پنجشنبه 2 خرداد 1398 - 9:34
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

غروب آبي رود (زندگي نامه­ي داستاني شهيد مهدي باکري)

 

 

- غروب آبي رود (زندگي نامه­ي داستاني شهيد مهدي باکري)

- جهانگير خسروشاهي

- انتشارات سوره­ي مهر، 1387

- شابک: 2- 251- 506- 964- 978

- قيمت: 2100 تومان

سيزدهمين اثر از مجموعه کتابهاي مفاخر ملي – مذهبي، «غروب آبي رود» نوشته­ي جهانگير خسروشاهي است که درباره­ي زندگي نامه­ي شهيد مهدي باکري مي­باشد.

نويسنده زندگي نامه­ي شهيد باکري را در چهارده کوکب – فصل – تهيه و تنظيم کرده است، و در هر کوکب به بخشي از زندگي، روابط و خاطرات شهيد مي­پردازد.

کوکب اول به يکي از عملياتهايي که شهيد باکري در آن حضور داشته اشاره مي­کند که يکي از همسنگران شهيد را خواستند تا به پشتيباني وي برود:

«نه، هرگز به مخيله­ام خطور نمي­کرد که چنين اتفاقي بيفتد؛ هرگز! براي من هنوز، اين سؤال باقي مانده است که: قرارگاه را با من چه کار؟ . . . اگر غلط نکنم، هرچه بايد زير سر آقا مهدي است. دوباره اين عزيز، کار دست من داده و حتماً برايم مأموريت جانانه­اي تدارک ديده است. کار، بار، شناسايي و . . . بالاخره هرچه هست، از محبت ناشي مي­ شود . . .

هنوز به سنگر فرماندهي نرسيده بودم که يک نفر رو به روي من ايستاد و گفت: برادر علي! آقا مهدي باکري از دجله رد شده، تو مأموري او را برگرداني اين طرف آب. خيلي فرصت نداري.

اميدوارم تا دير نشده موفق بشي آقا مهدي را پيدا و متقاعد کني تا به اين طرف برگردد. بابت قايق هم هماهنگ شده. اگر چيز ديگري لازم داري بگو عاشورا برايت تدارک کند . . .».

نويسنده زندگي نامه­ي شهيد را بصورت داستاني و از زبان علي – از هم رزمان شهيد باکري – نقل مي­کند که مأموريت دارد شهيد باکري را از دجله برگرداند.

در کوکب دوم نيز به اين قضيه اشاره شده است:

«. . . اصلاً مگر من بيکارم؟ به من چه مربوط آقا مهدي؟ تو که از اول کودکي و نوجواني تا وقتي که با هم به اين منطقه عجيب از کره ارض آمده­ايم، جاذبه­ات مرا بيچاره کرده است. من با همين وضعيت هم به حد کافي اسير تو بوده و هستم. حالا دنيا را باش که بايد اجباراً مأمور شوم و بگردم دنبال جناب عالي! بگردم دنبال پاره پاره جگر خودم آن هم در فراسوي دجله. غريبي را بايد در غربت جستجو کنم. اي خداي عزيز، اي خداي بزرگ! . . .

قايق، کنار دجله ايستاده است. سکاندار، بي قرار حرکت، بي قرار براي دل سپردن به تقدير. سوار قايق شدم. بادي سرد مي­وزيد و هواي خنکي از آب برمي­خاست. گفتم برويم اخوي . . .

مأموريت من شايد از يک جهت، امري بسيار منطقي و مطابق با تدبير قرارگاه بود، اما از جهات ديگر مي­توانست کاري کاملاً بي دنباله و بي نتيجه باشد. اگر آقا مهدي خودش تصميم گرفته بود تا از دجله عبور کند و در نزديک­ترين نقطه­ي نبرد با دشمن بجنگد، اين چه کاري است که مي­خواهم منصرفش کنم؟ دنياي عجيب ما انسانها را مي­بيني! مي­خواهيم آقا مهدي را از خودش دريغ کنيم و براي رسيدن او به خودش، خسّت به خرج مي­دهيم و . . .».

کوکب سوم خاطره­اي از شهيد باکري در يکي از عملياتها اختصاص دارد که توسط همسنگرش روايت شده است:

«. . . حميد گفت: شايد آقا مهدي تک تيرانداز شده. حتماً قاطي رزمنده­هاي عاشوراست.

گفتم: ازش اين قسم کارها بعيد نيست.

به ذهنم رسيد که فرصت زيادي نداريم. اگر آقا مهدي در صف مقدم نبرد، با عراقي­ها درگير شده باشد، هر آن احتمال دارد که مأموريت من خود به خود پايان يافته اعلام شود. با خودم گفتم: بايد هرطوري شده آقا مهدي را پيدا کنم . . .

. . . همين مرتضي که در سنگر کنار رزمنده شهيد نشسته بود، شاهد است که آقا مهدي باکري را در صحنه­اي به ياد ماندني ديده­ايم. همه مي­دانستند که آقا مهدي نور بالا زده و از خيلي وقت پيش از جانش گذشته است . . .

. . . در کمرکش کوهي بلند، باد نسبتاً شديدي مي­وزيد و همراه خود، سوز و سرماي عجيبي مي­آورد. مرتضي سفتي زير پايش را امتحان کرد و گفت: عجب ارتفاع بلندي!

آقا مهدي در حاليکه منطقه را زير نظر داشت، گفت: خيلي ماهه!

مرتضي گفت: از بلندي نمي­ترسي آقا مهدي؟ منو که هول برمي­داره.

آقا مهدي گفت: من روي اين ارتفاعات حيران مي­شم. مثل اينکه گم شده خودم را فقط روي ارتفاعات پيدا مي­کنم. اينها ظاهر اوج هستند. کاش مي­شد باطن آنها را بفهمم . . .».

کلنجار رفتن علي – همسنگر شهيد باکري – با خود براي يافتن شهيد باکري و رساندن پيام قرارگاه به وي، تعريف کردن خاطرات گذشته­ي شهيد باکري، آغاز دوستي علي با شهيد باکري، شهادت حميد سيانکي – از هم رزمان شهيد باکري و نااميدي علي از يافتن شهيد باکري بدليل جابجا شدنهاي مکرر وي عناوين فصلهاي بعدي کتاب هستند که در ذيل به برخي از آنها اشاره شده است:

در قسمتي که علي با خود کلنجار مي­رود چنين آمده است که:

«. . . صبر کن! يک لحظه صبر کن. اشکال کار تو را پيدا کردم علي آقا! مچت پيش خودت باز شد. ديگر خودت را پشت نقاب آقا مهدي پنهان نکن. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي را پيدا کني. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي را به قرارگاه ببري. اين تويي که برايت مهم است آقا مهدي را به آن طرف دجله ببري. اين تويي که برايت مهم است . . . تو . . . تو مهم هستي براي خودت، نه آقا مهدي. رجوع تمام تلاش بي فرجامت علي آقاي عزيز! به نفس خودت برمي­گردد و اين يعني نمره­ي صفر براي شخص شخيص تو در امتحان عظيم بدر. تنها تفاوت جزيي و فوق العاده کوچک! تو با آقا مهدي در اين است که او خودي در کارهايش ندارد و تو چيزي نيستي به جز خود . . .

صبر کن علي آقا اصلاً رفوزه شدي. ديگر از فکر يافتن آقا مهدي بيرون بيا. به اين فکر باش که منشأ ميل براي يافتن آقا مهدي را در درون خودت کاوش کني و براي اصلاح اين منشا، در آخرين لحظات تلاش کن . . .».

نويسنده در هر کوکب ضمن پرداختن به وقايع حال و مرور آن به بيان خاطرات گذشته­ي شهيد در عملياتهاي مختلف و دلاوريها و شجاعتهاي وي نيز مي­پردازد.

در آخرين کوکب علي شهيد باکري را پيدا مي­کند و پيام قرارگاه را به او مي­رساند و با خود مي­گويد که بايد پيش آقا مهدي بمانم و در کنار او بجنگم:

«پيغام را به آقا مهدي رساندم. به سرعت خواند. آرپي چي را آماده کرد. تکمه­ي ضامن را نرم به طرف داخل فشرد. سرعت تانک را سنجيد و . . . شليک کرد و تانک منهدم شد.

- علي بنويس. جواب منو بنويس.

گفتم: بيا برويم آقا مهدي! تو را به حضرت زهرا قسم بيا برويم.

- جواب را بنويس قاصد!

- گفتم: چشم.

پاسخ پيغام را نوشتم و با چشماني اشکبار به عقب برگشتم و چه ساده و راحت برگشتم کنار ساحل دجله، رضا سکاندار قايق را پيدا کردم که در محل قرار منتظر مانده بود. پاسخ را به رضا دادم و گفتم: سريع برگرد و اين پاسخ را به قرارگاه برسان. رضا گفت: چشم.

از نظر من، مأموريت علي ساقي پايان يافته بود و اکنون بايد به سرعت خودم را مي­رساندم کنار آقا مهدي. بايد مي­ ماندم براي جنگيدن با دشمن . . .».

و در آخر هم به شهادت آقا مهدي باکري اشاره شده است.

نويسنده در آخر کتاب نيز برخي از اعلام ذکر شده در کتاب را توضيح داده است.   

 

 

 

سه‌شنبه 2 خرداد 1391 - 9:16


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری