سه‌شنبه 28 آبان 1398 - 3:43
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

اگر مي خواست مي مرد

 

اگر مي خواست مي مرد

مؤلف : سيد محمد سادات اخوي

ناشر: شرکت سهامي کتاب هاي جيبي  وابسته به انتشارات امير کبير

نوبت چاپ : اول 1387

 

اين مجموعه تلاش مي کند با تکيه بر آنچه از عارف نامي «سيد هاشم موسوي حداد» در دسترس است با بياني شيوا ودر عين حال قابل فهم نکات جالبي را بازگو کند.

نويسنده در پيشگفتار اين اثر مي نويسد: مي دانم که تاکنون، اسم سيدهاشم حداد را هم نشنيده ايد.. و البته يقين دارم که اسم استادش، زنده ياد آقاي سيد علي قاضي طباطبايي تبريزي را بسيار شنيده ايد، شاگردان آقاي قاضي (  کساني مانند علامه طباطبايي، آيت الله بهجت وبزرگان ديگر) سبب شده اند که ما، مبهوت زندگي خدايي‌شان شده ايم و به خاطر شناختن بيشتر آنان، استادشان آقاي قاضي را هم شناخته ايم اما سيد هاشم، آدمي ساده و بي نهايت عجيب است. همين که سال هاست کسي او را نمي شناسد و اگر هم کسي مي شناسد؛ فقط به اندازه اي که در زندگي آقاي قاضي اسمي از او برده شده مي‌شناسد؛ خودش حکايتي عجيب دارد... همين قدر بدانيد که خود آقاي قاضي از سيد هاشم خواسته بوده که براي نجات و پيشگيري از حسادت برخي از دوستان معنوي، از حلقه دوستان آقاي قاضي دور شود و زندگي اش را در گمنامي بگذراند...

يکي از شاگردان سيد هاشم در خاطره اي در خصوص وي مي نويسد: اول نوجوونيم بود که رفتم در مغازه آهنگري سيد و شاگردش شدم، اولش از قد بلند و دستاي بزرگش مي ترسيدم، آخه مي دونيد هر جا شاگردي کرده بودم، استادم يا با چوباي بلندي که ايرانيا بهش مي گفتن؛ سگ کش، تنبيهم مي کرد..يا براي امتحان من، خودش از کشوي دخل مغازه، پول برمي داشت و فرداش که مي اومد مغازه، يادش مي رفت که خودش برداشته بود و من بدبخت رو تنبيه مي کرد!..

اما سيد جور ديگه اي بود خودش زودتر از من مي اومد و من، هر کار مي کردم نمي تونستم زودتر از خودش برم دم مغازه، دستمزد من رو هفتگي نمي داد، هر روز غروب، مي رفتم سر ظرف فلزي‌اي که درآمد روزانه رو مي ريختيم توش و خودم، به ميل خودم هر قدر دوست داشتم برمي داشتم.

اول که گفت برم سر ظرف فلزي، باورم نشد و از سکه هاي کوچيک و بزرگ، فقط دو تا برداشتم و تا خواستم از مغازه بيرون برم، خودش جلواومد و مشتم رو باز کرد؛ دلم ريخت، فکر کردم زيادي برداشتم اما کف دستم رو که ديد، خنديد و پيشونيم و بوسيد و دستم رو کشيد و برد کنار ظرف، بعدش سکه هارو بيرون ريخت و شمرد.. شونزده تا بودن، ده تاشون رو گذاشت توي مشت من و بقيه رو ريخت توي جيب قباي خودش و گفت: اينجا، همه چيزش شريکيه موقع کوبيدن روي آهن و جارو کشي و غذا آوردن از خونه و همه چيز شريکيم از اين به بعد هم اين جوري پول برندار، به اندازه خرجت بردار، تو هم خرج مادرت رو مي دي و هم يه خواهر دم بخت داري...به سلامتي مرد خونه اي ...

در خاطره ي ديگري که از حاج محمد علي خلف زاده، نقل شده است مي خوانيم: نمي دونم چي شد که جسارت کردم و براي استاد، لقب تعيين کردم يعني همين لقبي که الان شما هم به همين مي شناسينش... راستش روزاي سختي داشتيم؛ بس که سيدرو آزرده بودن، فقط نماز مغرب و عشارو توي مسجد مي خوند چون خلوت تر مي شد و کسي به کسي کاري نداشت مجبور بود نماز ظهر و عصرش رو توي خونه و روي بام بخونه.. حرفي نمي زد و چيزي نمي گفت که بتونم بفهمم چي شده بود، يا از کي گله داشت، فقط يکي از دوستاي نزديک سيد، بهش تهمت صوفيگري زد، چهره اش تو هم رفت و زير لب شعر مولانارو برام خوند؛ " حاج علي!...از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست"...

براي همين هم مغازه ش رو منتقل کرد به جايي از شهر، که عبور هيچ کس بهش نمي افتاد، خودش مي گفت: روزي رو که خدا مي رسونه و مهم نيست کجا باشم؛ اما مهم بود، چون براي زيارت حرم امام حسين مجبور بود راه زيادي بره و حسابي خسته مي شد. همون روزا بود که متوجه شدم بعضيا به عادت و بعضيا به خاطر تمسخر، سيد رو سيد هاشم نعل بند صدا مي کردن؛ براي همين شروع کردم به جا انداختن لقب حداد...شبيه همون نعل بند بود اما يه کم مؤدبانه تر بود...

نويسنده در خصوص غريبانه زيستن عارفان حقيقي مي نويسد، حالا مي توانيم کمي بهتر به گذشته نگاه کنيم و باور کنيم که انگار بناي خدا و تقديرش اين بوده که عارفان حقيقي، همه در دوره ي خودشان غريب و ناشناخته باشند و حتي نزديک ترين کسانشان نيز حال و احوال دروني شان را نفهميده اند. انگار دستي پنهان، ميان آنان و اطرافيانشان پرده اي نازک تنيده تا سر از کارشان در نياورند؛ يا گمان کنند که در آورده اند و در حقيقت نفهميده باشند... در اين هم سري است.

وي در ادامه مي نويسد: درست است که بيشتر بزرگان عرفان حقيقي، از بزرگان علمي نيز بوده اند؛ اما خوب است اين قاعده پنهان را بپذيريم که به هر حال؛ تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد... در حقيقت، گاهي کساني پيدا شده اند که با يک حرکت درست در يک موقعيت سخت روحي، چنان پيش خدا و اهل بيت عزيز شده اند که يک شبه، راه چندين ساله اي را که ديگران با رياضت گذرانده بوده اند، گذرانده اند و به مقامي رسيده اند که وصف شدني نيست. دست و نفسشان، "شفا" شده است و توانسته اند به صودت مستقيم از تربيت يکي از امامان معصوم بهره مند شوند.

 

 

 

 

دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 - 9:27


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری