پنجشنبه 2 خرداد 1398 - 9:10
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

پشت صحنه داستان هاي من

 

 

پشت صحنه داستان هاي من

نويسنده : محدثه رضايي

طراح جلد : ابراهيم کاشاني

چاپ و شمارگان : اول 90 / 2500 نسخه

ناشر : سوره مهر

 

کتاب حاضر از 14 داستان کوتاه با عناوين پشت صحنه ي  داستان هاي من ، سبدهاي آشفتگي ، شايعه سوپ ناهيد ، صورتي عزيزم ، قلب کيکي ، پاي خرچنگت را ببند ، اسب سفيد مادربزرگ ، هفت خانه در يک  خانه ، زندگي نامه ي صغري خانم ، چراغ جادو ، قرار است يک سيب قرمز بخورم ، ايستگاه بهشت و همچنين يک آدم مهم تشکيل شده است .

در بخشي از داستان شايعه و همچنين پاي خرچنگت را ببند مي خوانيم :

-    نگاهم به آب استخر روي تخته است که خانم معلم با گچ آبي کشيده است. اصلا ً متوجه نمي شوم چه مي گويد . معلم جن ها آمده است بالاي سرم و دارد سرم را نوازش مي کند . ناخن هاي قرمز و درازش را که روي مقنعه ام کشيده مي شود ، احساس مي کنم . شبيه عکس همان جني است که در اينترنت ديده ام . زبانم بند مي آيد . هي مي خواهم به بغل دستي ام بگويم ؛ اما نمي توانم . رو به رويم زاويه هاي شکست نور درهم و برهم شده است . ناخن هاي قرمزش را مي گذارد روي آب استخر که با خودکار آبي کشيده ام . مي گويد : « اندازه ي زاويه يا شکست نور که اين نيست ! »

خيره مي شوم به آب . ناخني در آن بالا و پايين مي پرد . ياکريم همانطور که روي تخم هايش نشسته ، نگاهم مي کند . انگار نه انگار که کنارم معلم جن ها ايستاده است . اربابي از چند نيمکت جلوتر برمي‌گردد و به ما نگاه مي کند . داوودي نگاهش به تخم هاي ياکريم است .  معلم جن ها يک پيراشکي مي گذارد روي دفترم . جاي روغن پيراشکي روي دفترم مي ماند . بدم مي آيد پيراشکي را بخورم . هنوز ناخن هاي قرمز او را روي پيراشکي مي بينم . آنقدر به پيراشکي ، شکست نور و آب استخر نگاه مي کنم تا زنگ مي خورد . از پنجره ي کلاس ، ياکريم را مي بينم که از مدرسه پر مي زند و مي‌رود . شکمم باز قار و قور مي کند . کاشکي پول توجيبي امروزم را ديروز جلوتر از مامان نمي گرفتم .

-    با خرچنگ امروز زنگ رياضي از مدرسه فرار کرديم و رفتيم اروند رود ، پريديم توي آب . چند تا کوسه دنبالمان کردند . از دست شان فرار کرديم. يکي از کوسه ها مي گفت توي شکمش يک مدرسه ي غيرانتفاعي خيلي مجهز دارد . مي گفت آنجا زنگ تفريح به بچه ها خوراکي هم مي دهند  خرچنگ گفت : « برويم و با صدف ها قايم باشک بازي کنيم ! » گفتم : « من از آن صدف هايي مي خواهم که وقتي مي گذارم دم گوشم ، صداي دريا مي دهند .»

گفت : « صدف ها فقط مال توي آب اند . تو هم اگر خواستي صداي دريا را بشنوي ، بايد بروي کنار دريا ! » راستي يک چيزي ! تازگي ها قبل از نوشتن داستان ، علاوه بر دندان هاي خودم ، بايد دندان هاي خرچنگ را هم مسواک بزنم. برايش يک مسواک خريده ام .» ... 

دوستم شيرين از خرچنگ خيلي خوشش آمده است . مي گويد سوغات ، به جاي آن صابون عطري ، خرچنگ را مي خواهد . مي گويم: « اگر بداني به چه زحمتي او را از جنوب آورده ام .تمام راه مواظب بودم و دست و پايش کنده نشود . تازه يکي از چشم هايش نيست . » از شيرين مي پرسم که حاضر است بيايد توي شکم کوسه درس بخواند . مي خندد و مي گويد : « بحث را عوض نکن ! خرچنگ را مي‌دهي يا نه ؟»

خال خانم ، گربه حنايي ، هي دور و بر خرچنگ مي چرخد . با دست هايش او را پس و پيش مي کند ؛ چون مي چرخد . با دست هايش او را پس و پيش مي کند ؛ بوي ماهي مي دهد. مي دوم طرفش و خودکارم را پرت مي کنم طرفش . از روي نرده هاي بالا مي پرد روي ديوار حياط و فرار مي کند. خرچنگ مي پرسد : « اين بي تربيت کي بود ؟ گربه دريايي بود ؟ »...

خرچنگ روي تاقچه اتاقم نيست . از مامان پرسم : « خرچنگم کو؟ » مي گويد : « مگر من مسئول خرچنگ تو هستم . پاي خرچنگت را ببند ؛ همسايه ات را دزد نکن !  »

مي روم روي بالکن و اين ور و آن ور را نگاه مي کنم. شايد کار خال خانم باشد . خبري از خال خانم نيست . ظهر توي کلاس جلو اسم خرچنگ و خال خانم غيبت مي خورد .

پشت صحنه داستان هاي من نوشته محدثه رضايي در چاپ اول خود با شمارگان 2500 نسخه و با قيمت 2200 تومان توسط انتشارات سوره مهر انتشار يافته است .

 

 

 

چهارشنبه 30 فروردين 1391 - 11:12


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری