يكشنبه 30 تير 1398 - 5:18
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قورباغه قورباغه است

 

- قورباغه قورباغه است

- ماکس ولتهاوس

- مترجم: پيمان عدالتي

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 4- 688- 300- 964- 978

- قيمت: 2100 تومان

داستان «قورباغه قورباغه است» براي گروه سني الف و ب  نوشته شده است. داستان درباره­ي يک قورباغه است که هر وقت عکس خودش را در آب مي­ديد ابراز خوشحالي و خوش بختي مي­کرد و فکر مي­کرد هيچ چيز قشنگ­تر از او در دنيا وجود ندارد:

«من خوشحال و خيلي خوش بختم. من خيلي قشنگم. مي­توانم شنا کنم. همين طور مي­توانم بپرم مثل بهترين شناگرها. رنگ من کاملاً سبز است؛ رنگي که عاشقش هستم. و جست کوچکي زد و ادامه داد: واقعاً هيچ چيزي توي دنيا قشنگ­تر از اين نيست که يک قورباغه باشي . . .».

وقتي قورباغه از خودش تعريف مي­کرد اردکي صداي او را شنيد و گفت فکر نمي­کني من هم با اين بالهاي سفيدم خيلي قشنگم؟ ولي قورباغه حرفش را تائيد نکرد و گفت نه، اردک با ناراحتي گفت ولي من مي­تونم پرواز کنم که تو نمي­تواني و بعد شروع کرد به پرواز. قورباغه فکر کرد که او هم مي­تواند پرواز کند وقتي نتوانست خيلي ناراحت شد، او بارها تمرين کرد و براي خودش بال درست کرد اما باز هم نتوانست پرواز بکند. در اين هنگام بود که به خانم موشه برخورد کرد و خانم موشه به قورباغه گفت:

«قورباغه­ها نمي­توانند پرواز کنند مگر تو اين را نمي­داني؟ قورباغه گفت: تو چي؟ تو مي­تواني پرواز کني؟ موش جواب داد: نه البته که نه. من بال ندارم؛ ما زمين را خيلي خوب سوراخ مي­کنيم . . .».

قورباغه قانع نشده بود سعي کرد پيش خانم سگه، و خرگوش هم بره و از آنها هم سؤال کند و ديد که آنها هم نمي­ توانند پرواز کنند ولي خانم سگه خيلي خوب کيک مي­پخت و خرگوش هم خواندن بلد بود. بعد با خودش فکر کرد که مي­تواند خيلي راحت کيک بپزه و کتاب بخونه ولي هيچکدام را نتونست انجام بده و با ناراحتي پيش خرگوش برگشت:

«با ناراحتي کتاب را به خرگوش پس داد. خرگوش پرسيد: کتاب چطور بود؟ خوب بود؟ قورباغه سرش را با ناراحتي تکان داد و گفت: ببين خرگوش. من نه مي­توانم کتاب بخوانم، نه مي­توانم کيک بپزم، پرواز کردن هم بلد نيستم. حتي مثل موش نمي­توانم زمين را سوراخ کنم. من هيچ کاري بلد نيستم. من يک قورباغه­ي سبز احمق هستم! همين. خرگوش در حاليکه با مهرباني اشک­هاي قورباغه را پاک مي­کرد، گفت: ببين من هم همينطور هستم. نمي­توانم پرواز کنم، نمي­توانم زمين را بکنم يا کيک بپزم. تازه مثل تو بلد نيستم شنا کنم يا خوب بپرم. به خاطر اينکه من يک خرگوشم. گوش کن. تو هم يک قورباغه­اي و ما همگي تو را بعنوان يک قورباغه دوست داريم. . .».

قورباغه که آرام شده بود از خرگوش تشکر کرد و رفت مجدد در آب خود را نگاه کرد و گفت: بله من يک قورباغه هستم و يکهو احساس خوشحالي و خوش بختي کرد و با خودش گفت: حق با خرگوش بود. من خوشحالم که يک قورباغه هستم نه چيز ديگر . . .

کتاب حاضر نوشته­ي ماکس ولتهاوس در سال 2004 برنده­ي جايزه­ي هانس کريستين اندرسن شده بود.     

 

 

دوشنبه 1 خرداد 1391 - 10:43


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری