقاومت بپردازند جوانهايي که بيرون از شهر به مصاف مغولان رفتند همه کشته شدند و مغولان با بي رحمي تمام اجسادشان را نابود کردند اما در قلعه . . .

سعي ميرکياني در اين داستان بر آن بوده که عنصر مقاومت را بيشتر و برجسته­تر نشان دهد و با اينکه مردم مي­دانستند از مغولان شکست مي­خورند، اما مرگ با عزت را بهتر و برتر از زندگي با ذلت مي­دانستند.      

 

 

سه‌شنبه 2 خرداد 1391 - 9:19


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری