دوشنبه 25 آذر 1398 - 4:0
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قاصدک (داستان)

 

- قاصدک (داستان)

- علي مؤذني

- انتشارات سوره­ي مهر، 1389

- شابک: 2- 839- 506- 964- 978

- قيمت: 2500 تومان

«چشمم افتاد به قاصدکي که در امتداد لامپ پايين مي­آمد، آرام، آن قدر که به نظر مي­آمد ايستاده. از کجا آمده؟

گفتم: نه صبحانه خورده نه نهار. نمي­دانم خوابي چيزي ديده که اين طور بُق کرده؟ و دستم را گذاشتم روي دهني و فوت کردم طرف قاصدک. تکان نخورد. از طرف کي آمده؟

گفتم: حتماً بياييد. شايد به حرف شما گوش کند. وايستادم و دست دراز کردم طرف قاصدک نرسيد. گفتم: چه ساعتي مي­آييد؟ بله، هستيم. کجا را داريم برويم؟ باشد. خداحافظ.

گوشي را گذاشتم و دستم را گرفتم زير قاصدک. نشست بر کف دستم. تارهايش را از نزديک نگاه کردم . . .».

خطوط بالا بخشي از قسمتهاي ابتدايي داستان «قاصدک» نوشته علي مؤذني مي­باشد. ماجراي داستان درباره­ي کودکي به نام اميد است که پدرش به جبهه رفته و شهيد شده اما او اطلاع ندارد و مدام بهانه­ي پدر را مي­گيرد و با مادرش لج کرده و غذا نمي­خورد. مادر که نمي­داند بايد به او چه بگويد سعي مي­کند او را سرگرم کند و قاصدکي را که به خانه آمده را به او مي­دهد و مي­گويد که اين قاصدک از جانب پدرش آمده و براي او پيغام آورده است:

«. . . اميد . . . اميد جان.

حتي سر نچرخاند.

- جواب مامان را نمي­دهي؟

رفتم تو بالکن. گفتم: يک چيزي از طرف بابا آمده!

براق شد. دستش را از زير چانه برداشت.

- نمي­پرسي چي؟

گفت: چي؟ و سينه­اش را صاف کرد و بلندتر گفت: چي؟

لبخند زدم. دستم را بردم جلو. گفتم اين و عقب عقب رفتم تو سرسرا که دنبالم بيايد. نيامد. در آستانه­ي در ايستاد.

- اگر نيايي تو، باد مي­بردش.

يک قدم جلو آمد. گفت: اين چي هست؟

- اين يک قاصدک است.

- قاصدک ديگر يعني چي؟

- يک چيزي مثل نامه است.

- با پاکت فرستاده؟

به زور جلوي خنده­ام را گرفتم که لج نکند. گفتم: قاصدک را باد مي­آورد.

- پس چرا من صداي زنگ را نشنيدم؟

- باد که در نمي­زند.

نگاهش نه به من که به قاصدک بود. دستم را که دراز کردم طرفش، قاصدک بر تارهايش غلتيد.

- نمي­خواهي قاصدک بابا را بگيري؟ . . .».

اميد با قاصدک مشغول شده و لج بازي­هايش را فراموش کرده و مدام سؤالات زيادي درباره­ي قاصدک از مادر مي­پرسد او تصميم گرفت که قاصدکي براي پدر بفرستد و حرفهاي او و مادرش را به پدر برساند و به مادر اصرار مي­کرد که بيرون بروند و يک قاصدک بياورند:

«. . . الان با هم مي­رويم پارک و آنقدر مي­گرديم تا يک قاصدک پيدا کنيم. گوش مي­کني؟ بعد به او مي­گوييم برود پيش بابا و بگويد که بابا يک قاصدک ديگر برايمان بفرستد.

يکي نه، دو تا.

- چرا دو تا؟

- يکي براي من يکي براي تو.

- فکر خوبي است پس پاشو برويم عزيزم. پاشو، مادر.

با شک نگاه مي­کرد، گفت: مي­فرستد؟

- چرا نفرستد؟ مگر همين را نفرستاده؟

- چقدر طول مي­کشد؟

- بستگي دارد ما کي قاصدک خودمان را براي او بفرستيم . . .».

اميد و مادرش به پارک مي­روند و بعد از گشتن بسيار قاصدکي را پيدا مي­کنند و براي پدر مي­فرستند و سپس به خانه برمي­گردند  منتظر قاصدکهاي پدر مي­شوند که . . . 

 

 

 

دوشنبه 1 خرداد 1391 - 10:48


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری